تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۲۳

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


مفسر نامبرده سپس چنين گفته است : ما نمى توانيم هر دوكلمه بشرا و رسولا را دونقطه اتكاء در جواب بدانيم زيرا اولا با آنچه كه از روايات بر مى آيد مخالف است براى اينكه از روايات بر مى آيد كه مشركين از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در خواست كردند كه از خداى خود چنين وچنان بخواهد، نه اينكه خودش از پيش خود بياورد تا در جوابشان گفته شود ((من جز بشرى نيستم (( ودر ثانى مستلزم اين است كه كلمه رسول ، خبر بعد از خبر بوده وهر دوخبر ((كان (( بوده باشند كه ذوق سليم اين معنا را نمى پسندد. اشكالى كه در گفتار اوهست اين است كه : اولا - حمل كردن كلمه ((بشرا(( بر پاسخ از اين پندار كه ممكن نيست فرستاده خدا از جنس بشر باشد حملى است بدون دليل ، زيرا در آيات قرآنى هيچ نقلى از چنين پندارى ديده نشده است . وثانيا - آنطور هم كه اوجمله ((هل كنت الابشرا رسولا(( را معنا كرده باز نقطه اتكاء كلام ((رسولا(( نيست ، بلكه تشبيه رسول به ساير پيغمبران است چون معناى اواين شد: ((مگر من جز پيغمبرى مانند ساير پيغمبرانم ؟(( پس در نتيجه نقطه اتكاء كلام حذف شده ومعلوم است كه حذف معتمد كلام ، سياق را فاسد نموده وشنونده چيزى از آن نمى فهمد (دقت بفرمائيد) وثالثا - اگر در روايات آمده كه از آن جناب خواستند تا از پروردگارش ‍ در خواست اقتراحات ايشان را بكند در صورتى متبع است كه صريح كتاب مخالف آن نباشد وگرنه به خاطر روايت دست از قرآن بر نمى داريم وقرآن صراحت دارد بر اينكه ((لن نؤ من لك حتى تفجر(( ((تا آنكه توبرايمان نهر بشكافى (( ((اوتسقط السماء(( يا آسمان را به زير آورى ، سبحان اللّه اين چه بلند پروازى است در حق تاريخ وروايات آن ، كه حتى آن را بر كتاب خدا حكومت داده ودر صورت مخالفت ومعارضه صريح هم آن را بر قرآن مقدم بداريم . ورابعا - ادعاى اينكه ذوق سليم خبر بعد از خبر را نمى پسندد هيچ وجهى ندارد. وَ مَا مَنَعَ النَّاس أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى إِلاأَن قَالُوا أَ بَعَث اللَّهُ بَشراً رَّسولاً(۹۴) استفهام در جمله ((ابعث اللّه بشرا رسولا(( استفهام انكارى است ، و جمله ((قالواابعث اللّه ...(( حكايت حال كفار ووضع اعتقادات ايشان است ، هر چند كه عين اين كلام را نگفته باشند. وانكار نبوت ورسالت با اقرار به ثبوت اله ، خود از عقائد بت پرستان است كه در عين اقرار به وجود پروردگار زير بار نبوت نمى روند، وهمين خود قرينه بر اين است كه مقصود از كلمه ((ناس (( در اين آيه همان بت پرستان ، ومراد از ايمانى كه زير بارش نرفتند ايمان به رسالت است . بنابراين ، معناى آيه اين مى شود كه : چه باز داشت بت پرستان را - البته فراموش نشود كه قريش وعموم عرب آن روز از اين طائفه بودند - از اينكه به رسالت ويا به رسالت توايمان آورند؟ چيزى بازشان نداشت الا اينكه مى پنداشتند رسول نمى تواند از جنس بشر باشد، وبه همين جهت همواره با رسولان مى ستيزيدند ودعوت ايشان را رد مى كردند همچنانكه خداى تعالى در نظائر آيه ((لوشاء ربنا لانزل ملائكة فانا بماارسلتم به كافرون ((، پندار ايشان را حكايت نموده است (( قُل لَّوْ كانَ فى الاَرْضِ مَلَئكةٌ يَمْشونَ مُطمَئنِّينَ لَنزَّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ السمَاءِ مَلَكاً رَّسولاً(۹۵)

