تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۹

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



اين معنا نيز به اثبات رسيد كه: وجود ماسواى او، هرچه كه هست، اثر مجعول اوست، و هيچ فعلى نيست كه ميان آن فعل و فاعلش سنخيت نباشد. به همين جهت، بايد گفت:

از آن جایي كه خداى تعالى واحد است، اثر صادر از او هم، واحد حقيقى است، و از آن جایى كه او مطلق است، اثر او هم، به حكم سنخيّت، مطلق و غيرمحدود مى باشد. و گرنه اگر مقيّد و محدود مى بود، لازم مى آمد كه ذاتش مركب باشد از «محدود» و «حد». و يا به عبارت ديگر: از وجود (در داخل حد) و عدم (در خارج آن) و به حكم سنخيت، اين مناقضت ذاتى، به ذات فاعل و آفريدگارش سرايت مى كرد و او هم مركب مى شد. با اين كه فرض كرديم كه او، واحد است و مطلق. پس وجود هم كه اثر و فعل اوست، واحد است و مطلق، و مطلوب هم همين است.

پس اين جهات اختلاف كه موجودات از نظر «نقص و كمال» و «وجود و فقدان» دارند، مربوط به خود آن هاست، نه به وجود آورنده و آفريدگارشان. براى اين كه اين اختلافات، يا اختلاف هایى است كه در اصل نوعى و يا لوازم نوعيه با هم دارند. به اين معنا كه نوعى چنين است و نوعى چنان. يعنى در واقع منشأ اين اختلافات ماهيات است كه قابليت گرفتن وجود، در آن ها مختلف است. مانند انسان و اسب، كه هم در اصل نوع وهم در لوازم نوع با هم اختلاف دارند. يكى به اندازه معينى از وجود گرفته و ديگرى بيش از آن را.

و يا اختلافى است كه افراد يك نوع، در كمال و نقص با هم دارند. يكى از ميان ساير افراد واجد كمالاتى مى گردد، در حالى كه ديگران فاقد آنند، و آن ها هم كه واجدند، بعضى حدّ كامل آن را دارند، و بعضى ناقصش را، و منشأ اين گونه اختلافات، به جهت اختلافى است كه در استعدادهاى مادى آن ها است كه آن هم ناشى از اختلاف علل نهفته اى است كه افاضه را از ناحيه علت و استفاضه را از ناحيه معلول فراهم مى سازند.

پس آنچه را كه علت مفيضه افاضه مى كند، اثر واحد و مطلق است، ليكن اين گيرنده هاى فيض اند كه به خاطر اختلاف در قابليت گرفتن آن فيض، فيض مذكور را بسيار مى كنند. مثلا يكى به طور كلّى آن فيض را نمى پذيرد، و در پى تحصيل چيزى نقيض آن فيض است. يكى ديگر قبول مى كند، ولى اندكى از آن را و آن ديگرى همه آن را. مانند اجسام نسبت به نور آفتاب، كه او يك نور را كه تمامى اجزايش نظير هم اند، افاضه مى كند، ولى اجسام در گرفتن و استفاده از آن مختلف اند، و هر يك بر حسب قوه و استعدادى كه دارد، در آن نور دخل و تصرف مى نمايد.

حال اگر بگویى كه اين اختلافات، يك سلسله امور واقعى و خارجى اى هستند مانند ساير موجودات و واقعيات، اگر منشائى كه براى آن ذكر كردى و آن را با ماهيات دانستى و يا استعدادها اگر امور وهمى بوده باشند، ديگر معنا ندارد اختلاف مذكور را (كه گفتيم از امور واقعى است)، مستند به امور وهمى و خيالى بكنيم، و آنگاه برگشت حرف به اين مى شود كه تنها وجود، اثر فيض حق باشد و حال آن كه شما قبلا گفتيد فيض حق مطلق است، و اگر منشأ آن از امور واقعى باشد، نه امور وهمى، قهرا از سنخ وجود خواهند بود، و خود اصالت خواهند داشت، و باز محذور به جاى خود باقى خواهد ماند. زيرا منشأ اختلاف هم از سنخ وجود و خود مخلوق خداست و اين خلاف مدعاى شما است.

در پاسخ مى گویيم: همين نظر، همه موجودات را به يك سنخ وجود بر مى گرداند و ديگر اثرى از اختلاف باقى نمى گذارد. آرى، در اين نظر چيزى ديده نمى شود، جز يك وجود ظلّى كه قائم است به وجودى واحد و اصلى، و ديگر محلى براى اين بحث باقى نمى ماند.

