تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۲

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۵

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» افزود: از عجائب مخلوقات خدا (كه هر كدام بر آنچه كه خواسته اوست، مسخر ساخته)، خروسى را ديدم كه دو بالش در بطون زمين هاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و اين، خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است، كه او را آن چنان كه خواسته، خلق كرده، دو بالش در بطون زمين هاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آن جا به آسمان هفتم و از آن جا همچنان بالا گرفته بود، تا اين كه شاخش به عرش خدا نزديك شده بود.

و شنيدم كه مى گفت: منزه است پروردگار من هرچه هم كه بزرگ باشى، نخواهى دانست كه پروردگارت كجا است. چون شأن او عظيم است و اين خروس دو بال در شانه داشت كه وقتى باز مى كرد، از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد، بال ها را باز مى كرد و به هم مى زد و به تسبيح خدا بانگ بر مى داشت و مى گفت: «منزه است خداى ملك قدوس است خداى كبير متعال، معبودى نيست جز خداى حىّ قيوم».

و وقتى اين جملات را مى گفت، خروس هاى زمين همگى شروع به تسبيح نموده، بال ها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساكت مى شد، همه آن ها ساكت مى گشتند. خروس مذكور، پرهایى ريز و سبز رنگ و پرى سفيد داشت كه سفيدی اش، سفيدتر از هر چيز سفيدى بود كه تا آن زمان ديده بودم و زغب (پرهاى ريز) سبزى هم زير پرهاى سفيد داشت، آن هم سبزتر از هر چيز سبزى بود كه ديده بودم.

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» چنين ادامه داد كه: سپس به اتفاق جبرئيل به راه افتاده، وارد بيت المعمور شدم. در آن جا دو ركعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در كنار خود ديدم كه عده اى لباس هاى نو به تن داشتند و عده اى ديگر لباس هایى كهنه. آن ها كه لباس هاى نو در برداشتند، با من به بيت المعمور روانه شدند و آن نفرات ديگر به جاى ماندند.

دو نهر «كوثر» و «رحمت» و دو درخت «طوبى» و «سدرة المنتهى»

از آن جا بيرون رفتم، دو نهر را در اختيار خود ديدم. يكى از آن ها به نام «كوثر»، ديگرى به نام «رحمت»، از نهر كوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم. آنگاه هر دو برايم رام شدند تا آن كه وارد بهشت گشتم كه ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بيتم را مشاهده كردم و ديدم كه خاكش مانند مشك معطر بود. دخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطه ور بود.

پرسيدم دختر! تو از كيستى؟ گفت: از آنِ زيد بن حارثه مى باشم. صبح اين مژده را به زيد دادم. نگاهم به مرغان بهشت افتاد كه مانند شتران بختى (عجمى) بودند، انار بهشت را ديدم كه مانند دلوهاى بزرگ بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۶

درختى ديدم كه آن قدر بزرگ بود كه اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى كند، مى بايست هفتصد سال پرواز كند. و در بهشت هيچ خانه اى نبود، مگر اين كه شاخه اى از آن درخت بدان جا سر كشيده بود.

از جبرئيل پرسيدم: اين درخت چيست؟ گفت: اين درخت «طوبى» است كه خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: «طُوبَى لَهُم وَ حُسنَ مَآب: طوبى و سرانجام نيك مر ايشان راست».

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرمود: وقتى وارد بهشت شدم، به خود آمدم و از جبرئيل از آن درياهاى هول انگيز وعجائب حيرت انگيز آن سؤال نمودم. گفت: اين ها، سير اوقات و حجاب هایى است كه خداوند به وسيله آن ها خود را در پرده انداخته و اگر اين حجاب ها نبود، نور عرش، تمامى آنچه كه در آن بود را پاره مى كرد و از پرده بيرون مى ريخت.

آنگاه به درخت سدرة المنتهى رسيدم كه يك برگ آن امتى را در سايه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همان قدر بود كه خداى تعالى در باره اش فرمود: «قَابَ قَوسَين أو أدنَى». در اين جا بود كه خداوند ندايم داد و فرمود: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إلَيهِ مِن رَبِّه».

در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض كردم: «وَ المُؤمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلَائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِن رُسُلِهِ وَ قَالُوا سَمِعنَا وَ أطَعنَا غُفرَانَكَ رَبَّنَا وَ إلَيكَ المَصِير». خداى تعالى فرمود: «لَا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفساً إلّا وُسعَهَا لَهَا مَا كَسَبَت وَ عَلَيهَا مَا اكتَسَبَت».

