تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۳۱

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



و بعيد نيست نكته تبديل كلمه «سَنَة» به «سِنِين»، زياد جلوه دادن مدت لبث باشد، و بنابراين آن وقت جملۀ «وَ ازدَادُوا تِسعاً» خالى از يك معنا و بویى از اضراب نخواهد بود. گويا كسى گفته: «در غارشان سيصد سال، آرى اين همه سال هاى متمادى خوابيدند، بلكه نُه سال هم اضافه كردند»، و اضراب بودن جمله مزبور، منافاتى با گفته سابق ما در «سِنِينَ عَدَداً» ندارد، که گفتیم این تعبیر، برای این است که عدد را اندک نشان دهد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۸۴

زيرا در آن جا مقام، مقام ديگرى بود، واين جا، مقام ديگرى است. و در هر يك از دو مقام، غرض خاصى در بين است كه در آن ديگرى نيست. غرض در آن مقام اين بود كه بفهماند خواباندن اصحاب كهف در مدتى به اين طولانى و سپس بيدار كردن آنان در مقام قدرت خداى تعالى چيزى نيست ودر قبال زينت دادن موجودات زمين در نظر بشر امرى عجيب نيست. به خلاف اين مقام كه مى خواهد حجتى را عليه منكران بعث اقامه كند كه در چنين مقامى هرچه عدد سال هاى خواب آنان را بيشتر جلوه دهد، حجت، دل نشين تر خواهد شد.

پس همين يك مدت، دو نسبت به خود مى گيرد. يكى نسبتى به خدا دارد كه امرى آسان است و يكى نسبت به ما كه مدتى بسيار طولانى است.

و اضافه كردن نُه سال به سيصد سال، چنين اشاره مى كند كه اصحاب كهف سيصد سال شمسى در غار بوده اند. چون تفاوت سيصد سال شمسى با قمرى، تقريبا همين مقدارها مى شود، و ديگر جا ندارد كه كسى شك كند در اين كه مراد از «سِنِين» در آيه شريفه، سال هاى قمرى است. براى اين كه سال در عرف قرآن، به قمرى حساب مى شود كه از ماه هاى هلالى تركيب مى يابد و در شريعت اسلامى هم، همين معتبر است.

و در تفسير كبير، به خاطر اين كه اين دو عدد به طور تحقيق با هم منطبق نمى شود، با شدت هر چه تمامتر به اين حرف حمله كرده، و درباره روايتى هم كه از على «عليه السلام» در اين موضوع نقل شده، مناقشه كرده است. با اين كه فرق ميان دو عدد، يعنى سيصد سال شمسى و سيصد و نُه سال قمرى، از سه ماه كمتر است، و در مواردى كه عددى را به طور تقريب مى آورند، اين مقدار از تقريب را جایز مى شمارند. و بدون هيچ حرفى در كلام خود ما هم معمول است.

اختلاف مردم در مدت اقامت اصحاب كهف، در غار

«قُل اللُّه أعلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيبُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرض...»:

در داستان اصحاب كهف، به طور اشاره گذشت كه مردم درباره اصحاب كهف اختلاف داشتند و قرآن كريم، حق داستان را ادا نموده، آنچه حقيقت داشته، بيان فرموده است.

پس جمله «قُل اللّه ُأعلَمُ بِمَا لَبِثُوا»، مُشعر به اين است كه مدتى را كه در آيه قبلى براى لبث اصحاب كهف بيان نموده، نزد مردم مسلّم نبوده. لذا رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم»، مأمور شده است با ايشان احتجاج كند، و در احتجاج خود، به علم خدا تمسك جسته، بفهماند كه خدا از ما مردم بهتر مى داند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۸۵

جملۀ «لَهُ غَيبُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرض»، تعليل و بيان اين جهت است كه چطور خدا داناتر به مدت لبث ايشان است. و «لام» در آن، مفيد اختصاص ملكى است، و مراد اين است كه خداى تعالى، تنها مالك آنچه در آسمان ها و زمين است، مى باشد، و تنها اوست كه مالك غيب است و چيزى از او فوت نمى شود، هر چند كه آسمان و زمين از بين بروند. و وقتى كه مالك غيب عالم باشد و ملكيتش هم به حقيقت معناى ملكيت باشد و وقتى داراى كمال بصر و سمع است، پس او از هر كس ديگر به مدت لبث اصحاب كهف، داناتر است كه خود يكى از مصاديق غيب است.

