تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۴۲

از الکتاب
نسخهٔ تاریخ ‏۱۲ اسفند ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۷ توسط Adel (بحث | مشارکت‌ها)
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۷

و چه بسا به خود آشور وپايتختش ((نينوا(( هم مى رسيدند، وآن را محاصره نموده دست به قتل و غارت وبرده گيرى مى زدند، بناچار پادشاه آن ديار براى جلوگيرى از آنها سدى ساخت كه گويا مراد از آن سد ((باب الابواب (( باشد كه تعمير ويا ترميم آن را به كسرى انوشيروان يكى از ملوك فارس نسبت مى دهند. اين گفته آن مورخين است وليكن همه گفتگودر اين است كه آيا با قرآن مطابق است يا خير؟

ج - صاحب روح المعانى نوشته: بعضيها گفته اند او، يعنى ذوالقرنين ، اسمش فريدون بن اثفيان بن جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين بوده ، و پادشاهى عادل ومطيع خدا بوده . و در كتاب صور الاقاليم ابى زيد بلخى آمده كه او مؤيد به وحى بوده ودر عموم تواريخ آمده كه او همه زمين را به تصرف در آورده ميان فرزندانش تقسيم كرد، قسمتى را به ايرج داد و آن عراق وهند وحجاز بود، وهمو او را صاحب تاج سلطنت كرد، قسمت ديگر زمين يعنى روم وديار مصر ومغرب را به پسر ديگرش سلم داد، و چين وترك وشرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد كه با آن حكم براند، و اين قوانين سهگانه را به زبان عربى سياست ناميدند، چون اصلش ((سى ايسا(( يعنى سه قانون بوده.

و وجه تسميه اش به ذوالقرنين ((صاحب دوقرن (( اين بوده كه اودو طرف دنيا را مالك شد، ويا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد، چون سلطنت اوبه طورى كه در روضة الصفا آمده پانصد سال طول كشيد، ويا از اين جهت بوده كه شجاعت وقهر اوهمه ملوك دنيا را تحت الشعاع قرار داد. اشكال اين گفتار اين است كه تاريخ بدان اعتراف ندارد.

نظر بعضى كه ذوالقرنين را همان اسكندر مقدونى دانسته اند و ردّ آن

د - بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است ، وسد اسكندر هم نظير يك مثلى شده ، كه هميشه بر سر زبانها هست . وبر اين معنا رواياتى هم آمده ، مانند روايتى كه در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (عليهالسلام ) نقل شده ، وروايت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم)، وروايت وهب بن منبه كه هر دودر الدر المنثور نقل شده.

و بعضى از قدماى مفسرين از صحابه وتابعين ، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البيان - وقتاده - به نقل الدر المنثور نيز همين قول را اختيار كرده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۸

و بوعلى سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مى كند اورا به نام اسكندر ذوالقرنين مى نامد، فخر رازى هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد.

و خلاصه آنچه گفته اين است كه: قرآن دلالت مى كند بر اينكه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب ، و اقصاى مشرق وجهت شمال گسترش ‍ يافته ، واين در حقيقت همان معموره آن روز زمين است، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند، وپادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس.

چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم ومغرب را برچيده وبر همه آن سرزمينها مسلط شد، وتا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز وسپس ‍ مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بناى شهر اسكندريه پرداخت ، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت ، ودر قربانگاه (مذبح) آنجا قربانى كرد، پس متوجه جانب ارمينيه وباب الابواب گرديد، عراقيها و قطبيها و بربر خاضعش ‍ شدند، وبر ايران مستولى گرديد، و قصد هند و چين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسيارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر ((زور(( ويا روميه مدائن از دنيا برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود.

خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنين بيشتر آباديهاى زمين را مالك شد، ودر تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانه اى داشته باشد اسكندر بوده ، ديگر جاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است.