عرض كردم: «رَبَّنَا لَا تُؤاخِذنَا إن نَسِينَا أو أخطَأنَا». خداى تعالى فرمود: تو را مؤاخذه نمى كنم. عرض ‍ كردم: «رَبَّنَا وَ لَا تَحمِل عَلَينَا إصراً كَمَا حَمَلتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبلِنَا». خداوند تعالى خطاب فرمود: «نه، تحميلت نمى كنم».

من عرض كردم: «رَبَّنَا وَ لَا تُحَمِّلنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَ اعفُ عَنَّا وَ اغفِر لَنَا وَ ارحَمنَا أنتَ مَولَينَا فَانصُرنَا عَلَى القَومِ الكَافِرِين». خداى تعالى فرمود: اين را كه خواستى، به تو و به امت تو دادم.

امام صادق «عليه السلام» در اين جا فرمود: «هيچ ميهمانى به درگاه خدا، گرامى تر از رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» (در آن وقتى كه اين تقاضاها را براى امتش مى كرد)، نبوده است».

عطيه خداوند به پيامبر «ص»، در شب معراج

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» عرض كرد: پروردگارا! تو به انبيايت فضائلى كرامت فرمودى، به من نيز عطيه اى كرامت كن.

فرمود: به تو نيز در ميان آنچه كه داده ام، دو كلمه عطيه داده ام كه در زير عرشم نوشته شده و آن كلمه: «لَا حَولَ وَ لَا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ»، و كلمه: «لَا مَنجَا مِنكَ إلّا إلَيكَ» مى باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۷

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرمود: در اين جا بود كه ملائكه كلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم و آن، اين است:

«اللَّهُمَّ إنَّ ظُلمِى أصبَحَ مُستَجِيراً بِعَفوِكَ وَ ذَنبِى أصبَحَ مُستَجِيراً بِمَغفِرَتِكَ وَ ذُلِّى أصبَحَ مُستَجِيراً بِعِزَّتِكَ، وَ فَقرِى أصبَحَ مُستَجِيراً بِغِنَاكَ وَ وَجهِى الفَانِى أصبَحَ مُستَجِيراً بِوَجهِكَ البَاقِى الَّذِى لَا يَفنَى: خدايا! اگر ظلم مى كنم، دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى كنم، پناهنده به مغفرتت هستم. خدايا! ذلتم از دلگرمى به عزت توست و فقرم، پناهنده به غناى توست و وجه فانی ام، مستجير به وجه باقى تو»، و من اين را در موقع عصر مى خوانم.

آنگاه صداى اذانى شنيدم و ناگاه ديدم فرشته ای است كه اذان مى گويد. فرشته ای است كه تا قبل از آن شب، كسى او را در آسمان نديده بود. وقتى دو نوبت گفت: «اللهُ أكبَر»، خداى تعالى فرمود: درست مى گويد بنده من. من از هر چيز بزرگترم. او گفت: «أشهَدُ أن لَا إلَهَ إلّا اللّهُ». خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گويد، منم اللّه، كه معبودى نيست مگر من و معبودى نيست به غير من.

او گفت: «أشهَدُ أنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللّه. أشهَدُ أنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللّه». پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گويد، محمد بنده و فرستادۀ من است. من او را مبعوث كرده ام. او گفت: «حَىَّ عَلَى الصَّلَوة حَىَّ عَلَى الصَّلَوة». خداى تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من و به سوى واجب من دعوت مى كند. هر كس از روى رغبت و به اميد اجر دنبال واجب من برود، همين رفتنش، كفاره گناهان گذشته او خواهد بود.

او گفت: «حَىَّ عَلَى الفَلَاح حَىَّ عَلَى الفَلَاح». خداى تعالى فرمود: آرى، نماز صلاح و نجاح و فلاح است. آنگاه در همان آسمان بر ملائكه امامت كردم و نماز گزارديم، آن طور كه در بيت المقدس بر انبياء امامت كرده بودم.

(اين روايت، از دستبرد عامه محفوظ نمانده، و گرنه جا داشت حَىَّ عَلى خَيرِ العَمَل هم در آن ذكر شده باشد).

حكايت تخفيف نمازهاى واجب يوميه از پنجاه نماز، به پنج نماز

سپس فرمود: بعد از نماز، مِهى همانند ابر مرا فرا گرفت. به سجده افتادم، پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبياى قبل از تو پنجاه نماز واجب كرده بودم. همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نيز واجب كردم. اين نمازها را در امتت بپاى دار.

