گمنام

تفسیر:المیزان جلد۲۰ بخش۱۶: تفاوت میان نسخه‌ها

از الکتاب
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۶ نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۶: خط ۶:
<span id='link137'><span>
<span id='link137'><span>
==معناى انجام عمل «لوجه اللّه» چیست؟ ==
==معناى انجام عمل «لوجه اللّه» چیست؟ ==
«'''إِنمَا نُطعِمُكمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنكمْ جَزَاءً وَ لا شُكُوراً'''»:
«'''إِنمَا نُطعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَ لا شُكُوراً'''»:


كلمه «وَجه» به معناى آن روى هر چيز است كه روبروى تو و يا هر كس ديگر باشد. و وجه خداى تعالى، عبارت است از: صفات فعلى خداى تعالى، صفات كريمه اى كه افاضۀ خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آن ها، و يا به عبارت جامع تر، رحمت عامه او كه قوام تمامى موجودات بدان است،
كلمه «وَجه» به معناى آن روى هر چيز است كه روبروى تو و يا هر كس ديگر باشد. و وجه خداى تعالى، عبارت است از: صفات فعلى خداى تعالى، صفات كريمه اى كه افاضۀ خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آن ها، و يا به عبارت جامع تر، رحمت عامه او كه قوام تمامى موجودات بدان است، از آن صفات نشأت مى گيرد.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۰۴ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۰۴ </center>
از آن صفات نشأت مى گيرد. و بنابراين، معناى اين كه عملى به خاطر «وجه اللّه» انجام شود، اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديش جلب شود. منظور تنها و تنها اين باشد و ذرّه اى از پاداش هايى كه در دست غير خداى تعالى است، منظور نباشد. و به همين جهت، خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه «إنّمَا نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله» اضافه كردند: «لا نُرِيدُ مِنكُم جَزَاءً وَ لا شُكُوراً» - ما از شما نه پاداشى مى خواهيم، و نه حتّى تشكرى».
 
بنابراين، معناى اين كه عملى به خاطر «وجه اللّه» انجام شود، اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديش جلب شود. منظور تنها و تنها اين باشد و ذرّه اى از پاداش هايى كه در دست غير خداى تعالى است، منظور نباشد. و به همين جهت، خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه «إنّمَا نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله» اضافه كردند: «لا نُرِيدُ مِنكُم جَزَاءً وَ لا شُكُوراً» - ما از شما نه پاداشى مى خواهيم، و نه حتّى تشكرى».


گفتيم: وجه خداى تعالى، عبارت است از صفات فعلى او، كه صفات ذاتى خداى تعالى ماوراى آن صفات قرار دارد، و مبدأ آن و در آخر مبدأ تمامى خيرات عالم است. و بنابراين، برگشت اين كه عمل براى وجه اللّه باشد، به اين مى شود كه عمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاى اوست، و او محبوب ما و رضايتش منظور ماست. براى اين كه او جميل على الاطلاق است، و به تعبير ديگر: برگشت چنين عملى به اين است كه انسان، خداى را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليت عبادت و استحقاق آن را دارد.
گفتيم: وجه خداى تعالى، عبارت است از صفات فعلى او، كه صفات ذاتى خداى تعالى ماوراى آن صفات قرار دارد، و مبدأ آن و در آخر مبدأ تمامى خيرات عالم است. و بنابراين، برگشت اين كه عمل براى وجه اللّه باشد، به اين مى شود كه عمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاى اوست، و او محبوب ما و رضايتش منظور ماست. براى اين كه او جميل على الاطلاق است، و به تعبير ديگر: برگشت چنين عملى به اين است كه انسان، خداى را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليت عبادت و استحقاق آن را دارد.
خط ۲۰: خط ۲۱:
و كلمه «شُكر» و «شكور»، هر دو به معناى ذكر نعمت و يادآورى آن در زبان و قلب و عمل است. و منظور از آن در آيه شريفه، به قرينه اين كه در مقابل جزا قرار گرفته، تنها ثناى جميل زبانى است. و آيه شريفه، يعنى آيه «إنّمَا نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله...» خطابى است از اين طايفه به كسانى كه إطعامشان كردند. حال يا به زبان قال، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است، و كلمۀ «قَالُوا» در تقدير آن است، و تقديرش: «قَالُوا إنّمَا نُطعِمُكُم ...» است، و خواسته اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم، و آبروى شما را نمى ريزيم، و بر شما منت نمى گذاريم. و يا اين كه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده اند، و جملۀ مذكور، زبان حال ايشان است و خداى تعالى مى خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنان خبر دارد، بستايد و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمى بودند، و إطعامشان صرفا به خاطر خدا بود.
و كلمه «شُكر» و «شكور»، هر دو به معناى ذكر نعمت و يادآورى آن در زبان و قلب و عمل است. و منظور از آن در آيه شريفه، به قرينه اين كه در مقابل جزا قرار گرفته، تنها ثناى جميل زبانى است. و آيه شريفه، يعنى آيه «إنّمَا نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله...» خطابى است از اين طايفه به كسانى كه إطعامشان كردند. حال يا به زبان قال، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است، و كلمۀ «قَالُوا» در تقدير آن است، و تقديرش: «قَالُوا إنّمَا نُطعِمُكُم ...» است، و خواسته اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم، و آبروى شما را نمى ريزيم، و بر شما منت نمى گذاريم. و يا اين كه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده اند، و جملۀ مذكور، زبان حال ايشان است و خداى تعالى مى خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنان خبر دارد، بستايد و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمى بودند، و إطعامشان صرفا به خاطر خدا بود.


