تفسیر:المیزان جلد۱ بخش۲

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۱۸

دوم اين كه: براى فهم آن مسئله و تشخيص مقصود آن آيه، از نظایر آن آيه كمك گرفته، منظور از آيه مورد نظر را به دست آوريم. (آنگاه اگر بگویيم علم هم همين را مى گويد، عيبى ندارد). و اين روشى است كه می توان آن را «تفسير» خواند. خود قرآن آن را مى پسندد، چون قرآن خود را تبيان كلّ شىء می داند. آن وقت چگونه ممكن است كه بيان خودش نباشد. قرآن، خود را هدايت مردم و بيّناتى از هُدى، و جدا سازنده حق از باطل معرفى نموده، مى فرمايد: «هُدى للنّاس و بيّنات من الهُدى و الفرقان»؛ آن وقت چطور ممكن است هدايت و بيّنه و فرقان، و نور مردم در تمامى حوائج زندگي شان باشد؛ ولى در ضرورى ترين حاجتشان كه فهم خود قرآن است، نه هدايت باشد، و نه تبيان، و نه فرمان، و نه نور؟

قرآن به تمامى افرادى كه در راه خدا مجاهدت مى كنند، مژده داده كه ايشان را به راه هاى خود هدايت مى كند، و فرموده: «و الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا»؛ آن وقت در مهمترين جهادشان - كه همانا فهم كلام پروردگارشان است - ايشان را هدايت نكند؟ (و به فرضيّات علمى احاله كند). و چه جهادى اعظم از مجاهدت در فهم كتاب خدا، و چه سبيلى بهتر از سبيل قرآن، بشر را به سوى او هدايت می كند؟! و آياتى كه قرآن را چنين معرفى مى كند، بسيار است كه إن شاء الله در بحث محكم و متشابه، در اوائل سوره آل عمران، به همه آن ها اشاره نموده، در اطرافش بحث مفصّل مى كنيم.

طريقه رسول خدا(ص) و ائمه اهل البيت (ع) در تفسير قرآن

باقى می ماند طريقه ای كه رسول خدا(ص) و امامان اهل بيت او در تفسير سلوك نموده اند. رسولى كه خدا، قرآن را نخست به او تعليم كرده، و او را معلّم سايرين قرار داده و فرموده: «نزل به الرّوح الأمين على قلبك»: (روح الأمين آن را بر قلب تو نازل كرده)؛ و نيز فرموده: «و أنزلنا إليك الذّكر، لتبيّن للنّاس ما نُزّل إليهم»: (ما كتاب را بر تو نازل كرديم، تا براى مردم بيان كنى كه چه چيز براى آنان نازل شده)...؛ و نيز فرموده: «يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم، و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»: (آيات آن را بر شما می خواند و شما را تزكيه نموده، كتاب و حكمت را تعليمتان مى دهد)....

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۱۹

و امامان اهل بيت كه رسول خدا(ص)، ايشان را در حديث مورد اتّفاق بين شيعه و سنّى «إنّى تارك فيكم الثّقلين، ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدى أبدا، كتاب الله و عترتى، أهل بيتى، و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عَلَىّ الحوض»: (من دو چيز گران در شما جانشين مى گذارم، كه مادام به آن دو تمسك جویيد، ابدا بعد از من گمراه نمى شويد. يكى كتاب خدا، و يكى عترتم اهل بيتم را، و اين دو حتّى چشم بر هم زدنى از يكديگر جدا نمى شوند، تا كنار حوض بر من درآيند)؛ براى چنين مقامى منصوب كرده، و خدا هم تصديقش كرده كه فرموده: «إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا»؛ و نيز علم به قرآن را از غير ايشان كه مطهرين اند، نفى كرده و فرموده: «إنّه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسّه إلّا المطهّرون»: (به درستى كه اين قرآن كتابى است كريم و خواندنى در كتابى مكنون كه احدى جز مطهرين با آن تماس ندارد).

