روایت:الکافی جلد ۱ ش ۱۳۵۲

از الکتاب


آدرس: الكافي، جلد ۱، كِتَابُ الْحُجَّة

علي بن محمد عن سعد بن عبد الله قال :

إِنَ‏ اَلْحَسَنَ بْنَ اَلنَّضْرِ وَ أَبَا صِدَامٍ‏ وَ جَمَاعَةً تَكَلَّمُوا بَعْدَ مُضِيِ‏ أَبِي مُحَمَّدٍ ع‏ فِيمَا فِي أَيْدِي اَلْوُكَلاَءِ وَ أَرَادُوا اَلْفَحْصَ فَجَاءَ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلنَّضْرِ إِلَى‏ أَبِي اَلصِّدَامِ‏ فَقَالَ إِنِّي أُرِيدُ اَلْحَجَّ فَقَالَ لَهُ أَبُو صِدَامٍ‏ أَخِّرْهُ هَذِهِ اَلسَّنَةَ فَقَالَ لَهُ‏ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلنَّضْرِ إِنِّي أَفْزَعُ فِي اَلْمَنَامِ وَ لاَ بُدَّ مِنَ اَلْخُرُوجِ وَ أَوْصَى إِلَى‏ أَحْمَدَ بْنِ يَعْلَى بْنِ حَمَّادٍ وَ أَوْصَى‏ لِلنَّاحِيَةِ بِمَالٍ وَ أَمَرَهُ أَنْ لاَ يُخْرِجَ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ يَدِهِ إِلَى يَدِهِ بَعْدَ ظُهُورِهِ قَالَ فَقَالَ‏ اَلْحَسَنُ‏ لَمَّا وَافَيْتُ‏ بَغْدَادَ اِكْتَرَيْتُ دَاراً فَنَزَلْتُهَا فَجَاءَنِي بَعْضُ اَلْوُكَلاَءِ بِثِيَابٍ وَ دَنَانِيرَ وَ خَلَّفَهَا عِنْدِي فَقُلْتُ لَهُ مَا هَذَا قَالَ هُوَ مَا تَرَى‏ ثُمَّ جَاءَنِي آخَرُ بِمِثْلِهَا وَ آخَرُ حَتَّى كَبَسُوا اَلدَّارَ ثُمَّ جَاءَنِي‏ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ‏ بِجَمِيعِ مَا كَانَ مَعَهُ فَتَعَجَّبْتُ وَ بَقِيتُ مُتَفَكِّراً فَوَرَدَتْ عَلَيَّ رُقْعَةُ اَلرَّجُلِ ع‏ إِذَا مَضَى مِنَ اَلنَّهَارِ كَذَا وَ كَذَا فَاحْمِلْ مَا مَعَكَ فَرَحَلْتُ وَ حَمَلْتُ مَا مَعِي وَ فِي اَلطَّرِيقِ صُعْلُوكٌ يَقْطَعُ اَلطَّرِيقَ‏ فِي سِتِّينَ رَجُلاً فَاجْتَزْتُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَنِي اَللَّهُ مِنْهُ فَوَافَيْتُ‏ اَلْعَسْكَرَ وَ نَزَلْتُ فَوَرَدَتْ عَلَيَّ رُقْعَةٌ أَنِ اِحْمِلْ مَا مَعَكَ فَعَبَّيْتُهُ فِي صِنَانِ‏ اَلْحَمَّالِينَ‏ فَلَمَّا بَلَغْتُ اَلدِّهْلِيزَ إِذَا فِيهِ أَسْوَدُ قَائِمٌ فَقَالَ أَنْتَ‏ اَلْحَسَنُ‏ بْنُ اَلنَّضْرِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ اُدْخُلْ فَدَخَلْتُ اَلدَّارَ وَ دَخَلْتُ بَيْتاً وَ فَرَّغْتُ صِنَانَ اَلْحَمَّالِينَ وَ إِذَا فِي زَاوِيَةِ اَلْبَيْتِ خُبْزٌ كَثِيرٌ فَأَعْطَى كُلَّ وَاحِدٍ مِنَ اَلْحَمَّالِينَ رَغِيفَيْنِ وَ أُخْرِجُوا وَ إِذَا بَيْتٌ عَلَيْهِ سِتْرٌ فَنُودِيتُ مِنْهُ يَا حَسَنَ بْنَ اَلنَّضْرِ اِحْمَدِ اَللَّهَ عَلَى مَا مَنَّ بِهِ عَلَيْكَ وَ لاَ تَشُكَّنَّ فَوَدَّ اَلشَّيْطَانُ أَنَّكَ شَكَكْتَ وَ أَخْرَجَ إِلَيَّ ثَوْبَيْنِ وَ قِيلَ خُذْهَا فَسَتَحْتَاجُ إِلَيْهِمَا فَأَخَذْتُهُمَا وَ خَرَجْتُ قَالَ‏ سَعْدٌ فَانْصَرَفَ‏ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلنَّضْرِ وَ مَاتَ فِي‏ شَهْرِ رَمَضَانَ‏ وَ كُفِّنَ فِي اَلثَّوْبَيْنِ‏