بنابراين، اين كه فرمود: «أبصِر بِهِ وَ أسمِع»، با در نظر گرفتن اين كه صيغه «أفعل بِهِ»، صيغه تعجب است، معنايش اين است كه: چقدر بينا و شنوا است. و اين خود، كمال سمع و بصر خداى را مى رساند، و جمله اى است كه تعليل را تتميم مى كند. گويا گفته است چطور داناتر به لبث آنان نباشد، در حالى كه مالك ايشان كه يكى از مصاديق غيب اند، مى باشد، و حال ايشان را ديده و مقالشان را شنيده است.

از اين جا معلوم مى شود اين كه بعضى گفته اند: «لام» در جمله «لَهُ غَيبُ»، «لام» اختصاص علمى است. يعنى براى خداى تعالى است علم به اين مطلب، وعلم به تمام مخلوقات را هم مى رساند. چون وقتى كسى عالِم به غيب و امور خفى عالَم است، امور ديگر را به طريق اولى مى داند»، نظريه درستى نيست. براى اين كه ظاهر جمله «أبصِر بِهِ وَ أسمِع»، اين است كه منظور از آن، تأسيس مطلب باشد، نه تأكيد آن و همچنين ظاهر لام «لَهُ»، مطلق ملك است، نه تنها ملك علمى.

ولايت مستقل منحصرا از آن خداست

و اين كه فرمود: «مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِىّ...»، مراد از آن اين است كه ولايت مستقل غير خداى را انكار نمايد. و مراد از جمله بعدی اش، يعنى جمله «وَ لَايُشرِكُ فِى حُكمِهِ أحَداً» ولايت ديگرى را به نحو اشتراك با خدا نفى مى كند. و خلاصه معناى آن دو اين است كه غير خدا، نه ولايت مستقل دارند و نه با خدا در ولايت شريك اند.

و بعيد نيست از نظم آيه كه در جمله دوم، يعنى جمله «وَ لَايُشرِكُ فِى حُكمِهِ أحَداً» تعبير به فعل آورده، نه به وصف، و در نفى ولايت مستقله كلمه «فِى حُكمِهِ» را نياورده و در مسأله شرك در ولايت آن را آورد، استفاده

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۸۶

شود كه جمله اولى، ولايت غير خدا را انكار مى كند. چه ولايت مستقل آن ها را و چه شركت در ولايت خداى را. و جمله دومى شركت غير خدا را در حكم، و همچنين قضا در حكم را نفى مى كند. يعنى ولايت همه انسان ها را منحصر در خدا مى داند، ولى اين ولايت را به ديگران هم تفويض مى كند. يعنى سرپرستى مردم را به ديگران نيز واگذار مى كند تا در ميان آنان طبق دستور حكم نمايند، آن چنان كه واليان امر، حكّام و عمالى در نواحى مملكت نصب مى كنند، تا كار خود والى را در آن جا انجام دهند، و حتى امورى را كه خود والى از آن اطلاع ندارد، فيصله دهند.

و برگشت معنا به اين مى شود كه: چگونه خدا داناتر به لبث آنان نباشد، با اين كه او به تنهايى ولىّ ايشان است، و مباشر حكم جارى در ايشان و احكام جاريه بر ايشان است.

ضمير در «لَهُم» به اصحاب كهف و يا به جميع آنچه در آسمان ها و زمين است (كه از جمله قبلى به خاطر تغليب جانب عقلداران بر ديگران استفاده مى شد) بر مى گردد و يا به عقلداران در آسمان ها و زمين بر مى گردد، و اين وجه از نظر اعتبار، مترتب با وجوه قبلى است. يعنى از همه بهتر و معتبرتر، وجه اولى، سپس دومى و در آخر سومى است.

بنابراين، آيه شريفه متضمن حجت است بر اين كه خدا داناتر به مدت لبث ايشان است. يكى حجت عمومى است نسبت به علم خدا به اصحاب كهف و غير ايشان، كه جمله «لَهُ غَيبُ السَّمَاوات وَ الأرض أبصِر بِهِ وَ أسمِع» متعرض آن مى باشد، و يكى ديگر حجتى است خاص كه علم خداى را به خصوص سرگذشت اصحاب كهف اثبات مى نمايد، كه آيه «مَا لَهُم...» متضمن آن است و مى فهماند وقتى خداى تعالى، ولىّ ايشان و مباشر در قضاى جارى بر ايشان است، آن وقت چگونه ممكن است از ديگران عالم تر به حال ايشان نباشد؟ و چون هر دو جمله جنبه عليت را مى رساند، لذا هر دو را مفعول و بدون حرف عطف آورد.