اين پيغمبر و اين امامان اهل بيت عليهم السلام، طريقه شان در تعليم و تفسير قرآن كريم - به طوری كه از احاديث تفسيرى آنان بر مى آيد- همين طريقه اى است كه ما بيان كرديم. و ما به زودى آن احاديث را در ضمن بحث هاى روايتى اين كتاب از نظر خواننده عزيز مى گذرانيم. آن وقت خواهيد ديد كه هيچ اهل بحثى در آن همه روايت حتى به يك حديث بر نمی خورد، كه رسول خدا و يا ائمّه اهل بيت عليهم السلام، در تفسير آيه اى از حجت و برهانى علمى و نظرى و يا فرضيه اى علمى كمك گرفته باشند.

فرمايشات پيامبر(ص) درباره قرآن كريم

و چطور ممكن است چنين كارى كرده باشند؟ با اين كه رسول خدا(ص) درباره قرآن كريم فرمود: وقتى فتنه ها چون پاره هاى شبى ديجور راه خدا و راه نجات را بر شما مشتبه كردند، در آن هنگام بر شما باد به قرآن كه او شافعى است كه شفاعت و وساطتش امضاء شده، و شكوه گرى از نقائص بشر است كه خدا او را تصديق كرده، هر كس آن را به عنوان كارنامه پيش روى خود بگذارد، تا به آن عمل كند، او وى را به سوى بهشت مى كشاند، و هر كس آن را پشت سر اندازد، و به برنامه هایى ديگر عمل كند، همان قرآن او را از پشت سر به سوى آتش مى راند.

قرآن دليلى است كه به سوى بهترين سبيل راه مى نمايد و آن كتاب تفصيل و جدا سازى حق از باطل است، و كتاب بيان است، كه هر لحظه به تو سعادتى می دهد. كتاب فصل است، نه شوخى. كتابى است كه ظاهرى و باطنى دارد. ظاهرش ‍ همه حكمت است، و باطنش همه علم. ظاهرش ظريف و لطيف، و باطنش بسيار ژرف و عميق است. قرآن داراى دلالت ها و علامت هاست، و تازه دلالت هايش هم دلالاتى دارد. عجایب قرآن را نمى توان شمرد، غرائب آن هرگز كهنه نمى شود. در آن چراغ هاى هدايت و مناره هاى حكمت است. قرآن دليل بر هر پسنديده است نزد كسى كه انصاف داشته باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۰

بنابراين، بر هر كسى لازم است كه ديدگان خود را در آن بچراند، و نظر خود را به اين صفات برساند (و با اين صفات به قرآن نظر كند) تا دچار هلاكت نشود، و از خليدن خار به پاى چشمش رهایى يابد. چه، تفكّر مايه حيات قلب شخص ‍ بصير است. چنين كسى مانند چراغ به دستى می ماند كه در تاريكی هاى شب نور دارد. او به سهولت و به خوبى می تواند از خطرهایى كه تاريكى مى آفريند، رهایى يابد. علاوه بر اين كه در مسير خود توقفى ندارد.

على عليه السلام هم - به طوری كه در نهج البلاغه آمده - مى فرمايد: «قرآن، چنين است كه پاره اى از آن، پاره اى ديگر را بيان می كند و بعضى از آن شاهد بعضى ديگراست...».

و اين يگانه راه مستقيم و روش بى نقصى است كه معلّمين قرآن و هاديان آن، ائمه عليهم السلام پيموده اند. و ما نیز، به يارى خداى سبحان، روش تفسيرى خود را به همين طرز قرار مى دهيم، و از آيات قرآن در ضمن بياناتى بحث مى كنيم، و به هيچ وجه بحثى نظرى و فلسفى، و يا به فرضيه اى علمى، يا مكاشفه اى عرفانى، تكيه نمى كنيم.

و نيز، در اين تفسير در جهات ادبى قرآن، بيش از آن مقدارى كه در فهم معنا از اسلوب عربى محتاج به آن هستيم و تا آن نكته را بيان نكنيم، از اسلوب عربى كلام آن معنا را نمى فهميم، و يا مقدمه اى بديهى، و يا مقدمه اى علمى كه فهم اشخاص در آن اختلاف ندارد، ذكر نمى كنيم.

