تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۴۱

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ودر بعضى ديگر آمده كه : بعد از زنده شدن بار دوم در جاى ضربتهايى كه به اوزده بودند دوشاخ بر سرش روئيده بود، وخداوند نور وظلمت را برايش مسخر كرد، وچون بر زمين نازل شد شروع كرد به سير وسفر در زمين ومردم را به سوى خدا دعوت كردن . مانند شير نعره مى زد ودو شاخش رعد وبرق مى زد، واگر قومى از پذيرفتن دعوتش استكبار مى كرد ظلمت را بر آنان مسلط مى كرد، وظلمت آنقدر خسته شان مى كرد تا مجبور مى شدند دعوتش را اجابت كنند. ودر بعضى ديگر آمده كه : وى اصلادوشاخ بر سر داشت ، وبراى پوشاندنش همواره عمامه بر سر مى گذاشت ، وعمامه از همان روز باب شد، واز بس كه در پنهان كردن آن مراقبت داشت هيچ كس غير از كاتبش ‍ از جريان خبر نداشت ، اورا هم اكيدا سفارش كرده بود كه به كسى نگويد، ليكن حوصله كاتبش سر آمده به ناچار به صحرا آمد، ودهان خود را به زمين گذاشته ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۳

فرياد زد كه پادشاه دوشاخ دارد، خداى تعالى از صداى اودوبوته نى رويانيد. چوپانى از آن نيها گذر كرد خوشش آمد، وآنها را قطع نموده مزمارى ساخت كه وقتى در آن مى دميد از دهانه آنها اين صدا درمى آمد، ((آگاه كه براى پادشاه دوشاخ است ((، قضيه در شهر منتشر شد ذوالقرنين فرستاد كاتبش را آوردند، واورا استنطاق كرد و چون ديد انكار مى كند تهديد به قتلش نمود. اوواقع قضيه را گفت . ذو القرنين گفت پس معلوم مى شود اين امرى بوده كه خدا مى خواسته افشاء شود، از آن به بعد عمامه را هم كنار گذاشت . بعضى گفته اند: از اين جهت ذوالقرنينش خوانده اند كه اودر دوقرن از زمين ، يعنى در شرق وغرب آن ، سلطنت كرده است وبعضى ديگر گفته اند: بدين جهت است كه وقتى در خواب ديد كه از دولبه آفتاب گرفته است ، خوابش را اينطور تعبير كردند كه مالك وپادشاه شرق و غرب عالم مى شود، وبه همين جهت ذوالقرنينش خواندند. بعضى ديگر گفته اند: بدين جهت كه وى دودسته مودر سر داشت . و بعضى گفته اند: چون كه هم پادشاه روم وهم فارس شد. وبعضى گفته اند: چون در سرش دوبرآمدگى چون شاخ بود. وبعضى گفته اند: چون در تاجش دوچيز به شكل شاخ از طلاتعبيه كرده بودند. واز اين قبيل اقوالى ديگر. واز جمله ، اختلافى كه وجود دارد در سفر اوبه مغرب ومشرق است كه اين اختلاف از ساير اختلافهاى ديگر شديدتر است . در بعضى روايات آمده كه ابر در فرمانش بوده ، سوار بر ابر مى شد ومغرب ومشرق عالم را سير مى كرده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۴

ودر رواياتى ديگر آمده كه اوبه كوه قاف رسيد، آنگاه در باره آن كوه دارد كه كوهى است سبز ومحيط بر همه دنيا، وسبزى آسمان هم از رنگ آن است . ودر بعضى ديگر آمده كه : ذوالقرنين به طلب آب حيات برخاست به اوگفتند كه آب حيات در ظلمات است ، ذوالقرنين وارد ظلمات شد در حالى كه خضر در مقدمه لشگرش قرار داشت ، خود او موفق به خوردن از آن نشد وخضر موفق شد حتى خضر از آن آب غسل هم كرد، وبه همين جهت هميشه باقى وتا قيامت زنده است . ودر همين روايات آمده كه ظلمات مزبور در مشرق زمين است . واز آن جمله اختلافى است كه درباره محل سد ذوالقرنين هست . در بعضى از روايات آمده كه در مشرق است . ودر بعضى ديگر آمده كه در شمال است . مبالغه روايات در اين مورد به حدى رسيده كه بعضى گفته اند: طول سد كه در بين دوكوه ساخته شده صد فرسخ ، وعرض آن پنجاه فرسخ ، وارتفاع آن به بلندى دوكوه است . ودرپى ريزى اش آن قدر زمين را كندند كه به آب رسيدند، ودر درون سد صخره هاى عظيم ، وبه جاى گل مس ذوب شده ريختند تا به كف زمين رسيدند از آنجا به بالارا با قطعه هاى آهن ومس ذوب شده پر كردند، ودر لابلاى آن رگهاى از مس زرد به كار بردند كه چون جامه راه راه رنگارنگ گرديد. واز آن جمله اختلاف روايات است در وصف ياجوج وماجوج . در بعضى روايات آمده كه از نژاد ترك از اولاد يافث بن نوح بودند، ودر زمين فساد مى كردند. ذوالقرنين سدى را كه ساخت براى همين بود كه راه رخنه آنان را ببندد. ودر بعضى از آنها آمده كه اصلااز جنس بشر نبودند. ودر بعضى ديگر آمده كه قوم ((ولود(( بوده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۵