بحث روايتى

در تفسير قمى، در ذيل آيه «أم حَسِبتَ أنّ أصحَابَ الكَهفِ»، از امام «عليه السلام» روايت آورده كه فرمود: ما به توآيت ها ومعجزه هایى داديم كه از داستان اصحاب كهف مهم تر بود. آيا از اين داستان تعجب مى كنى كه جوانانى بودند در قرون فترت كه فاصله نبوت عيسى بن مريم و محمّد «صلى اللّه عليه و آله و سلم» بود، زندگى مى كرده اند.

و اما «رقيم»، عبارت از دو لوح مسى بوده كه داستان اصحاب كهف را روى آن حك نموده اند، كه دقيانوس، پادشاه آن ها چه دستورى به ايشان داده بود، و آنان چگونه از دستور او سر پيچيده، اسلام را پذيرفته بودند، و سرانجام كارشان چه شد.

و باز در همان كتاب، از ابن ابى عمير، از ابى بصير، از امام صادق «عليه السلام» روايت كرده كه فرمود: سبب نزول سوره «كهف» اين بود كه قريش سه نفر را به قبيله نجران فرستادند تا از يهوديان آن ديار مسائلى را بياموزند و با آن رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» را بيازمايند، و آن سه نفر، «نضر بن حارث بن كلده» و «عقبة بن ابى معيط» و «عاص بن وائل سهمى» بودند.

اين سه نفر به سوى نجران بيرون شده، جريان را با علماى يهود در ميان گذاشتند.

يهوديان گفتند: سه مسأله از او بپرسيد، اگر آن طور كه ما مى دانيم، پاسخ داد، در ادعايش راستگواست. و سپس از او يك مسأله ديگر بپرسيد، اگر گفت مى دانم، بدانيد كه دروغگو است.

گفتند: آن مسائل چيست؟ جواب دادند كه: از احوال جوانانى بپرسيد كه در قديم الايام بودند و از ميان مردم خود بيرون شده، غايب گشتند. و در مخفيگاه خود خوابيدند، چقدر خوابيدند؟ و تعدادشان چند نفر بود؟ و چه چيز از غير جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟

مطلب دوم اين كه: از او بپرسيد داستان موسى كه خدايش دستور داد از عالِم پيروى كن و از او تعليم گير، چه بوده؟ وآن عالِم كه بوده و چگونه پيرويش كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟

سوم اين كه: از او سرگذشت شخصى را بپرسيد كه ميان مشرق و مغرب عالَم را بگرديد، تا به سدّ يأجوج و مأجوج برسيد، او كه بود؟ و داستانش چگونه بوده است؟

يهوديان پس از عرض اين مسائل، جواب آن ها را نيز به فرستادگان قريش داده، گفتند: اگر اين طور كه ما شرح داديم، جواب داد صادق است و گرنه دروغ مى گويد.

پرسيدند: آن يك سؤال كه گفتيد، چيست؟ گفتند: از او بپرسيد قيامت چه وقت به پا مى شود، اگر ادعا كرد كه من مى دانم چه موقع به پا مى شود، دروغگواست، و اگر گفت جز خدا، كسى تاريخ آن را نمى داند، راستگو است.

فرستادگان قريش به مكه برگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مى كند كه اخبار آسمان ها برايش مى آيد، ما از او چند مسأله پرسش مى كنيم. اگر جواب داد، مى دانيم كه راستگواست و گرنه مى فهميم كه دروغ مى گويد.

ابوطالب گفت: بپرسيد آنچه دلتان مى خواهد. آن ها، آن مسائل را مطرح كردند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۸۸

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرمود: فردا جواب هايش را مى دهم و در اين وعده اى كه داد، «إن شاء اللّه» نگفت. به همين جهت، چهل روز وحى از او قطع شد، تا آن جا كه رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» غمگين گرديد و يارانش كه به وى ايمان آورده بودند، به شك افتادند، و قريش شادمان شده و شروع كردند به استهزاء وآزار، و ابوطالب سخت در اندوه شد.

پس از چهل شبانه روز، سوره «كهف» بر وى نازل شد. رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» از جبرئيل، سبب تأخير را پرسيد؟ گفت: ما قادر نيستيم از پيش خود نازل شويم، جز به اذن خدا. سپس در اين سوره فرمود: اى محمد! تو گمان كرده اى داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات ما امرى عجيب است. آنگاه از آيه «إذ أوَى الفِتيَةُ» به بعد، داستان ايشان را شروع نموده و بيان فرمود.