و به عبارت ديگر: تقسيم كردن موجود مطلق را به «ماهيت» و «وجود»، يا به «ما بالقوّه» و «ما بالفعل»، باعث شده است كه سلب هایى كه در واقع و نفس الامر است، جلوه گر شود، و موجودات را به دو قسم «واجد و فاقد»، «مستكمل و محروم» و «قابل و مقبول» تقسيم نمايد، كه منشأش تحليل عقل است كه اشياء را به «ماهيت قابل وجود» و «وجود مقبول ماهيت»، و همچنين «قوّه فاقد فعليت» و «فعليّت قابل قوّه» تقسيم مى نمايد، و گرنه اگر اين تقسيم ها در بين نيايد، برگشت همه به موجودات كه آن خود يك حقيقت است، خواهد بود، و ديگر جایى براى بحث از سبب اختلاف باقى نمى ماند، و اثر جاعل و فيض او، همان واحد و مطلق خواهد بود، بدون هيچ كثرت و تعددى. (دقت فرمایید).

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۰۵

آيات ۲۳ - ۳۹ سوره إسراء

وَ قَضَى رَبُّكَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُل لهَُّمَا أُفٍ وَ لا تَنهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيماً(۲۳)

وَ اخْفِض لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيراً(۲۴)

رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فى نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلاَوَّبِينَ غَفُوراً(۲۵)

وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً(۲۶)

إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً(۲۷)

وَ إِمَّا تُعْرِضنَّ عَنهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّك تَرْجُوهََا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَّيْسُوراً(۲۸)

وَ لا تَجْعَلْ يَدَك مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِك وَ لا تَبْسُطهَا كُلَّ الْبَسطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً(۲۹)

إِنَّ رَبَّك يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيراً(۳۰)

وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطئاً كَبِيراً(۳۱)

وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشةً وَ سَاءَ سَبِيلاً(۳۲)

وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ إِلّا بِالْحَقِّ وَ مَن قُتِلَ مَظلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسرِف فى الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنصُوراً(۳۳)

وَ لا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلّا بِالَّتى هِىَ أَحْسنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسئُولاً(۳۴)

وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذَا كلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسطاسِ الْمُستَقِيمِ ذَلِك خَيرٌ وَ أَحْسنُ تَأْوِيلاً(۳۵)

وَ لاتَقْفُ مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئك كانَ عَنْهُ مَسئُولاً(۳۶)

وَ لا تَمْشِ فى الاَرْضِ مَرَحاً إِنَّك لَن تَخْرِقَ الاَرْض وَ لَن تَبْلُغَ الجِْبَالَ طولاً(۳۷)

كُلُّ ذَلِك كانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّك مَكْرُوهاً(۳۸)

ذَلِك مِمَّا أَوْحَى إِلَيْك رَبُّك مِنَ الحِْكْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ فَتُلْقَى فى جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً(۳۹)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۰۶
«ترجمه آیات»

پروردگارت حكم قطعى كرده كه غير او را نپرستيد و به والدين احسان كنيد، و اگر يكى از آن دو در حيات تو، به حدّ پيرى رسيد، و يا هر دوى آنان سالخورده گشتند، زنهار كلمه اى كه رنجيده خاطر شوند، مگو و كمترين آزار به آن ها مرسان و با ايشان به اكرام و احترام سخن بگو. (۲۳)

از درِ رحمت، پر و بال مسكنت بر ايشان بگستر و بگو: پروردگارا! اين دو را رحم كن، همان طور كه مرا در كوچكی ام تربيت كردند. (۲۴)

پروردگار شما، به آنچه در دل هاى شما است، آگاه است، اگر صالح باشيد، خداوند براى توبه گزاران غفور است. (۲۵)

حق خويشاوند و مسكين و راه مانده را بده، و اسراف و زياده روى هم مكن. (۲۶)

چه اسرافكاران برادران شيطان هايند، و شيطان، كفران پروردگار خود كرد. (۲۷)

و چنانچه از ارحام و فقيران ذوى الحقوق مذكور چون فعلا نادار هستى ولى در آتيه به لطف خدا اميدوارى، اكنون اعراض مى كنى و توجه به حقوقشان نتوانى كرد، باز به گفتار خوش و زبان شيرين آن ها را از خود دلشاد كن. (۲۸)

