الإسراء ٩٤

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو


ترجمه

تنها چیزی که بعد از آمدن هدایت مانع شد مردم ایمان بیاورند، این بود (که از روی نادانی و بی‌خبری) گفتند: «آیا خداوند بشری را بعنوان رسول فرستاده است؟!»

|و مانع ايمان آوردن مردم- هنگامى كه هدايت سويشان آمد- جز اين نبود كه گفتند: آيا خداوند بشرى را به رسالت مبعوث كرده است؟

و [چيزى‌] مردم را از ايمان آوردن باز نداشت، آنگاه كه هدايت برايشان آمد، جز اينكه گفتند: «آيا خدا بشرى را به سِمَت رسول مبعوث كرده است؟»

و مردم را چیزی از (هدایت و) ایمان بازنداشت وقتی که هدایت (قرآن) بر آنان آمد جز این (خیال باطل) که گفتند: آیا خدا بشری را به رسالت فرستاده است؟

و چیزی مردم را زمانی که هدایت به سویشان آمد از ایمان آوردن باز نداشت، جز اینکه گفتند: آیا خدا بشری را به پیامبری برانگیخته است؟

هيچ چيز مردم را از ايمان آوردن آنگاه كه هدايتشان مى‌كردند، باز نداشت مگر اينكه مى‌گفتند: آيا خدا انسانى را به رسالت مى‌فرستد؟

و مردمان را به هنگامی که هدایت به سویشان آمد، چیزی از ایمان آوردن باز نداشت مگر اینکه گفتند آیا خداوند بشری را به پیامبری فرستاده است‌

و چيزى مردم را، آنگاه كه هدايت بديشان آمد، از ايمان آوردن باز نداشت مگر اينكه گفتند: آيا خدا آدميى را به پيامبرى برانگيخته است؟

تنها چیزی که مانع ایمان آوردن مردمان بعد از نزول هدایت (وحی آسمانی) برای ایشان شد، این است که می‌گویند: آیا خداوند انسانی را به عنوان پیغمبر فرستاده است؟! (فرشتگان افلاکی سزاوار این مقام بزرگ رسالتند؛ نه انسانهای خاکی).

و (چیزی) مردم را از اینکه ایمان آورند باز نداشت، - چون هدایت برایشان آمد - جز اینکه گفتند: «آیا خدا بشری را به پیامبری برانگیخته است‌؟»

و بازنداشت مردم را از آنکه ایمان آرند گاهی که بیامدشان رهبری جز آنکه گفتند آیا برانگیخته است خدا بشری را پیمبر


الإسراء ٩٣ آیه ٩٤ الإسراء ٩٥
سوره : سوره الإسراء
نزول : ٩ بعثت
اطلاعات آماری
تعداد کلمات : ١٧
تعداد حروف :

معنی کلمات و عبارات

«وَ مَا مَنَعَ النَّاسَ ...»: تنها مانع ایمان مردمان همین بهانه‌جوئی بوده است. این تعبیر دلیلِ بر انحصار نیست و بلکه برای تأکید و بیان اهمّیّت موضوع است. «أَبَعَثَ اللهُ بَشَراً رَّسُولاً»: مراد این است که اهل مکّه منکر این بودند که انسانی به مقام نبوّت برسد و پیغمبر گردد (نگا: أنعام / ، هود / ).

آیات مرتبط (تعداد ریشه‌های مشترک)

تفسیر


تفسیر نور (محسن قرائتی)


وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‌ إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا «94»

و آنگاه كه هدايت به سراغ مردم آمد، چيزى مردم را از ايمان آوردن بازنداشت، جز آنكه گفتند: آيا خداوند، بشرى را به عنوان پيامبر، برانگيخته است؟

نکته ها

كسانى كه داراى منطق درستى نيستند، نقطه‌ى قوّت را نقطه ضعف مى‌پندارند. انسان بودنِ پيامبر نقطه‌ى قوّت است، نه ضعف. چون به خاطر داشتن غرائز و اميال و مشكلات، درد انسان‌ها را درك مى‌كند و مى‌تواند الگوى عملى باشد و نسخه‌ى مفيدى ارائه بدهد.