اشكالى كه در اين قول است اين است كه : ((اولا اينكه گفت پادشاهى كه بيشتر آباديهاى زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است (( قبول نداريم، زيرا چنين ادعائى در تاريخ مسلم نيست، زيرا تاريخ ، سلاطين ديگرى را سراغ مى دهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است.

و ثانيا اوصافى كه قرآن براى ذوالقرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمى داند، وبلكه آنها را انكار مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۹

مثلا قرآن كريم چنين مى فرمايد كه ((ذوالقرنين مردى مؤمن به خدا و روز جزا بوده وخلاصه دين توحيد داشته در حالى كه اسكندر مردى وثنى واز صابئى ها بوده، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى، خود شاهد آن است.

و نيز قرآن كريم فرموده ((ذوالقرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده وبه عدل ورفق مدارا مى كرده (( وتاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است.

و ثالثا در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج وماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.

و در كتاب ((البداية والنهايه (( در باره ذوالقرنين گفته: اسحاق بن بشر از سعيد بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذوالقرنين است، وپدرش اولين قيصر روم بوده ، واز دودمان سام بن نوح بوده است . و اما ذوالقرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است. (آنگاه نسب اورا به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مى رساند ومى گويد:) اومقدونى يونانى مصرى بوده، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته ، واز اسكندر ذوالقرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده.

و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده ، وارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده، وهمان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته ، وملوك فارس ‍ را ذليل ، وسرزمينشان را لگدكوب نموده است.

در دنباله كلامش مى گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم گمان كرده اند كه اين دو اسم يك مسمى داشته، و ذو القرنين ومقدونى يكى بوده ، وهمان كه قرآن اسم مى برد همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است ، واز همين راه به خطاهاى بسيارى دچار شده اند.

آرى اسكندر اول ، مردى مؤمن و صالح و پادشاهى عادل بوده ووزيرش حضرت خضر بوده است، كه به طورى كه قبلا بيان كرديم خود يكى از انبياء بوده. و اما دومى مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده ، و ميان دوعصر آنها نزديك دوهزار سال فاصله بوده است، پس اين كجا وآن كجا؟ نه بهم شبيه اند، و نه با هم برابر، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند.

در اين كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى نقل كرديم كنايه مى زند وليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقت نمايد سپس به كتاب اوآنجا كه سرگذشت ذوالقرنين را بيان مى كند مراجعه نمايد، خواهد ديد كه اين آقا هم خطائى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نيست ، براى اينكه در تاريخ اثرى از پادشاهى ديده نمى شود كه دوهزار سال قبل از مسيح بوده،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۰

و سيصد سال در زمين ودر اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق وجهت شمال سلطنت كرده باشد، وسدى ساخته باشد و مردى مؤمن صالح و بلكه پيغمبر بوده و وزيرش خضر بوده باشد ودر طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد، حال چه اينكه اسمش اسكندر باشد ويا غير آن.

نظر جمعى از مورخين كه ذوالقرنين را مردى عرب از ملوك يمن دانسته اند

ه- جمعى از مورخين از قبيل اصمعى در ((تاريخ عرب قبل از اسلام (( وابن هشام در كتاب ((سيره (( و ((تيجان (( وابوريحان بيرونى در ((آثار الباقيه (( ونشوان بن سعيد در كتاب ((شمس ‍ العلوم ((و... - به طورى كه از آنها نقل شده - گفته اند كه ذوالقرنين يكى از تبابعه اذواى يمن ويكى از ملوك حمير بوده كه در يمن سلطنت مى كرده.

آنگاه در اسم اواختلاف كرده اند، يكى گفته : مصعب بن عبد الله بوده ، و يكى گفته صعب بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته، واين همان كسى بوده كه در محلى به نام بئر سبع به نفع ابراهيم (عليه السلام) حكم كرد. يكى ديگر گفته: تبع الاقرن واسمش حسان بوده . اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمين تبايعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملكى كرب دوم بوده ، و او فرزند ملك تبع اول بوده است . بعضى هم گفته اند نامش ((شمر يرعش (( بوده است.