تقرير وتوضيح برهان بر نبوت عامه واثبات آن

در اين آيه رسول خود را دستور مى دهد كه گفتار وانكار ايشان را نسبت به انكار رسالت بشر ونزول وحى را رد نموده وبفرمايد: عنايت الهى چنين تعلق گرفته كه اهل زمين را هدايت فرمايد، واين صورت نمى گيرد مگر به وسيله وحى آسمانى ، چون بشر از پيش خود هدايت نمى شود پس انسانها كه در زمين زندگى مى كنند هيچ وقت بى نياز از وحى آسمانى نيستند، بناچار بايد فرشته اى به عنوان رسول به يكدسته از ايشان كه همان انبياء هستند نازل گردد. واين خصيصه زندگى زمينى وعيش مادى است كه به هدايت الهى نيازمند است ، وآن هم نمى شود مگر به وسيله نزول وحى از آسمان ، حتى اگر فرضا عده اى از فرشتگان هم در زمين زندگى كنند ومحكوم به عيش مادى وزمينى شوند بر آنان نيز فرشته اى نازل مى كرديم تا وحى ما را به ايشان برساند، آرى اين مساءله از خصائص زندگى زمينى است . خواننده محترم به طورى كه ملاحظه مى فرمايد عنايت ونقطه اتكاء در آيه شريفه به دوجهت است يكى اينكه زندگى بشر زمينى ومادى است ودوم اينكه هدايت كه خداى تعالى آن را بر خود واجب كرده تنها از راه وحى آسمانى وبه وسيله يكى از فرشتگان عملى است ، وراه ديگرى ندارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۸۵

واتفاقا همينطور هم هست واين دوجهت خود دوتا از مقدمات اساسى برهان بر نبوت عامه واثبات آن است . واما اصرارى كه مفسرين كرده اند كه معناى آيه را به اين تنگنا مقيد كرده اند كه رسول هر جنسى بايد از همان جنس باشد مثلا رسول آدميان آدمى ورسول فرشتگان ، فرشته باشد صحيح نبوده ومعنائى آنچنان با اهميت هم نيست كه نسبت به آن اصرار ورزيده اند، زيرا بشر بودن رسولان گسيل شده به سوى بشر با اينكه آموزندگان ومربيان بشرند امرى است ضرورى واز لوازم زندگى زمينى ، پس آن نكته اى كه گفتنى است وآيه كريمه به آن عنايت دارد همين است كه زندگى بشر زمينى و مادى است ووحيى كه از آسمان به ايشان مى شود به وسيله فرشته اى آسمانى است ، واين وحى هر چند براى بشر است وليكن همه افراد بشر قابل دريافت آن نيستند، آرى افراد نوع بشر از نظر سعادت وشقاوت و كمال ونقص وپاكى وناپاكى باطن مختلفند، تنها از ميان افراد اين نوع آن عده معدودى مى توانند حامل ودريافت كننده آن باشند كه مانند فرشته آورنده آن پاك واز مساس شيطان منزه باشند، وآن عده معدود همان رسولان خدا وانبياء هستند.

توضيح برهانى عقلى بر اينكه تحمل وحى خاص انبياء الهى است

توضيح اينكه عنايت الهى اقتضاء دارد كه خداوند هر نوع از انواع مخلوقات را به سوى كمال وسعادتش هدايت كند، وانسان نيز كه يكى از انواع مخلوقات است مستثناى از اين قاموس كلى وعمومى نيست و اين را مى دانيم كه سعادت وكمال اين نوع جز در زندگى اجتماعى صورت نمى گيرد، چون خصوص انسان موجودى است كه بايد دسته جمعى زندگى كند وقوانين وسنت هائى كه مايه سعادت دنيا وآخرتش ‍ باشد در ظرف اجتماعيش جريان يابد، اختلافات قهرى واجتناب ناپذيرى كه در ميان افراد اجتماعش پديد مى آيد برطرف كند. واز آنجائى كه زندگى اين نوع از مخلوقات ، زندگى شعورى است ناگزير بايد علاوه بر عقل وتميز ميان خير وشر، مجهز به وسائل بيشترى براى پذيرفتن قانون وسنت باشد، زيرا اگر به غير عقل چيز ديگرى كه مايه هدايت اوباشد نمى داشت به سعادت مطلوبش نمى رسيد، آرى مايه اختلاف اوهمين عقل اواست ، وعقلى كه خود مايه اختلاف است چگونه رفع اختلاف مى كند پس ناگزير بايد به يك شعور ديگرى هم مجهز باشد تا با آن شعور خود معارف وقوانين رافع اختلاف وضامن سعادت وكمالش را كه خداوند به سويش مى فرستد درك نمايد، وآن شعور عبارت است از شعور وحى ، وانسان دارنده آن عبارت است از نبى وپيغمبر. واين برهان عقلى برهانى است تمام كه از كلام خود خداى تعالى استفاده مى شود وما چگونگى استفاده آن را در بحث نبوت جلد دوم اين كتاب ودر ضمن داستانهاى نوح (عليه السلام ) در جلد دهم آن با شرحى مفصل گذرانديم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۸۶