آنگاه امام صادق «عليه السلام» اضافه كرد كه: اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاهى جبار و ستمگر زندگى مى كردند كه اهل مملكت خود را به پرستش بت ها دعوت مى كرد و هر كه سر باز مى زد، او را مى كشت، و اصحاب كهف در آن كشور، مردمى با ايمان و خداپرست بودند. پادشاه، مأمورانى در دروازه شهر گمارده بود، تا هر كس خواست بيرون شود، اول به بت ها سجده بكند. اين چند نفر، به عنوان شكار بيرون شدند، و در بين راه به شبانى برخوردند. او را به دين خود دعوت كردند، نپذيرفت، ولى سگ او دعوت ايشان را پذيرفته، به دنبال ايشان به راه افتاد.

سپس امام فرمود: اصحاب كهف به عنوان شكار بيرون آمدند، اما در واقع از كيش بت پرستى فرار كردند. چون شب فرا رسيد، با سگ خود داخل غارى شدند. خداى تعالى، خواب را بر ايشان مسلط كرد، همچنان كه فرموده: «فَضَرَبنَا عَلَى آذَانِهِم فِى الكَهفِ سِنِينَ عَدَداً». پس در غار خوابيدند تا روزگارى كه خدا آن پادشاه و اهل آن شهر را هلاك نمود و آن روزگار را سپرى كرد و روزگارى ديگر و مردم ديگرى پيش آورد.

در اين عصر بود كه اصحاب كهف از خواب بيدار شده، يكى از ايشان به ديگران گفت: به نظر شما چقدر خوابيديم؟ نگاه به آفتاب كردند، ديدند بالا آمده، گفتند: به نظر ما، يك روز و يا پاره اى از يك روز خواب بوده ايم. آنگاه به يكى از نفرات خود گفتند: اين پول را بگير و به درون شهر برو، اما به طورى كه تو را نشناسند. پس در بازار، مقدارى خوراك برايمان خريدارى كن. زنهار كه اگر تو را بشناسند، و به نهانگاه ما پى ببرند، همه ما را مى كشند و يا به دين خود بر مى گردانند.

آن مرد پول را برداشته، وارد شهر شد، ليكن شهرى ديد بر خلاف آن شهرى كه از آن بيرون آمده بودند و مردمى ديد، بر خلاف آن مردم، هيچ يك از افراد آنان را نشناخت و حتى زبان ايشان را هم نفهميد.

مردم به وى گفتند: تو كيستى و از كجا آمده اى؟ او جريان را گفت. اهل شهر با پادشاهشان به راهنمايى آن مرد بيرون آمده، تا به درِ غار رسيدند، و به جستجوى آن پرداختند. بعضى گفتند: سه نفرند، كه چهارمى آنان سگ ايشان است. بعضى گفتند: پنج نفرند، كه ششمى آنان سگشان است. بعضى ديگر گفتند: هفت نفرند، كه هشتمى آنان سگشان مى باشد.

آنگاه خداى سبحان، با حجابى از رعب و وحشت ميان اصحاب كهف و مردم شهر حائلى ايجاد كرد، كه احدى قدرت بر داخل شدن بدان جا را ننمود، غير از همان يك نفرى كه خود از اصحاب كهف بود. او وقتى وارد شد، ديد رفقايش در هراس از اصحاب دقيانوس اند و خيال مى كردند اين جمعيت همان هايند كه از مخفيگاه آنان با خبر شده اند. مردى كه از بيرون آمده بود، جريان را به ايشان گفت كه در حدود چند صد سال است كه ما در خواب بوده ايم و سرگذشت ما، معجزه اى براى مردم گشته. آنگاه گريسته، از خدا خواستند دوباره به همان خواب اوليشان برگرداند.

سپس پادشاه شهر گفت: جا دارد ما بر بالاى اين غار، مسجدى بسازيم كه زيارتگاهى برايمان باشد. چون اين جمعيت مردمى با ايمان هستند. پس آنان در سال دو نوبت اين پهلو و آن پهلو مى شوند. شش ماه بر پهلوى راست هستند و شش ماه ديگر بر پهلوى چپ و سگ ايشان، دست هاى خود را گسترده و دَمِ در غار خوابيده است، كه خداى تعالى، درباره داستان ايشان در قرآن كريم فرموده: «نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ نَبَأهُم بِالحَقّ...».