يعنى هيچ كس از زن ومردآنها نمى مرده مگر آنكه داراى هزار فرزند شده باشد، وبه همين جهت آمار آنها از عدد ساير بشر بيشتر بوده . حتى در بعضى روايات آمار آنها را نه برابر همه بشر دانسته . ونيز روايت شده كه اين قوم از نظر نيروى جسمى وشجاعت به حدى بوده اند كه به هيچ حيوان ويا درنده ويا انسانى نمى گذشتند مگر آنكه آن را پاره پاره كرده مى خوردند. ونيز به هيچ كشت وزرع ويا درختى نمى گذشتند مگر آنكه همه را مى چريدند، وبه هيچ نهرى برنمى خورند مگر آنكه آب آن را مى خوردند وآن را خشك مى كردند. ونيز روايت شده كه ياجوج يك قوم وماجوج قومى ديگر وامتى ديگر بوده اند، وهر يك از آنها چهار صد هزار امت وفاميل بوده اند، وبه همين جهت جز خدا كسى از عدد آنها خبر نداشته . ونيز روايت شده كه سه طائفه بوده اند، يك طائفه مانند ارز بوده اند كه درختى است بلند. طائفه ديگر طول وعرضشان يكسان بوده واز هر طرف چهار زرع بوده اند، وطائفه سوم كه از آن دوطائفه شديدتر وقويتر بودند هر يك دولاله گوش داشته اند كه يكى از آنها را تشك وديگرى را لحاف خود مى كرده ، يكى لباس تابستانى وديگرى لباس زمستانى آنها بوده اولى پشت ورويش داراى پرهائى ريز بوده وآن ديگرى پشت و رويش كرك بوده است . بدنى سفت وسخت داشته اند. كرك وپشم بدنشان بدنهايشان را مى پوشانده . ونيز روايت شده كه قامت هر يك از آنها يك وجب ويا دووجب ويا سه وجب بوده . ودر بعضى ديگر آمده كه آنهائى كه لشكر ذوالقرنين با ايشان مى جنگيدند صورتهايشان مانند سگ بوده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۶

واز جمله آن اختلافات اختلافى است كه در تاريخ زندگى سلطنت ذو القرنين است ، در بعضى از روايات آمده كه بعد از نوح ، ودر بعضى ديگر در زمان ابراهيم وهم عصر وى مى زيسته ، زيرا ذوالقرنين حج خانه خدا كرده وبا ابراهيم مصافحه نموده است ، واين اولين مصافحه در دنيا بوده . ودر بعضى ديگر آمده كه وى در زمان داوود مى زيسته است . باز از جمله اختلافاتى كه در روايات اين داستان هست اختلاف در مدت سلطنت ذوالقرنين است . در بعضى از روايات آمده كه سى سال ، ودر بعضى ديگر دوازده سال ، ودر روايات ديگر مقدارهائى ديگر گفته شده . اين بود جهات اختلافى كه هر كه به تاريخ مراجعه نمايد واخبار اين داستان را در جوامع حديث از قبيل الدر المنثور، بحار، برهان ونور الثقلين از نظر بگذراند به آنها واقف مى گردد.