واما آيه مورد بحث يعنى آيه ((قل لوكان فى الارض ملائكة ...(( نكته ديگرى علاوه بر برهان گذشته افاده نموده چنين مى رساند كه القاء وحى به سوى بشر حتما بايد به وسيله فرستادن فرشته از آسمان صورت گيرد. وحاصل مضمون آيه مذكور وآيه قبليش اين است كه تنها مانع پذيرفتن مردم دعوت تورسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) رااين است كه ايشان پنداشته اند كه رسالت بشر از ناحيه خدا محال است ، ودر اين پندار خود خطا كرده اند، زيرا مقتضاى زندگى زمينى از يك سو، و عنايت خداى تعالى نسبت به هدايت بندگانش از سوى ديگر اقتضاء مى كند كه خداوند فرستاده اى از جنس فرشتگان به سوى افرادى از بشر گسيل بدارد، وپيامهاى خود را به وسيله آن فرشته به آن افراد برساند، و اين به حدى اجتناب ناپذير ولازم است كه حتى اگر فرضا ساكنان زمين هم فرشتگان بودند باز خداى تعالى به افرادى از آنان كه رسول خدا بودند فرشتگانى از آسمان مى فرستاد تا وحى اورا به ايشان ابلاغ نمايد. واين بيان به طورى كه ملاحظه مى فرمائيد اولا معناى رسالت بشرى را مى رساند ومى فهماند كه رسول عبارت است از انسانى كه ملائكه اى از آسمان به سويش نازل شده دين خدا را به اوابلاغ واوبه مردم ابلاغ مى نمايد. وثانيا به برهان رسالت اشاره نموده مى رساند كه زندگى انسان در زمين از يك سو، وعنايت خداى سبحان به هدايت بندگان خود از سوى ديگر احتياج به نزول دينى آسمانى را ايجاب مى كند، چون ملائكه واسطه هاى هر نوع بركت آسمانيند، ناگزير نزول دين بر بشر هم به وسيله ايشان صورت مى گيرد، واين آمد وشد ملائكه عبارت است از رسالت ، وآن شخصى هم كه گيرنده وحى ودين خداست (كه البته به خاطراينكه بايد داراى طهارت باطنى وروحى از امر خدا باشد افرادى از بشر خواهند بود، نه همگى ايشان ) نبى وپيغمبر است .

توجهى به سياق آيه ودلات آن

از سياق آيه چنين انتظار مى رفت كه در قب ال گفته مشركين ((ابعث اللّه بشرا رسولا(( بفرمايد: ((لبعث اللّه فيهم ملكا رسولا(( وليكن به دوجهت چنين نفرمود بلكه به جاى آن فرمود: ((لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولا(( جهت اول اينكه : بهتر شبهه ايشان را برطرف سازد، زيرا بطور كلى وثنى ها وبت پرستان چه از فرقه برهمائيان وچه بودائيان وچه صابئين از مبعوث شدن يك فرد كامل بشر براى تكميل آدميان آنطور كه مشركين عرب انكار وتعجب مى كردند انكار وتحاشى ندارند، وبه طورى كه از كتب مقدسه ايشان برمى آيد، اين مساءله را امرى عادى شمرده واز آن شخص كامل به منجى ويا مصلح تعبير نموده بعثتش را هم نزول اله به زمين وظهور اله بر اهل زمين ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۸۷