بر طبق آيات قرآن، بهانه‌هاى كفّار براى ايمان نياوردن، از اين قرار است:

الف: چرا انبيا انسان‌هايى همچون ما هستند؟

پاسخ: بهترين نوع تبليغ آن است كه همراه با نمونه‌ى عملى و ارائه الگو باشد.

ب: اگر بناست انسانى پيامبر باشد، چرا فلانى از فلان خانواده يا شهر نباشد؟

جلد 5 - صفحه 119

پاسخ: تقسيمات مردم براساس خيال و معيارهاى مادّى است، امّا نزول و دريافت وحى لياقت مى‌خواهد.

ج: چرا خود ما پيامبر نباشيم؟

پاسخ: نبوّت مقامى بس والا، حتّى برتر از مقام فرشتگان است و هر انسانى با هر سابقه‌اى سزاوار پيامبرى نيست.

د: چرا فرشتگان برخود ما فرود نمى‌آيند؟

پاسخ: نزول فرشته بر كسانى است كه سابقه انحراف و گناهى نداشته باشند وگرنه هر روز دروغ و انحرافى را به نام وحى براى مردم مى‌آورند.

پیام ها

1- كفّار، بهانه‌جو و بى‌منطقند. بهانه‌ى كفّار اين بود كه چرا پيامبر بشرى همانند آنهاست. ما مَنَعَ‌ ...

2- پيامبران براى هدايت و تربيت مردم، به سراغ آنان مى‌رفتند. «جاءَهُمُ الْهُدى‌»

3- شخصيّت و كرامت انسان، چون براى انسان جاهلى ناشناخته بود، مى‌پنداشت كه انسان لايق نبوّت نيست. «بَشَراً رَسُولًا»

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‌ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94)

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا: و منع نكرد مشركين و كفار را از اينكه ايمان آورند به خدا و تصديق كنند پيغمبر او را. إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‌: وقتى كه آمد ايشان را هدايت و بيان حق بر زبان حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه قرآن مجيد باشد. إِلَّا أَنْ قالُوا: مگر آنكه گفتند از روى عناد و لجاج.

أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا: آيا برانگيخت خدا آدمى را رسول. حاصل آيه شريفه آنكه: باقى نماند كفار را شبهه‌اى كه مانع ايشان باشد از ايمان به پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قرآن، مگر انكار اينكه خداى تعالى بشر را به رسالت فرستاده است، و معتقدشان اين بود كه بشريت مانع رسالت است، و حال آنكه ايشان از غايت جهالت و ضلالت در اين مسئله، خطا كردند و ندانستند كه جنسيت مرسل اليهم باشد تا افاده و استفاده در ميان آيد، و غرض از بعث رسول كه هدايت و ارشاد بندگان است حاصل شود، لذا حق تعالى در

جلد 7 - صفحه 443

ردّ شبهه كفار كه بشريت را مانع رسالت مى‌دانستند، خطاب مى‌فرمايد:


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (90) أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً (91) أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلاً (92) أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‌ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (93) وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‌ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94)

قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً (95)

ترجمه‌

و گفتند ايمان نمى‌آوريم بتو تا آنكه روان سازى براى ما از زمين چشمه‌اى‌

يا آنكه باشد مر تو را بوستانى از درختان خرما و انگور پس روان سازى نهرها را در ميانشان روان ساختنى‌

يا بيفكنى آسمانرا چنانچه دعوى كردى بر ما پاره پاره يا بياورى خدا و فرشتگان را در برابر ما

يا آنكه باشد مر تو را خانه‌اى از طلا يا بالا روى در آسمان و باور نميكنيم بالا رفتن تو را تا آنكه فرود آورى بر ما نوشته‌اى كه بخوانيم آنرا بگو منزّه است پروردگار من آيا هستم من مگر انسانى پيغمبر

و باز نداشت مردم را كه ايمان آرند چون آمد آنها را هدايت مگر آنكه گفتند آيا برانگيخت خدا انسانى را به پيغمبرى‌

بگو اگر بودند در زمين فرشتگانى كه راه ميرفتند آرميدگان هر آينه ميفرستاديم بر آنها از آسمان فرشته‌اى را به پيغمبرى.