مولف: اين روايت، از روشن ترين روايات اين داستان است، كه علاوه بر روشنى متن آن، تشويش و اضطرابى هم در آن نيست. با اين وصف، اين نكته را هم متضمن است كه مردمى كه در عدد آن ها اختلاف كردند و يكى گفت سه نفر و يكى گفت پنج نفر و ديگرى گفت هفت نفر، همان اهل شهر بوده اند، كه در غار اجتماع كرده بودند، و اين خلاف ظاهر آيه است.

و نيز متضمن اين نكته است كه اصحاب كهف براى بار دوم نيز به خواب رفتند و نمردند و نيز سگشان، هنوز هم در غار، دست هايش را گسترده و اصحاب كهف، در هر سال، دو نوبت اين پهلو، آن پهلو مى شوند، و هنوز هم به همان هيأت سابق خود هستند، و حال آن كه بشر تاكنون در روى زمين به غارى كه در آن عده اى به خواب رفته باشند، بر نخورده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۳۹۰

بعلاوه در ذيل اين روايت، عبارتى است كه ما آن را نقل نكرديم. چون احتمال داديم جزو روايت نباشد، بلكه كلام خود قمى و يا روايت ديگرى باشد، و آن، اين است كه جمله «وَ لَبِثُوا فِى كَهفِهِم ثَلَاثَ مِائة سِنِينَ وَ ازدَادُوا تِسعاً» جزو كلام اهل كتاب است، و جمله «قُل اللّه أعلَمُ بِمَا لَبِثُوا» رد آن است، و حال آن كه در بيان سابق ما اين معنا از نظر خواننده گذشت كه سياق آيات با اين حرف مخالف است و نظم بليغ قرآنى آن را نمى پذيرد.

موارد اختلاف روايات، پیرامون داستان اصحاب كهف

در بيان داستان اصحاب كهف از طريق شيعه و سنّى، روايات بسيارى وجود دارد، وليكن خيلى با هم اختلاف دارند، به طورى كه در ميان همه آن ها، حتى دو روايت ديده نمى شود كه از هر جهت مثل هم باشند. مثلا يك اختلافى كه در آن ها هست، اين است كه: در بعضى از آن ها مانند روايت بالا آمده كه پرسش هاى قريش از آن جناب چهار تا بوده: يكى اصحاب كهف. دوم داستان موسى و عالِم. و سوم قصه ذوالقرنين. چهارم قيام قيامت.

و در بعضى ديگر آمده كه پرسش از سه چيز بوده: اصحاب كهف و ذوالقرنين و روح. در اين روايات آمده كه علامت صدق دعوى رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» اين است كه از اصحاب كهف و ذوالقرنين جواب بگويد، و از آخرى، يعنى روح جواب ندهد، وآن جناب از آن دو جواب داد و در پاسخ از روح، آيه آمد: «قُل الرُّوحُ مِن أمرِ رَبِّى...» و از آن جواب نداد.

و شما خواننده محترم در بيان آيه مذكور متوجه شديد كه آيه در مقام جواب ندادن نبود و نخواسته از جواب دادن طفره برود، بلكه حقيقت و واقع روح را بيان مى كند. پس نبايد گفت كه آن جناب از سؤال درباره روح جواب نداد.

و از جمله اختلافاتى كه در بيشتر روايات هست، اين است كه «اصحاب كهف» و «اصحاب رقيم»، يك جماعت بوده اند. و در بعضى ديگر آمده كه اصحاب رقيم طايفه ديگرى بوده اند كه خداى تعالى، نامشان را با اصحاب كهف آورده. ولى از توضيح داستان اصحاب رقيم اعراض نموده، آنگاه روايت مزبور، قصه «اصحاب رقيم» را چنين آورده كه:

سه نفر بودند از خانه بيرون شدند تا براى خانواده هاى خود رزقى تهيه كنند، در بيابان به رگبار باران برخوردند، ناچار به غارى پناهنده شدند، و اتفاقا در اثر ريزش باران، سنگ بسيار بزرگى از كوه حركت كرده، درست جلو غار آمد و آن را بست و اين چند نفر را در غار حبس كرد.

يكى از ايشان گفت: بياييد هر كس كار نيكى دارد، خداى را به آن سوگند دهد تا اين بلارا از ما دفع كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۹۱

يكى كار نيكى كه داشت بيان كرد و خداى رابه آن قسم داد، سنگ قدرى كنار رفت، به طورى كه روشنايى داخل غار شد. دومى كار نيك خود را گفت و خداى را به آن سوگند داد، سنگ كنار رفت، به قدرى كه يكديگر را مى ديدند. سومى كه اين كار را كرد، سنگ به كلى كنار رفت و بيرون آمدند.