بنابراين، از آنچه تاكنون بيان كرديم، به دست آمد كه ما در اين تفسير به منظور اين كه به طريقه اهل بيت عليهم السلام تفسير كرده باشيم، تنها در جهات زير بحث مى كنيم: ۱ معارفى كه مربوط است به اسماء خداى سبحان و صفات او، از حيات و علم و قدرت، و سمع و بصر، و يكتایى و امثال آن، و امّا ذات خداى عزّوجّل، به زودى خواهى ديد كه قرآن كريم، آن ذات مقدّس را غنى از بيان مى داند. ۲ معارف مربوط به افعال خدای تعالى، چون خلق و امر، و اراده و مشيّت، و هدايت و إضلال، و قضا و قدر، و جبر و تفويض، و رضا و غضب و امثال آن، از كارهاى متفرق. ۳ معارفى كه مربوط است به واسطه هایى كه بين او و انسان هستند. مانند حجاب ها، و لوح و قلم، و عرش و كرسى، و بيت المعمور، و آسمان و زمين، و ملائكه، و شيطان ها و جنّ، و غير ذلك. ۴ معارفى كه مربوط است به خود انسان در زندگى قبل از دنيا. ۵ معارفى كه مربوط است به انسان در دنيا. چون تاريخ پيدايش نوع او، و خودشناسی اش، و شناسایى اصول اجتماعى، و مسئله نبوّت و رسالت، و وحى و الهام، و كتاب و دين و شريعت، كه از اين باب است مقامات انبيا، كه از داستان هاى آنان استفاده مى شود. همان داستان هایى كه قرآن كريم از آن حضرات حكايت كرده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۱

۶ معارف مربوط به انسان در عوالم بعد از دنيا، يعنى عالم برزخ و معاد. ۷ معارف مربوط به اخلاق نيك و بد انسان، كه مقامات اولياء در صراط بندگى يعنى: اسلام و ايمان و احسان و إخبات و اخلاص و غير ذلك مربوط به اين معارف است. و اما آياتى كه مربوط است به احكام دينى، در اين تفسير پيرامون آن ها بحث نشده، چون كه بحث پيرامون آن ها، مربوط به كتاب فقه است نه تفسير.

ويژگى تفسير الميزان

نتيجه اين طريقه از تفسير اين شده كه: در تمامى اين كتاب و در تفسير همه آيات قرآنى، يك بار هم نمى بينى كه آيه اى را بر معنایى خلاف ظاهر حمل كرده باشيم. پس در اين كتاب تأويلى كه ديگران بسيار دارند، نمى بينى. بله تأويل به آن معنایى كه قرآن در چند جا اثباتش مى كند، به زودى خواهى ديد كه آن تأويل اصلا از قبيل معانى نيست.

سپس در هر چند آيه، بعد از تمام شدن بحث ها و بيانات تفسيرى، بحث هایى متفرق از روايات قرار داده ايم، و در آن به آن مقدار كه بر ايمان امكان داشت، از روايات منقوله از رسول خدا(ص) و ائمّه اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين، هم از طرق عامّه و هم خاصّه ايراد نموده ايم. و امّا آن رواياتى كه از مفسّرين صحابه و تابعين چيزى نقل مى كند، در اين كتاب نقل نكرديم، براى اين كه صرف نظر از اين كه رواياتى است در هم و بر هم، كلام صحابه و تابعين حجيتى براى مسلمانان ندارد، (مگر رواياتى كه به عنوان موقوفه نقل شده است).

و به زودى اهل بحث، اگر در روايات منقوله از ائمه عليهم السلام دقت بفرمايند، مطلع خواهد شد كه اين طريقه نوينى كه بيانات اين كتاب بر آن اساس نهاده شده، طريقه اى جديد نيست، بلكه قديمى ترين طريقه اى است كه در فنّ تفسير سلوك شده، و طريقه معلّمين تفسير سلام الله عليهم است.

البته در خلال اين كتاب، بحث هاى مختلف فلسفى و علمى، و تاريخى و اجتماعى و اخلاقى هست، كه در آن ها نيز به مقدار وسعمان بحث كرده ايم؛ و در همه اين بحث ها به ذكر آن مقدّماتى كه سنخيّت با بحث داشته، اكتفا نموده و از ذكر مقدّماتى كه مقدّميت ندارد، و خارج از طور بحث است، خوددارى نموديم. و سداد و رشاد را از خدای تعالى مسئلت مى نمایيم كه بهترين ياور و راهنمااست. فقير الى الله محمّدحسين طباطبایى سوره حمد

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۴

آيات ۱-۵

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ(۱) الْحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ(۲) الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ(۳) مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ(۴) إِيَّاك نَعْبُدُ وَ إِيَّاك نَستَعِينُ(۵)