دوروايت اميرالمؤ منين على (ع ) درباره ذوالقرنين

ودر كتاب كمال الدين به سند خود از اصبغ بن نباته روايت كرده كه گفت : ابن الكواء در محضر على (عليهالسلام ) هنگامى كه آن جناب بر فراز منبر بود برخاست وگفت : يا اميرالمؤ منين ما را از داستان ذوالقرنين خبر بده ، آيا پيغمبر بوده ويا ملك ؟ ومرا از دوقرن اوخبر بده آيا از طلابوده يا از نقره ؟ حضرت فرمود: نه پيغمبر بود، ونه ملك . ودو قرنش نه از طلابود ونه از نقره . اومردى بود كه خداى را دوست مى داشت وخدا هم اورا دوست داشت ، اوخيرخواه خدا بود، خدا هم برايش خير مى خواست ، وبدين جهت اورا ذوالقرنين خواندند كه قومش را به سوى خدا دعوت مى كرد وآنها اورا زدند ويك طرف سرش ‍ را شكستند، پس مدتى از مردم غايب شد، وبار ديگر به سوى آنان برگشت ، اين بار هم زدند وطرف ديگر سرش را شكستند، واينك در ميان شما نيز كسى مانند اوهست . مؤ لف : ظاهرا كلمه ((ملك (( در اين روايت به فتح لام (فرشته ) باشد نه به كسر آن (پادشاه )، براى اينكه در رواياتى كه به حد استفاضه از آن جناب واز ديگران نقل شده همه اورا سلطانى جهانگير معرفى كرده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۷

پس اينكه در اين روايت آن را نفى كرده وهمچنين پيغمبر بودن اورا نيز نفى كرده به خاطر اين بوده كه روايات وارده از رسول خدا را كه در بعضى آمده كه پيغمبر بوده ، ودر بعضى ديگر فرشتهاى از فرشتگان كه همين قول عمر بن خطاب است همچنانكه اشاره به آن گذشت ، تكذيب نمايد. واينكه فرمود ((اينك در ميان شما مانند اوهست (( يعنى مانند ذو القرنين در دوبار شكافته شدن فرقش ، ومقصودش خودش بوده ، چون يك طرف فرق سر ايشان از ضربت ابن عبدود شكافته شد وطرف ديگر به ضربت عبد الرحمن ابن ملجم (لعنة الله عليه ) كه با همين ضربت دومى شهيد گرديد. ونيز به دليل روايت كمال الدين كه از روايات مستفيضه از امير المؤ منين (عليهالسلام ) است وشيعه واهل سنت به الفاظ مختلفى از آن جناب نقل كرده اند ومبسوطتر از همه از نظر لفظ همين نقلى است كه ما آورديم . چيزى كه هست دست نقل به معنا با آن بازيها كرده وآن را به صورت عجيب وغريب ونهايت تحريف در آورده است . ودر الدر المنثور است كه ابن مردويه از سالم بن ابى الجعد روايت كرده كه گفت : شخصى از على (عليهالسلام ) از ذوالقرنين پرسش نمود كه آيا پيغمبر بوده يا نه ؟ فرمود: از پيغمبرتان شنيدم كه مى فرمود: اوبنده اى بود معتقد به وحدانيت خدا ومخلص در عبادتش ، خدا هم خيرخواه او بود.

حديثى از امام صادق (ع ) درباره آفتاب وطلوع وغروب آن

ودر احتجاج از امام صادق (عليهالسلام ) در ضمن حديث مفصلى روايت كرده كه گفت : سائل از آن جناب پرسيد مرا از آفتاب خبر ده كه در كجا پنهان مى شود ؟ فرمود: بعضى از علما گفته اند وقتى آفتاب به پائين ترين نقطه سرازير مى شود، فلك آن را مى چرخاند ودوباره به شكم آسمان بالامى برد، واين كار هميشه جريان دارد تا آنكه به طرف محل طلوع خود پائين آيد، يعنى آفتاب در چشمه لايه دارى فرورفته سپس زمين را پاره نموده ، دوباره به محل طلوع خود برمى گردد، به همين جهت زير عرش متحير شده تا آنكه اجازه اش دهند بار ديگر طلوع كند، وهمه روزه نورش سلب شده ، هر روز نور ديگرى سرخفام به خود مى گيرد مؤ لف : اينكه فرمود: ((به پائين ترين نقطه سرازير مى شود(( تا آنجا كه فرمود ((به محل طلوع خود برمى گردد(( بيان سير آفتاب است از حين غروب تا هنگام طلوعش در مدار آسمان بنا بر فرضيه معروف بطلميوسى ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۸