(در انفاق به محتاجان زياده روى مكن)، نه بخل بورز كه گویى دستت را به گردنت بسته اند و نه آن چنان باز كن كه چيزى (براى روز مبادا) نزد خود نگذارى، آن وقت تهیدست بنشينى و خود را ملامت كنى. (۲۹)

كه پروردگار تو رزق را براى هر كه بخواهد، توسعه مى دهد و براى هر كه بخواهد، تنگ مى گيرد. آرى، او به (صلاح) بندگان خود آگاه و بينا است. (۳۰)

و فرزندان خود را از ترس فقر مكشيد، ما آنان را و خود شما را روزى مى دهيم، و كشتن آنان خطایى بزرگ است. (۳۱)

و نزديك زنا مشويد، كه زنا هميشه فاحشه بوده و روشى زشت است. (۳۲)

و خونى را كه خدا محترم شمرده، مريزيد، مگر آن كه كشتن او حق باشد، و كسى كه بیگناهى را بكشد، ما براى ولىّ او، سلطنت و قدرت قانونى قرار داده ايم (كه مى تواند قاتل را بكشد). پس نبايد كسى در خونريزى از حد تجاوز كند، كه كشته بى گناه به وسيله قانون يارى شده. (۳۳)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۰۷

به مال يتيم هم نزديك مشويد، مگر به نحوى كه تصرف در آن بهتر باشد براى يتيم از تصرف نكردن، (وهمچنان مال او را نگه داريد) تا به حدّ رشد برسد، و (نيز) به عهد خود وفا كنيد، كه از عهدها نيز بازخواست خواهيد شد. (۳۴)

و چون ترازودارى مى كنيد، كيل تمام بدهيد و با وزنى مستقيم و يكسان بدهيد و بستانيد، اين هم (براى دنيايتان) خوب است و هم در آخرت عاقبت بهترى دارد. (۳۵)

دنبال چيزى را كه بدان علم ندارى، مگير كه گوش و چشم و دل در باره همه اين ها، روزى مورد بازخواست قرار خواهى گرفت. (۳۶)

در زمين با نخوت و غرور قدم مزن، تو نه مى توانى زمين را بشكافى و نه به بلندى كوه ها مى رسى (خلاصه نمى توانى هرچه بخواهى، بكنى). (۳۷)

همه اين ها، گناهش نزد پروردگارت كيفر بد دارد. (۳۸)

اين ها، از جمله وحى هایى است كه پروردگارت از حكمت به سويت فرستاد، و (نيز) با خداى تعالى، خدايانى ديگر مگير، تا ملامت زده و رانده از رحمت خدا به جهنم نيفتى. (۳۹)

«بیان آیات»

اين آيات بعضى از كليات دين را ذكر مى كند، و در حقيقت دنباله آيه شريفه «إنَّ هَذَا القُرآنَ يَهدِى لِلَّتِى هِىَ أقوَم...» است.

قضاء تشريعى خداوند به این که: «جز او را نپرستيد»

«وَ قَضَى رَبُّك أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيَّاهُ»:

جملۀ «ألّا تَعبُدُوا إلّا إيَّاهُ»، نفى و استثناء و كلمۀ أن» مصدريه است. ممكن هم هست بگویيم: «لَا تَعبُدُوا...» نهى و استثناء و كلمه «أن» مصدريّه و يا مفسرّه است، و به هر حال مجموع مستثنى و مستثنى منه، به دو جمله تقسيم مى شود. نظير اين كه بگویيم: «او را بپرستيد» و «غير او را نپرستيد». و به وجه ديگر، برگشت هر دو جمله به يك حكم است، و آن اين كه «بايد او را با اخلاص بپرستيد».

و اين جمله، چه برگشت به دو جمله كند و چه به يك جمله، در هر حال چيزى است كه قضاى الهى متعلق بدان شده است. البته قضاى تشريعى خدا كه متعلق به احكام و مسائل تشريعى مى شود، و معناى يك طرفى كردن و حكم قاطع مولوى نمودن را مى رساند، و اين قضاء، همان طور كه شامل اوامر خدا مى شود، شامل نواهى او نيز مى گردد. همان طور كه احكام مثبته را يك طرفى مى كند، احكام منفيه را نيز يك طرفى مى كند.