ترجمه آيات:

به نام خدایى كه هم رحمتى عام دارد و هم رحمتى خاص به نيكان. (۱) ستايش مر خدا را كه مالك و مدبر همه عوالم است. (۲) هم رحمتى عام دارد و هم رحمتى خاص به نيكان (۳) خدایى كه مالكيت على الاطلاقش در روز جزا برای همه مكشوف می شود.(۴) تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى طلبيم.(۵)

بیان آیات:

سبب ابتداء به «بسم الله »

بسم الله الرحمن الرحيم. بسيار مى شود كه مردم، عملى را كه مى كنند، و يا مى خواهند آغاز آن كنند، عمل خود را با نام عزيزى و يا بزرگى آغاز مى كنند، تا به اين وسيله مبارك و پر اثر شود، و نيز آبرویى و احترامى به خود بگيرد، و يا حداقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا ياد آن به ميان مى آيد، به ياد آن عزيز نيز بيفتند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۵

عين اين منظور را در نامگذاری ها رعايت مى كنند. مثلا مى شود كه مولودى كه برايشان متولد مى شود، و يا خانه و يا مؤ سسه اى كه بنا مى كنند، به نام محبوبى و يا عظيمى نام مى گذارند، تا آن نام با بقاء آن مولود و آن بناى جديد، باقى بماند، و مسماى اولى به نوعى بقاء يابد و تا مسماى دومى باقى است باقى بماند. مثل كسى كه فرزندش را به نام پدرش نام مى گذارد، تا همواره نامش بر سر زبان ها بماند، و فراموش نشود.

آغاز با نام خدا ادب و عمل را خدایى و نيك فرجام مى كند

اين معنا در كلام خداى تعالى نيز جريان يافته، خدای تعالى كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد. و نيز ادبى باشد تا بندگان خود را به آن ادب، مؤدب كند، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده، آن را با نام وى آغاز نموده، مارك وى را به آن بزند، تا عملش خدایى شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلى از آن اعمال، خدا و رضاى او باشد، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند. چون به نام خدایى آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد. خواهيد پرسيد كه دليل قرآنى اين معنا چيست؟

در پاسخ مى گویيم: دليل آن اين است كه خدای تعالى در چند جا از كلام خود بيان فرموده كه: آنچه براى رضاى او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بى اثر خواهد بود. و نيز فرموده: به زودى به يك يك اعمالى كه بندگانش انجام داده مى پردازد، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام نداده اند نابود و هباء منثورا مى كند، و آنچه به غير اين منظور انجام داده اند، حبط و بى اثر و باطل مى كند، و نيز فرموده: هيچ چيزى جز وجه كريم او بقاء ندارد. در نتيجه هرچه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاى او انجام شود، و به نام او درست شود باقى مى ماند، چون خود او باقى و فناناپذير است، و هر امرى از امور از بقاء، آن مقدار نصيب دارد كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد. و نيز اين معنا همان است كه حديث مورد اتفاق شيعه و سنى آن را افاده مى كند، و آن اين است كه رسول خدا(ص) فرمود: «هر امرى از امور كه اهميتى داشته باشد، اگر به نام خدا آغاز نشود، ناقص و ابتر مى ماند، و به نتيجه نمى رسد». و كلمه «ابتر» به معناى چيزی است كه آخرش بريده باشد.

از همين جا مى توانيم بگویيم: حرف «باء» كه در اول «بسم الله» است، از ميان معناهایى كه براى آن است، معناى ابتداء با اين معنایى كه ما ذكر كرديم، مناسب تر است. در نتيجه معناى جمله اين مى شود كه: «من به نام خدا آغاز مى كنم».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۶