چون آن روز اين فرضيه بر سر كار بود كه اساسش مبنى بر سكون زمين و حركت اجرام سماوى در پيرامون آن بود، وبه همين جهت امام (عليهالسلام ) اين قضيه را نسبت به بعضى علماء داده است . واينكه داشت ((يعنى آفتاب در چشمه لايدارى فرورفته سپس زمين را پاره مى كند ودوباره به محل طلوع خود برمى گردد(( جزء كلام امام نيست ، بلكه كلام بعضى از راويان خبر است ، كه به خاطر قصور فهم ، آيه ((تغرب فى عين حمئة (( را به فرورفتن آفتاب در چشمه لايدار، و غايب شدنش در آن ، وچون ماهى شنا كردن در آب ، وپاره كردن زمين ، ودوباره به محل طلوع برگشتن ، وسپس رفتن به زير عرش ، تفسير كرده اند. به نظر آنها عرش ، آسمانى است فوق آسمانهاى هفتگانه ، ويا جسمى است نورانى كه مافوق آن نيست ، وآن را بالاى آسمان هفتم گذاشته اند، وآفتاب شبها در آنجا هست تا اجازه اش دهند طلوع كند، آن وقت است كه نورى قرمز به خود مى گيرد وطلوع مى كند. وهمين راوى در جمله ((پس در زير عرش متحير شده ، تا آنكه اجازه اش دهند طلوع كند(( به روايت ديگرى اشاره كرده كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) روايت شده كه ملائكه آفتاب را بعد از غروبش به زير عرش مى برند، ونگاه مى دارند در حالى كه اصلانور ندارد، ودر همانجا هست در حالى كه هيچ نمى داند فردا چه ماموريتى به اومى دهند، تا آنكه جامه نور را بر تنش كرده ، دستورش مى دهند طلوع كند. فهم قاصر اودر عرش همان اشتباهى را مرتكب شده كه در تفسير غروب در اينجا مرتكب شده بود، در نتيجه قدم به قدم از حق دورتر شده است . ودر تفسير ((عرش (( به فلك نهم ويا جسم نورانى نظير تخت ، در كتاب وسنت چيزى كه قابل اعتماد باشد وجود ندارد. همه اينها مطالبى است كه فهم اين راوى آن را تراشيده . وما بيشتر روايات عرش را در اوائل جزء هشتم اين كتاب نقل نموديم . وهمين كه امام (عليهالسلام ) مطلب را به بعضى از علماء نسبت داده خود اشاره به اين است كه آن جناب مطلب را صحيح ندانسته ، واين امكان را هم نداشته كه حق مطلب را بيان فرمايد، وچگونه مى توانسته اند بيان كنند در حالى كه فهم شنوندگان آن قدر ساده ونارسا بوده كه يك فرضيه آسان وسهل التصور در نزد اهل فنش را اينطور كه ديديد گيج وگم مى كردند. در چنين زمانى اگر امام حق مطلب را كه امرى خارج از احساس به خواص ظاهرى وبيرون از گنجايش فكر آن روز شنونده بود بيان مى كردند شنوندگان چگونه تلقى اش نموده ، وچه معانى برايش مى تراشيدند ؟.

رواياتى در ذيل برخى جملات آيات راجع به ذوالقرنين

ودر الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر وابن ابى حاتم از طريق عثمان بن ابى حاضر،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۹