به همين جهت فرمود: «وَ قَضَى رَبُّكَ»، زيرا اگر فرموده بود: «وَ أمَرَ رَبُّكَ أن لَا تَعبُدُوا...» صحيح نبود. زيرا معنايش اين مى شد كه خدا امر كرده جز او را نپرستيد و حال آن كه نهى كرده از اين كه غير او را نپرستند و محتاج به نوعى تأويل و تجوز مى شد.

مسأله امر به اخلاص در پرستش بزرگترين اوامر دينى، و اخلاص در عبادت، از واجب ترين واجبات شرعى است. همچنان كه در مقابل، شرك ورزيدن به خداى عزوجل بزرگترين گناه است. و به همين جهت فرمود: «خدا نمى آمرزد اين گناه را كه بدو شرك بورزند، و پایين تر از آن را از هر كه بخواهد مى آمرزد».

و ما اگر يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم، خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهان به شرك است. زيرا اگر انسان غير خدا، يعنى شيطان هاى جنّى و انسى و يا هواى نفس و يا جهل را اطاعت نكند، هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمى كند، و هيچ امر و نهيى را از خدا نافرمانى نمى كند. پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است، و اطاعت هم، خود يك نوع عبادت است.

همچنان كه در آيات زير، اطاعت شيطان را پرستش وى خوانده و فرمود: «ألَم أعهَد إلَيكُم يَا بَنِى آدَمَ ألّا تَعبُدُوا الشَّيطَانَ». و نيز فرمود: «أفَرَأيتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَيهُ».

حتى كافرى كه منكر صانع است، نيز مشرك است. زيرا با اين كه فطرت ساده اش حكم مى كند بر اين كه براى عالَم صانعى است، مع ذلك امر تدبير عالَم را به دست ماده و يا طبيعت و يا دهر مى داند.

و چون مسأله همان طور كه گفتيم، مسأله مهمى بود، لذا آن را قبل از ساير احكام ذكر كرد، با اين كه آن احكام هم، هر يك در جاى خود بسيار اهميت دارند. مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالى و اسراف و تبذير و فرزند كشى و زنا و قتل نفس و خوردن مال يتيم و عهدشكنى و كم فروشى و پيروى غير علم و تكبّر ورزيدن، و با اين كه مسأله اخلاص در عبادت را بر اين ها مقدم داشت، در آخر و بعد از شمردن اين ها مجددا همين اخلاص را خاطرنشان ساخته و از شرك نهى فرمود.

«وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً»:

اين جمله، عطف است بر جملۀ قبلى و معنايش چنين است: «پروردگارت چنين حكم رانده كه: تُحسِنُوا بِالوَالِدَينِ إحسَاناً»، و احسان در فعل، مقابل بدى و آزار است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۹.۱

نيكى كردن به والدين، از مهمترين واجبات بعد از توحيد

معلوم مى شود مسأله احسان به پدر و مادر بعد از مسأله توحيد خدا، واجب ترين واجبات است. همچنان كه مسأله عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا، از بزرگترين گناهان كبيره است. و به همين جهت، اين مسأله را بعد از مسأله توحيد و قبل از ساير احكام اسم برده، و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده، بلكه در موارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته.

در سوره «انعام»، پيرامون تفسير آيه ۱۵۱ كه شبيه به آيه مورد بحث است، گذشت كه گفتيم رابطه عاطفى ميان پدر و مادر از يك طرف و ميان فرزندان از طرف ديگر، از بزرگترين روابط اجتماعى است كه قوام و استوارى جامعه انسانى بدان ها است، و همين وسيله اى است طبيعى كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگه داشته و نمى گذارد از هم جدا شوند.

بنابراين، از نظر سنّت اجتماعى و به حكم فطرت، لازم است آدمى پدر و مادر خود را احترام كند و به ايشان احسان نمايد. زيرا كه اگر اين حكم در اجتماع جريان نيابد و فرزندان با پدر ومادر خود معامله يك بيگانه را بكنند، قطعا آن عاطفه از بين رفته و شيرازه اجتماع به كلّى از هم گسيخته مى گردد.

«إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَك الْكبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُل لهَُّمَا أُفٍ وَ لا تَنهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كَرِيماً»:

كلمۀ «إمّا»، مركب است از «إن» شرطيه و «ماى» زائده، و اگر اين «ما»، زائده نبود، جایز نبود كه «نون» تأكيد ثقيله در آخر فعل شرط كه «يَبلُغُ» باشد، در آيد. اثر «ماء» زائده اين است كه چنين كارى را تجويز مى كند.