مخصوصا اين تناسب از اين جهت روشن تر به نظر مى رسد كه كلام خدا با اين جمله آغاز شده، و كلام، خود فعلى است از افعال، و ناگزير داراى وحدتى است، و وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است. پس لاجرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناى واحدى دارد، و آن معناى واحد غرضى است كه به خاطر آن غرض، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است. حال آن معناى واحدى كه غرض از كلام خدای تعالى است، چيست؟ از آيه: «قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين، يهدى به الله »، (از سوى خدا به سوى شما نورى و كتابى آشكار آمد، كه به سوى خدا راه مى نمايد)...، و آياتى ديگر، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته، فهميده می شود كه: آن غرض واحد هدايت خلق است. پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده، خدایى كه مرجع همه بندگان است. خدایى كه رحمان است، و به همين جهت سبيل رحمتش را براى عموم بندگانش، چه مؤمن و چه كافر بيان مى كند. آن سبيلى كه خير هستى و زندگى آنان در پيمودن آن سبيل است، و خدایى كه رحيم است، و به همين جهت سبيل رحمت خاصه اش را براى خصوص مؤمنين بيان مى كند. آن سبيلى كه سعادت آخرت آنان را تأمين نموده، و به ديدار پروردگارشان منتهى مى شود. و در جاى ديگر از اين دو قسم رحمتش، يعنى رحمت عامه و خاصه اش خبر داده، فرمود: «و رحمتى وسعت كلشىء، فسأكتبها للّذين يتّقون »، (رحمتم همه چيز را فرا گرفته، و به زودى همه آن را به كسانى كه تقوا پيشه كنند اختصاص مى دهم). اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامى قرآن بود، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است، و آن هدايت است كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است.

علت ابتداء هر سوره با بسم الله

و اما اين كه اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده، نخست بايد دانست كه خداى سبحان كلمه «سوره» را در كلام مجيدش چند جا آورده، از آن جمله فرموده: «فأتوا بسورة مثله »، و فرموده: «فأتوا بعشر سور مثله مفتريات »، و فرموده: «إذا انزلت سورة »، و فرموده: «سورة أنزلناها و فرضناها». از اين آيات مى فهميم كه هر يك از اين سوره ها طائفه اى از كلام خدا است، كه براى خود و جداگانه، وحدتى دارند، نوعى از وحدت، كه نه در ميان ابعاض ‍ يك سوره هست، و نه ميان سوره اى و سوره اى ديگر. و نيز از اين جا مى فهميم كه: اغراض و مقاصدى كه از هر سوره به دست مى آيد، مختلف است، و هر سوره اى غرضى خاص و معناى مخصوصى را ايفاء مى كند. غرضى را كه تا سوره تمام نشود، آن غرض نيز تمام نمى شود. و بنا براين، جمله «بسم الله » در هر يك از سوره ها راجع به آن غرض واحدى است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۷

پس بسم الله در سوره حمد راجع به غرضى است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنایى كه از خصوص اين سوره به دست مى آيد، و از ريخت اين سوره بر مى آيد حمد خدا است، اما نه تنها به زبان، بلكه به اظهار عبوديت، و نشان دادن عبادت و كمك خواهى و درخواست هدايت است. پس كلامى است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد. و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملى است كه مى كند، و قبل از انجامش بسم الله مى گويد، و امر ذى بال و مهم همين كارى است كه اقدام بر آن كرده. پس ابتدا به نام خداى سبحان هم راجع به او است، و معنايش اين است: خدايا! من به نام تو عبوديت را براى تو آغاز مى كنم. پس بايد گفت: متعلق باء در بسم الله سوره حمد «ابتداء» است. در حقيقت مى خواهيم اخلاص در مقام عبوديت، و گفتگوى با خدا را به حد كمال برسانيم، و بگویيم: پروردگارا! حمد تو را با نام تو آغاز مى كنم، تا اين عملم نشانه و مارك تو را داشته باشد، و خالص براى تو باشد. ممكن هم هست همان طور كه قبلا گفتيم، متعلق آن فعل «ابتداء» باشد، و معنايش اين باشد كه: خدايا! من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مى كنم. بعضى هم گفته اند: «باء» استعانت است، ولكن معنى ابتداء مناسب تر است. براى اين كه در خود سوره، مسئله استعانت صريحا آمده، و فرمود: «إياك نستعين »، ديگر حاجت به آن نبود كه در بسم الله نيز آن را بياورد.