وجلوه اله به صورت يك موجود زمينى تعبير مى كرده ، - وبه طورى كه گفته شده - بودا ويوذاسف را همان كاملين مى دانند، وبه هر حال بت پرستان معبود را عبارت از فرشته ويا جن ويا انسان در خود فرورفته مى دانند، نه خداى سبحان را. پس مشركين از رسالت يك فرد برجسته وحشت وتعجب نداشته اند، بلكه چيزى كه مورد انكار شديد ايشان است اين است كه فرشته كه خود از آلهه ومورد پرستش است رسول به سوى يك فرد بشر گشته ، دينى بياورد كه مردم بر طبق آن خداى تعالى را كه به خيال ايشان اله غير معبود است بپرستند، وبه همين جهت در آيه شريفه در جواب از توهم مشركين رسالت فرشته به سوى يك فرد بشر را تصريح كرد تا مخالفت با خرافه ايشان را به حد كامل رسانده باشد، وبفهماند نه ملائكه معبود است ، ونه خداى سبحان غير قابل عبادت . جهت دوم اينكه : خواست اشاره كند، به عموميت رسالت ملائكه ، وبفهماند كه در حقيقت ملائكه به شخص پيغمبر نازل نشده بلكه به عموم انسان نازل شده است ، چيزى كه هست تلقى وگرفتن وحى مخصوص به يك فرد از ايشان است ، واگر ديگران از آن محرومند به خاطر قصورى است كه در خود ايشان است ، وگرنه فيض خداى سبحان عمومى است ، هر چند كه مستفيض از آن اشخاص مخصوصى باشند. همچنانكه فرمود: ((وما كان عطاء ربّك محظورا(( ونيز فرمود: ((قالوا لن نومن حتى نوتى مثل ما اوتى رسل الله اللّه اعلم حيث يجعل رسالتة (( واين آيه يعنى آيه مورد بحث آن رواياتى را كه ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) در باره فرق ميان رسول ونبى وارد شده تاءييد مى كند، زيرا در آن روايات آمده كه رسول عبارت است از انسانى كه ملك را مى بيند و صدايش را مى شنود، ولى نبى آن كسى است كه پيام آسمانى را به صورت رؤ يا مى گيرد، وچيزى به چشم نمى بيند، وما پاره اى از اين اخبار را در جلد دوم اين كتاب در ضمن بحث از نبوت ايراد كرديم . واز لطائف قرآن كريم تعبيرى است كه در آيه مورد بحث از زندگى زمينى كرده وفرموده : ((فى الارض يمشون مطمئنين (( زيرا رفتن و انتقال مكانى از اين سوبه آن سوى زمين ، وقرار داشتن تحت جاذبه زمين از روشن ترين خواص زندگى مادى زمين است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۸۸

چون دليل وبرهان نتيجه نبخشيد، گواهى را به خدا واگذار

قُلْ كفَى بِاللَّهِ شهِيدَا بَيْنى وَ بَيْنَكمْ إِنَّهُ كانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيراً(۹۶) بعد از آنكه احتجاج مزبور را پايان برده ونيز بعد از آنكه معجزه رسالت آن جناب را كه همان قرآن كريم وتحدى آن است خاطر نشان ساخت ، و ايشان همچنان بر كفر وانكار خود پافشارى نموده اعتنائى نكردند، و همچنان بر اقتراح وپيشنهادات خرافى خود پافشارى نموده هيچ حقى را نپذيرفته واز حرف باطل خود دست برنداشتند اينك رسول گرامى خود را دستور مى دهد كه مس اله را به گواهى خدا واگذار نمايد چونكه خداى تعالى آنچه را كه از اوواز ايشان سر مى زند شاهد است ومى داند كه پيغمبرش رسالت اورا ابلاغ نموده ودعوت واحتجاج را به نهايت رسانده وعذرى باقى نگذاشت ، وايشان هم شنيدند وحجت بر آنان تمام شد، وهمچنان استكبار وعناد به خرج دادند. بنابراين برگشت معناى جمله مورد بحث به اين مى شود كه اى پيامبر من ! ديگر حجت ومجادله با ايشان را بس كن وامر را به مالك امور واگذار تا اوهر طور كه مى خواهد حكم نمايد. بعضى ها گفته اند: مراد از اين آيه شاهد گرفتن خدااست بر حقانيت دعوت وصحت رسالت گويا مى گويد: همين براى حجت ودليل بس كه خدا شاهد بر رسالت من است واين كلام اواست كه بر رسالت من تصريح مى كند، واگر بگوئيد از كجا كه اين قرآن كلام خدا باشد واز افترائات تونباشد در پاسخ مى گويم اگر از افترائات من كه يك فرد مانند شمايم بوده باشد بايد شما هم بتوانيد مثل من آن را بياوريد، ولى هرگز نخواهيد توانست ، هر چند كه جن وانس يار ومدد كار شما باشند. واين حرف هر چند حرف خوبى است وليكن ذيل آيه يعنى جمله ((بينى وبينكم (( وهمچنين جمله ((انّه كان بعباده خبيرا بصيرا(( بطورى كه ديگران هم گفته اند با آن نمى سازد زيرااگر مقصود از آيه اين معنا بود جا داشت بفرمايد: ((شهيدا لى عليكم - خدا شاهد من بر عليه شما است (( ويا بفرمايد: ((شهيدا على رسالتى - خدا گواه رسالت من است (( ويا عبارتى ديگر نظير آن . مطلب ديگرى كه بايد خاطر نشان ساخت اين است كه آيه مورد بحث و دوآيه قبل از آن مسجع به كلمه رسولا است يعنى آخر سه آيه اين كلمه آمده واين در همه قرآن تنها موردى است كه سه آيه پى در پى در سجع و قافيه متحد باشند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۸۹