اين روايت را الدرّ المنثور، از نعمان بن بشير نقل كرده كه او، بدون سند، از رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده است.

ليكن آنچه از قرآن كريم مأنوس و معهود است، اين است كه هيچ وقت اشاره به داستانى نمى كند، مگر آن كه آن را توضيح مى دهد و معهود نيست كه اسم داستانى را ببرد و اصلا درباره آن سخنى نگويد، و يا اسم دو داستان را ببرد و آن وقت يكى را بيان نموده، دومى را به كلى فراموش كند.

و از جمله اختلافات اين است كه در پاره اى روايات دارد: پادشاه مزبور كه اصحاب كهف از شر او فرار كردند، اسمش دقيانوس (ديوكليس ۲۸۵ م - ۵.۳ م) پادشاه روم بوده. ودر بعضى ديگر آمده كه او، ادعاى الوهيت مى كرده. و در بعضى آمده كه وى دقيوس (دسيوس ۲۴۹ م - ۲۵۱ م)، پادشاه روم بوده، و بين اين دو پادشاه، ده سال فاصله است، وآن پادشاه اهل توحيد را مى كشته و مردم را به پرستش بت ها دعوت مى كرده.

و در بعضى از روايات آمده كه مردى مجوسى بوده كه مردم را به دين مجوس مى خوانده، در حالى كه تاريخ نشان نمى دهد كه مجوسيت در بلاد روم شيوع يافته باشد. و در بعضى روايات آمده كه اصحاب كهف قبل از مسيح «عليه السلام» بوده اند.

و از جمله اختلافات اين است كه در بعضى از روايات دارد: «رقيم»، اسم شهرى بوده كه اصحاب كهف از آن جا بيرون شدند. و در بعضى ديگر آمده: اسم بيابانى است. و در بعضى ديگر آمده اسم كوهى است كه غار مزبور در آن قرار گرفته. و در بعضى ديگر آمده كه اسم سگ ايشان است. و در بعضى آمده كه اسم لوحى است از سنگ.

و در بعضى ديگر گفته شده: از قلع و در بعضى ديگر از مس و در بعضى ديگر آمده كه از طلا بوده و اسامى اصحاب كهف در آن حك شده و همچنين اسم پدرانشان و داستانشان، و اين نوشته را دم در كهف نصب كرده اند.

بعضى ديگر از روايات مى گويد: در داخل كهف بوده و در بعضى ديگر آمده كه بر سر در شهر آويزان بوده، ودر بعضى ديگر آمده كه در خزانه بعضى از ملوك يافت شده، ودر بعضى آن را دو لوح دانسته است.

اختلاف ديگرى كه در روايات آمده، درباره وضع جوانان است. در بعضى از روايات آمده كه ايشان شاهزاده بوده اند. در بعضى ديگر آمده كه از اولاد اشراف بوده اند. و در بعضى ديگر آمده كه از فرزندان علماء بوده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۹۲

و در بعضى ديگر آمده كه خودشان شش نفر بوده و هفتمى ايشان، چوپانى بوده كه گوسفند مى چرانده، كه سگش هم با او آمده. و در حديث وهب بن منبه، كه هم الدر المنثور آن را آورده و هم ابن اثير در كامل نقل كرده مى گويد كه:

اصحاب كهف، حمامى بوده اند كه در بعضى از حمام هاى شهر كار مى كرده اند. وقتى شنيدند كه سلطان مردم را به بت پرستى وادار مى كند، از شهر بيرون شدند.

و در بعضى ديگر از روايات آمده كه ايشان از وزراء پادشاه آن عصر بوده اند كه همواره در امور و مهمات، مورد شور او قرار مى گرفته اند.

يكى ديگر از اختلافات اين است كه: در بعضى از روايات آمده كه اصحاب كهف قبل از بيرون آمدن از شهر مخالفت خود را علنى كرده بودند، و شاه هم فهميده بود.

و در بعضى ديگر دارد كه شاه ملتفت نشد تا بعد از آن كه از شهر بيرون رفتند. و در بعضى ديگر آمده: كه اين عده با هم توطئه كردند براى بيرون آمدن. و در بعضى ديگر آمده كه: نفر هفتمى آنان چوپانى بوده كه به ايشان پيوسته است، ودر بعضى ديگر آمده كه تنها سگ آن چوپان، ايشان را همراهى كرد.