معنى و موارد استعمال لفظ «اسم »

و اما اسم؟ اين كلمه در لغت، به معناى لفظى است كه بر مسمى دلالت كند، و اين كلمه از ماده «سمه» اشتقاق يافته، و سمه به معناى داغ و علامتى است كه بر گوسفندان مى زدند، تا مشخص شود كداميك از كدام شخص است. و ممكن هم هست اشتقاقش از «سمو» به معناى بلندى باشد. مبدأ اشتقاقش هرچه باشد، كارى نداريم. فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ «اسم» مى فهمد، لفظ دلالت كننده است، و معلوم است كه لازمه اين معنا آن است كه اسم غير از مدلول و مسمى باشد. البته اين يك استعمال است. استعمال ديگر اين كه: اسم بگویيم و مرادمان از آن ذاتى باشد كه وصفى از اوصافش مورد نظر ما است، كه در اين مورد كلمه «اسم» ديگر از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان خارجى است. چون چنين اسمى همان مسماى كلمه «اسم» به معناى قبلى است. مثلا كلمه «عالم» - دانا - (كه يكى از اسماء خداي تعالى است)، اسمى است كه دلالت مى كند بر آن ذاتى كه به اين اسم مسمى شده، و آن ذات عبارت است از: ذات به لحاظ صفت علمش، و همين كلمه در عين حال اسم است براى ذاتى كه از خود آن ذات جز از مسير صفاتش خبرى نداريم. در مورد اول اسم از مقوله الفاظ بود، كه بر معنایى دلالت مى كرد، ولى در مورد دوم، ديگر اسم لفظ نيست، بلكه ذاتى است از ذوات كه داراى وصفى است از صفات.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۸

فرق بين اسم و اسم اسم و علت تفكيك بين آن دو

و اما اين كه چرا با اين كلمه چنين معامله اى شده، كه يكى مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ، و جایى ديگر از مقوله اعيان خارجى باشد؟ در پاسخ مى گویيم: علتش اين شده كه نخست ديده اند لفظ «اسم» وضع شده براى الفاظى كه دلالت بر مسمياتى كند، ولى بعدها برخوردند كه اوصاف هر كسى در معرفى او و متمايز كردنش از ديگران، كار اسم را مى كند، به طوري كه اگر اوصاف كسى طورى در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند، آن اوصاف درست، كار الفاظ را مى كند. چون الفاظ بر ذوات خارجى دلالت مى كند، و چون چنين ديدند، اين گونه اوصاف را هم اسم ناميدند. نتيجه اين نامگذارى اين شد كه: فعلا «اسم» همان طور كه در مورد لفظ استعمال مى شود، و به آن لحاظ اصلا امرى لفظى است. همچنين در مورد صفات معرف هر كسى نيز استعمال مى شود، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان است. آنگاه ديدند آن چيزى كه دلالت مى كند بر ذات، و از هر چيزى به ذات نزديكتر است، اسم به معناى دوم است، (كه با تجزيه و تحليل عقلى اسم شده)، و اگر اسم به معناى اول بر ذات دلالت مى كند، با وساطت اسم به معناى دوم است. از اين رو اسم به معناى دوم را اسم ناميدند، و اسم به معناى اول را اسم اسم. البته همه اينها كه گفته شد، مطالبى است كه تحليل عقلى آن را دست مى دهد، و نمى شود لغت را حمل بر آن كرد. پس ‍ هر جا كلمه «اسم» را ديديم، ناگزيريم حمل بر همان معناى اول كنيم. در صدر اول اسلام، اين نزاع همه مجامع را به خود مشغول كرده بود، و متكلمين بر سر آن مشاجره ها مى كردند، كه آيا اسم، عين مسمى است؟ و يا غير آن است؟ ولكن اين گونه مسائل ديگر امروز مطرح نمى شود. چون آنقدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است، و ديگر صحيح نيست كه آدمى خود را به آن مشغول نموده، قال و قيل صدر اول را مورد بررسى قرار دهد و حق را به يك طرف داده، سخن ديگرى را ابطال كند. پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم.