وَ مَن يهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضلِلْ فَلَن تجِدَ لهَُمْ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ... اين آيه به طورى كه از سياق كلام بر مى آيد تتمه خطاب اخير رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) است كه به وى مى فرمود: ((قل كفى باللّه شهيدا بينى وبينكم - بگوخدا گواه ميان من وشما است (( ودر نتيجه معلوم مى شود آيه مورد بحث كنايه از اين است كه ديگر حجت بر ايشان تمام شده وضلالتشان حتمى گشته وديگر اميدى به هدايتشان نيست . وبنابراين ، خلاصه معناى آيه اين مى شود كه : اى رسول من ! به مخالفين اعلام كن كه ديگر حرفى با ايشان ندارى وديگر عليه ايشان احتجاج و استدلال نخواهى داشت ، زيرا هدايت كار خدا است كه هيچكس در آن شركت ندارد، پس هر كس كه خدا هدايتش كند تنها اوراه را يافته است و بس ، وكسى كه خدا گمراهش كرده باشد وبراهش نينداخته باشد تواى رسول من هرگز ياورى به غير خدا برايش نخواهى يافت وخدا هم كه ايشان را هدايت نمى كند، پس نه خدا ايشان را هدايت مى كند ونه غير خدا ياوران ديگرى دارند، ديگر چه جاى بگومگوى با ايشان است ؟ پس بيش از اين خود را به اميد هدايت شدن ايشان به زحمت نينداز. از همينجا مى توان فهميد كه اينكه بعضى گفته اند: ((آيه مورد بحث كلامى جداگانه وابتدائى است وكلمه ((بگو(( ى ديگرى از اول آن حذف شده (( گفتار صحيحى نيست . واگر يار وياور را بطور جمع آورده وفرموده ((اولياء(( با اينكه اگر مفرد آورده بود مبالغه بيشترى را داشت براى اشاره به اين بود كه اگر به غير خدا ياور ديگرى داشته باشند ناگزير اين ياور يا همان بتهاى ايشان است كه خود بسيار زيادند، ويا ساير اسباب مادى عالم است كه آنها نيز زيادند. ودر اينكه فرمود: ((ومن يهد اللّه فهوالمهتد(( التفات از تكلم با غير (ما) به غيبت (او) را به كار برده ، وگرنه جا داشت بفرمايد: ((ومن نهده فهوالمهتد - هر كه ما اورا هدايت كنيم راه يافته است (( چون هم قبل از اين جمله سياق ، سياق تكلم بود ومى فرمود: ما از آسمان ملكى رسول مى فرستاديم وهم سياق جمله بعد كه مى فرمايد ((ونحشرهم - وما ايشان را كر وكور محشور مى كنيم (( ودر وسط اين دوسياق ناگهان سياق را به غيبت تبديل نموده فرمود: ((وهر كه خدا اورا هدايت كند(( وجهت اين تبديل سياق شايد اين باشد كه اگر تبديل نمى كرد ومى فرمود: ((هر كه ما هدايتش كنيم ، وهر كه ما گمراهش سازيم باعث مى شد كه شنونده گمان كند ملائكة هم در هدايت وگمراهى بندگان دخالت دارند، ودر اين دوامر با خدا شريكند وآن وقت آيه مشتمل بر تناقض گويى مى شد، براى اينكه دنبال همين جمله دارد: ((فلن تجد لهم اولياء من دونه - به غير از خدا هرگز ولى و ياورى براى ايشان نخواهى يافت (( يعنى خواهى ديد ايشان كه ملائكة را اولياى خود مى پندارند وآنها را معبود خود خيال كرده ومى پرستند به غير خدا اولياى ديگرى ندارند. وجمله ((ونحشرهم يوم القيامه على وجوههم (( تا آخر دوآيه معنايش روشن است زيرا كلمه ((عمى (( و((بكم (( و((صم (( جمع اعمى وابكم واصم ، به معناى كوران ولالان وكران است وكلمه ((خبت (( از خبوالنار به معناى سكونت وآرام شدن شراره آتش ‍ است ، كلمه سعير هم به معناى زبانه آتش است ، پس معناى آيه اين است كه هر گاه زبانه هاى آتش فرونشست دوباره افروخته ترش ‍ مى كنيم . أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الاَرْض ‍ قَادِرٌ عَلى أَن يخْلُقَ مِثْلَهُمْ... معناى جمله : ((قادر على ان يخلق مثلهم (( ((كفور(( به معناى جحود وهر دوبه معناى انكار از در لجبازى است ، واين آيه احتجاجى است از خداى سبحان بر مساءله قيامت و زنده شدن بعد از مرگ ، عليه كسانى كه آن را بعيد مى شمردند، چون زنده شدن بدن بعد از متلاشى گشتن را محال پنداشته مى گفتند: ((ء اذا كنا عظاما ورفاتا ءانا لمبعوثون خلقا جديدا - آيا بعد از آنكه به صورت اسكلتى در آمديم ، وآن اسكلت هم متلاشى وپوسيده شد دوباره با خلقت جديدى مبعوث مى شويم ((؟ خداى تعالى در پاسخشان مى فرمايد خلقت بدن در نخستين بار دليل بر اين است كه چنين چيزى ممكن است ، ووقتى ممكن شد ديگر فرقى ميان بار اول وبار دوم نيست ، وخلاصه همينكه خود شما در اين دنيا هستيد وبدنى زنده داريد دليل بر اين است كه چنين خلقتى محال نيست ، ووقتى محال نشد ديگر چه فرقى ميان اين بار وبار ديگر است .