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» مى گويد: من برخاسته، به طرف پايين به راه افتادم. در مراجعت به ابراهيم برخوردم، چيزى از من نپرسيد. به موسى برخوردم. پرسيد: چه كردى؟

گفتم: پروردگارم فرمود: بر هر پيغمبرى پنجاه نماز واجب كردم و همان را بر تو و بر امتت نيز واجب كردم. موسى گفت: اى محمّد! امت تو آخرين امت اند، و نيز ناتوان ترين امت هايند. پروردگار تو نيز هيچ خواسته اى برايش زياد نيست و امت تو، طاقت اين همه نماز را ندارد. برگرد و درخواست كن كه قدرى به امت تو تخفيف دهد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸

من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسيده، در آن جا به سجده افتادم و عرض كردم: پنجاه نماز بر من و امتم واجب كردى، نه من طاقت آن را دارم و نه امتم. پروردگارا! قدرى تخفيفم بده. خداى تعالى ده نماز تخفيفم داد.

بار ديگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم. گفت: تو و امتت طاقت اين مقدار را هم نداريد. برگرد به سوى پروردگار. برگشتم، ده نماز ديگر از من برداشت. باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم.

گفت: باز هم برگرد و در هر بار كه بر مى گشتم، تخفيفى مى گرفتم، تا آن كه پنجاه نماز را به ده نماز رساندم و نزد موسى باز گشتم. گفت: طاقت اين را هم نداريد، به درگاه خدا شدم، پنج نماز ديگر تخيف گرفته، نزد موسى آمدم و داستان را گفتم. گفت: اين هم زياد است، طاقتش را نداريد.

گفتم: من ديگر از پروردگارم خجالت مى كشم و زحمت پنج نماز برايم آسان تر از درخواست تخفيف است. اين جا بود كه گوينده اى ندا در داد:

حال كه بر پنج نماز صبر كردى، در برابر همين پنج نماز، ثواب پنجاه نماز را دارى. هر يك نماز به ده نماز، و هر كه از امت تو تصميم بگيرد كه به اميد ثواب كار نيكى بكند، اگر آن كار را انجام داد، ده برابر ثواب برايش مى نويسم، و اگر (به مانعى برخورد و نكرد، به خاطر همان تصميمش)، يك ثواب برايش مى نويسم، و هر كه از امتت تصميم بگيرد كار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد، فقط يك گناه برايش مى نويسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هيچ گناهى برايش نمى نويسم.

امام صادق «عليه السلام»، در اين جا فرمود: خداوند از طرف اين امت، به موسى «عليه السلام»، جزاى خير بدهد. او باعث شد كه تكليف اين امت آسان شود. اين است تفسير آيه: «سُبحَانَ الَّذِى أسرَى بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ إلَى المَسجِدِ الأقصَى الَّذِى بَارَكنَا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِن آيَاتِنَا إنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ».

مؤلف: قريب به مضمون اين روايت، روايات بسيار زيادى از طرق شيعه و سنّى وارد شده است، و اين كه در اين روايت داشت: («مردى گندم گون» در عبارت عربی اش دارد)، «رجل آدم»، و آدم به معناى گندم گون است، و كلمه: «طامّه» به معناى امرى است شديد كه با شدتش، بر هر امر ديگرى غلبه كند، و به همين جهت در قرآن كريم، قيامت، «طَامّه» خوانده شده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۹

و كلمه: «أكتاف»، جمع كتف (شانه) است، ولى مقصود از اين كلمه در اين روايت، اطراف و نواحى است، واين كه در شرح گذشتن از آسمان چهارم داشت، به خاطر رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» چنين خطور كرد كه: نكند اين همان باشد». مقصود اين است كه نكند اين همان كسى باشد كه تدبير امور عالم به دست اوست، و همه امور به او منتهى مى گردد.

و اين كه در عبورش از آسمان ششم داشت كه: «به مردى برخوردم كه گویى از شنوه بود»، مقصود از «شنوه»، قبيله ای است از عرب، كه به بلندى قامت معروف اند.

و اين كه در خصوص آسمان هفتم داشت: «به مردى برخوردم كه سر و ريشش اشمط بود»، مقصود از «أشمط»، اين است كه موى سر و يا ريش سفيد و سياه باشد.