توضيح لفظ جلاله «الله »

و اما لفظ جلاله «الله »، اصل آن «ال اله » بوده ، كه همزه دومى در اثر كثرت استعمال حذف شده، و به صورت الله در آمده است. و كلمه «اله » از ماده «اله » باشد، كه به معناى پرستش است. وقتى مى گويند: «اله الرجل و يأله »، معنايش اين است كه فلانى عبادت و پرستش كرد. ممكن هم هست از ماده (و ل ه) باشد، كه به معناى تحير و سرگردانى است، و كلمه نامبرده بر وزن (فعال) به كسره فاء، و به معناى مفعول (مألوه) است. همچنان كه «كتاب» به معناى مكتوب (نوشته شده) مى باشد، و اگر خدای را اله گفته اند، چون مألوه و معبود است، و يا به خاطر آن است كه عقول بشر در شناسایى او حيران و سرگردان است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۲۹

و ظاهرا كلمه «الله » در اثر غلبه استعمال، علم(اسم خاص) خدا شده، و گرنه قبل از نزول قرآن اين كلمه بر سر زبان ها دائر بود، و عرب جاهليت نيز آن را مى شناختند. همچنان كه آيه شريفه: «و لئن سئلتهم من خلقهم ليقولن الله » (و اگر از ايشان بپرسى چه كسى ايشان را خلق كرده، هر آينه خواهند گفت: الله). و آيه: «فقالوا هذا لله بزعمهم، و هذا لشركائنا»، (پس درباره قربانيان خود گفتند: اين مال الله، و اين مال شركایى كه ما براى خدا داريم)، اين شناسایى را تصديق مى كند. از جمله ادله ای كه دلالت مى كند بر اين كه كلمه «الله » علم و اسم خاص خدا است، اين است كه خدای تعالى به تمامى اسماء حسنايش و همه افعالى كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده، توصيف مى شود، ولى با كلمه «الله » توصيف نمى شود. مثلا می گویيم: الله رحمان است، رحيم است، ولى به عكس آن نمی گویيم. يعنى هرگز گفته نمی شود: كه رحمان اين صفت را دارد كه الله است. و نيز می گویيم: «رحم الله و علم الله و رزق الله »، (خدا رحم كرد، و خدا دانست، و خدا روزى داد)، ولى هرگز نمی گویيم: «الله الرحمن: رحمان الله شد». خلاصه: «اسم جلاله» نه صفت هيچيك از اسماء حسناى خدا قرار مى گيرد، و نه از آن چيزى به عنوان صفت براى آن اسماء گرفته می شود. از آن جایى كه وجود خداى سبحان كه اله تمامى موجودات است، خودش خلق را به سوى صفاتش هدايت مى كند و مى فهماند كه به چه اوصاف كمالى متصف است، لذا مى توان گفت كه: كلمه «الله » به طور التزام دلالت بر همه صفات كمالى او دارد. و صحيح است بگویيم: لفظ جلاله «الله » اسم است براى ذات واجب الوجودى كه دارنده تمامى صفات كمال است، و گرنه اگر از اين تحليل بگذريم، خود كلمه «الله » پيش از اين كه نام خدای تعالى است، بر هيچ چيز ديگرى دلالت ندارد، و غير از عنايتى كه در ماده (ا ل ه) است، هيچ عنايت ديگرى در آن به كار نرفته است.

معنى رحمان و رحيم و فرق آن دو

و اما دو وصف «رحمان» و «رحيم»، دو صفت اند كه از ماده «رحمت» اشتقاق يافته اند. و رحمت صفتى است انفعالى، و تأثر خاصى است درونى، كه قلب هنگام ديدن كسى كه فاقد چيزى و يا محتاج به چيزى است كه نقص كار خود را تكميل كند، متأثر شده و از حالت پراكندگى به حالت جزم و عزم در مى آيد، تا حاجت آن بيچاره را بر آورد، و نقص او را جبران كند. چيزي كه هست اين معنا با لوازم امكانيش درباره خدا صادق نيست. به عبارت ديگر: رحمت در خداي تعالى هم به معناى تأثر قلبى نيست، بلكه بايد نواقص امكانى آن را حذف كرد و باقى مانده را كه همان اعطاء و افاضه و رفع حاجت حاجتمند است، به خدا نسبت داد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۳۰