«'''إِنَّا نخَاف مِن رَّبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطرِيراً'''»:
«'''إِنَّا نخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطرِيراً'''»:


اين كه روز قيامت را عبوس شمرده، از باب استعاره است. و مراد از «عبوس بودن» آن، ظهور كمال شدّت آن براى مجرمان است. و كلمۀ «قَمطَرير» - به طورى كه گفته اند - به معناى دشوار و سخت است.
اين كه روز قيامت را عبوس شمرده، از باب استعاره است. و مراد از «عبوس بودن» آن، ظهور كمال شدّت آن براى مجرمان است. و كلمۀ «قَمطَرير» - به طورى كه گفته اند - به معناى دشوار و سخت است.


اين آيه، در مقام بيان علت سخنى است كه از ايشان حكايت كرد. مى خواهد بفهماند چرا گفتند: «إنّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله...» و اين كه اگر عمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند، و عبوديت خود را براى خدا خالص كردند، براى اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مى ترسيدند. و براى بيان علت مذكور، اكتفا نكردند به اين كه ما از آن روز مى ترسيم، بلكه آن روز را به پروردگار خود نسبت داده، گفتند: «ما از پروردگار خود، از روزى مى ترسيم كه چنين و چنان است»، تا فهمانده باشند وقتى از اين إطعامشان چيزى غير از پروردگارشان را در نظر ندارند، پس ترسشان هم از غير او نيست. همچنان كه اميدى هم به غير او ندارند. پس ترس و اميدشان همه از خدا است، اگر از روز قيامت هم مى ترسند، بدان جهت است كه روز پروردگارشان است. روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى رسد، و جزاى اعمال ايشان را مى دهد.
اين آيه، در مقام بيان علت سخنى است كه از ايشان حكايت كرد. مى خواهد بفهماند چرا گفتند: «إنّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله...» و اين كه اگر عمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند، و عبوديت خود را براى خدا خالص كردند، براى اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مى ترسيدند. و براى بيان علت مذكور، اكتفا نكردند به اين كه ما از آن روز مى ترسيم، بلكه آن روز را به پروردگار خود نسبت داده، گفتند: «ما از پروردگار خود، از روزى مى ترسيم كه چنين و چنان است»، تا فهمانده باشند وقتى از اين إطعامشان چيزى غير از پروردگارشان را در نظر ندارند، پس ترسشان هم از غير او نيست. همچنان كه اميدى هم به غير او ندارند.  
 
پس ترس و اميدشان همه از خدا است، اگر از روز قيامت هم مى ترسند، بدان جهت است كه روز پروردگارشان است. روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى رسد، و جزاى اعمال ايشان را مى دهد.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۰۶ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۰۶ </center>
و اگر در آيه «وَ يَخَافُونَ يَوماً كَانَ شَرُّهُ مُستَطِيراً» نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كه قبل از اين آيه، شدايد آن روز را به خودش نسبت داده، و فرموده بود: «إنّا أعتَدنَا لِلكَافِرينَ سَلاسِلَ ...».
و اگر در آيه «وَ يَخَافُونَ يَوماً كَانَ شَرُّهُ مُستَطِيراً» نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كه قبل از اين آيه، شدايد آن روز را به خودش نسبت داده، و فرموده بود: «إنّا أعتَدنَا لِلكَافِرينَ سَلاسِلَ ...».
خط ۵۰: خط ۵۳:
«'''وَ دَانِيَةً عَلَيهِمْ ظِلَالُهَا وَ ذُلِّلَت قُطوفُهَا تَذْلِيلاً'''»:
«'''وَ دَانِيَةً عَلَيهِمْ ظِلَالُهَا وَ ذُلِّلَت قُطوفُهَا تَذْلِيلاً'''»:


كلمه «ظلال»، جمع ظِل (سايه) است، و منظور از نزديكى سايه بر سرِ آنان، اين است كه سايه بر سرِ آنان گسترده است. پس كلمه «دَانِيَه» در خصوص اين مورد، هم معناى خود را دارد و هم معناى گستردگى را مى دهد. و كلمۀ «قُطُوف»، جمع قِطف - به كسره قاف و سكون طاء - است، و «قِطف» به معناى ميوه چيده شده است. و «تَذلِيل قُطُوف براى آنان»، به اين معناست كه خداى تعالى، ميوه هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده، به هر نحو كه بخواهند، بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند.
كلمه «ظلال»، جمع ظِل (سايه) است، و منظور از نزديكى سايه بر سرِ آنان، اين است كه سايه بر سرِ آنان گسترده است. پس كلمه «دَانِيَه» در خصوص اين مورد، هم معناى خود را دارد و هم معناى گستردگى را مى دهد. و كلمۀ «قُطُوف»، جمع قِطف - به كسره قاف و سكون طاء - است، و «قِطف» به معناى ميوه چيده شده است.  
 
و «تَذلِيل قُطُوف براى آنان»، به اين معناست كه خداى تعالى، ميوه هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده، به هر نحو كه بخواهند، بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند.


«'''وَ يُطافُ عَلَيهِم بِئَانِيَةٍ مِّن فِضةٍ وَ أَكْوَابٍ كانَت قَوَارِيرَا'''»:
«'''وَ يُطافُ عَلَيهِم بِآنِيَةٍ مِّن فِضّةٍ وَ أَكْوَابٍ كانَت قَوَارِيرَا'''»:


كلمه «آنِيه»، جمع كلمۀ «إناء» به معناى ظرف است، همان طور كه كلمۀ «اكسيه»، جمع كساء است. و «أكواب»، جمع كوب، به معناى ظرف آب است. البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله، و مراد از اين كه فرمود با چنين ظرف هاى نقره فام، دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدّام بهشتى است كه براى اهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش در ذيل آيه: «وَ يَطُوفُ عَلَيهِم وِلدَانٌ...» مى آيد.
كلمه «آنِيه»، جمع كلمۀ «إناء» به معناى ظرف است، همان طور كه كلمۀ «اكسيه»، جمع كساء است. و «أكواب»، جمع كوب، به معناى ظرف آب است. البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله، و مراد از اين كه فرمود با چنين ظرف هاى نقره فام، دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدّام بهشتى است كه براى اهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش در ذيل آيه: «وَ يَطُوفُ عَلَيهِم وِلدَانٌ...» مى آيد.
خط ۹۰: خط ۹۵:
«'''عَالِيهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضرٌ وَ إِستَبرَقٌ ...'''»:
«'''عَالِيهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضرٌ وَ إِستَبرَقٌ ...'''»:


ظاهرا كلمه «عَالِيَهُم» حال است از ابرار، و ضمير «هُم» و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مى گردد. و كلمه «ثِياب»، فاعل آن حال است. و كلمه «سُندُس» - همان طورى كه گفته اند - به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد. و كلمه «خُضر»، صفت كلمه «ثياب» است. و كلمه «استبرق»، به معناى پارچه اى است درشت باف كه از ابريشم بافته شده باشد. اين كلمه، مانند كلمه «سُندُس»، در اصل عربى نبوده، بلكه از غير عرب گرفته شده، و تغييرى بدان داده شده است.
ظاهرا كلمه «عَالِيَهُم» حال است از ابرار، و ضمير «هُم» و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مى گردد. و كلمه «ثِياب»، فاعل آن حال است. و كلمه «سُندُس» - همان طورى كه گفته اند - به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد. و كلمه «خُضر»، صفت كلمه «ثياب» است.  
 
و كلمه «استبرق»، به معناى پارچه اى است درشت باف كه از ابريشم بافته شده باشد. اين كلمه، مانند كلمه «سُندُس»، در اصل عربى نبوده، بلكه از غير عرب گرفته شده، و تغييرى بدان داده شده است.


«'''وَ حُلُّوا أسَاوِرَ مِن فِضّةٍ'''» - مصدر «تحلية» كه فعل «حُلُّوا» از آن مشتق است، به معناى زينت دادن و آراستن است. و كلمۀ «أسَاوِر»، جمع سوار (النگو) است؛ و راغب گفته: اين كلمه مُعرّب «دستواره» است.
«'''وَ حُلُّوا أسَاوِرَ مِن فِضّةٍ'''» - مصدر «تحلية» كه فعل «حُلُّوا» از آن مشتق است، به معناى زينت دادن و آراستن است. و كلمۀ «أسَاوِر»، جمع سوار (النگو) است؛ و راغب گفته: اين كلمه مُعرّب «دستواره» است.