و اين كه در باره آن خروس داشت: «خروس مذكور، زغبى سبز روى پرها و زغبى ديگر زير پرها داشت»، معنايش در مرغ ها آن پرهاى خيلى ريز است و در حيوانات موى دار، موی هاى خيلى ريز است.

و اين كه داشت: «نگاهم به مرغان بهشت افتاد كه مانند شتران بختى بودند»، مقصود از آن شتران خراسانى است. و كلمه: «دُلىّ» (با ضمّ دال و كسر لام و تشديد ياء) جمع «دلو» است كه در اصل «دلوى» بر وزن «فعول» بوده، و «ضبابه»، اگر با صاد بى نقطه باشد، بايد به فتحه صاد خواند و معنايش شوق و عشق رقيق است. و اگر «ضبابه»، با ضاد نقطه دار باشد، بايد با ضمّه ضاد خواند و معنايش ابر رقيق است.

انکار صدق دعوی پیامبر بر رفتن به معراج، توسط کفار قریش

و در امالى صدوق، از پدرش، از على، از پدرش، از ابن ابى عمير، از ابان بن عثمان، از ابى عبداللّه جعفر بن محمد «عليهما السلام» روايت آمده كه فرمود:

وقتى رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» را به معراج و به بيت المقدس بردند، جبرئيل او را سوار براق كرد و به اتفاق به بيت المقدس آمدند. جبرئيل محراب هاى انبياء را به آن جناب نشان داد، و رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» در آن محراب ها نماز گزارده و از آن جا عبورش داده، در مراجعت به كاروان قريش برخوردند.

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم»، آبى را كه آنان در ظرف داشتند ديد و ديد كه شترى گُم كرده اند و در پى آن مى گردند. رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» از آن آب بياشاميد، و مابقى آن را به زمين ريخت و چون از معراج برگشت و صبح شد، به قريش فرمود كه:

خداى تعالى، ديشب مرا به بيت المقدس برد و آثار انبياء و منزل هاى ايشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل، به كاروانى از قريش برخوردم كه شترى گُم كرده بودند و از آب ايشان بياشاميدم، و مابقى آن را ريختم.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۲۰

ابوجهل گفت: اى قريش! الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسيد: مسجد اقصى چند ستون داشت و چند قنديل در آن آويزان بود؟

پرسیدنا: اى محمد! در اين جمع كسانى هستند كه بيت المقدس را ديده باشند، اينك تو بيت المقدس را براى ما توصيف كن، ببينيم راست مى گویى، يا خير. بگو ببينيم چند عدد ستون داشت؟ و قنديل ها و محراب هايش چند تا بود؟

جبرئيل در دَم نازل شده، صورت بيت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آن جناب هرچه را ايشان مى پرسيدند، پاسخ مى گفت. بعد از آن كه از جزئيات بيت المقدس فارغ شدند، گفتند: بايد صبر كنى تا كاروان برسد. از كاروانيان نيز قضيه تو را بپرسيم.

حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من اين است كه كاروانيان قريش، هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى كه شترى خاكسترى رنگ، پيشاپيش كاروان است.

فرداى آن روز، قريش به استقبال كاروان آمده، شكاف دره را نگاه مى كردند. مى گفتند الآن آفتاب مى زند. در همين بين در يك آن، هم آفتاب طلوع كرد و هم كاروان نمودار شد، در حالى كه شترى خاكسترى رنگ پيشاپيش آن بود. از داستان شب گذشته و آنچه رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرموده بود، پرسيدند.

گفتند: آرى، همين طور بود. شترى از ما، در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ريخته بوديم. صبح كه برخاستيم، ديديم آب به زمين ريخته شده است، ولى مشاهده اين معجزات، چيزى جز بر طغيان قريش نيفزود.

مؤلف: در معناى اين روايت، روايت ديگرى نيز از شيعه و سنّى وارد شده است.