كلمه «رحمان»، صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسيارى رحمت دلالت مى كند، و كلمه «رحيم»، بر وزن «فعيل» صفت مشبهه است، كه ثبات و بقا و دوام را مي رساند. پس خداى رحمان، معنايش خداى كثير الرحمه، و معناى رحيم، خداى دائم الرحمه است. و به همين جهت، مناسب با كلمه رحمت اين است كه دلالت كند بر رحمت كثيرى كه شامل حال عموم موجودات و انسان ها از مؤ منين و كافر مى شود، و به همين معنا در بسيارى از موارد در قرآن استعمال شده. از آن جمله فرموده: «الرحمن على العرش استوى »، (مصدر رحمت عامه خدا، عرش است كه مهيمن بر همه موجودات است). و نيز فرموده: «قل من كان فى الضلاله فليمدد له الرحمن مدا»، (بگو آن كس كه در ضلالت است، بايد خدا او را در ضلالتش مدد برساند)، و از اين قبيل موارد ديگر. و نيز به همين جهت، مناسب تر آن است كه كلمه «رحيم» بر نعمت دائمى، و رحمت ثابت و باقى او دلالت كند. رحمتى كه تنها به مؤمنين افاضه مى كند، و در عالمى افاضه مى كند كه فناناپذير است، و آن عالم آخرت است. همچنان كه خداي تعالى فرمود: «و كان بالمؤ منين رحيما»، (خداوند همواره، به خصوص مؤمنين رحيم بوده است)، و نيز فرموده: «إنه بهم رؤف رحيم »، (به درستى كه او به ايشان رئوف و رحيم است)، و آياتى ديگر. و به همين جهت بعضى گفته اند: رحمان عام است، و شامل مؤمن و كافر مى شود، و رحيم خاص مؤمنين است.

معنى حمد و فرق آن با مدح

«الحمد لله»: كلمه «حمد» به طوری كه گفته اند، به معناى ثنا و ستايش در برابر عمل جميلى است كه ثنا شونده به اختيار خود انجام داده، به خلاف كلمه «مدح» كه هم اين ثنا را شامل می شود، و هم ثناى بر عمل غير اختيارى را. مثلا گفته مى شود: «من فلانى را در برابر كرامتى كه دارد، حمد و مدح كردم»، ولى در مورد تلألؤ يك مرواريد، و يا بوى خوش يك گل نمى گویيم آن را حمد كردم، بلكه تنها مى توانيم بگویيم: «آن را مدح كردم». حرف (الف و لام) كه در اول اين كلمه آمده، استغراق و عموميت را مى رساند، و ممكن است «لام» جنس باشد، و هر كدام باشد مآلش يكى است. براى اين كه خداى سبحان مى فرمايد: «ذلكم الله ربكم خالق كلشىء»، (اين است خداى شما كه خالق هر چيز است)، و اعلام می دارد كه هر موجودی كه مصداق كلمه «چيز» باشد، مخلوق خداست. و نيز فرموده: «الذى احسن كلشىء خلقه»، (آن خدایی كه هر چه را خلق كرده، زيبايش كرده)، و اثبات كرده كه هر چيزى كه مخلوق است، به آن جهت كه مخلوق او و منسوب به او است، حسن و زيبا است. پس حسن و زيبایى، دائر مدار خلقت است، همچنان كه خلقت دائر مدار حسن می باشد. پس هيچ خلقى نيست مگر آن كه به احسان خدا حسن و به اجمال او جميل است، و به عكس، هيچ حسن و زيبایى نيست مگر آن كه مخلوق او، و منسوب به او است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱ صفحه : ۳۱

و نيز فرموده: «هو الله الواحد القهار: او است خداى واحد قهار». نيز فرموده: «و عنت الوجوه للحى القيوم»، (ذليل و خاضع شد وجوه در برابر حى قيوم). و در اين دو آيه خبر داده است از اين كه: هيچ چيزی را به اجبار كسى و قهر قاهرى نيافريده، و هيچ فعلى را به اجبار اجبار كننده اى انجام نمی دهد، بلكه هرچه خلق كرده، با علم و اختيار خود كرده. در نتيجه، هيچ موجودى نيست مگر آن كه فعل اختيارى او است، آن هم فعل جميل و حسن. پس از جهت فعل، تمامى حمدها از آن او است. و اما از جهت اسم: يك جا فرموده: «الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى »، (خدا است كه معبودى جز او نيست، و او را است اسماء حسنى). و جایى ديگر فرموده: «و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون فى أسمائه »، (خداى را است اسمائى حسنى، پس او را به آن اسماء بخوانيد، و آنان را كه در اسماء او كفر مى ورزند، رها كنيد و به خودشان واگذاريد). و اعلام داشته كه او، هم در اسمائش جميل است و هم در افعالش، و هر جميلى از او صادر مى شود.

→ صفحه قبل صفحه بعد ←