==مقصود از «شراب طهور» كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود==
==مقصود از «شراب طهور» كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود==
«'''وَ سَقَيهُم رَبُّهُم شَرَاباً طَهُوراً'''» - خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهور بود. يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ قذارت و پليدى را باقى نمى گذاشت،
«'''وَ سَقَيهُم رَبُّهُم شَرَاباً طَهُوراً'''» - خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهور بود. يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ قذارت و پليدى را باقى نمى گذاشت، و يكى از قذارت هاى درونى آدمى غفلت از خداى سبحان، و بى توجهى به اوست.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۰ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۰ </center>
و يكى از قذارت هاى درونى آدمى غفلت از خداى سبحان، و بى توجهى به اوست. پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند، محجوب از پروردگارشان نيستند. و لذا آنان مى توانستند خدا را حمد بگويند، همچنان كه قرآن فرموده: «وَ آخِرُ دَعوَيهُم أنِ الحَمدُ للهِ رَبِّ العَالَمِين»، و ما در تفسير سوره حمد گفتيم: «حمد»، وصفى است كه جز بندگان خالص خدا صلاحيت آن را ندارند. چون خود خداى تعالى فرموده: «سُبحَانَ اللّه عَمّا يَصِفُون إلّا عِبَادَ اللّه المُخلُصِين».
 
پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند، محجوب از پروردگارشان نيستند. و لذا آنان مى توانستند خدا را حمد بگويند، همچنان كه قرآن فرموده: «وَ آخِرُ دَعوَيهُم أنِ الحَمدُ للهِ رَبِّ العَالَمِين»، و ما در تفسير سوره «حمد» گفتيم: «حمد»، وصفى است كه جز بندگان خالص خدا صلاحيت آن را ندارند. چون خود خداى تعالى فرموده: «سُبحَانَ اللّه عَمّا يَصِفُون إلّا عِبَادَ اللّه المُخلُصِين».


خداى تعالى در جملۀ «وَ سَقَيهُم رَبُّهُم» همه واسطه ها را حذف كرده، و نوشاندن به ايشان را، مستقيما به خودش نسبت داده و اين، از همۀ نعمت هايى كه در بهشت به ايشان داده افضل است. و چه بسا يكى از نعمت هايى باشد كه به حكم آيه «لَهُم مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَينَا مَزِيد»، خواست خود بشر بدان نمى رسد.
خداى تعالى در جملۀ «وَ سَقَيهُم رَبُّهُم» همه واسطه ها را حذف كرده، و نوشاندن به ايشان را، مستقيما به خودش نسبت داده و اين، از همۀ نعمت هايى كه در بهشت به ايشان داده افضل است. و چه بسا يكى از نعمت هايى باشد كه به حكم آيه «لَهُم مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَينَا مَزِيد»، خواست خود بشر بدان نمى رسد.
خط ۱۰۳: خط ۱۱۱:
«'''إِنَّ هَذَا كَانََ لَكمْ جَزَاءً وَ كَانََ سَعْيُكم مَّشكُوراً'''»:
«'''إِنَّ هَذَا كَانََ لَكمْ جَزَاءً وَ كَانََ سَعْيُكم مَّشكُوراً'''»:


در اين آيه شريفه دو احتمال هست. يكى اين كه: حكايت خطابى باشد كه از ناحيه خداى تعالى به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مى شود. و احتمال دوم اين است كه: جملۀ «يُقَالُ لَهُم = به ايشان گفته مى شود»، در تقدير باشد.
در اين آيه شريفه دو احتمال هست. يكى اين كه: حكايت خطابى باشد كه از ناحيه خداى تعالى به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مى شود. و احتمال دوم اين است كه: جملۀ «يُقَالُ لَهُم: به ايشان گفته مى شود»، در تقدير باشد.


و جملۀ «وَ كَانَ سَعيُكُم مَشكُوراً» خود، انشاى شكر در برابر مساعى مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است، و خوشا به حالشان كه با چه كلام پاكيزه اى خطاب مى شوند.
و جملۀ «وَ كَانَ سَعيُكُم مَشكُوراً» خود، انشاى شكر در برابر مساعى مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است، و خوشا به حالشان كه با چه كلام پاكيزه اى خطاب مى شوند.
خط ۱۱۵: خط ۱۲۳:
<span id='link141'><span>
<span id='link141'><span>


<center> «'''بحث روایی'''» </center>
==بحث روایتی: (چند روایت حاكى از مدنى بودن سوره هل اتى) ==
 