حكاياتى از شب معراج به روايت ابن عباس

و در همان كتاب، به سند خود، از عبدالله بن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» وقتى به آسمان عروج نمود، جبرئيل او را به كنار نهرى رسانيد، كه آن را «نهر نور» مى گويند و آيه: «وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ» اشاره به آن است، وقتى به آن نهر رسيدند، جبرئيل به او گفت:

اى محمّد! به بركت خدا عبور كن، زيرا خداوند چشمت را برايت نورانى كرده و پيش رويت را وسعت داده. آرى، اين نهرى است كه تاكنون احدى از آن عبور نكرده. نه فرشته اى مقرّب و نه پيغمبرى مرسل. تنها و تنها من روزى يكبار در آن آب تنى مى كنم، و وقتى بيرون مى شوم، بال هايم را به هم مى زنم. هيچ قطره اى نيست كه از بالم بچكد، مگر آن كه خداى تعالى از آن قطره، فرشته اى مقرّب خلق مى كند كه بيست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند، كه زبان ديگرى آن را نمى داند و نمى فهمد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» از آن نهر عبور كرد تا رسيد به حجاب ها و حجاب ها پانصد عدد بودند كه ميان هر دو حجابى، پانصد سال راه بود. آنگاه به وى گفت: اى محمد! جلو برو. رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» پرسيد: چرا با من نمى آیى؟ گفت: من نمى توانم از اين جا پا فراتر بگذارم.

رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» آن قدر كه خدا مى خواست، جلو رفت تا آن كه گفتار خداى را شنيد كه مى فرمود:

من محمودم و تو محمّدى، اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم. پس هر كه با تو بپيوندد، من با او مى پيوندم و هر كه با تو قطع كند، با او قطع مى كنم. برو به سوى بندگانم و ايشان را از كرامتى كه به تو كردم، خبر بده. هيچ پيغمبرى برنگزيدم، مگر آن كه براى او وزيرى قرار دادم و تو پيغمبر من، و على بن ابی طالب، وزير تو است.

و در مناقب ابن شهر آشوب، از ابن عباس روايت شده كه در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنيد كه مى گفت: «آمَنّاَ بِرَبِّ العَالَمِين».

ابن عباس اضافه كرده كه (جبرئيل) گفت: اين ها، ساحران فرعون اند، و همچنين (رسول اللّه) شنيد كه گوينده اى مى گفت: «لَبَّيك اللَّهُمَّ لَبَّيك». جبرئيل گفت: اين ها، حاجيان اند. و نيز شنيد صداى گوينده اى را كه مى گفت: «اللّهُ أكبر». جبرئيل گفت: اين ها، مجاهدين راه خدايند.

و نيز صداى تسبيح شنيد. جبرئيل بيان داشت كه: اينان، انبيايند. پس وقتى به سدرة المنتهى و از آن جا به حجاب ها رسيد، جبرئيل گفت: يا رسول اللّه! تو خود جلو برو، كه من بيش از اين نمى توانم نزديك شوم. چرا كه اگر به اندازه يك بند انگشت نزديكتر شوم، خواهم سوخت.

و در احتجاج، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» در ضمن احتجاجى كه عليه يهود مى كرد، فرمود:

«بر بال جبرئيل سوار شدم، سير نمودم و به آسمان هفتم رسيدم، از سدرة المنتهى كه نزد آن جنت المآوى است، نيز گذشتم تا آن كه به ساق عرش پيوستم، و از ساق عرش ندا شد كه: به درستى كه منم. آرى، منم اللّه و معبود يكتا. معبودى نيست غير من. منم «سَلَام»، «مؤمن»، «مُهَيمن»، «عَزِيز»، «جَبّار»، «متكبّر»، «رَؤُوف»، «رحيم»، و من او را با چشم دل ديدم، نه با چشم سر...».

پاسخ امام باقر و امام سجاد «ع»، به سئوالاتى پيرامون معراج پيامبر«ص»

و در كافى، به سند خود، از ابى الرّبيع روايت كرده كه گفت: سفرى با حضرت ابى جعفر «عليه السلام» به حج مشرّف شدم كه آن سال هشام بن عبدالملك نيز به اتفاق نافع مولاى عمر بن خطاب مشرف بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۲

نافع نظرى به ابى جعفر «عليه السلام» انداخت، در حالى كه در ركن بيت بود و مردم اطرافش جمع بودند. نافع به هشام گفت: يا اميرالمؤمنين! اين كيست كه اين قدر مردم اطرافش را گرفته اند؟ گفت: اين پيغمبر اهل كوفه، محمّد بن على است.

نافع گفت: شاهد باش كه مى روم و از مسائلى پرسش مى كنم، كه در جواب عاجز بماند. سؤالاتى به ميان مى آورم كه جز پيغمبر و يا وصىّ پيغمبر و يا فرزند پيغمبر نمى تواند جواب بگويد. گفت: برو و سعى كن سؤالاتى را مطرح كنى، تا شرمنده اش سازى.