از ابن عباس روايت كرده اند كه به وى گفته شد: معاوية بن ابى سفيان آيه سوره كهف را((تغرب فى عين حامية (( قرائت كرده . ابن عباس ‍ مى گويد: من به معاويه گفتم : ما اين آيه را جز به لفظ ((حمئة (( قرائت نكرده ايم ، (تواين قرائت را از كه شنيدى ؟) معاويه به عبد الله عمر گفت : توچه جور مى خوانى ؟ گفت : همانطور كه توخواندى . ابن عباس مى گويد: به معاويه گفتم قرآن در خانه من نازل شده ، (تواز اين وآن مى پرسى ؟) معاويه فرستاد نزد كعب الاحبار واحضارش ‍ نموده ، پرسيد در تورات محل غروب آفتاب را كجا دانسته ؟ كعب گفت : از اهل عربيت بپرس ، كه آنان بهتر مى دانند، واما من در تورات مى يابم كه آفتاب در آب وگل غروب مى كند، - ودر اينجا با دست اشاره به سمت مغرب كرد - ابن ابى حاضر به ابن عباس گفت : اگر من با شما دو نفر بودم چيزى مى گفتم كه سخن تورا تاييد كند، ومعاويه را نسبت به كلمه ((حمئة (( بصيرت بخشد. ابن عباس پرسيد: چه مى گفتى ؟ گفت اين مدرك را ارائه مى دادم كه تبع در ضمن خاطراتى كه از ذو القرنين واز علاقه مندى اوبه علم وپيروى از آن نقل كرده گفته است . قد كان ذوالقرنين عمر مسلما ملكا تدين له الملوك وتحشد فاتى المشارق والمغارب يبتغى اسباب ملك من حكيم مرشد فرأ ى مغيب الشمس عند غروبها فى عين ذى خلب وثاط حرمد ابن عباس پرسيد ((خلب (( چيست ؟ اسود گفت : در زبان قوم تبع به معناى گل است ، پرسيد ((ثاط(( به چه معنا است ؟ گفت : به معناى لاى است ، پرسيد ((حرمد(( چيست ؟ گفت : سياه . ابن عباس غلامى را صدا زد كه آنچه اين مرد مى گويد بنويس . مؤ لف : اين حديث با مذاق جماعت كه قائل به تواتر قرائتها هستند آنطور كه بايد سازگارى ندارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۰

واز تيجان ابن هشام همين حديث را نقل كرده ، ودر آن چنين آمده كه : ابن عباس اين اشعار را براى معاويه خواند، معاويه از معناى ((خلب (( و((ثاط(( و((حرمد(( پرسيد، ودر جوابش گفت : خلب به معناى لايه زيرين است ، وحرمد شن وسنگ زير آن است ، آنگاه قصيده را هم ذكر كرده . وهمين اختلاف خود شاهد بر اين است كه در اين روايت نارسايى وجود دارد. ودر تفسير عياشى از ابى بصير از ابى جعفر (عليهالسلام ) روايت كرده كه در ذيل اين كلام خداى عز وجل : ((لم نجعل لهم من دونها سترا(( فرمود: چون هنوز خانه ساختن را ياد نگرفته بودند. ودر تفسير قمى در ذيل همين آيه نقل كرده كه امام فرمود: چون هنوز لباس دوختن را نياموخته بودند. ودر الدر المنثور است كه ابن منذر از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل جمله ((حتى اذا بلغ بين السدين (( گفته : يعنى دوكوه كه يكى كوه ارمينيه ويكى كوه آذربيجان است . ودر تفسير عياشى از مفضل روايت كرده كه گفت از امام صادق (عليهالسلام ) از معناى آيه ((اجعل بينكم وبينهم ردما(( پرسش ‍ نمودم ، فرمود: منظور تقيه است كه ((فما استطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا(( اگر به تقيه عمل كنى در حق توهيچ حيله اى نمى توانند بكنند، وخود حصنى حصين است ، وميان توواعداء خدا سدى محكم است كه نمى توانند آن را سوراخ كنند. ونيز در همان كتاب از جابر از آن جناب روايت كرده كه آيه را به تقيه تفسير فرموده است . مؤ لف : اين دوروايت از باب جرى است نه تفسير. ودر تفسير عياشى از اصبغ بن نباته از على (عليهالسلام ) روايت كرده كه روز را در جمله ((وتركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض (( به روز قيامت تفسير فرموده . مؤ لف : ظاهر آيه به حسب سياق اين است كه اين آيه مربوط به علائم ظهور قيامت باشد، وشايد مراد امام هم از روز قيامت همان مقدمات آن روز باشد، چون بسيار مى شود كه قيامت به روز ظهور مقدماتش هم اطلاق مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۱