تفسير

- از تفسير امام عليه السّلام در اينمقام روايتى نقل شده و اجمال آن قريب‌


جلد 3 صفحه 389

به اين مضمون است كه روزى بزرگان قريش مانند وليد بن مغيره مخزومى و ابو البخترى بن هشام و ابو جهل بن هشام و عاص بن وائل و عبد اللّه بن ابى اميّه و امثال آنها با يكديگر مجتمع شدند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مقابل كعبه نشسته و مشغول قرائت قرآن براى اصحاب بود و احكام الهى را بآنها ابلاغ ميفرمود كفّار با يكديگر گفتند كار محمّد بالا گرفته و امر او بزرگ و مهمّ شده خوب است نزد او برويم و با او محاجّه كنيم تا او را خفيف و سر شكسته و محكوم نمائيم و سخنان او را باطل و بازار او را كاسه و اصحابش را از گردش متفرّق سازيم شايد از اين ادّعاها و حرفهاى بيهوده صرف نظر كند و از مخالفت با ما دست بردارد و از بين خودشان عبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى را كه سخنور و داوطلب اين امر بود انتخاب نمودند و همه برخاستند و با او همراه شده خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدند و او شروع بصحبت نمود و گفت اى محمّد ادّعاء بزرگى كردى و سخن عجيبى گفتى كه پيغمبر خداى عالمى با آنكه سزاوار نيست خداوند عالم و آفريننده بنى آدم مانند تو پيغمبرى داشته باشد كه مانند ما ميخورى و ميخوابى و راه ميروى اين پادشاه روم و ايران است ببين سفيرى را كه بجائى ميفرستند داراى خدم و حشم و مال و جاه و قصور و خيامند و خداوند عالم فوق تمام پادشاهان دنيا است و همه آنها بندگان اويند چگونه ميشود مانند تو سفير فقيرى داشته باشد و اگر تو را به پيغمبرى فرستاده بود بايد با تو فرشته‌اى بفرستد كه تصديق نبوّت تو را نمايد و ما او را ببينيم و باور كنيم بلكه اگر ميخواست پيغمبرى بفرستد فرشته‌اى ميفرستاد محتاج بمثل توئى نبود كه مردى سحر زده‌ئى و مسلّم است كه پيغمبر نيستى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود باز حرفى دارى عرض كرد بلى ما بتو ايمان نمى‌آوريم تا در زمين مكّه كه سنگزار و كوهستانى است چشمه آبى بيرون آرى كه آب ما فراوان شود و رفع حاجت ما را بنمايد يا براى خودت باغى احداث نمائى كه داراى درختان خرما و انگور زياد باشد بقدريكه هم خودت بخورى و هم بما بدهى و در ميان درختان آن جوى‌هاى آب جارى باشد يا پاره‌هاى آسمانرا بر ما فرود آورى چنانچه گفتى و اگر به بينند پاره‌اى از آسمانرا كه افتاده گويند تكّه ابر است شايد ما همين سخن را بگوئيم يا خدا و فوجى از ملائكه را در مقابل چشم ما حاضر كنى يا خودت يك انبار طلا داشته باشى و بما بدهى و ما