نافع نزديك آمد تا خود را به دوش مردم تكيه داده، رو به ابى جعفر كرد و گفت: اى محمّد بن على! من تورات و انجيل و زبور و قرآن را خوانده ام و حلال و حرام آن ها را ياد گرفته ام، اينك آمده ام تا از تو سؤالاتى كنم كه جواب آن ها را جز پيغمبران و يا اوصياى آنان نمى دانند.

راوى مى گويد: امام ابى جعفر «عليه السلام»، سرش را بلند كرد و فرمود: بپرس، هرچه را كه مى خواهى.

نافع گفت: به من بگو ببينم بين عيسى «عليه السلام» و خاتم الانبياء چند سال فاصله بود؟ فرمود: نظريه خودم را بگويم، يا رأى تو را؟ عرض كرد: هر دو را. فرمود: بنا به قول من، پانصد سال فاصله شد و اما بنابر قول تو، ششصد سال بوده. گفت: بگو ببينم معناى كلام خدا كه مى فرمايد: «وَ اسئَل مَن أرسَلنَا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنَا أجَعَلنَا مِن دُونِ الرَّحمَن آلِهَة يُعبَدُون» چيست؟ و با اين كه بين رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» و پيغمبر قبل او عيسى پانصد سال فاصله است، اين سؤال را از كدام پيغمبر بكند؟

حضرت در جوابش، اين آيه را تلاوت فرمود: «سُبحَانَ الَّذِى أسرَى بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرَامِ إلَى المَسجِدِ الأقصَى الَّذِى بَارَكنَا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِن آيَاتِنَا»، و از جمله آياتى كه خداوند در بيت المقدس به او نشان داد، اين بود كه خداوند، انبياء و مرسلين اولين و آخرين را محشور نموده، به جبرئيل دستور داد تا اذان و اقامه را دو تا دو تا بگويد، و او در اذانش گفت: «حَىَّ عَلَى خَيرِ العَمَل»، آنگاه به انبياء نماز گزارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۳

و چون از نماز فارغ شد، رو به ايشان كرده، پرسيد: شما به چه چيز شهادت مى دهيد (عقايد دينى شما چيست) و چه چيزى را مى پرستيديد؟ گفتند: ما شهادت مى دهيم به اين كه معبودى نيست جز خداى تعالى، و او را شريكى نيست، و نيز شهادت مى دهيم بر اين كه تو رسول خدایى، بر اين معنا از ما عهد و ميثاق ها گرفته اند. نافع گفت: درست فرمودى، اى ابا جعفر!

و در علل، به سند خود، از ثابت بن دينار روايت كرده كه گفت: من از حضرت زين العابدين، على بن الحسين «عليهما السلام»، در باره خداى عزوجل پرسيدم كه: آيا خداوند به مكان وصف مى شود؟

حضرت فرمود: «تَعَالَى اللّهُ عَن ذَلِكَ: خدا بزرگتر از اين است». عرض كردم: اگر خداوند به مكان وصف نمى شود، پس چرا وقتى مى خواست پيغمبرش را به خود نزديك كند، او را به آسمان برد. مگر خدا در آسمان است؟ فرمود: نه، اين كار براى آن بود كه مى خواست ملكوت و واقعيت آسمان ها و آنچه در آن ها (از عجائب صنع و بدايع خلقت) است را، به اونشان دهد.

پرسيدم: پس اين كه خداى تعالى مى فرمايد: «ثُّمَ دَنَا فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوسَينِ أو أدنَى» چه معنا دارد؟ و رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» به كجا نزديك شد؟ (كه بيش از دو تيرانداز وي ا كمتر فاصله نماند)؟

فرمود: رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» به حجاب هاى نورى نزديك شد و در آن جا، ملكوت آسمان ها را مشاهده كرد. آنگاه تدلّى (نزديكى) نموده و از طرف پایين ملكوت زمين را نگريست، تا آن جا كه پنداشت نزديكی هاى زمين است و بيش از دو تيرانداز و يا كمتر فاصله نبود. خلاصه جمله «قَابَ قَوسَين أو أدنَى»، ناظر به فاصله آن جناب با زمين است.