بيان اينكه انسان مبعوث در قيامت عين انسان دنيايى است نه مانند او

در اينجا ممكن است به ذهن برسد كه خداوند خلقت بعدى را مثل خلقت قبلى دانسته نه عين آن پس يك فرد بشر در قيامت مثل آن فردى است كه در دنيا بوده ، نه خود او، در جواب مى گوييم تشبيه ومانند بودن تنها در بدن است كه مورد انكار منكرين بود، نه جان آدمى كه حافظ وحدت وشخصيت انسان هم در اين دنيا وهم در آخرت است ، وبدان جهت انسان آخرتى عين انسان دنيوى است ، نه مانند آن ، آرى ملاك يكى بودن حسين فرزند تقى در دنيا وآخرت همان نفس انسانى اواست كه آن هم نزد خداى سبحان محفوظ است وبا مردن معدوم وباطل نمى گردد، ووقتى آن نفس به بدن جديد در آخرت تعلق گرفت باز اين بدن همان بدن حسين در دنيا خواهد شد همچنانكه در خود دنيا هم چند بار بدنش با همه اجزايش عوض شد واوهمچنان حسين پسر تقى بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۹۱

خواهى پرسيد كه چه دليل قرآنى بر اين معنا داريد؟ در جواب مى گوييم آيه شريفه ((وقالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الّذى وكل بكم (( كه در پاسخ كسانى كه گفتند آيا بعد از نابود شدن بدن ومتفرق گشتن تار وپود آن دوباره به خلقت جديدى خلق مى شويم ؟ فرموده كه : شما بعد از مرگ نه متفرق مى شويد ونه نابود مى گرديد، بلكه آن ملك الموتى كه موكل بر شما است شما را به تمام وكمال مى گيرد وحفظ مى كند، واما آنكه در قبر مى پوسد وتار وپودش متلاشى مى گردد آن بدن خاكى شما است كه تجديد بناى آن براى خدا آسان است ، همانطور كه بار اول بنا نمود. اين آيه دليل بر اين بود كه حقيقت آدمى همان نفس اواست كه آن هم نزد خدا محفوظ است ، واما دليل بر اينكه انسان مبعوث در قيامت عين انسان در دنيا است نه شخص ديگرى مانند آن ، همه آيات قيامت است كه آن را بازگشت انسان به سوى خدا مى داند، وزنده شدنش را زنده شدن آن انسان وحساب ومجازات وپاداشش را حساب ومجازات و پاداش همان انسان مى داند. پس ، از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه جمله ((يخلق مثلهم (( نمى خواهد بفرمايد انسان مخلوق در آخرت شخصى نظير انسان دنيا است ، بلكه مقصود همان معنايى است كه گفته شد واگر مانند بودن اين بدن وآن بدن را به ميان آورد، ونتيجه اش آن شد كه پاى مماثله به ميان آيد بدين جهت بود كه خواست جواب درست مقابل متن اشكال باشد، چون اشكال ايشان كه گفتند: ((آيا وقتى اسكلت وسپس خاك شديم دوباره به خلقت جديدى مبعوث مى شويم ((؟ همه مربوط به شؤ ون بدن مرده بود نه مربوط به حقيقت انسان ، ووقتى از حقيقت انسان يعنى نفس آدمى قطع نظر شود مماثله صحيح است ، يعنى بدن آخرتى نظير و مثل بدن دنيايى است هر چند كه با در نظر گرفتن نفس ، عين همند. بعضى از مفسرين گفته اند كه : مراد از كلمه ((مثلهم (( خود آنان است ، نه مانند ايشان ، همچنانكه ما نيز به يكديگر مى گوييم : ((مثل توكسى چنين كارى نمى كند(( يعنى توهم چنين كارى نمى كنى .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۹۲