البته در برخى از اشعار حميريها وبعضى از شعراى جاهليت نامى از ذو القرنين به عنوان يكى از مفاخر برده شده. از آن جمله در كتاب ((البداية والنهاية (( نقل شده كه ابن هشام اين شعر اعشى را خوانده و انشاد كرده است:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۱

و الصعب ذوالقرنين اصبح ثاويا * بالجنوفى جدث اشم مقيما

و در بحث روايتى سابق گذشت كه عثمان بن ابى الحاضر براى ابن عباس اين اشعار را انشاد كرد:

قد كان ذوالقرنين جدى مسلما *ملكا تدين له الملوك و تحشد

و دو بيت ديگر كه ترجمه اش نيز گذشت.

مقريزى در كتاب ((الخطط(( خود مى گويد: بدان كه تحقيق علماى اخبار به اينجا منتهى شده كه ذوالقرنين كه قرآن كريم نامش را برده و فرموده: ((و يسالونك عن ذى القرنين ...(( مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش بسيار آمده است، واسم اصلى اش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش ، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح ، فرزند عار ملطاط، فرزند سكسك ، فرزند وائل، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب، فرزند يعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح، فرزند أرفخشد، فرزند سام ، فرزند نوح بوده است.

و او پادشاهى از ملوك حمير است كه همه از عرب عاربه بودند وعرب عرباء هم ناميده شده اند. وذوالقرنين تبعى بوده صاحب تاج ، وچون به سلطنت رسيد نخست تجبر پيشه كرده وسرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفيق شد. و كسى كه خيال كرده ذوالقرنين همان اسكندر پسر فيلبس است اشتباه كرده، براى اينكه كلمه ((ذو(( عربى است و ذوالقرنين از لقب هاى عرب براى پادشاهان يمن است، و اسكندر لفظى است رومى و يونانى.

ابوجعفر طبرى گفته : خضر در ايام فريدون پسر ضحاك بوده البته اين نظريه عموم علماى اهل كتاب است ، ولى بعضى گفته اند در ايام موسى بن عمران، وبعضى ديگر گفته اند در مقدمه لشگر ذوالقرنين بزرگ كه در زمان ابراهيم خليل (عليه السلام) بوده قرار داشته است. واين خضر در سفرهايش با ذوالقرنين به چشمه حيات برخورده واز آن نوشيده است ، وبه ذوالقرنين اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنين نيز كسى خبردار نشد، در نتيجه تنها خضر جاودان شد، واوبه عقيده علماى اهل كتاب همين الا ن نيز زنده است.

ولى ديگران گفته اند: ذوالقرنينى كه در عهد ابراهيم (عليه السلام) بوده همان فريدون پسر ضحاك بوده ، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است .

ابومحمد عبدالملك بن هشام در كتاب تيجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد ازذكر حسب ونسب ذوالقرنين گفته است:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۲

ذكر حسب ونسب ذوالقرنين گفته است : وى تبعى بوده داراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى كرد ودر آخر تواضع پيشه گرفت ، ودر بيت المقدس به خضر برخورده با اوبه مشارق زمين ومغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد وسد ياجوج وماجوج را بنا نهاد ودر آخر در عراق از دنيا رفت.

و اما اسكندر، يونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مى گفتند، ومجدونى اش نيز خوانده اند، از ابن عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد و آب خاكى بوده؟ گفت : از حمير بود ونامش صعب بن ذى مرائد بوده ، واو همان است كه خدايش در زمين مكنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت ، و او به دوقرن آفتاب وبه رأس زمين رسيد و سدى بر ياجوج و ماجوج ساخت.

بعضى به اوگفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : اومردى حكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه را گرفته به درياى عرب آمد ودر آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها وشهرها بنا نهاد.

از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده؟ گفت: قول صحيح نزد ما كه از احبار واسلاف خود شنيده ايم اين است كه وى از قبيله ونژاد حمير بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، واما اسكندر از يونان و از دودمان عيصو فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل (عليه السلام) بوده . و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بوده اند.