شرح حديثى از امام باقر«ع»، درباره معراج پيامبر «ص»

و در تفسير قمى، به سند خود، از اسماعيل جعفى روايت كرده كه گفت:

من در مسجدالحرام نشسته بودم و حضرت ابى جعفر «عليه السلام» نيز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند كرده، نگاهى به آسمان و نگاهى به كعبه كرد و فرمود: «سُبحَانَ الَّذِى أسرَى بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ المَسجِدِالحَرَامِ إلَى المَسجِدِ الأقصَى» سه بار اين آيه را تكرار كرد. آنگاه متوجه من شد و فرمود: اهل عراق در باره اين آيه چه مى گويند؟

عرض كردم: مى گويند: خداوند رسول خود را از مسجدالحرام به بيت المقدس برد. فرمود: اين طور نيست كه آنان مى گويند، ليكن از اين جا به اين جا سيرش دادند و با دست، به آسمان اشاره كرد و فرمود: مابين آن دو حرم است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۴

آنگاه فرمود: به سدرة المنتهى رسيد، جبرئيل از همراهی اش باز ايستاد. رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» پرسيد: آيا در چنين جایى مرا تنها مى گذارى؟

گفت: تو پيش برو، كه به خدا سوگند، به جایى رسيده اى كه هيچ خلقى از خلائق بدان جا نرسيده و نخواهد رسيد. اين جا بود كه پروردگار خود را ديد و تنها سبحه ميان او و خداوند فاصله بود. پرسيدم: فدايت شوم، «سبحه» چيست؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمين و با دست خود اشاره به آسمان كرد و سه نوبت گفت: «جَلَالُ رَبِّى جَلَالُ رَبِّى».

آنگاه خطاب شد كه: اى محمّد! گفت: لَبّيك يا ربّ. خطاب رسيد: سكنه آسمان در چه چيز مشاجره مى كنند؟ پيامبر گفت: خداوندا! تو منزّهى، من علمى ندارم، جز آنچه كه تو به من آموختى.

رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى، دست در ميان دو پستانم گذاشت و من برودت آن را در ميان دو كتفم احساس كردم. آنگاه هيچ چيز از گذشته و آينده از من نپرسيد، مگر آن كه پاسخ آن را دانستم. در پايان پرسيد: اى محمّد! سكان آسمان ها در چه چيز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم: در درجات و كفارات و حسنات.

فرمود: اى محمّد! نبوتت به پايان رسيد، و خوردنت تمام شد. چه كسى را براى جانشينى خود در نظر گرفته اى؟ عرض كردم: پروردگارا! من همه خلقت را آزمايش كرده ام، كسى را مطيع تر از على، براى خود نيافتم. فرمود: اى محمّد! همچنين مطيع تر از همه خلق نسبت به دستورات من است.

عرض كردم: پروردگارا! همه خلقت را آزمودم، كسى را نسبت به خودم علاقمندتر از على نيافتم. فرمود: و همچنين نسبت به من، پس اى محمّد! او را بشارت بده به اين كه آيات هدايت و پيشواى اولياى من و نور براى فرمانبران من و كلمه باقيه ای است كه من متقين را ملزم به پذيرفتن آن كرده ام. هر كه او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كه او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته. علاوه بر اين، من او را به خصائصى اختصاص داده ام، كه احدى را به آن اختصاص نداده ام.

عرض كردم: پروردگارا! آخر او برادر من و صاحب و وزير و وارث من است. فرمود: اين امرى است كه قضايش مقدّر شده كه او بايد مبتلا شود و مردم هم به وسيله او امتحان شوند. علاوه بر اين، من او را ارث داده ام، و ارث داده ام، و ارث داده ام، و ارث داده ام. چهار چيز را كه گره آن ها به دست اوست و او هرگز فاش نمى كند.

مؤلف: اين كه امام «عليه السلام» فرمود: «از اين جا به اين جا سيرش دادند»، مقصود اين است كه آن جناب را از كعبه به بيت المعمور سير دادند (و مابين كعبه و بيت المعمور، حرم است).

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۵

نه اين كه مقصود اين باشد كه از كعبه تا بيت المقدس نرفته، بلكه به مسجد اقصى رفته است. چون اخبار بسيارى وارد شده كه مقصود از مسجد اقصى، همان بيت المقدس است. نه اين كه خواسته باشد مسجد اقصى را به بيت المعمور تفسير كرده باشد، بلكه مقصود حضرت اين است كه منتهاى معراج بيت المقدس نبوده، بلكه از آن جا هم گذشته، به بيت المعمور كه در آسمان ها است، برده شده.