باز از موارد اختلاف، يكى اين است كه: بعد از آن كه فرار كردند و پادشاه فهميد، در جستجوى ايشان برآمد، ولى اثرى از ايشان نيافت. و در بعضى روايات ديگر آمده كه: پس از جستجو، ايشان را در غار پيدا كرد كه خوابيده بودند، دستور داد در غار را تيغه كنند تا در آن جا از گرسنگى و تشنگى بميرند، و زنده به گور شوند، تا كيفر نافرمانى خود را دريابند.

اين بود تا روزگارى كه خدا مى خواست بيدارشان كند. چوپانى را فرستاد تا آن بنيان را خراب كرده، تا زاغه اى براى گوسفندان خود درست كند، در اين موقع خداى تعالى ايشان را بيدار كرد، و سرگذشتشان از اين جا شروع مى شود.

مورد اختلاف ديگر اين است كه: در بعضى از روايات آمده كه دوباره به خوابشان كرد و تا روز قيامت بيدار نمى شوند، و در هر سال، دو نوبت از اين پهلو به آن پهلويشان مى كند.

يكى ديگر اختلافى است كه: در مدت خوابشان شده. در بيشتر روايات آمده همان سيصد و نه سال كه قرآن كريم فرموده است. و در بعضى ديگر آمده كه سيصد و نه سال حكايت قول اهل كتاب است، و جمله «قُل الله أعلَمُ بِمَا لَبِثُوا» رد آن است. و در بعضى ديگر آمده كه: سيصد سال بوده و نُه سال را اهل كتاب اضافه كرده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۹۳

و از اين قبيل اختلافات كه در روايات آمده، بسيار است و بيشتر آنچه كه از طرق عامه روايت شده، در كتاب الدرّ المنثور و بيشتر آنچه از طرق شيعه نقل شده در كتاب بحار و تفسير برهان و نور الثقلين جمع آورى شده، اگر كسى بخواهد به همه آن ها دست يابد، بايد به اين كتاب ها مراجعه كند.

تنها مطلبى كه مى توان گفت اين روايات در آن اتفاق دارند، اين است كه اصحاب كهف مردمى موحد بودند، و از ترس پادشاهى جبار كه مردم را مجبور به شرك مى كرده، گريخته اند و به غارى پناه برده، در آن جا به خواب رفته اند - تا آخر آنچه كه قرآن از داستان ايشان آورده.

و در تفسير عياشى، از سليمان بن جعفر همدانى روايت كرده كه گفت: امام صادق «عليه السلام» به من فرمود: اى سليمان! مقصود از «فَتى» كيست؟ عرض كردم: فدايت شوم، نزد ما جوان را «فتى» گويند،

فرمود: مگر نمى دانى كه اصحاب كهف، همگيشان كامل مردانى بودند و مع ذلك خداى تعالى، ايشان را «فتى» ناميده. اى سليمان! «فتى» كسى است كه به خدا ايمان بياورد و پرهيزكارى كند.

مؤلف: در معناى اين روايت، مرحوم كلينى، در كافى، از قمى روايت مرفوعه اى از امام صادق «عليه السلام» آورده، ليكن از ابن عباس ‍ روايت شده كه او گفته اصحاب كهف جوانانى بودند.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، از ابى جعفر روايت كرده كه گفت: اصحاب كهف همه «صراف» بودند.

مؤلف: قمى نيز، به سند خود، از سدير صيرفى، از امام باقر «عليه السلام» روايت كرده كه گفت: اصحاب كهف شغلشان صرافى بوده. وليكن در تفسير عياشى، از درست، از امام صادق «عليه السلام» روايت كرده كه در حضورشان از اصحاب كهف گفتگو شد. فرمود: صراف پول نبودند، بلكه صراف كلام و افرادى سخن سنج بودند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۹۴

چند روايت حاكى از اينكه اصحاب كهف مدتى تقيه مى كرده اند

و در تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : اصحاب كهف ايمان به خدا را پنهان وكفر را اظهار داشتند وبه همين جهت خداوند اجرشان را دوبرابر داد.

مؤ لف: در كافى نيز در معناى اين حديث روايتى از هشام بن سالم از آن جناب نقل شده . ونيز در معناى آن عياشى از كاهلى از آن جناب واز درست در دوخبر از آن جناب آورده كه در يكى از آنها آمده كه : اصحاب كهف در ظاهر زنار مى بستند ودر اعياد مردم شركت مى كردند.