و همدانى در كتاب انساب گفته: كهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زيد، وزيد پدر عريب ومالك وغالب وعميكرب بوده است. هيثم گفته: عميكرب فرزند سبا برادر حمير وكهلان بود. عميكرب صاحب دوفرزند به نام ابومالك فدرحا و مهيليل گرديد و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهيليل بن عميكرب بن سبا سلطنت يافت. وعريب صاحب فرزندى به نام عمروشد وعمروهم داراى زيد و هميسع گشت كه اباالصعب كنيه داشت. و اين ابا الصعب همان ذو القرنين اول است ، وهمواست مساح وبناء كه در فن مساحت و بنائى استاد بود ونعمان بن بشير در باره او مى گويد:

فمن ذا يعادونا من الناس معشرا * كراما فذوالقرنين منا و حاتم

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۳

و نيز در اين باره است كه حارثى مى گويد:

سموا لنا واحدا منكم فنعرفه * فى الجاهلية لاسم الملك محتملا

كالتبعين وذى القرنين يقبله * اهل الحجى فاحق القول ما قبلا

و در اين باره ابن ابى ذئب خزاعى مى گويد:

و منا الذى بالخافقين تغربا * و اصعد فى كل البلاد و صوبا

فقد نال قرن الشمس شرقا و مغربا * و فى ردم ياجوج بنى ثم نصبا

و ذلك ذوالقرنين تفخر حمير* بعكسر قيل ليس يحصى فيحسبا

همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مى گويند: ذوالقرنين اسمش ‍ صعب بن مالك بن حارث الاعلى فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك ، ودر باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست.

و اين كلامى است جامع ، واز آن استفاده مى شود كه اولالقب ذوالقرنين مختص به شخص مورد بحث نبوده بلكه پادشاهانى چند از ملوك حمير به اين نام ملقب بوده اند، ذوالقرنين اول ، و ذوالقرنين هاى ديگر.

و ثانيا ذوالقرنين اول آن كسى بوده كه سد ياجوج وماجوج را قبل از اسكندر مقدونى به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهيم خليل (عليه السلام) ويا بعد از اوبوده - ومقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را در بيت المقدس زيارت كرده همين است كه وى بعد از او بود، چون بيت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهيم (عليه السلام) ودر زمان داوود و سليمان ساخته شد - پس به هر حال ذوالقرنين هم قبل از اسكندر بوده . علاوه بر اينكه تاريخ حمير تاريخى مبهم است.

بنابر آنچه مقريزى آورده گفتار در دوجهت باقى مى ماند.

يكى اينكه اين ذوالقرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساخته در كجا است؟

دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى بوده اند؟ وآيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن، ويا پيرامون يمن ، از قبيل سد مارب است يا نه؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن ، ويا زراعت بوده است، نه براى جلوگيرى از كسى . علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعه هاى آهن ومس گداخته به كار نرفته، در حالى كه قرآن سد ذوالقرنين را اينچنين معرفى نموده.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۴

و آيا در يمن وحوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط و آشور وكلدان و... كسى نبوده ، وآنها نيز همه ملتهايى متمدن بوده اند؟

يكى از بزرگان ومحققين معاصر ما اين قول را تاييد كرده، وآن را چنين توجيه مى كند: ذوالقرنين مذكور در قرآن صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده، پس او اين نيست ، بلكه اين يكى از ملوك صالح ، از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده، و از عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه ((ذى (( لقب مى دادند، مثلامى گفتند: ذى همدان، و يا ذى غمدان، و يا ذى المنار، و ذى الاذغار و ذى يزن وامثال آن.

و اين ذوالقرنين مردى مسلمان ، موحد، عادل ، نيكوسيرت ، قوى ، و داراى هيبت وشوكت بوده ، وبا لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر وسپس بر ما بعد آن مستولى شده ، وآنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوس غربى رسيده ، ودر آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة ويا حاميه فرو مى رود.