و اين كه رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرمود: «اين جا بود كه پروردگار خود را ديدم»، معنايش ديدن به چشم قلب است، نه به چشم سر. همچنان كه در پاره اى از روايات قبلى، خود آن حضرت تصريح به آن كرده بود. رواياتى هم كه رؤيت را به رؤيت قلبى تفسير مى كند، مؤيد اين معنا است.

و اين كه فرمود: «تنها سبحه ميان پيامبر و خدا فاصله بود»، معنايش اين است كه در نزديكى به خدا، به جائى رسيد كه ميان خدا و پيامبر، جز جلال او فاصله اى نماند.

و اين كه فرمود: «خداى تعالى دست در ميان دو پستانم گذاشت...»، كنايه است از رحمت الهى، و حاصل معنايش اين است كه علمى از ناحيه او به قلبم وارد شد، كه هر شك و ريبى را از ميان برد.

نقد و بررسی روايتى درباره معراج پيامبر «ص»، در منابع اهل سنت

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه و مسلم و ابن مردويه، از طريق ثابت، از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» فرمود:

براق را برايم آوردند، حيوانى بود سفيد و دراز، و بزرگتر از الاغ و كوچكتر از قاطر، كه هر گامش به اندازه چشم اندازش بود. من آن را سوار شده، به راه افتادم تا به بيت المقدس رسيدم. در آن جا، براق را به همان حلقه اى كه انبياء مركب خود را مى بستند، ببستم و داخل مسجد شده، دو ركعت نماز بجا آوردم.

آنگاه بيرون آمدم، جبرئيل ظرفى شراب و ظرفى شير برايم آورد. من شير را انتخاب كردم. جبرئيل گفت: فطرت را اختيار كردى. آنگاه ما را به طرف آسمان دنيا برد، در آن جا اجازه ورود خواست، پرسيدند: تو كيستى؟ گفت: جبرئيلم. پرسيدند: همراهت كيست؟ گفت: محمّد «صلى اللّه عليه و آله و سلم» است. پرسيدند: مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. در اين موقع درب را باز كردند، ناگهان آدم را ديدم كه به من مرحبا گفت و برايم دعاى خير كرد.

آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شديم. در آن جا نيز جبرئيل اذن ورود خواست. پرسيدند: تو كيستى؟ گفت: جبرئيلم. پرسيدند: چه كسى با تو است؟ گفت: محمّد است. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. ما را راه دادند. ناگهان دو پسر خاله ام عيسى بن مريم و يحيى بن زكريا را ديدم، مرا مرحبا گفتند و برايم دعاى خير كردند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۶

سپس به آسمان سوم برده شديم. در آن جا نيز جبرئيل اجازه ورود خواست. پرسيدند: تو كيستى؟ گفت: جبرئيلم. پرسيدند: همراهت كيست؟ گفت: محمّد است. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. ما را راه دادند، ناگهان يوسف را ديدم كه بهره اى از زيبایى داشت، مرحبا گفت و برايم دعاى خير نمود.

آنگاه ما به آسمان چهارم برده شديم. جبرئيل اجازه ورود خواست. پرسيدند: كيستى؟ گفت: جبرئيلم. پرسيدند: چه كسى با تو است؟ گفت: محمّد است. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. آنگاه ما را راه دادند، وارد شديم و من به ادريس برخوردم، بر من مرحبا گفت و برايم دعاى خير كرد.

آنگاه به آسمان پنجم رفتيم و جبرئيل اجازه ورود خواست. گفتند: كيستى؟ گفت: جبرئيلم. گفتند: آن كيست با تو؟ گفت: محمّد است. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. اجازه دادند، وارد شديم و من به هارون برخوردم و مرا ترحيب گفت و برايم دعاى خير كرد.

سپس به آسمان ششم عروجمان دادند. در آن جا نيز جبرئيل اجازه خواست. گفتند: كيستى؟ گفت: جبرئيلم. پرسيدند: به همراه تو كيست؟ گفت: محمّد است. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده. اجازه دادند، وارد شديم و من موسى را ديدم و مرا ترحيب گفت و دعاى خير برايم كرد.

پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شديم و جبرئيل اجازه خواست. پرسيدند: كيستى؟ گفت: جبرئيلم. گفتند: آن كيست؟ گفت: محمّد. پرسيدند: مگر مبعوث شده؟ گفت: آرى، مبعوث شده، اجازه ورودمان دادند و من به ابراهيم برخوردم كه تكيه به بيت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به ديدارش مى آمدند و ديگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلكه هر روز يك عده اى ديگر او را ديدار مى كردند.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←