==چند روایت حاكى از مدنى بودن سوره هل اتى ==
در كتاب «اتقان» سيوطى، از بيهقى روايت كرده كه او، در كتاب «دلائل النبوة» خود، به سندى كه به عكرمه و حسين بن ابى الحسن داشته، روايت كرده كه گفته اند: خداى تعالى از قرآن كريم، سوره «إقرَء بِاسمِ رَبّك»، و سوره «ن» سوره «مُزّمل» را در مكه نازل كرد - تا آن جا كه گفته اند - و سوره هايى كه در مدينه نازل شد، عبارتند از: سوره «وَيلٌ لِلمُطَفّفين»، «بقره»، «آل عمران»، «انفال»، «احزاب»، «مائده»، «ممتحنه»، «نساء»، «إذَا زُلزِلَت»، «حديد»، «محمّد»، «رعد»، «الرحمان»، و «هَل أتَى عَلَى الإنسَان»، - تا آخر حديث.
در كتاب «اتقان» سيوطى، از بيهقى روايت كرده كه او، در كتاب «دلائل النبوة» خود، به سندى كه به عكرمه و حسين بن ابى الحسن داشته، روايت كرده كه گفته اند: خداى تعالى از قرآن كريم، سوره «إقرَء بِاسمِ رَبّك»، و سوره «ن» سوره «مُزّمل» را در مكه نازل كرد - تا آن جا كه گفته اند - و سوره هايى كه در مدينه نازل شد، عبارتند از: سوره «وَيلٌ لِلمُطَفّفين»، «بقره»، «آل عمران»، «انفال»، «احزاب»، «مائده»، «ممتحنه»، «نساء»، «إذَا زُلزِلَت»، «حديد»، «محمّد»، «رعد»، «الرحمان»، و «هَل أتَى عَلَى الإنسَان»، - تا آخر حديث.


و در همان كتاب، از ابن الضريس روايت آورده كه در كتاب فضائل القرآن، به سند خود، از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش از ابن عبّاس روايت كرده كه گفت: هر وقت آغاز سوره اى در مكّه نازل مى شد، در همان مكّه نوشته مى شد. آنگاه خداى تعالى هرچه را مى خواست، به آن اضافه مى كرد.
و در همان كتاب، از ابن الضريس روايت آورده كه در كتاب فضائل القرآن، به سند خود، از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش از ابن عبّاس روايت كرده كه گفت: هر وقت آغاز سوره اى در مكّه نازل مى شد، در همان مكّه نوشته مى شد. آنگاه خداى تعالى هرچه را مى خواست، به آن اضافه مى كرد.


و اولين سوره اى كه نازل شد، سوره «إقرء باسم ربّك»، و بعد از آن سوره «ن»، و سپس سوره «مُزّمل» بود - تا آن جا كه گفت - و آنگاه در مدينه، سوره «بقره»، و سپس «انفال»، و بعد از آن «آل عمران»، آنگاه «احزاب» ، و سپس «ممتحنه»، و بعد از آن «نساء»، و آنگاه «إذَا زُلزِلَت»، و بعد از آن «حديد»، «قتال»، «رعد»، «الرحمان»، و «انسان» (دهر) نازل شد - تا آخر حديث.
و اولين سوره اى كه نازل شد، سوره «إقرء باسم ربّك»، و بعد از آن سوره «ن»، و سپس سوره «مُزّمل» بود - تا آن جا كه گفت - و آنگاه در مدينه، سوره «بقره»، و سپس «انفال»، و بعد از آن «آل عمران»، آنگاه «احزاب»، و سپس «ممتحنه»، و بعد از آن «نساء»، و آنگاه «إذَا زُلزِلَت»، و بعد از آن «حديد»، «قتال»، «رعد»، «الرحمان»، و «انسان» (دهر) نازل شد - تا آخر حديث.


و در همان كتاب، از بيهقى روايت كرده كه وى، در كتاب دلائل، به سند خود، از مجاهد، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: اولين سوره اى كه از قرآن بر رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» نازل شد، سوره «إقرَء بِاسمِ رَبّك» بود، و بقيه حديث همان مطالبى است كه در حديث عكرمه و حسين آمده بود، و در حديث عكرمه و حسين، سه تا از سوره هاى مكّى را ساقط كرده اند، و آن ها عبارتند از: سوره «فاتحه» و «اعراف» و «كهيعص».
و در همان كتاب، از بيهقى روايت كرده كه وى، در كتاب دلائل، به سند خود، از مجاهد، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: اولين سوره اى كه از قرآن بر رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» نازل شد، سوره «إقرَء بِاسمِ رَبّك» بود، و بقيه حديث همان مطالبى است كه در حديث عكرمه و حسين آمده بود، و در حديث عكرمه و حسين، سه تا از سوره هاى مكّى را ساقط كرده اند، و آن ها عبارتند از: سوره «فاتحه» و «اعراف» و «كهيعص».
خط ۱۴۹: خط ۱۵۵:
فرمود: اولين سوره اى كه در مكه نازل شد، سوره «فاتحة الكتاب» بود. بعد از آن سوره «إقرء باسم ربّك»، و سپس سوره «ن» نازل شد - تا آن جا كه فرمود - و اولين سوره اى كه در مدينه نازل شد، سوره «بقره»، سپس «انفال»، بعد از آن «آل عمران»، آنگاه «احزاب»، سپس «ممتحنه»، بعد از آن «نساء»، سپس «إذَا زُلزِلَت»، بعد «حديد»، و آنگاه «محمّد»، «رعد»، «الرحمان» و «هَل أتى» نازل شد - تا آخر حديث.
فرمود: اولين سوره اى كه در مكه نازل شد، سوره «فاتحة الكتاب» بود. بعد از آن سوره «إقرء باسم ربّك»، و سپس سوره «ن» نازل شد - تا آن جا كه فرمود - و اولين سوره اى كه در مدينه نازل شد، سوره «بقره»، سپس «انفال»، بعد از آن «آل عمران»، آنگاه «احزاب»، سپس «ممتحنه»، بعد از آن «نساء»، سپس «إذَا زُلزِلَت»، بعد «حديد»، و آنگاه «محمّد»، «رعد»، «الرحمان» و «هَل أتى» نازل شد - تا آخر حديث.