الکافی جلد ۱ ش ۱۳۵۱ حدیث الکافی جلد ۱ ش ۱۳۵۳
روایت شده از : امام مهدى عليه السلام
کتاب : الکافی (ط - الاسلامیه) - جلد ۱
بخش : كتاب الحجة
عنوان : حدیث امام مهدى (ع) در کتاب الكافي جلد ۱ كِتَابُ الْحُجَّة‏ بَابُ مَوْلِدِ الصَّاحِبِ ع‏
موضوعات :

ترجمه

کمره ای, اصول کافی ترجمه کمره ای جلد ۳, ۵۳۱

از سعد بن عبد الله كه گفت: پس از وفات ابو محمد (امام عسكرى" ع") حسن بن نضر و أبا صدِام و جمعى در باره وجوهى كه در دست و كلاء بود گفتگو كردند و در مقام بررسى برآمدند و حسن بن نضر نزد أبا صدِام آمد و گفت: من مى‏خواهم بروم به حج، أبو صدِام به او گفت: امسال را پس انداز. حسن در پاسخ او گفت: من خواب پريشان مى‏بينم و ناچارم از رفتن و به احمد بن يعلى بن حماد وصيت كرد و پولى هم براى ناحيه مقدسه وصيت كرد و سفارش كرد كه آن وجه را ندهد مگر به دست خود در دست امام بگذارد وقتى ظاهر شد. راوى گويد كه: حسن گفت: چون من به بغداد رسيدم، خانه‏اى اجاره كردم و در آن فرود آمدم و يكى از وكلاء آمد و جامه‏هائى و اشرفيهائى نزد من گذاشت، من گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه مى‏بينى و ديگرى هم مانند آنها را آورد و ديگرى هم آورد تا خانه را پر كردند، سپس احمد بن اسحاق آمد و هر چه با خود داشت آورد، من در شگفت شدم و در انديشه افتادم و نامه آن مرد (يعنى صاحب الزمان از راه تقيه، اين تعبير را كرده است- از مجلسى ره) به من رسيد كه: چون چنين و چنان از روز گذشت هر چه با خود دارى بياور، من هر چه همراه بود بار زدم و كوچ كردم و در راه دزدهاى راهبر عرب بودند و شصت تن بودند، من از آنها گذشتم و خدا مرا سالم داشت از آنها و به سامره رسيدم و منزلى گرفتم و نامه‏اى به من رسيد كه هر چه با خود دارى بياور، من آنها را در سبدهاى سر بسته حمالها جا دادم و چون به آستانه خانه آن حضرت رسيدم، ديدم يك سياهى در آنجا ايستاده، گفت: تو حسن پسر نضرى؟ گفتم: آرى، گفت: در آى، من به خانه در آمدم و به اطاقى رفتم و سبدهاى حمالها را خالى كردم و ديدم در گوشه خانه نان بسيارى است و به هر حمالى دو گرده داد و آنها رفتند و به ناگاه ديدم در اطاقى پرده‏اى آويخته و فريادى به من رسيد كه: اى حسن بن نضر، خدا را حمد كن بر اين منتى كه بر تو نهاده و ترديد به خود راه مده، شيطان دوست دارد كه تو در شك افتى و دو جامه براى من بيرون داد و فرمود: آنها را بگير كه به زودى نيازمند مى‏شوى، من آنها را گرفتم و بيرون آمدم، سعد گويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان مُرد و در آن دو جامه كفن شد.

مصطفوى‏, اصول کافی ترجمه مصطفوی جلد ۲, ۴۵۴

حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى ديگر بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در باره وجوهى كه در دست وكلاء آن حضرت بود سخن ميگفتند (كه آنها را چه بايد كرد؟) و خواستند جستجو كنند. (تا وصى آن حضرت را پيدا كنند) حسن بن نضر نزد ابى صدام آمد و گفت: من ميخواهم حج گزارم، ابو صدام گفت: امسال را بتأخير انداز، حسن گفت: من در خواب ميترسم (زيرا خوابهاى پريشان ميبينم) و ناچار بايد بروم، آنگاه باحمد بن يعلى بن حماد وصيت كرد (در باره كارهاى شخصى و امور مربوط بخانواده‏اش) و پولى هم براى ناحيه وصيت كرد و باو دستور داد كه هيچ پولى بكسى ندهد، مگر با دست خودش و بدست او (يعنى حضرت صاحب الزمان عليه السلام) بعد از آنكه او را كاملا بشناسد. حسن گويد: چون ببغداد رسيدم، منزلى اجاره كردم و آنجا فرود آمدم، يكى از وكلاء نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دينار نزد من گذاشت، گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه ميبينى: بعد از او ديگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد، سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد، من بفكر فرو رفته بودم كه ناگاه نامه آن مرد (صاحب الزمان) عليه السلام بمن رسيد كه: وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه نزدت هست بياور، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم. در ميان راه دزدى راهزن با ۶۰ نفر همراهش بودند. ولى من از آنجا گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى فرمود تا بسامره رسيدم و فرود آمدم، نامه‏اى بمن رسيد كه هر چه همراه دارى بياور، من آنچه داشتم در سبد سردار باربرها نهادم: چون بدهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستى را ديدم آنجا ايستاده است، گفت: حسن بن نضر توئى؟ گفتم: آرى، گفت: وارد شو، من وارد منزل شدم و باتاقى رفتم و سبد را خالى كردم. در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم، بهر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه ديدم از اتاقى كه پرده‏اى بر آن آويخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت: حسن بن نضر براى منتى كه خدا بر تو نهاد، (كه امام خود را شناختى و حقش را باو رسانيدى) او را شكر كن و شك منما، شيطان دوست دارد كه تو شك كنى، و دو جامه بمن داد و گفت: اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد آنها را گرفتم و بيرون آمدم. سعد گويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان درگذشت و در آن دو جامه كفن شد.