كلمۀ «كِبَر» به معناى بزرگسالى است، و كلمۀ «أف» مانند كلمۀ «آخ» در فارسى، انزجار را مى رساند، و كلمه «نَهَر» به معناى رنجاندن است، كه يا با داد زدن به روى كسى انجام مى گيرد، و يا با درشت حرف زدن.

اگر حكم را به دوران پيرى پدر و مادر اختصاص داده، از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سخت ترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مى نمايند. زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى از آمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مى كنند.

آرى، روزگارى كه پرستارى از فرزند را مى كردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان را تحمل مى نمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آن ها را به دوش مى كشيدند، در همه اين ادوار كه فرزند از تأمين واجبات خود عاجز بود، آن ها اين آرزو را در سر مى پروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۱۱۰

پس آيه شريفه نمى خواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند، بلكه مى خواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تامّ در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند. حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدات فرزند و چه در هر حال ديگر، و معناى آيه روشن است.

امر به تواضع و خضوع در برابر والدين و دعا براى آن ها

«وَ اخْفِض لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانى صَغِيراً»:

كلمۀ «خفض جناح» (پر و بال گستردن)، كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوع زبانى و عملى. و اين معنا، از همان صحنه اى گرفته شده كه جوجه بال و پر خود را باز مى كند تا مِهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختن غذا وادار سازد. و به همين جهت كلمۀ «جناح» را مقيد به ذلّت كرده و فرمود: «جَنَاحَ الذُّل».

و معناى آيه، اين است كه: «انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادر، طورى روبرو شود كه پدر و مادر، تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مى دارد، و نسبت به ايشان مِهر و رحمت دارد».

اين در صورتى است كه «ذُلّ» به معناى خوارى باشد، و اگر به معناى مطاوعه باشد، از گستردن بال مرغان جوجه دار مأخوذ شده كه از درِ مِهر و محبّت، بال خود را براى جوجه هاى خود باز مى كنند، تا آن ها را زير پر خود جمع آورى نمايند، و از سرما و شكار شدن حفظ كنند.

و در اين كه فرمود: «و بگو پروردگارا! ايشان را رحم كن، آن چنان كه ايشان مرا در كوچكی ام تربيت كردند»، دوران كوچكى و ناتوانى فرزند را به يادش مى آورد، و به او خاطرنشان مى سازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده، تو به ياد دوره ناتوانى خود باش و از خدا بخواه كه خداى سبحان، ايشان را رحم كند، آن چنان كه ايشان تو را رحم نموده و در كوچكی ات، تربيت كردند.

در مجمع البيان مى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اين كه دعاى فرزند براى پدر و مادرش كه از دنيا رفته اند، مسموع است. زيرا اگر مسموع نبود و براى آن ها اثرى نداشت، معنا نداشت كه در اين آيه، امر به دعا كند.

مؤلف: ليكن آيه بيش از اين دلالت ندارد كه دعاى فرزند در مظنّه اجابت است و چنين دعایى بى خاصيت نيست. زيرا هم گفتيم كه ممكن است به اجابت رسد و هم اين كه ادبى است دينى كه فرزند از آن استفاده مى برد، و لو در موردى مستجاب نشود، و پدر و مادر از آن بهره مند نگردند.

علاوه بر اين، مرحوم طبرسى، دعا را مختص به حال بعد از مرگ پدر و مادر دانسته، و حال آن كه آيه شريفه مطلق است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۱۱

«رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فى نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلاَوَّابِينَ غَفُوراً»:

سياق آيات حكم مى كند كه اين آيه نيز، متعلق به مطالب آيات قبل (در باره پدر و مادر) باشد. بنابراين بايد گفت اين آيه، متعرض آن حالى است كه احيانا از فرزند حركت ناگوارى سر زده، كه پدر و مادر از وى رنجيده و متأذّى شده اند، و اگر صريحا اسم فرزند را نياورده و اسم آن عمل را هم نبرده، براى اين بوده است كه بفهماند همان طور كه مرتكب شدن به اين اعمال سزاوار نيست، بيان آن نيز مصلحت نبوده و نبايد بازگو شود.

پس اين كه فرمود: «رَبُّكُم أعلَمُ بِمَا فِى نُفُوسِكُم» معنايش اين است كه: پروردگار شما از خود شما بهتر مى داند كه چه حركتى كرديد، و اين مقدمه است براى بعدش كه مى فرمايد: «إن تَكُونُوا صَالِحِين»، و مجموعا معنايش اين مى شود كه: اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در نفوس و ارواح شما ببيند، او نسبت به توبه كاران آمرزنده است.