سپس از آنجا روبه مشرق نهاده ، ودر مسير خود آفريقا را بنا نهاده . مردى بوده بسيار حريص وخبره در بنائى وعمارت . وهمچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره وصحراهاى آسياى وسطى رسيده ، واز آنجا به تركستان ، وديوار چين برخورده ، ودر آنجا قومى را يافته كه خدا ميان آنان وآفتاب ساترى قرار نداده بود.

سپس به طرف شمال متمايل ومنحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، وشايد همانجا باشد كه بر سر زبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است . اهل اين ديار از وى درخواست كرده اند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج وماجوج در بلادشان ايمن شوند، چون يمنيها - ومخصوصا ذوالقرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند، لذا ذوالقرنين براى آنان سدى بنا نهاده است.

حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميان چين ومغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده، و وى آن را ساخته است، و اگر اصل ديوار چنين نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بوده اند كه ديگر اشكالى باقى نمى ماند. و به طورى كه مى گويند از جمله بناهايى كه ذو القرنين كه اسم اصليش ((شمر يرعش (( بود ساخته شهر سمرقند بوده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۵

اين احتمال كه وى پادشاهى عربى زبان بوده تاييد شده به اينكه مى بينيم اعراب از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) از وى پرسش ‍ نموده وقرآن كريم ، داستانش را براى تذكر وعبرتگيرى آورده است ، زيرا اگر از نژاد عرب نبود جهت نداشت از ميان همه ملوك عالم تنها او را ذكر كند. پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب مى ورزيدند سرگذشت او در آنان مؤثرتر بوده، چون ملوك روم وعجم وچين از امتهاى دورى بوده اند كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى از سرگذشتشان علاقمند نبودند، به همين جهت مى بينيم كه در سراسر قرآن اسمى از آن ملوك به ميان نيامده است . اين بود خلاصه كلام شهرستانى.

اشكالى كه به گفته وى باقى مى ماند اين است كه ديوار چين نمى تواند سد ذوالقرنين باشد، براى اينكه ذوالقرنين به اعتراف خود اوقرنها قبل از اسكندر بوده ، وديوار چين در حدود نيم قرن بعد از اسكندر ساخته شده، واما سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست هيچ يك از آهن ومس ساخته نشده و همه با سنگ است.

صاحب تفسير جواهر بعد از ذكر مقدمه اى بيانى آورده كه خلاصه اش اين است كه : با كمك سنگنبشته ها و آثار باستانى از خرابه هاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمىن سه دولت حكومت كرده است: يكى دولت معين بود كه پايتختش قرناء بوده ، وعلماء تخمين زده اند كه آثار اين دولت از قرن چهاردهم قبل از ميلاد آغاز و در قرن هفتم و يا هشتم قبل از ميلاد خاتمه يافته است، و از ملوك اين دولت به شانزده پادشاه مثل ((اب يدع) و (أ ب يدع ينيع) دست يافته اند.

دولت سبا كه از قحطانيان بوده اول اذواء بوده وسپس اقيال . واز همه برجسته تر سبا بوده كه صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است ، كه بر همه ملوك اين دولت غلبه يافته است. اين سلسله از سال ۸۵۰ ق م تا سال ۱۱۵ ق م در آن نواحى سلطنت داشته اند، ومعروف از ملوك آنان بيست وهفت پادشاه بوده كه پانزده نفر آنان لقب ((مكرب (( داشته اند مانند مكرب ((يثعمر(( ومكرب ((ذمرعلى (( ودوازده نفر ايشان تنها لقب ملك داشته اند مانند ملك ((ذرح (( وملك ((يريم ايمن ((

و سوم سلسله حميريها كه دوطبقه بوده اند اول ملوك سبا وريدان كه از سال ۱۱۵ ق م تا سال ۲۷۵ ب م سلطنت كرده اند. اينها تنها ملوك بوده اند. طبقه دوم ملوك سبا وريدان وحضرموت وغير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنت كرده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۶

و بيشترشان تبع بوده اند اول آنان ((شمر يرعش (( ودوم ((ذو القرنين (( وسوم ((عمرو(( شوهر بلقيس بود كه آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود وآغاز سلطنت اين سلسله از سال ۲۷۵ م شروع شده در سال ۵۲۵ خاتمه يافته است.