جلد 3 صفحه 390

ثروتمند شويم و طغيان نمائيم چنانچه گفتى همانا انسان طغيان مينمايد اگر خود را ثروتمند ببيند يا بآسمان بالا روى ولى ما ببالا رفتن تو ايمان نميآوريم تا نوشته‌اى بياورى باين مضمون اين نامه از خداوند عزيز حكيم است بعبد اللّه بن ابى اميّه مخزومى و كسانيكه با اويند ايمان آوريد بمحمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب كه او پيغمبر است و سخنان او را تصديق نمائيد كه از جانب من است باز هم معلوم نيست اگر تمام اين كارها را انجام دهى بتو ايمان بياوريم بلكه اگر ما را بآسمان ببرى و درهاى آسمانرا بروى ما بگشائى خواهيم گفت چشم بندى كردى و سحر نمودى باز پيغمبر فرمود حرف ديگرى دارى بگو عرض كرد خير كافى است ديگر چيزى باقى نماند حال تو هر چه خواهى بگو و در سخن صلاح خود را در نظر داشته باش و اگر دليلى بر مدّعاى خود دارى اقامه كن و معجزاتى را كه گفتيم بياور پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم توجّه بخداوند فرموده عرضه داشت اى خدائى كه هر صوتى را ميشنوى و هر چيزيرا ميدانى دانستى آنچه را بندگانت گفتند و چند آيه بر آنحضرت نازل شد كه متضمّن جواب اعتراضات اوّليه و طعنهاى آنها بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود كه بدوا ذكر شد و در اطراف آن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بياناتى فرمود كه بمناسبت آن آيات در سوره‌هاى ديگر ذكر شده و ميشود انشاء اللّه تعالى تا آن كه فرمود معجزاتى كه از من خواستيد بعضى از آنها دلالتى بر صدق مدعاى من ندارد و پيغمبر نبايد كار لغوى كه موجب ثبوت ادّعاء او نباشد بنمايد و بعضى از آنها موجب هلاكت شما است و آوردن معجزه براى آنستكه سبب ايمان مردم شود نه موجب هلاك آنها و خداوند رحيم‌تر است از هر كس بر بندگان و صلاح آنها را بهتر ميداند و بعضى از آنها محال است كه ممكن نيست بشود و پيغمبر حقّ را بحجّت و برهان آشكار مى‌كند تا عذرى از قبول آن براى احدى باقى نماند و بعضى از آنها چيزى است كه بخواستن آن اقرار كردى كه نظرت دشمنى و نافرمانى است و حاضر براى قبول حجّت و برهان نيستى و كسى كه حالش چنين باشد چاره‌اش عذاب خدا است در دنيا كه از آسمان بر او نازل شود يا در آخرت بجهنّم رود يا شمشير مسلمانان است كه او را نابود نمايد امّا سؤال تو كه چشمه‌اى از زمين بيرون آورم و جارى كنم من اگر اينكار را بكنم دليل بر نبوّتم نباشد زيرا بسيارى از زمينهاى بائر را خودت در طائف‌


جلد 3 صفحه 391

آباد كردى و چشمه آب از آن بيرون آوردى و سايرين هم كردند آيا تو و آنها به اين كار پيغمبر شديد گفت نه فرمود پس منهم اگر بكنم دليل بر نبوّتم نباشد مانند كارهاى ديگرى كه از اين قبيل است چنانچه گفتى ايمان نمى‌آوريم مگر آن كه باغى داشته باشى مركّب از درختان خرما و انگور كه خودت بخورى و بما بخورانى آيا دوستان تو در طائف باغ خرما و انگور ندارند كه خودشان ميخورند و بديگران ميخورانند و در آن باغها آبهاى جارى است آيا آنها بداشتن آن باغها پيغمبر شدند گفت نه فرمود پس چرا اينها را دليل بر پيغمبرى من ميدانيد و از من ميخواهيد با آن كه اگر من داشتم دليل بر صدقم نبود و اگر بآن استدلال ميكردم دليل بر كذبم بود براى آن كه استدلال بامرى نموده بودم كه دلالت نداشت و معلوم ميشد مقصودم عوام فريبى است و پيغمبر خدا از اين امور منزّه است و امّا اين كه گفتى آسمان را بسر شما فرود آورم اين امرى است كه موجب هلاكت و مرگ شما است تو ميخواهى پيغمبر هلاك كننده شما باشد با آن كه رحمة للعالمين است و خير شما را ميخواهد و بايد معجزه‌اى بياورد كه صلاح شما در آن باشد و خدا صلاح مردم را بهتر ميداند اگر خداوند بخواهد معجزات پيغمبران را بميل مردم ظاهر كند ممكن است خواهشهاى مردم ضدّ يكديگر باشد و انجام آن محال باشد يا موجب فساد و اختلال نظام عالم گردد آيا ديده‌ايد كه طبيب بميل مريض دوا دهد دواى طبيب بايد بر وفق صلاح مريض باشد نه بر طبق خواهش او خداوند طبيب نفوس شما است اگر بدستور او عمل نمائيد شفاء يابيد و الّا بحال مرض باقى خواهيد ماند تا آنكه فرمود امّا اينكه گفتى خدا و ملائكه را در مقابل شما حاضر كنم كه آنها را به بينيد اين از امورى است كه محال است و محال بودن آن بر هيچ عاقلى پوشيده نيست زيرا پروردگار مانند مخلوق نيست كه آمد و شد داشته باشد و حركت كند و مقابل با چيزى گردد اينكه شما ميگوئيد لايق بتهاى شما است كه ميشود آنها را آورد و برد و از خود اراده و اختيار و حس و شعورى ندارند اى عبد اللّه آيا تو باغ و بستان و مزرعه در اطراف مكّه ندارى كه كار گذاران و گماشتگانى در آنها از قبل خود گذاشته باشى عرض كرد چرا دارم فرمود آيا خودت هميشه بسر كشى آن املاك ميروى يا بتوسط نمايندگانت دستور كار گذاران را ميدهى‌