و در جمله «فَإنَّهُ كَانَ لِلأوّابِينَ غَفُوراً»، كلمه «أوّابِين» به معناى برگشت كنندگان به سوى خداست، كه در هر گناهى كه مى خواهند انجام دهند، به ياد خدا افتاده و بر مى گردند. و اين تعبير، از قبيل بيان عام در مورد خاص است.

و معنايش اين است كه: اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در روح شما ببيند و شما در يك لغزشى كه نسبت به والدين خود مرتكب شديد، به سوى خدا بازگشت كرده و توبه نموديد، خداوند شما را مى آمرزد. براى اين كه او همواره در باره أوّابِين (و بازگشت كنندگان)، غفور و بخشنده بوده است.

«وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَ الْمِسكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ»:

در مباحث گذشته، در نظائر اين آيه شريفه، مطالب مربوط به آن گذشت، و از همين آيه معلوم مى شود كه انفاق به ذى القربى و مسكينان و در راه ماندگان از احكامى است كه قبل از هجرت واجب شده است. براى اين كه اين آيه مكّى است و در سوره مكّى قرار دارد.

«وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذِيراً * إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كَانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً»:

صاحب مجمع البيان فرموده است: «تبذير»، به معناى پاشيدن با اسراف است، ودر واقع از بذرافشانى گرفته شده است. منتهى فرقى كه با آن دارد، اين است كه افشاندن در آن جا به منظور استفاده است و در اسراف به منظور افساد، و به همين جهت در هر جا كه به منظور اصلاح باشد «تبذير» گفته نمى شود، هر چند كه زياد باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۱۲

وجه اين كه فرمود: «اسراف كاران، برادران شياطين هستند»

و جملۀ «إنَّ المُبَذِّرِينَ كَانُوا إخوَانَ الشَّيَاطِين»، تعليلى است بر نهى از تبذير، و معنايش اين است كه اسراف مكن، زيرا كه اگر اسراف كنى، از مبذّرين - كه برادران شيطان اند - خواهى شد.

و گويا وجه برادرى مبذّرين و اسراف كنندگان با شيطان ها، اين باشد كه اسراف كاران و شيطان از نظر سنخيّت و ملازمت، مانند دو برادر مهربان هستند كه هميشه با هم اند، و ريشه و اصلشان هم، يك پدر و مادر است، همچنان كه آيه شريفه «وَ قَیَّضنَا لَهُم قُرَنَاءَ»، و آيه «أحشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أزوَاجَهُم»، كه مقصود از «أزواج» در اين جا، همان «قُرَنَاء» در آيه قبلى است)، و آيه «وَ إخوَانُهُم يَمُدُّونَهُم فِى الغَىِّ ثُمَّ لَا يُقصِرُون»، همين معنا را مى رساند.

و از همين جا معلوم مى شود كه تفسير آن مفسّر كه آيه را به «قرين و دوستان شيطان ها»، تفسير كرده، بهتر است از تفسيرى كه ديگرى به معناى «اتباع و پيروان شيطان» گرفته است.

و مراد از كلمۀ «شيطان» در جملۀ «وَ كَاَنَ الشَّيطَانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً»، همان ابليس است كه پدر شيطان ها است، و شيطان ها، ذرّيه و قوم و قبيله او هستند. بنابراين، «لام» شيطان، «لام» عهد ذهنى است، و همچنين مى شود «لام» را «لام جنس» بگيريم، كه مراد از شيطان، جنس شيطان باشد.

و به هر حال، كفر ورزيدن شيطان نسبت به پروردگار خود، از اين جهت است كه او، نعمت هاى خدا را كفران نموده و آنچه از قوّه و قدرت و ابزار بندگى از جانب خدا به او داده شده، همه را در راه اغواء و فريب بندگان خدا و وادار كردن آنان به نافرمانى و دعوتشان به خطاكارى و كفران نعمت مصرف مى كند.