آنگاه صاحب جواهر مى گويد: پيشوند ((ذى (( در لقب ملوك يمن اضافه شده ، وهيچ ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشان اضافه شده باشد، به همين دليل است كه مى گوئيم ذوالقرنين از ملوك يمن بوده ، وقبل از شخص مورد بحث اشخاص ‍ ديگرى نيز در يمن ملقب به ذوالقرنين بوده اند، وليكن آيا اين همان ذو القرنين مذكور در قرآن باشد يا نه قابل بحث است.

اعتقاد ما اين است كه : نه ، براى اينكه ملوك يمن قريب العهد با ما بوده اند واز آنها چنين خاطراتى نقل نشده مگر در رواياتى كه نقالهاى قهوهخانه با آنها سر وكار دارند، مثل اينكه ((شمر يرعش (( به بلاد عراق وفارس و خراسان و صغد سفر كرده وشهرى به نام سمرقند بنا نهاده كه اصلش ((شمركند(( بوده واسعد ابوكرب در آذربايجان جنگ كرده، وحسان پسرش را به صغد فرستاده ويعفر پسر ديگرش را به روم وبرادر زاده اش را به فارس روانه ساخته، و اينكه بعد از جنگ اوبا چين از حميريها عده اى در چين باقى ماندند كه هم اكنون در آنجا هستند.

ابن خلدون و ديگران اين اخبار را تكذيب كرده اند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله جغرافيائى و تاريخى رد نموده اند.

پس مى توان گفت كه ذوالقرنين از امت عرب بوده وليكن در تاريخى قبل از تاريخ معروف مى زيسته است . اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر.

سخن بعضى كه ذوالقرنين را كورش، پادشاه هخامنشى ايران، و يأجوج و مأجوج را، اقوام مغول دانسته اند

و- وبعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است كه در سالهاى ((۵۳۹ - ۵۶۰(( ق م مى زيسته و همو بوده كه امپراطورى ايرانى را تاسيس وميان دومملكت فارس وماد را جمع نمود. بابل را مسخر كرد و به يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد، ودر بناى هيكل كمك ها كرد ومصر را به تسخير خود درآورد، آنگاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلط شد و به طرف مغرب رهسپار گرديده آنگاه رو به سوى مشرق نهاد وتا اقصى نقطه مشرق پيش رفت .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۷

اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر ما ذكر كرده ويكى از محققين هند در ايضاح وتقريب آن سخت كوشيده است. اجمال مطلب اينكه:

آنچه قرآن از وصف ذوالقرنين آورده با اين پادشاه عظيم تطبيق مى شود، زيرا اگر ذوالقرنين مذكور در قرآن مردى مؤمن به خدا وبه دين توحيد بوده كورش نيز بوده ، و اگر او پادشاهى عادل ورعيت پرور وداراى سيره رفق و رأفت واحسان بوده اين نيز بوده و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده و اگر خدا به او از هر چيزى سببى داده به اين نيز داده ، و اگر ميان دين وعقل وفضائل اخلاقى و عده و عده وثروت وشوكت وانقياد اسباب براى او جمع كرده براى اين نيز جمع كرده بود.

و همانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليديا وپيرامون آن نيز مستولى شده وبار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاب برسيد، ودر آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مى كردند. ونيز همين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مى دهد سد بنا شده در تنگه داريال ميان كوه هاى قفقاز ونزديكيهاى شهر تفليس است . اين اجمال آن چيزى است كه مولانا ابوالكلام آزاد گفته است كه اينك تفصيل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.