باز در مجمع البيان، از ابوحمزه ثمالى روايت شده كه وى، در تفسير خود گفته: حسن بن حسن ابوعبداللّه بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره، تماميش در مدينه در شأن على و فاطمه (عليهماالسلام ) نازل شد.
باز در مجمع البيان، از ابوحمزه ثمالى روايت شده كه وى، در تفسير خود گفته: حسن بن حسن، ابو عبداللّه بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره، تمامی اش، در مدينه در شأن على و فاطمه «عليهما السلام» نازل شد.


و در تفسير قمى، از پدرش، از عبداللّه بن ميمون، از امام صادق «عليه السلام» روايت كرده كه فرمود: نزد فاطمه «عليها السلام» مقدارى جو بود، با آن عصيده اى درست كرد. (غذايى است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مى پزند). همين كه آن را پختند و پيش روى خود نهادند تا تناول كنند،
و در تفسير قمى، از پدرش، از عبداللّه بن ميمون، از امام صادق «عليه السلام» روايت كرده كه فرمود: نزد فاطمه «عليها السلام» مقدارى جو بود، با آن عصيده اى درست كرد. (غذايى است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مى پزند). همين كه آن را پختند و پيش روى خود نهادند تا تناول كنند،
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۴ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۴ </center>
مسكينى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! مسكينى هستم. على «عليه السلام» برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد. چيزى نگذشت كه يتيمى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! باز على برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد. پس از لحظه اى اسيرى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! باز على («عليه السلام» ثلث آخر را هم به او داد و آن شب، حتى طعم آن غذا را نچشيدند. و خداى تعالى، اين آيات را در شأن ايشان نازل كرد، و اين آيات در مورد هر مؤمنى كه در راه خدا چنين كند، جارى است.
مسكينى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! مسكينى هستم. على «عليه السلام» برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد. چيزى نگذشت كه يتيمى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! باز على برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد. پس از لحظه اى اسيرى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند! باز على («عليه السلام» ثلث آخر را هم به او داد و آن شب، حتى طعم آن غذا را نچشيدند.  
 
و خداى تعالى، اين آيات را در شأن ايشان نازل كرد، و اين آيات در مورد هر مؤمنى كه در راه خدا چنين كند، جارى است.


مؤلّف: اين قصه كه در روايت آمده، خلاصه اى از داستان است. و روايت را بحرانى هم، در «غاية المرام» از كتاب اختصاص مفيد، و ابن بابويه در امالى، به سند خود، از مجاهد، از ابن عباس، و نيز به سند خود از خالد، از جعفر بن محمد، از پدرش «عليهما السلام»، و باز به سند خود، از محمد بن عباس بن ماهيار، و او در تفسيرش، به سند خود، از ابى كثير زبيرى، از عبداللّه بن عباس روايت كرده اند، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده.
مؤلّف: اين قصه كه در روايت آمده، خلاصه اى از داستان است. و روايت را بحرانى هم، در «غاية المرام» از كتاب اختصاص مفيد، و ابن بابويه در امالى، به سند خود، از مجاهد، از ابن عباس، و نيز به سند خود از خالد، از جعفر بن محمد، از پدرش «عليهما السلام»، و باز به سند خود، از محمد بن عباس بن ماهيار، و او در تفسيرش، به سند خود، از ابى كثير زبيرى، از عبداللّه بن عباس روايت كرده اند، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده.
خط ۱۶۲: خط ۱۷۰:
<span id='link143'><span>
<span id='link143'><span>


==چند روايت از طرق عامّه در شأن نزول سوره هَل أتى ==
و در الدرّ المنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و ابن عساكر، از پسر عُمَر روايت كرده اند كه گفت: از حبشه، مردى نزد رسول اللّه «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» آمد و عرضه داشت: آيا اجازه هست سؤالى بكنم؟ فرمود: بپرس، اما به منظور فهميدن بپرس.
و در الدر المنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و ابن عساكر از پسر عمر روايت كرده اند كه گفت : از حبشه مردى نزد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمد و عرضه داشت : آيا اجازه هست سؤ الى بكنم ؟ فرمود: بپرس ، اما به منظور فهميدن بپرس .
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۵ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۵ </center>
عرضه داشت يا رسول اللّه شما هم از نظر رنگ بر ما حبشى ها برترى يافته ايد و هم از نظر شكل و هم از نظر نبوت ، حال به نظر شما اگر من بدانچه تو ايمان آورده اى ايمان بياورم ، و بدانچه تو عمل مى كنى عمل كنم ، در بهشت با تو خواهم بود؟  
عرضه داشت: يا رسول اللّه! شما، هم از نظر رنگ بر ما حبشى ها برترى يافته ايد، و هم از نظر شكل، و هم از نظر نبوت. حال به نظر شما اگر من بدانچه تو ايمان آورده اى، ايمان بياورم و بدانچه تو عمل مى كنى، عمل كنم، در بهشت با تو خواهم بود؟  


فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست اوست آرى ، در بهشت سفيدى روى يك مسلمان سياه از هزار سال راه ديده مى شود. آنگاه فرمود: هر كس بگويد: «'''لا اله الا الله '''» نزد خدا عهدى داشته ، و هر كس بگويد: «'''سبحان اللّه و بحمده '''» صد و بيست و چهار حسنه برايش نوشته مى شود، و سوره «'''هل اتى على الانسان حين من الدهر... ملكا كبيرا'''» درباره او نازل شده است .
فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست اوست، آرى. در بهشت، سفيدىِ روى يك مسلمان سياه از هزار سال راه ديده مى شود. آنگاه فرمود: هر كس بگويد: «لا إله إلّا الله»، نزد خدا عهدى داشته؛ و هر كس بگويد: «سُبحَانَ اللّه وَ بِحَمدِهِ»، صد و بيست و چهار حسنه برايش نوشته مى شود؛ و سوره «هَل أتَى عَلَى الإنسَانِ حِينٌ مِنَ الدّهر... مُلكاً كَبِيراً» درباره او نازل شده است.


مرد حبشى عرضه داشت : آيا ديدگان من هم در بهشت مى بيند آنچه را كه ديدگان تو مى بيند؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: آرى . پس مرد حبشى ناله اى كرد تا جان به جان آفرين تسليم نمود. پسر عمر سپس اضافه كرد كه خودم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ديدم كه جنازه او را با دست خود به قبرش سرازير مى كرد.
مرد حبشى عرضه داشت: آيا ديدگان من هم در بهشت مى بيند آنچه را كه ديدگان تو مى بيند؟ رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» فرمود: آرى. پس مرد حبشى ناله اى كرد تا جان به جان آفرين تسليم نمود. پسر عُمَر سپس اضافه كرد كه خودم رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» را ديدم كه جنازۀ او را با دست خود، به قبرش سرازير مى كرد.


و در همان كتاب است كه احمد در كتاب «'''الرهد'''» از محمد بن مطرف روايت كرده كه گفت : ناقلى موثق برايم حديث كرد كه مردى سياه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از تسبيح و تهليل مى پرسيد، عمر بن خطاب به او گفت : بس كن ديگر چقدر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را اذيت مى كنى .  
و در همان كتاب است كه احمد، در كتاب «الزهد»، از محمد بن مطرف روايت كرده كه گفت: ناقلى موثق برايم حديث كرد كه مردى سياه از رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم»، از تسبيح و تهليل مى پرسيد. عُمَر بن خطّاب به او گفت: بس كن ديگر، چقدر رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» را اذيت مى كنى.  


رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: عمر ساكت باش . در اين هنگام سوره «'''هل اتى على الانسان حين من الدهر'''» بر آن جناب نازل شد، تا آنجا كه سخن از بهشت دارد، مرد سياه از شنيدن آن آيات فريادى كرد كه جانش با همان ناله در آمد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: اين مرد از شوق بهشت از دنيا رفت .
رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» فرمود: عُمَر! ساكت باش. در اين هنگام، سورۀ «هَل أتى عَلَى الإنسَانِ حِينٌ مِنَ الدّهر» بر آن جناب نازل شد، تا آن جا كه سخن از بهشت دارد. مرد سياه، از شنيدن آن آيات فريادى كرد كه جانش با همان ناله در آمد. و رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» فرمود: اين مرد از شوق بهشت از دنيا رفت.


و باز در همان كتاب است كه ابن وهب از ابن زيد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اين سوره را قرائت كرد: «'''هل اتى على الانسان حين من الدهر'''»، و اين سوره وقتى بر آن جناب نازل شد كه مردى سياه چهره نزد آن جناب بود، همين كه رسيد به صفت بهشت ، مرد سياه ناله اى سر داد و جانش از كالبدش بيرون آمد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: شوق به بهشت جان رفيقتان را بيرون كرد.
و باز در همان كتاب است كه ابن وهب، از ابن زيد روايت كرده كه گفت: رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» اين سوره را قرائت كرد: «هَل أتى عَلَى الإنسَانِ حِينٌ مِنَ الدّهر»، و اين سوره وقتى بر آن جناب نازل شد كه مردى سياه چهره، نزد آن جناب بود. همين كه رسيد به صفت بهشت، مرد سياه ناله اى سر داد و جانش از كالبدش بيرون آمد. رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» فرمود: شوق به بهشت، جان رفيقتان را بيرون كرد.
<span id='link144'><span>
<span id='link144'><span>