و از آنچه گذشت، اين معنا روشن گرديد كه چرا اول شيطان را به صيغه جمع (شياطين)، و بعدا به صيغه مفرد (شيطان) آورد. آيه كريمه، ابتدا خواسته بفهماند كه هر اسراف كننده اى، برادر شيطان خويش است، پس همه اسراف كاران، برادران شيطان هايند. و اما در تعبير دوم كه مفرد آورد، گفتيم مقصود از آن، يا پدر شيطان ها است، كه نامش «ابليس» است، و يا مقصود جنس شيطان است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۱۳

«وَ إِمَّا تُعْرِضنَّ عَنهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِن رَبِّك تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً»:

جملۀ «إمّا تُعرِضَنَّ»، در اصل «إن تُعرِض» بوده و «ماى» زائده بر سر «إن» شرطى در آمد، تا نون تأكيد بتواند بر سر «تُعرِض» در آيد.

شهادت سياق دليل بر اين است كه گفتار در باره انفاق مالى بوده، پس مراد از جملۀ «إمَّا تُعرِضَنَّ عَنهُم»، اعراض از كسى است كه مالى درخواست كرده تا در سدّ جوع و رفع حاجتش مصرف كند، و مقصود از آن، هر اعراضى آن هم به هر صورت كه باشد، نيست، بلكه تنها آن قسم اعراضى است كه دستش تهى است و نمى تواند مساعدتى به وى بكند، ولى مأيوس هم نيست، احتمال مى دهد كه بعدا پولدار شود، و وى را كمك كند.

به دليل اين كه دنبالش مى فرمايد: «ابتِغَاءِ رَحمَةٍ مِن رَبِّكََ تَرجُوهَا». يعنى اين كه تو از ايشان اعراض مى كنى، نه از اين باب است كه مال دارى و نمى خواهى بدهى، و نه از اين باب كه ندارى و از به دست آمدن آن هم مأيوسى، بلكه از اين باب است كه الآن ندارى، ولى اميدوار هستى كه به دستت بيايد، و به ايشان بدهى، و در طلب رحمت پروردگار خود هستى.

و اين كه فرمود: «فَقُل لَهُم قَولاً مَيسُوراً»، بدين معنا است كه با ايشان به نرمى حرف بزن، سخن درشت و خشن مگو و اين سفارش را در جایى ديگر، به بيانى ديگر فرموده: «وَأمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنهَر».

در كشاف گفته: جملۀ «ابتِغَاءَ رَحمَةٍ مِن رَبِّك»، يا متعلق به جواب شرطی است كه مقدّم بر خود شرط مى باشد، و تقديرش اين است كه: «با آنان به آسانى و نرمى سخن بگو و با وعده هاى نيك، دلشان را خوش كن، و با اين گونه رحمت ها كه به ايشان مى كنى، رحمت پروردگارت را براى خود به دست آور».

و يا آن كه متعلق است به خود شرط، و معنايش اين است كه: «و اگر به خاطر نرسيدن آن مالى كه اميدوار رسيدنش بودى از ايشان اعراض كردى - كه از «رزق» تعبير به «رحمت» شده باشد - در اين صورت ايشان را به نرمى و خوبى برگردان».

بنابر اين معنا، كلمه «ابتغاء» به جاى «فقر و تهیدستى و نرسيدن مال» به كار رفته، به اين عنايت كه شخص بى روزى هميشه در طلب روزى است. پس «نداشتن» هميشه سبب درخواست و ابتغاء است و ابتغاء، مسبّب فقد مى باشد، و در اين آيه، مسبّب به جاى سبب آمده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۱۴

نهى از افراط و تفريط در انفاق

«وَ لا تَجْعَلْ يَدَك مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِك وَ لا تَبْسُطهَا كُلَّ الْبَسطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»:

«دست به گردن بستن»، كنايه است از خرج نكردن و خسيس بودن و خوددارى از بخشش نمودن. درست مقابل «بسط يد» است، كه كنايه از بذل و بخشش مى باشد و اين كه هرچه به دستش آيد، از دست خود فرو بريزد، به طورى كه هيچ چيز براى خود باقى نمى گذارد. مانند كسى كه كاملا دست خود را در مقابل باران گشوده و حتى قطره اى از آن در دست وى باقى نمى ماند. و اين تعبير، بليغ ‌ترين و رساترين تعبير در مورد نهى از افراط و تفريط در انفاق است.

و جملۀ «فَتَقعُدَ مَلُوماً مَحسُوراً»، فرع جملۀ «وَ لَا تَبسُطهَا...» است، و كلمۀ «مَحسُور»، از مادۀ «حَسر» است، كه به معناى انقطاع و يا عريان شدن است، و در اين آيه، اين معنا را مى رساند كه دست خويش تا به آخر مگشاى و بيش از حد دست و دلباز نباش، كه ممكن است روزى زانوى غم بغل كرده و دستت از همه جا بريده شود و ديگر نتوانى خود را در اجتماع ظاهر ساخته و با مردم معاشرت كنى.