جلد 3 صفحه 392

و تنظيم امور آنها را مينمائى عرضه داشت البته بتوسط نماينده خود امور آنها را مرتّب مينمايم فرمود اگر كاركنان بنماينده تو بگويند ما قول تو را تصديق نميكنيم تا خود مالك كه تو باشى حاضر شود كه ما او را به بينيم و خودش دستور كار ما را بدهد آيا اين اظهار آنها را صحيح و بجا ميدانى گفت نه فرمود آنچه بر نماينده تو لازم است آيا نه آنستكه دليلى بر صدق اظهار خود اقامه كند گفت بلى فرمود اگر نماينده تو نزدت حاضر شود و بگويد برخيز برويم چون رعايا و كاركنان تو از من خواسته‌اند خودت را نزد آنها ببرم آيا اين اظهار را از نماينده خود مى‌پسندى و درست ميدانى يا باو ميگوئى كه وظيفه تو بيان دستور من است نه حكم فرمائى بر من عرض كرد درست نميدانم و باو اعتراض ميكنم فرمود پس چرا تو از نماينده و سفير خدا ميخواهى چيزى از خدا بخواهد كه اگر نماينده تو از تو بخواهد نمى‌پسندى و براى رعاياى خود تجويز نميكنى اين بيانات حجّت قاطع است بر بطلان تمام توقعات شما از من و امّا اينكه گفتى من انبار طلا داشته باشم آيا نشنيدى عزيز مصر انبارها از طلا داشت آيا بداشتن آنها پيغمبر شد گفت خير فرمود پس منهم بداشتن انبار طلا پيغمبر نميشوم امّا اينكه گفتى بآسمان بالا روم و گفتى بآن ايمان نميآوريم تا با نوشته‌اى برگردم با آنكه بالا رفتن مشكل‌تر است از برگشتن تا آخر سخنت كه اقرار نمودى به اين كه مقصودت دشمنى و لجاج است جوابش شمشير اولياء خدا و شعله سوزان آتش جهنّم است كه بعد از اقامه حجّت از طرف خدا و رسول بتو و رفقايت خواهد رسيد و كلمه جامعه همان است كه خداوند فرمود بگو منزّه است پروردگار من كه بجاى آورد امرى را بر طبق خواهش بيجاى جهّال بيهوده و بر خلاف مصلحت و مخلّ بنظام احسن و نيستم من مگر بشرى پيغام آور كه وظيفه‌ام فقط اقامه حجّت است و بيان وظائف و مصالح بندگان و آنچه مترتّب است بر آن از ثواب و عقاب و حقّ امر و نهى و تقاضاى بيجا از خداوند متعال ندارم چون ساحت او مقدّس و منزّه است از اين قبيل خواهشهاى بندگان. حقير عرض ميكنم زعم بمعناى گمان است ولى در اينجا چون اشاره است بقول خداوند وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ‌ كه آنها از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دانسته‌اند معناى ادّعاء انسب است و قبيل بمعناى كفيل و كثير و مقابل استعمال شده و