و نبايد به اين روايات اشكال كرد كه از ظاهر آيه «اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها» بر مى آيد كه اصحاب كهف تقيه نمى كرده اند. و اينكه مفسرين در تفسير حكايت كلام ايشان كه گفته اند «او يعيدوكم...» احتمال تقيه داده اند صحيح نيست، براى اينكه اگر به ياد خواننده باشد گفتيم كه بيرون شدن آنان از شهر، هجرت از شهر شرك بوده كه در آن از اظهار كلمه حق و تدين به دين توحيد ممنوع بوده اند. چيزى كه هست تواطى آنان كه شش نفر از معروفها و اهل شرف بوده اند، و اعراضشان از اهل ومال و وطن جز مخالفت با دين وثنيت عنوان ديگرى نداشته . پس اصحاب كهف در خطر عظيمى بوده اند، به طورى كه اگر بر آنان دست مى يافتند يا سنگسار مى شدند ويا آنكه مجبور به قبول دين قوم خود مى گشتند.

و با اين زمينه كاملا روشن مى شود كه قيام ايشان در اول امر وگفتن : «ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الها» اعلام علنى مخالفت با مردم و تجاهر بر مذمت بت پرستى و توهين به طريقه مردم نبوده، زيرا اوضاع عمومى محيط، چنين اجازه اى به آنان نمى داد، بلكه اين حرف را در بين خود گفته اند.

و به فرضى هم كه تسليم شويم كه جمله «اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض» دلالت دارد براينكه ايشان تظاهر به ايمان و مخالفت با بت پرستى مى كرده اند وتقيه را كنار گذاشته بودند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۳۹۵

تازه مى گوييم اين در آخرين روزهايى بوده كه در ميان مردم بوده اند، و قبل از اينكه چنين تصميمى بگيرند در ميان مردم با تقيه زندگى مى كرده اند. پس معلوم شد كه سياق هيچ يك از دو آيه منافاتى با تقيه كردن اصحاب كهف در روزگارى كه در شهر و در ميان مردم بودند ندارد.

و در تفسير عياشى نيز از ابى بكر حضرمى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: اصحاب كهف نه يكديگر را مى شناختند ونه با هم عهد وميعادى داشتند بلكه در صحرا يكديگر را ديده با هم عهد وپيمان بستند، واز يكديگر، يعنى دوبه دوعهد گرفتند، آنگاه قرار گذاشتند كه يك باره مخالفت خود را علنى ساخته به اتفاق در پى سرنوشت خود بروند.

مؤلف: در معناى اين روايت خبرى است از ابن عباس كه ذيلا نقل مى شود:

روايت مشهورى از ابن عباس در نقل داستان

در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه وابن منذر وابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : ما با معاويه در جنگ مضيق كه در اطراف روم بود شركت كرديم وبه غار معروف كهف كه اصحاب كهف در آنجا بودند و داستانشان را خدا در قرآن آورده برخورديم. معاويه گفت : چه مى شد در اين غار را مى گشوديم و اصحاب كهف را مى ديديم.

ابن عباس به او گفت: تو نمى توانى اين كار را بكنى خداوند اين اشخاص را از نظر كسانى كه بهتر از توبودند مخفى داشت و فرمود: «لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا - اگر آنان را ببينى پا به فرار مى گذارى وپر از ترس مى شوى».

معاويه گفت: من از اين كار دست بر نمى دارم تا قصه آنان را به چشم خود ببينيم ، عده اى را فرستاد تا داخل غار شده جستجوكنند، و خبر بياورند. آن عده وقتى داخل غار شدند خداوند باد تندى بر آنان مسلط نمود تا به طرف بيرون پرتابشان كرد.

قضيه به ابن عباس رسيد پس او شروع كرد به نقل داستان اصحاب كهف و گفت كه اصحاب كهف در مملكتى زندگى مى كردند كه پادشاهى جبار داشت ومردمش را به تدريج به پرستش بتها كشانيد، واين چند نفر در آن شهر بودند، وقتى اين را ديدند بيرون آمده خداوند همه شان را يكجا جمع كرد بدون اينكه قبلا يكديگر را بشناسند. وقتى به هم برخوردند از يكديگر پرسيدند قصد كجا داريد، در جواب نيت خود را پنهان مى داشتند چون هر يك ديگرى را نمى شناخت تا آنكه از يكديگر عهد وميثاق محكم گرفتند كه نيت خود را بگويند. بعدا معلوم شد كه همه يك هدف دارند و منظورشان پرستش پروردگار و فرار از شرك است، همه با هم گفتند: «ربنا رب السموات و الارض... مرفقا».


→ صفحه قبل صفحه بعد ←