ودر همان كتاب از محمد بن حكيم روايت شده كه گفت : من نامه اى به امام صادق (عليهالسلام ) نوشتم ، ودر آن پرسيدم : آيا نفس قادر بر معرفت هست يا نه ؟ مى گويد: امام فرمود نه . پرسيدم خداى تعالى مى فرمايد: ((الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى وكانوا لا يستطيعون سمعا(( واز آن برمى آيد كه ديدگان كفار بينائى داشته وبعدا دچار غطاء شده . امام فرمود: اين آيه ((وما كانوا يستطيعون السمع وما كانوا يبصرون (( كنايه است از نديدن ونشنيدن ، نه اينكه مى بينند ولى غطاء جلوديد آنان را گرفته است . مى گويد عرض كردم : پس چرا از آنان عيب مى گيرد ؟ فرمود: از آن جهت كه خدا با آنان معامله كرده عيب نمى گيرد، بلكه از آن جهت كه خود چنين كردند از آنها عيب مى گيرد و اگر منحرف نمى شدند وتكلف نمى كردند عيبى بر آنان نبود. مؤ لف : يعنى كفار، خود مسبب اين حجاب اند وبه همين جهت به آثار و تبعات آن گرفتار مى شوند. ودر تفسير قمى در ذيل آيه مذكور از امام روايت كرده كه فرمود: كسانى هستند كه به خلقت خدا وآيات ارضى وسماوى اونظر نمى افكنند. مؤ لف : ودر عيون از حضرت رضا (عليهالسلام ) روايت كرده كه آيه را بر منكرين ولايت تطبيق فرموده ، واين همان تطبيق كلى بر مصداق است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۲

بحثى قرآنى وتاريخى پيرامون داستان ذوالقرنين در چند فصل

داستان ذوالقرنين در قرآن

قرآن كريم متعرض اسم اووتاريخ زندگى وولادت ونسب وساير مشخصاتش نشده . البته اين رسم قرآن كريم در همه موارد است كه در هيچ يك از قصص گذشتگان به جزئيات نمى پردازد. در خصوص ذو القرنين هم اكتفا به ذكر سفرهاى سه گانه اوكرده ، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرورفتن خورشيد رسيده وديده است كه آفتاب در عين ((حمئة (( ويا ((حاميه (( فرومى رود، ودر آن محل به قومى برخورده است . ورحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده ، ودر آنجا به قومى برخورده كه خداوند ميان آنان وآفتاب ساتر وحاجبى قرار نداده . ورحلت سومش تا به موضع بين السدين بوده ، ودر آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف وكلام نمى فهميدند وچون از شر ياجوج وماجوج شكايت كردند، وپيشنهاد كردند كه هزينه اى در اختيارش ‍ بگذارند واوبر ايشان ديوارى بكشد، تا مانع نفوذ ياجوج وماجوج در بلاد آنان باشد. اونيز پذيرفته ووعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مى كنند بوده باشد، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است وتنها از ايشان نيروى انسانى خواسته است . آنگاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشاره اى به رجال وقطعه هاى آهن ودمه اى كوره وقطر نموده است . اين آن چيزى است كه قرآن كريم از اين داستان آورده ، واز آنچه آورده چند خصوصيت وجهت جوهرى داستان استفاده مى شود: اول اينكه صاحب اين داستان قبل از اينكه داستانش در قرآن نازل شود بلكه حتى در زمان زندگى اش ذوالقرنين ناميده مى شد، واين نكته از سياق داستان يعنى جمله ((يسئلونك عن ذى القرنين (( و((قلنا يا ذا القرنين (( و((قالوا يا ذى القرنين ((به خوبى استفاده مى شود،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۳

(از جمله اول برمى آيد كه در عصر رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) قبل از نزول اين قصه چنين اسمى بر سر زبانها بوده ، كه از آن جناب داستانش را پرسيده اند. واز دوجمله بعدى به خوبى معلوم مى شود كه اسمش همين بوده كه با آن خطابش كرده اند) خصوصيت دوم اينكه اومردى مؤ من به خدا وروز جزاء ومتدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است : ((هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء وكان وعد ربى حقا(( ونيز گفته : ((اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا واما من آمن و عمل صالحا...((گذشته از اينكه آيه ((قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا((كه خداوند اختيار تام به اومى دهد، خود شاهد بر مزيد كرامت ومقام دينى اومى باشد، ومى فهماند كه اوبه وحى ويا الهام ويا به وسيله پيغمبرى از پيغمبران تاييد مى شد، واورا كمك مى كرده . خصوصيت سوم اينكه اواز كسانى بوده كه خداوند خير دنيا وآخرت را برايش جمع كرده بود. اما خير دنيا، براى اينكه سلطنتى به اوداده بود كه توانست با آن به مغرب ومشرق آفتاب برود، وهيچ چيز جلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر وزبون اوباشند. واما آخرت ، براى اينكه او بسط عدالت واقامه حق در بشر نموده به صلح وعفوورفق وكرامت نفس وگستردن خير ودفع شر در ميان بشر سلوك كرد، كه همه اينها از آيه ((انا مكنا له فى الارض واتيناه من كل شى ء سببا(( استفاده مى شود. علاوه بر آنچه كه از سياق داستان بر مى آيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى وروحانى به اوارزانى داشته است . جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد وآنان را عذاب نمود. جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب ومشرق آفتاب بوده ، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است ، واز مشخصات سد اوعلاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه ميان دوكوه ساخته شده ، واين دوكوه را كه چون دوديوار بوده اند به صورت يك ديوار ممتد در آورده است . ودر سدى كه ساخته پاره هاى آهن وقطر به كار رفته ، وقطعا در تنگنائى بوده كه آن تنگنا رابط ميان دوقسمت مسكونى زمين بوده است .