اما مساله ايمانش به خدا وروز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح ۱) وكتاب دانيال (اصحاح ۶) و كتاب اشعياء (اصحاح ۴۴ و ۴۵) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورش تجليل وتقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء اورا ((راعى رب (( (رعيتدار خدا) ناميده ودر اصحاح چهل وپنج چنين گفته است:

(پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مى گويد) آن كسى است كه من دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر او دربهاى دولنگه اى را باز خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ، ودرب هاى برنجى را شكسته ، وبندهاى آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمت و دفينه هاى مستور را به تو مى دهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداوند اسرائيلم به تو لقب دادم و تو مرا نمى شناسى ((

و اگر هم از وحى بودن اين نوشته ها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به مذهب خود دارد هرگز يك مرد مشرك مجوسى و يا وثنى را (اگر كورش يكى از دومذهب را داشته ) مسيح پروردگار وهدايت شده او و مؤيد به تاييد او و راعى رب نمى خواند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۸

علاوه بر اينكه نقوش ونوشته هاى با خط ميخى كه از عهد داريوش كبير به دست آمده كه هشت سال بعد از او نوشته شده - گوياى اين حقيقت است كه اومردى موحد بوده ونه مشرك ، ومعقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونه ضبط شود.

و اما فضائل نفسانى او: گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم به آنچه از اخبار وسيره اووبه اخبار و سيره طاغيان جبار كه با او به جنگ برخاسته اند مراجعه كنيم وببينيم وقتى بر ملوك ((ماد(( و ((ليديا(( و((بابل (( و((مصر(( و ياغيان بدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد وغير ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معامله مى كرده، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشان گذشت و عفومى نموده و بزرگان و كريمان هر قومى را اكرام وضعفاى ايشان را ترحم مى نموده ومفسدين وخائنين آنان را سياست مى نموده.

كتب عهد قديم و يهود هم كه او را به نهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانيده و براى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته، و نفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند ودر خزينه هاى ملوك بابل نگهدارى مى شد به ايشان برگردانيده ، و همين خود مؤيد ديگرى است براى اين احتمال كه كورش همان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد پرسش كنندگان از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) از داستان ذوالقرنين يهود بوده اند.

علاوه بر اين مورخين قديم يونان مانند ((هردوت (( وديگران نيز جز به مروت وفتوت وسخاوت وكرم وگذشت و قلت حرص وداشتن رحمت ورأ فت ، اورا نستوده اند، واورا به بهترين وجهى ثنا وستايش ‍ كرده اند.

و اما اين كه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كه جوابگوى اين سؤال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوب ايران از اوكشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه همو ذوالقرنين بوده، و وجه تسميه اش اين است كه در اين مجسمه ها دوشاخ ديده مى شود كه هر دو در وسط سر اودر آمده يكى از آن دو به طرف جلو و يكى ديگر به طرف عقب خم شده، و اين با گفتار قدماى مورخين كه در وجه تسميه اوبه اين اسم گفته اند تاج ويا كلاه خودى داشته كه داراى دوشاخ بوده درست تطبيق مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۹

در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقل كرده را به صورت قوچى كه دوشاخ داشته ديده است. در آن كتاب چنين آمده:

در سال سوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اول ديدم رؤيايى دست داد كه گويا من در شوشن هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است مى باشم ودر خواب مى بينم كه من در كنار نهر ((اولاى (( هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى ديدم كه دو شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده ودوشاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقب قرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب وشمال و جنوب حمله مى كند، وهيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمى آورد وراه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مى خواهد مى كند و بزرگ مى شود.

در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت وپاهايش از زمين بريده است ، واين حيوان تنها يك شاخ دارد كه ميان دوچشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دوشاخ داشت ودر كنار نهر بود سپس با شدت ونيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با اودر آويخت واورا زد وهر دوشاخش را شكست، و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند، بى اختيار در برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد و او را لگدمال كرد، و آن حيوان نمى توانست از دست او بگريزد، ونر بز بسيار بزرگ شد.

آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدم و او رؤياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دوشاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبق شد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←