وليكن اين توجيه بى اشكال نيست وجاى مناقشه در آن هست . وظاهر اين است كه در عبارت مذكور مراد از مثل ، همان مثل است نه عين وعنايت در اين تعبير به اين است كه بفهماند كسى كه مثل تواست يعنى صفات تورا دارد وروح تورا وخصائص تورا دارد اينكار را نمى كند پس توهم كه مثل اوهستى نبايد چنين كار را بكنى پس در اين تعبير كنائى فعل نفى شده اما با نفى سببش كه همان صفت باشد واين جور كنايه آوردن مؤ كدتر است از اينكه صريحا بگويد تواين كار را مكن . وجمله ((وجعل لهم اجلا لاريب فيه (( ظهور در اين دارد كه مراد از اجل ، همان مرگ است ، زيرا كلمه مزبور دوقسم استعمال دارد يكى مدت زندگى از حين ولادت تا مرگ ويكى هم سرآمد زندگى كه مقارن با مرگ است ، به هر معنا كه باشد مرگ را شامل است واگر در اين جمله مرگ را ياد آورى مى نمايد به منظور عبرت گرفتن كفار است تا شايد از جراءت وجسارت بر خداوتكذيب آيات اودست بردارند وبدانند كه خداى تعالى مى تواند ايشان را دوباره زنده نموده انتقام كردار زشتشان را بگيرد. بنابراين ، جمله : ((وجعل لهم اجلا لاريب فيه (( ناظر به جمله ((ذلك جزاءهم باءنهم كفروا باياتنا(( مى باشد كه در صدر آيه قرار داشت وآيه آن معنائى را مى دهد كه آيه ((والّذين كذبوا باياتنا سنستدرجهم من حيث لايعلمون ... اولم ينظروا فى ملكوت السموات والارض ... وان عسى ان يكون قد اقترب اجلهم فباى حديث بعده يؤ منون (( در مقام افاده آن است . اين معنا استظهارى است كه ما از آيه مورد بحث كرديم . بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه : مراد از اجل ، روز قيامت باشد، و ليكن اين معنا با سياق آيه سازگار نيست براى اينكه قبل از اين جمله داستان انكار معاد را از ايشان نقل مى كرد، وعليه آن احتجاج مى كرد كه خدا قادر است دوباره زنده شان كند، ودر چنين زمينه اى مناسب نيست قيامت را مسلم و((لاريب فيه (( بگيرد. ونظير اين كلام گفتار بعضى ديگر است كه جمله ((وجعل لهم اجلا لا ريب فيه (( را يك احتجاج ديگرى براى اثبات معاد دانسته اند. وبه هر حال چه مراد از اجل روز مرگ باشد وچه روز قيامت خيلى مهم نيست چون نتيجه اى ندارد فقط خواستيم بگوئيم اين احتجاج خالى از تكلف نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۹۳

قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائنَ رَحْمَةِ رَبى إِذاً لاَمْسكْتُمْ خَشيَةَ الانفَاقِ وَ كانَ الانسنُ قَتُوراً(۱۰۰) كلمه قتور به معناى بخيل تفسير شده البته بخيلى كه بخل را به نهايت رسانده باشد، ودر مجمع البيان گفته : كلمه : قتر، به معناى تنگى است ، و قتور مبالغه در همان معنا است ، ووقتى گفته مى شود: قتر يقتر ويا تقتر و يا اقتر ويا قتر در همه آنها معنا يكى است ، وآن اين است كه فلانى در خرج كردن امساك مى كند. خداى تعالى در آيه مورد بحث كفار را بر آن معنائى كه در آيه : ((وما منع الناس ان يؤ منوا اذ جاء هم الهدى الاان قالوا ابعث اللّه بشرا رسولا(( گذشت يعنى بر جلوگيرى وكارشكنى در پيشرفت دعوت انبياء (عليهم السلام ) بر منع از رسالت بشر توبيخ مى نمايد، ومعناى خود آيه روشن است .