داستان ذوالقرنين وسد وياجوج وماجوج از نظر تاريخ

قدماى از مورخين هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين ويا شبيه به آن باشد اسم نبرده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۴

ونيز اقوامى به نام ياجوج وماجوج وسدى كه منسوب به ذوالقرنين باشد نام نبرده اند. بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت داده اند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده ويكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى ((تبع (( داشته را به نام ذوالقرنين اسم برده ودر سروده هايش اين را نيز سروده كه اوبه مغرب ومشرق عالم سفر كرد وسد ياجوج وماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد - ان شاء الله . ونيز ذكر ياجوج وماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده . از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات : ((اينان فرزندان دودمان نوح اند: سام وحام ويافث كه بعد از طوفان براى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر وماجوج وماداى وباوان ونوبال و ماشك ونبراس (( ودر كتاب حزقيال اصحاح سى وهشتم آمده : ((خطاب كلام رب به من شد كه مى گفت : اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك ونوبال ، كن ، ونبوت خود را اعلام بدار و بگوآقا وسيد ورب اين چنين گفته : اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال ، عليه توبرخاستم ، تورا برمى گردانم ودهنه هائى در دوفك تو مى كنم ، وتووهمه لشگرت را چه پياده وچه سواره بيرون مى سازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند، وجماعتى عظيم وبا سپر باشند همه شان شمشيرها به دست داشته باشند، فارس وكوش ‍ وفوط با ايشان باشد كه همه با سپر وكلاه خود باشند، وجومر وهمه لشگرش وخانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبه هاى كثيرى با توباشند(( مى گويد: ((به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى وبه جوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنين گفته : آيا نمى دانى واز محلت از بالاى شمال مى آيى (( ودر اصحاح سى ونهم داستان سابق را دنبال نموده مى گويد: ((وتو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن وبگوسيد رب اينچنين گفته : اينك من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشك ونوبال و اردك واقودك ، وتورا از بالاهاى شمال بالامى برم ، وبه كوه هاى اسرائيل مى آورم ، وكمانت را از دست چپت وتيرهايت را از دست راستت مى زنم ، كه بر كوه هاى اسرائيل بيفتى ، وهمه لشگريان وشعوبى كه با توهستند بيفتند، آيا مى خواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشيهاى بيابان شوى ؟ بر روى زمين بيفتى ؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم ، وآتشى بر ماجوج وبر ساكنين در جزائر ايمن مى فرستم ، آن وقت است كه مى دانند منم رب ...((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۵