جلد 3 صفحه 393

زخرف در اصل بمعناى زينت است و در طلا استعمال ميشود بمناسبت زينت نمودن بآن و بيت بمعناى اطاق است و بنظر حقير اينجا مراد يك اطاق پر از طلا است و در تفسير امام عليه السّلام اشاره باين معنى شده بود اگر چه بعضى بخانه مسكونى كه از طلا ساخته شده باشد تفسير نموده‌اند و قمّى ره روايت نموده راجع بتقاضاى ششم، كه در موقع نزول نوشته خواستند چهار ملك هم بيايد كه شهادت بدهند نامه را خدا نوشته پس نازل شد سبحان ربّى تا آخر آيه و چيزى كه باز داشته بود آنها را از ايمان بخدا و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با مشاهده معجزات با هرات و كلام الهى كه خودشان اقرار داشتند كلام بشر نيست اين شبهه بود كه ميگفتند چرا خداوند بشرى را كه مانند ما است پيغمبر قرار داده و چرا ملكى را از طرف خود برسالت نفرستاده است غافل از آنكه بايد ترتيب عوالم غيب و شهود محفوظ بماند و مراعات سنخيّت بين مبلّغ معارف و احكام و كسانيكه بآنها تبليغ ميشود بايد بشود تا بتواند بتدريج عقائد و اخلاق و اعمال آنها را اصلاح نمايد و كسيكه از جنس آنها نباشد صلاحيّت براى اين غرض را ندارد بلى كسيكه روحا با ملائكه سنخيّت پيدا كرده باشد ميتواند از آنها اخذ و اعطاء نمايد و اگر از اين مقام بالاتر رود ممكن است واسطه فيض آنها هم بشود ولى مربوط بعامّه بشر نيست لذا خداوند فرموده بگو اگر فرضا در زمين بجاى شما ملائكه بودند كه راه ميرفتند و سكونت داشتند در آن براى آنها از آسمان ملكى را به پيغمبرى ميفرستاديم كه از جنس آنها باشد و سنخيّت با آنها داشته باشد و بتواند با آنها مأنوس شود و بيان عقايد و معارف و احكام براى آنها بنمايد ولى از آنروز كه پدر و مادر شما مأمور بهبوط و استقرار در زمين شدند مقدّر گرديد كه جاى شما زمين باشد و جاى ملائكه آسمان «چه نسبت خاك را با عالم پاك» و السّلام على من اتّبع الهدى.


جلد 3 صفحه 394

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


وَ ما مَنَع‌َ النّاس‌َ أَن‌ يُؤمِنُوا إِذ جاءَهُم‌ُ الهُدي‌ إِلاّ أَن‌ قالُوا أَ بَعَث‌َ اللّه‌ُ بَشَراً رَسُولاً (94)

و مانع‌ نشد افراد ناس‌ ‌را‌ اينكه‌ ايمان‌ آورند زماني‌ ‌که‌ آمد ‌آنها‌ ‌را‌ هدايت‌ الهي‌ مگر اينكه‌ گفتند آيا ‌خدا‌ بشر ‌را‌ ميفرستد برسالت‌ چرا ملائكه‌ ‌را‌ نفرستاد ‌در‌ بسياري‌ ‌از‌ آيات‌ ‌اينکه‌ عذر تراشي‌ ‌را‌ ‌از‌ كفار بيان‌ فرموده‌ ‌در‌ جواب‌ ‌آنها‌ بايد ‌گفت‌ ‌که‌ ملائكه‌ ‌اگر‌ بصورت‌ اصلي‌ ‌خود‌ بيايند ‌که‌ صورت‌ بلا ماده‌ ‌است‌ قابل‌ مشاهده‌ نيست‌ چنانچه‌ كتبه‌ اعمال‌ و ملائكه‌ حفظه‌ و ملائكه‌ موكلين‌ بقطرات‌ باران‌ و نازلين‌ ‌در‌ شب‌هاي‌ قدر و ‌غير‌ اينها تمام‌ روي‌ زمين‌ هستند و مشاهده‌ نميشوند چنانچه‌ ارواح‌ مؤمنين‌ ‌که‌ تعلق‌ بقالب‌ مثالي‌ گرفته‌ مشاهده‌ نميشوند مگر ‌در‌ خواب‌ و ‌اگر‌ بصورت‌ انساني‌ ‌ يا ‌ حيواني‌ بيايند ‌از‌ كجا معلوم‌ ميشود ‌که‌ ملك‌ ‌است‌ شايد انسان‌ ‌ يا ‌ شيطان‌ ‌باشد‌ لذا ميفرمايد:

وَ قالُوا لَو لا أُنزِل‌َ عَلَيه‌ِ مَلَك‌ٌ وَ لَو أَنزَلنا مَلَكاً لَقُضِي‌َ الأَمرُ ثُم‌َّ لا يُنظَرُون‌َ وَ لَو جَعَلناه‌ُ مَلَكاً لَجَعَلناه‌ُ رَجُلًا وَ لَلَبَسنا عَلَيهِم‌ ما يَلبِسُون‌َ انعام‌ ‌آيه‌ 8 و 9 بلكه‌ ميگويند ‌اينکه‌ يك‌ انسان‌ مجهول‌ الحال‌ ‌است‌ ‌ما باو ايمان‌ نمياوريم‌ و قطع‌ نظر ‌از‌ همه‌ اينها قلب‌ ‌که‌ سياه‌ شد و قساوت‌ پيدا كرد بهيچ‌ صراطي‌ مستقيم‌ نمي‌شود ملك‌ ‌باشد‌ ‌رسول‌ ‌ يا ‌ انسان‌ بلكه‌ ‌اگر‌ مشاهده‌ كند عذاب‌ ‌را‌ ميگويد

النار و ‌لا‌ العار

وَ ما مَنَع‌َ النّاس‌َ أَن‌ يُؤمِنُوا ‌يعني‌ چيزي‌ مانع‌ و جلوگير ‌اينکه‌ كفار و مشركين‌ نيست‌ ‌از‌ اينكه‌ ايمان‌ بياورند و ‌از‌ ‌آنها‌ اختيار سلب‌ نميشود إِذ جاءَهُم‌ُ الهُدي‌ موقعي‌ ‌که‌ تمام‌ اسباب‌ هدايت‌ تكوينا و تشريعا ‌براي‌ ‌آنها‌ مهيا ‌شده‌ إِلّا أَن‌ قالُوا مگر ‌براي‌ بهانه‌ و عذر تراشي‌ بگويند:

أَ بَعَث‌َ اللّه‌ُ بَشَراً رَسُولًا مگر ميشود و ممكن‌ ‌است‌ ‌که‌ بشر هيچ‌ گونه‌ تماسي‌ ‌با‌ ‌خدا‌ ندارد ‌رسول‌ ‌باشد‌ و غافل‌ ‌از‌ اينكه‌ ‌در‌ دستگاه‌ خلقت‌ بهتر و بالاتر ‌از‌ بشر نيست‌ ‌که‌ داراي‌ مقام‌ ولايت‌ و رسالت‌ و خلافت‌ ‌باشد‌ ‌که‌ ‌هم‌ جنبه‌ ملكوتي‌ دارد ‌که‌ اخذ كند و ‌هم‌ جنبه‌ ناسوتي‌ دارد ‌که‌ ابلاغ‌ كند واسطه‌ ‌بين‌ خلق‌ و خالق‌.

308

برگزیده تفسیر نمونه


]

(آیه 94)- بهانه همگونی! در آیات گذشته سخن از بهانه جویی مشرکان در زمینه نبوت پیامبر اسلام بود، و در اینجا به بهانه همگونی اشاره کرده، می‌گوید: «تنها چیزی که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند این بود که می‌گفتند: آیا

ج2، ص670

خدا انسانی را به عنوان پیامبر برانگیخته»؟ (وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدی إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا).

آیا باور کردنی است که این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانی گذارده شود؟

آیا نباید این رسالت عظیم را بر دوش نوع برتری همچون فرشتگان بگذارند، تا از عهده آن به خوبی برآید، انسان خاکی کجا و رسالت الهی کجا؟ افلاکیان شایسته این مقامند نه خاکیان! این منطق سست و بی‌پایه مخصوص به یک گروه و دو گروه نبود، بلکه شاید اکثر افراد بی‌ایمان در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسل جسته‌اند.

نکات آیه

۱- مشرکان مکه، برگزیده شدن نوع بشر براى پیامبرى را منکر بودند و آن را امرى امکان ناپذیر و ناشدنى تلقى مى کردند. (و ما منع الناس ... إلاّ أن قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً) «ال» در «الناس» عهد است و با توجه به آیات سابق مراد از آن، مشرکان مکه هستند.