محمدعلى اردكانى, تحفة الأولياء( ترجمه أصول كافى) - جلد ۲, ۷۶۵

على بن محمد، از سعد بن عبداللَّه روايت كرده است كه گفت: حسن بن نضر و ابو صِدام و گروهى بعد از آن‏كه امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت، در باب آنچه در دست وكلاى آن حضرت بود، سخن گفتند و اراده كردند كه تفحّص كنند و جستجو نمايند. پس حسن بن نضر به نزد ابو صِدام آمد و گفت كه: من اراده دارم كه به حج روم. ابو صدام گفت كه:امسال آن را به تأخير انداز. حسن گفت كه: من در خواب مى‏ترسم و خواب پريشان مى‏بينم‏ و چاره ندارم كه بيرون روم، و احمد بن يعلى بن حمّاد را وصىّ خود گردانيد و از براى ناحيه مقدّسه به مالى وصيّت كرد و احمد را امر كرد كه چيزى از آن مال را بيرون نكند، مگر از دست خويش و به دست آن حضرت دهد، بعد از آن‏كه ظاهر شود. راوى مى‏گويد كه: حسن گفت: چون به بغداد رسيدم، خانه‏اى را اجاره كردم و در آن خانه فرود آمدم، پس بعضى از وكلا جامه‏ها و دينارها را به نزد من آورد و آنها را به نزد من گذاشت. به او گفتم كه: اين چيست؟ گفت: آن چيزى است كه مى‏بينى. بعد از آن ديگرى مثل آنها را به نزد من آورد و ديگرى چنين كرد تا آن‏كه آن خانه را پر كردند. پس احمد بن اسحاق همه آنچه را كه با او بود، به نزد من آورد من تعجّب كردم و متفكّر ماندم، پس نامه آن مرد- يعنى: صاحب الزّمان- بر من وارد شد. مضمون نامه آن‏كه: «چون فلان‏قدر از روز بگذرد، آنچه را كه با تو است، بار كن و بيار». بعد از آن‏كه آن وقت رسيد، كوچ كردم و آنچه را كه با من بود، بار كردم و در راه دزدى بود كه راهزنى مى‏نمود با شصت نفر كه دور او را گرفته بودند و او را اعانت مى‏كردند و من بر آن دزد گذشتم و خدا مرا از اذيّت او سالم گردانيد، پس به سامره آمدم و فرود آمدم و بر من نامه‏اى وارد شد كه: «آنچه با تو است، بار كن و بر پشت كسى ده كه بياورد» و من آن را در ظرف‏هاى حمّالان تعبيه كردم و ترتيب دادم و چون در دهليز خانه رسيدم، ديدم كه سياهى در آن دهليز ايستاده، گفت: تويى حسن بن نضر؟ گفتم: آرى، گفت: داخل شو. من داخل خانه شدم و در حجره او در آمدم و ظرف‏هاى حمّالان را خالى كردم و ديدم كه در سه كنج حجره، نان بسيارى هست و آن سياه هر يك از حمّالان را دو گرده نان داد و ايشان را بيرون كرد، و حجره‏اى ديدم كه پرده‏اى بر در آن آويخته بود. پس از اندران حجره ندايى به من رسيد كه: «اى حسن بن نضر، خدا را حمد كن بر آنچه به آن بر تو منّت گذاشت و در وجود و حيات من شك مكن كه شيطان دوست داشت كه تو شك كنى». و دو جامه را به سوى من بيرون فرستاد و به من گفته شد كه: اين دو جامه را بگير كه زود باشد كه به اينها محتاج شوى، پس آنها را گرفتم و بيرون آمدم. سعد مى‏گويد كه: پس حسن بن نضر بر گرديد و در ماه مبارك رمضان وفات كرد و او را در آن دو جامه كفن كردند.


شرح

آیات مرتبط (بر اساس موضوع)

احادیث مرتبط (بر اساس موضوع)