بحث روايتى

در تفسير عياشى از مسعدة بن صدقه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: شفاء همه در علم قرآن است ، زيرا اين خداى تعالى است كه مى فرمايد: ((ما هوشفاء ورحمة للمؤ منين ...(( رواياتى درباره نيت وعمل در ذيل جمله : ((كليعمل على شاكلته (( ودر كافى به سند خود از سفيان بن عيينه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه به من فرمود: نيت از عمل بهتر است واصلا نيت عمل است ، آنگاه اين كلام خداى عزوجل را قرائت نمود كه مى فرمايد: ((كل يعمل على شاكلته ((، يعنى هر كسى بر طبق نيت خود عمل مى كند. مؤ لف : اينكه امام فرمود: اصلا نيت عمل است اشاره به اتحاد آن دو دارد، واينكه اتحاد نيت وعمل اتحاد عنوان ومعنون است . ودر همان كتاب به سند خود از ابى هاشم روايت كرده كه گفت امام صادق (عليه السلام ) فرمود اينكه اهل آتش هميشه در آتش خواهند بود بدين جهت است كه نيتشان در دنيا اين بود كه براى هميشه گناه و نافرمانى خدا بكنند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۹۴

وهمچنين اگر اهل بهشت هميشه در بهشت بمانند براى اين است كه نيتشان در دنيا اين بوده كه هميشه خدا را اطاعت كنند پس به خاطر نيت است كه آن دسته واين دسته مخلدند آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: ((كل يعمل على شاكلته (( وفرمود: يعنى هر كس بر طبق نيتش عمل مى كند. مؤ لف : اين روايت اشاره به رسوخ ملكات در نفس است ، رسوخى كه باعث مى شود نفس استعداد مقابل را از دست بدهد، توضيح اينكه نف س در بدوخلقتش استعداد نيك وبد هر دورا داشت ، ولى وقتى ملكه يكى از آندودر آن رسوخ نمود استعداد آن ديگرش به كلى باطل مى شود، عياشى هم در تفسير خود اين روايت را از ابى هاشم از آن جناب نقل كرده است . چند روايت درباره شاءن نزول آيه : ((يسئلونك عن الروح ...(( وبيان مراد از روح ودر الدر المنثور است ((كه احمد وترمذى كه ترمذى حديث را صحيح دانسته (( ونسائى وابن منذر وابن حبان وابوالشيخ در كتاب عظمت وحاكم ((كه وى نيز روايت را صحيح دانسته (( وابن مردويه وابونعيم وبيهقى هر دودر كتاب دلائل خود، همگى نامبردگان در ذيل آيه : ((يسئلونك عن الروح (( از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت قريش به يهوديان مراجعه كردند كه از امور دينى چيزى به ما ياد دهيد تا از اين مرد بپرسيم ((شايد از جواب به ما عاجز مانده زبانش از ما كوتاه گردد(( يهوديان گفتند: از اواز روح بپرسيد، ايشان از آنجناب پرسيدند كه روح چيست ؟ اين آيه نازل شد: ((يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربّى وما اوتيتم من العلم الاقليلا(( وقتى اين آيه را در پاسخ شنيدند گفتند: اتفاقا ما علم بسيارى داريم ما تورات داريم ، وهر كه تورات داشته باشد چيز بسيارى دارد، در پاسخ اين سخنشان اين آيه نازل شد: ((قل لوكان البحر مدادا لكلمات ربّى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربّى ولوجئنا بمثله مددا(( مؤ لف : به طريق ديگرى از عبداللّه بن مسعود واز عبد الرحمان بن عبد اللّه بن ام الحكم روايت شده كه اصلا سؤ ال نامبرده را خود يهود ودر مدينه از آن جناب كرده اند، وآيه هم در جواب آن در مدينه نازل شده و ليكن مكى بودن سوره وهمچنين وحدت سياق آيات آن با اين روايت سازگار نيست . ودر همان كتاب است كه ابن جرير وابن منذر وابن ابى حاتم وابن انبارى ((در كتاب اضداد(( وبيهقى ((در كتاب اسماء وصفات (( از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت كرده اند كه در ذيل آيه : ((و يسئلونك عن الروح (( فرموده : روح يكى از فرشتگان است كه هفتاد هزار روى دارد وهر رويش هفتاد هزار زبان دارد وهر زبانش با هفتاد هزار لغت حرف مى زند وخدا را تسبيح مى كند، وخداى تعالى از هر تسبيح اوفرشته اى خلق مى كند كه تا روز قيامت با فرشتگان پرواز مى نمايد. مؤ لف : از جنس ملك بودن روح با ظاهر عده اى از آيات قرآنى نمى سازد، چه ظاهر بسيارى از آيات اين است كه روح خود يك نحوه مخلوقى است كه فرشته آن را نازل مى كند مانند آيه : ((ينزل الملائكة بالروح من امره ((، وآياتى ديگر، وهمچنين با روايات هم نمى سازد، و ما در تفسير جمله ((ينزل الملائكة بالروح من امره (( در سوره نحل حديثى از على (عليه السلام ) نقل كرديم كه ملك بودن روح را انكار مى كرد، وبه همين آيه استدلال فرمود: بنابراين عبرت در مساءله روح به رواياتى است كه اينك از نظر شما مى گذرد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←