۲- بشر بودن رسولان الهى، تنها دستاویز عمده براى بهانه جوییهاى مخالفان کافر و مشرک جهت ایمان نیاوردن به آنان (و قالوا لن نؤمن لک حتى ... إلاّ أن قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً)

۳- تنها دستاویز مشرکان مکه براى ایمان نیاوردن به پیامبر اسلام(ص)، بشر بودن آن حضرت بود. (قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً)

۴- مشرکان و کافران عصر بعثت داراى ملاکهاى غلط براى شناخت رسولان الهى (قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً)

۵- پیش داوریهاى مبتنى بر ملاکهاى غلط، مانع برخورد صحیح با تعالیم انبیاست. (و ما منع الناس ... إذ جاءهم الهدى إلاّ أن قالوا أبعث الله بشرًا)

۶- پیام رسولان الهى، سراسر هدایت و راهنمایى است. (و ما منع الناس أن یؤمنوا إذ جاءهم الهدى ... بشرًا رسولاً)

۷- مشرکان معتقد به برتر بودن مقام رسالت از شأن بشر (قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً)

۸- همسان بودن انبیا با سایر مردم، مانع شناخت ارزشها و تواناییهاى ویژه آنان (و ما منع الناس ... إلاّ أن قالوا أبعث الله بشرًا رسولاً) از اینکه مشرکان نبوت بشر را امرى ناشدنى مى دانستند، مى تواند از این جهت باشد که آنان، پیامبران را افرادى چون خود تلقى مى کردند و آنان را همچون خود، ضعیف و ناتوان مى شمردند.

۹- اصل وجود خدا و نیاز به رسالت، امرى پذیرفته شده حتى در بینش مشرکان (أبعث الله بشرًا رسولاً) از اینکه مشرکان به جاى انکار اصل رسالت به استبعاد نبوت بشر پرداختند، مى توان استفاده کرد که اصل رسالت و نبوت براى آنان، امرى محرز بود.

روایات و احادیث

۱۰- «عن أبى عبدالله(ع): «قالوا أبعث الله بشراً رسولاً» قالوا: إن الجن کانوا فى الأرض قبلنا، فبعث الله إلیهم ملکاً، فلو أراد الله أن یبعث إلینا لبعث الله ملکاً من الملائکة، و هو قول الله «و ما منع الناس أن یؤمنوا إذ جائهم الهدى إلاّ أن قالوا أبعث الله بشراً رسولاً»;] از امام صادق(ع) روایت شده است: «قالوا أبعث الله بشراً رسولاً» آن ان (منکرین رسالت محمد(ص)) گفتند: همانا جنیان قبل از ما در زمین بودند. پس خداوند فرشته اى را به سوى آنان مبعوث کرد. پس اگر خداوند کسى را اراده کرده است به سوى ما بفرستد، پس باید فرشته اى از فرشتگان را مى فرستاد و این سخن خداوند است که مى فرماید: و ما منع الناس أن یؤمنوا إذ جائهم الهدى إلاّ أن قالوا أبعث الله بشراً رسولاً».

موضوعات مرتبط

  • ارزیابى: آثار ارزیابى غلط ۵
  • اسلام: تاریخ صدر اسلام ۳
  • انبیا: آثار بشر بودن انبیا ۸; استعدادهاى انبیا ۸; انبیاى جن ۱۰; برخورد با انبیا ۵; بشر بودن انبیا ۲، ۷، ۱۰; بهانه جویى مخالفان انبیا ۲; جنس انبیا ۱۰; دلایل کفر مخالفان انبیا ۲; فضایل انبیا ۸; موانع شناخت انبیا ۸; ویژگیهاى تعالیم انبیا ۶; هدایتگرى انبیا ۶
  • پیشداورى: آثار پیشداورى ۵
  • دین: آسیب شناسى دینى ۵
  • کافران: بهانه جویى کافران ۲; پیامبرشناسى کافران صدراسلام ۴; ملاکهاى غلط کافران صدراسلام ۴
  • محمد(ص): بشر بودن محمد(ص) ۳
  • مشرکان: بهانه جویى مشرکان ۲; بینش مشرکان ۹; پیامبرشناسى مشرکان صدراسلام ۴; خداشناسى مشرکان ۹; عقیده مشرکان ۷; مشرکان و نبوت ۹; ملاکهاى غلط مشرکان صدراسلام ۴
  • مشرکان مکه: بهانه جویى مشرکان مکه ۳; بینش مشرکان مکه ۱; دلایل کفر مشرکان مکه ۳
  • نبوت: ارزش مقام نبوت ۷; مکذبان نبوت بشر ۱
  • نیازها: نیاز به انبیا ۹

منابع

  1. تفسیرعیاشى، ج ۲، ص ۳۱۷، ح ۱۶۷; نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۲۷، ح ۴۴۹.