==بررسى روايات فوق و اثبات نزول سوره در شأن اهل بيت «ع» ==
==بررسى روايات فوق و اثبات نزول سوره در شأن اهل بيت «ع» ==
مؤلف: اين سه روايت بر فرض كه صحيح باشند (و صرفنظر كنيم از اينكه هيچ تناسبى بين آيات آن با وضع آن مرد سياه ندارد) بيش از اين دلالت ندارد كه سوره وقتى نازل مى شد آن مرد سياه هم نزد آن جناب نشسته بوده ، و اما اينكه سبب نزول سوره داستان آن مرد بوده ، آن روايات دلالتى بر آن ندارد، و اين معنا در روايت آخرى روشن تر به چشم مى خورد.
مؤلف: اين سه روايت بر فرض كه صحيح باشند (و صرف نظر كنيم از اين كه هيچ تناسبى بين آيات آن با وضع آن مرد سياه ندارد)، بيش از اين دلالت ندارد كه سوره وقتى نازل مى شد آن مرد سياه هم نزد آن جناب نشسته بوده، و اما اين كه سبب نزول سوره، داستان آن مرد بوده، آن روايات دلالتى بر آن ندارد، و اين معنا در روايت آخرى روشن تر به چشم مى خورد.
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۶ </center>
<center> ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۲۱۶ </center>
و كوتاه سخن اينكه منافاتى ميان اين سه روايت با نزول سوره در شاءن اهل بيت (عليهم السلام) وجود ندارد.
و كوتاه سخن اين كه: منافاتى ميان اين سه روايت با نزول سوره در شأن اهل بيت «عليهم السلام» وجود ندارد.


علاوه بر اين ، روايت پسر عمر كه از ظاهرش بر مى آيد خود او در داستان آن مرد سياه حاضر بوده ، و با در نظر گرفتن اين معنا كه پسر عمر وقتى به مدينه هجرت كرد كودكى يازده ساله بوده ، خود شاهد بر اين است كه اين قصه در مدينه نازل شده .
علاوه بر اين، روايت پسر عُمُر، كه از ظاهرش بر مى آيد خود او در داستان آن مرد سياه حاضر بوده، و با در نظر گرفتن اين معنا كه پسر عُمَر وقتى به مدينه هجرت كرد، كودكى يازده ساله بوده، خود شاهد بر اين است كه اين قصه در مدينه نازل شده.


و نيز در الدر المنثور از نحاس از ابن عباس روايت كرده كه سوره انسان در مكه نازل شده .
و نيز در الدرّ المنثور، از نحاس، از ابن عباس روايت كرده كه سوره «انسان» در مكه نازل شده.


مؤلف: اين روايت خلاصه حديث طويلى است كه نحاس آن را در كتاب «'''الناسخ و المنسوخ '''» آورده، و خود سيوطى آن را در كتاب «'''اتقان '''» نقل كرده و اين حديث معارض با حديثى است كه با طرق بسيار از ابن عباس نقل كرد كه گفت : سوره انسان در مدينه و در شاءن اهل بيت (عليهم السلام ) نازل شد.
مؤلف: اين روايت خلاصه حديث طويلى است كه نحاس، آن را در كتاب «الناسخ و المنسوخ» آورده، و خود سيوطى، آن را در كتاب «اتقان» نقل كرده و اين حديث، معارض با حديثى است كه با طرق بسيار از ابن عباس نقل كرد كه گفت: سوره «انسان» در مدينه و در شأن اهل بيت «عليهم السلام» نازل شد.


از اين هم كه بگذريم سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيه «'''يوفون بالنذر'''» و آيه «'''و يطعمون الطعام ...'''» سياق يك داستان واقعى است ، كه در خارج اتفاق افتاده ، و ذكر اسير در بين كسانى كه به دست آن ابرار اطعام شده اند، بهترين شاهد است بر اينكه اين آيات در مدينه نازل شده ، چون مسلمانان همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم در مكه قدرتى نداشتند تا اسير داشته باشند.
از اين هم كه بگذريم، سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيه «يُوفُونَ بِالنّذر» و آيه «وَ يُطعِمُونَ الطّعَامَ...» سياق يك داستان واقعى است، كه در خارج اتفاق افتاده، و ذكر «اسير» در بين كسانى كه به دست آن «ابرار» اطعام شده اند، بهترين شاهد است بر اين كه اين آيات در مدينه نازل شده. چون مسلمانان همان طور كه قبلا هم اشاره كرديم، در مكه قدرتى نداشتند تا اسير داشته باشند.




۱۳٬۸۰۰

ویرایش