ودر خواب يوحنا در اصحاح بيستم مى گويد: ((فرشته اى ديدم كه از آسمان نازل مى شد وبا اواست كليد جهنم وسلسله وزنجير بزرگى بر دست دارد، پس مى گيرد اژدهاى زنده قديمى را كه همان ابليس و شيطان باشد، واورا هزار سال زنجير مى كند، وبه جهنمش مى اندازد و درب جهنم را به رويش بسته قفل مى كند، تا ديگر امتهاى بعدى را گمراه نكند، وبعد از تمام شدن هزار سال البته بايد آزاد شود، ومدت اندكى رها گردد(( آنگاه مى گويد: ((پس وقتى هزار سال تمام شد شيطان از زندانش آزاد گشته بيرون مى شود، تا امتها را كه در چهار گوشه زمينند جوج وماجوج همه را براى جنگ جمع كند در حالى كه عددشان مانند ريگ دريا باشد، پس بر پهناى گيتى سوار شوند ولشگرگاه قديسين را احاطه كنند و نيز مدينه محبوبه را محاصره نمايند، آن وقت آتشى از ناحيه خدا از آسمان نازل شود وهمه شان را بخورد، وابليس هم كه گمراهشان مى كرد در درياچه آتش وكبريت بيفتد، وبا وحشى وپيغمبر دروغگوبباشد، و به زودى شب وروز عذاب شود تا ابد الا بدين (( از اين قسمت كه نقل شده استفاده مى شود كه ((ماجوج (( ويا ((جوج وماجوج (( امتى ويا امتهائى عظيم بوده اند، ودر قسمتهاى بالاى شمال آسيا از آباديهاى آن روز زمين مى زيسته اند، ومردمانى جنگجوومعروف به جنگ وغارت بوده اند. اينجاست كه ذهن آدمى حدس قريبى مى زند، وآن اين است كه ذو القرنين يكى از ملوك بزرگ باشد كه راه را بر اين امتهاى مفسد در زمين سد كرده است ، وحتما بايد سدى كه اوزده فاصل ميان دومنطقه شمالى وجنوبى آسيا باشد، مانند ديوار چين ويا سد باب الابواب ويا سد داريال ويا غير آنها. تاريخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اينكه ناحيه شمال شرقى از آسيا كه ناحيه احداب وبلنديهاى شمال چين باشد موطن ومحل زندگى امتى بسيار بزرگ ووحشى بوده امتى كه مدام روبه زيادى نهاده جمعيتشان فشرده تر مى شد، واين امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چين حمله مى بردند، وچه بسا در همانجا زاد وولد كرده به سوى بلاد آسياى وسطى وخاورميانه سرازير مى شدند، وچه بسا كه در اين كوه ها به شمال اروپا نيز رخنه مى كردند. بعضى از ايشان طوائفى بودند كه در همان سرزمينهائى كه غارت كردند سكونت نموده متوطن مى شدند، كه اغلب سكنه اروپاى شمالى از آنهايند، ودر آنجا تمدنى به وجود آورده ، وبه زراعت وصنعت مى پرداختند. وبعضى ديگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مى دادند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۶

بعضى از مورخين گفته اند كه ياجوج وماجوج امتهائى بوده اند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت وچين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى واز ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مى كردند اين قول را از كتاب ((فاكهة الخلفاء وتهذيب الاخلاق (( ابن مسكويه ، ورسائل اخوان الصفاء، نقل كرده اند. وهمين خود موءيد آن احتمالى است كه قبلا تقويتش كرديم ، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال و جنوب است .

ذوالقرنين كيست وسدش كجا است ؟ اقوال مختلف در اين باره

مورخين وارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريه شان در تطبيق داستان دارند: الف - به بعضى از مورخين نسبت مى دهند كه گفته اند: سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است . آن ديوار طولانى ميان چين ومغولستان حائل شده ، ويكى از پادشاهان چين به نام ((شين هوانك تى (( آن را بنا نهاده ، تا جلوهجومهاى مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار سه هزار كيلومتر وعرض آن ۹ متر وارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، ودر سال ۲۶۴ قبل از ميلاد شروع وپس از ده ويا بيست سال خاتمه يافته است ، پس ذوالقرنين همين پادشاه بوده . وليكن اين مورخين توجه نكرده اند كه اوصاف ومشخصاتى كه قرآن براى ذوالقرنين ذكر كرده وسدى كه قرآن بنايش را به اونسبت داده با اين پادشاه واين ديوار چين تطبيق نمى كند، چون درباره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، وسدى كه قرآن ذكر كرده ميان دوكوه واقع شده ودر آن قطعه هاى آهن وقطر، يعنى مس مذاب به كار رفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه وزمين همينطور، هر دومى گذرد وميان دوكوه واقع نشده است ، وديوار چين با سنگ ساخته شده ودر آن آهن وقطرى به كارى نرفته . ب - به بعضى ديگرى از مورخين نسبت داده اند كه گفته اند: آنكه سد مذكور را ساخته يكى از ملوك آشور بوده كه در حوالى قرن هفتم قبل از ميلاد مورد هجوم اقوام سيت قرار مى گرفته ، واين اقوام از تنگناى كوه هاى قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحيه غربى ايران هجوم مى آوردند


→ صفحه قبل صفحه بعد ←