بعضى گفته اند كه: جملۀ «فَتَقعُدَ مَلُوماً مَحسُوراً»، متفرع است بر هر دو جملۀ «وَ لَا تَجعَل يَدَكَ...» و «وَ لَا تَبسُطهَا كُلَّ البَسط»، نه تنها به جمله آخرى «وَ لَا تَبسُطهَا كُلّ البَسط»، و معنايش اين است كه: اگر از خرج كردن خوددارى كنى و بخل بورزى، سرانجام ملامت و مذمت شده و در گوشه اى خواهى نشست، و اگر زياده روى كنى، حسرت خورده و مغموم و پشيمان خواهى شد.

اشكال اين حرف، اين است كه: معلوم نيست جملۀ «وَ لَا تَبسُطهَا...»، در مقام نهى از تبذير و اسراف باشد، و حتى معلوم نيست دادن تمامى اموال در راه خدا اسراف باشد، هر چند كه با همين آيه از آن نهى شده باشد. زيرا قبلا هم گفتيم كه در مفهوم «تبذير»، «إفساد» نهفته است و اسراف در راه خدا افساد نيست، و معنا ندارد كه چنين عملى، كه نه خودش فاسد مى شود و نه چيزى را فاسد مى كند، حسرت و اندوه در پى داشته باشد.

«إِنَّ رَبَّك يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيراً»:

از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين آيه در مقام تعليل مطالب آيه قبل است كه از افراط و تفريط در انفاق نهى مى كرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۱۵

و معنايش اين است كه: اين دأب و سنّت پروردگار است كه بر هر كس بخواهد، روزى دهد، فراخ و گشايش دهد و براى هر كه نخواهد، تنگ بگيرد و سنّت او چنين نيست كه بى حساب و بى اندازه فراخ سازد و يا بكلّى قطع كند.

آرى، او مصلحت بندگان را رعايت مى كند. چرا كه او به حال بندگان خود خبير و بينا است. تو نيز سزاوار است چنين كنى و متخلّق به اخلاق خدا گردى و راه وسط و اعتدال را پيش گرفته، از افراط و تفريط بپرهيزى.

بعضى از مفسران گفته اند كه: آيه مورد بحث، آيه قبل را بدين نحو تعليل مى كند كه «بسط رزق» و «قبض آن»، كار خداست، و تو نبايد چنين كارى كنى، چرا كه اين كار از شؤون الوهيت و مختص به ذات پروردگار است، و اما تو بايد ميانه روى كنى، بدون اين كه از راه اعتدال به سوى افراط و يا تفريط بگرایى.

بعضى ديگر در معناى تعليل مذكور، حرف هاى ديگرى زده اند كه وجوهى بعيد از اعتبار است.

«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطئاً كَبِيراً»:


«إملاق»، به معناى فقر و ندارى است، و در مفردات گفته است كه: «خِطأةً» به معناى انحراف از جهت است و اين چند قسم تصور مى شود:

۱ - تصميم به كارى بگيرد كه اراده و انجامش شايسته نيست و بلكه زشت مى باشد. خلاصه تصميم و اراده خطاء باشد، و اين، بارزترين مصداق «خطاء» است كه آدمى بدان مرتكب شده و دچار مى گردد. و در تعبير چنين خطایى گفته مى شود: «خطئ يَخطأُ و خِطأً»، و آيات زير به همين معنا است: «إنَّ قَتلَهُم كَانَ خِطأً كَبِيراً»، و «وَ إن كُنَّا لَخَاطِئِين».

۲ - قسم ديگر خطاء اين است كه: «آدمى كارى را اراده كند كه انجامش خوب است، وليكن آن طور كه مى خواسته، انجام نشده باشد، و بر خلاف اراده اش از آب درآيد. در تعبير اين گونه «خطاء» مى گويند: «أخطأ إخطَاءً»، و آن شخص را مى گويند «مُخطِئ». پس چنين كسى در اراده اش اشتباه نكرده، عملش هم خطاء نبوده، ليكن خطاء از آب در آمده. در آيه شريفه «وَ مَن قَتَلَ مُؤمِناً خَطَأً فَتَحرِيرُ رَقَبةٍ»، اين معنا مقصود است.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←