تفسیر:المیزان جلد۲۰ بخش۱

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



سوره معارج

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۳

آيات ۱ - ۱۸، سوره معارج

سوره معارج مكى است و چهل و چهار آيه دارد بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ(۱) لِّلْكَفِرِينَ لَيْس لَهُ دَافِعٌ(۲) مِّنَ اللَّهِ ذِى الْمَعَارِج (۳) تَعْرُجُ الْمَلَئكةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْف سنَةٍ(۴) فَاصبرْ صبراً جَمِيلاً(۵) إِنهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً(۶) وَ نَرَاهُ قَرِيباً(۷) يَوْمَ تَكُونُ السمَاءُ كالمُْهْلِ(۸) وَ تَكُونُ الجِْبَالُ كالْعِهْنِ(۹) وَ لا يَسئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً(۱۰) يُبَصرُونهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِى مِنْ عَذَابِ يَوْمِئذِ بِبَنِيهِ(۱۱) وَ صحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ(۱۲) وَ فَصِيلَتِهِ الَّتى تُئْوِيهِ(۱۳) وَ مَن فى الاَرْضِ جَمِيعاً ثمَّ يُنجِيهِ(۱۴) َكلا إِنهَا لَظى (۱۵) نَزَّاعَةً لِّلشوَى (۱۶) تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلى (۱۷) وَ جَمَعَ فَأَوْعَى (۱۸) ترجمه آيات به نام خداى رحمان و رحيم . سائلى از كفار درخواست عذابى كرد كه لا محاله واقع مى شد (۱). و كافران دافعى براى آن نداشتند (۲). عذابى از ناحيه خدايى كه در درگاهش براى فرشتگان درجاتى دارد (۳). ملائكه و روح در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است (يعنى در روز قيامت ) به سوى او عروج مى كنند (۴). پس تو كه مورد چنين درخواستى از آنان قرار گرفته اى به خوبى صبر كن (۵). كفار آن روز را دور مى پندارند (۶).

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۴

ولى ما نزديكش مى بينيم (۷). روزى است كه آسمان چون مس ذوب شده مى شود (۸). و كوهها چون پشم حلاجى شده مى گردند (۹). و هيچ حامى و دوستى سراغ دوستش را نمى گيرد (۱۰). با اينكه دوستان را به دوستان نشان مى دهند، مجرم آرزو مى كند اى كاش مى شد فرزندان را در برابر عذاب آن روز فدا كرد (۱۱). و دوستان و برادر را (۱۲). و خويشاوندانى كه او را از خود مى دانستند (۱۳). و بلكه همه مردم روى زمين را تا خودش از عذاب نجات پيدا كند (۱۴). اما هيهات چه آرزوى خامى كه آتش دوزخ شعله ور است (۱۵). و در هم شكننده اعضاى بدن است (۱۶). او هر روگردان از حق و مستكبرى را به سوى خود مى خواند (۱۷). و همه آنهايى را كه اموال را جمع و ذخيره كردند در خود جاى مى دهد (۱۸). بيان آيات

مضامين سوره مباركه معارج و مكى و مدنى بودن آن

آنچه سياق اين سوره دست مى دهد اين است كه مى خواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايى كه در آن براى كفار آماده شده ، از همان آغاز، سخن از عذاب دارد. و سؤ ال سائلى را حكايت مى كند كه از عذاب الهى كفار پرسيده ، و اشاره مى كند به اينكه اين عذاب آمدنى است ، و هيچ مانعى نمى تواند از آمدنش جلوگير شود، و نيز عذابى است نزديك ، نه دور كه كفار مى پندارند، آنگاه به صفات آن روز و عذابى كه براى آنان تهيه شده پرداخته ، مؤ منين را كه به انجام وظائف اعتقادى و عملى خود مى پردازند استثنا مى كند. و اين سياق شبيه به سياق سوره هاى مكى است ، چيزى كه هست از برخى از مفسرين حكايت شده كه گفته اند: آيه «و الذين فى اموالهم حق معلوم » در مدينه نازل شده ، و اعتبار عقلى هم اين نظريه را تاءييد مى كند، براى اينكه ظاهر عبارت «حق معلوم » زكات است كه در مدينه و بعد از هجرت تشريع شد،)) و اگر ما اين آيه را مدنى بدانيم ، ناگزير مى شويم كه آيات بعدى آن را هم كه تحت استثنا قرار دارند و چهارده آيه اند، كه از جمله «الاالمصلين » شروع و به جمله «فى جنات مكرمون » ختم مى شوند، مدنى بدانيم ، براى اينكه همه سياقى متحد دارند، و مستلزم يكديگرند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵

و مدنى بودن آيات بعد از استثنا اقتضا دارد مستثنى منه را هم كه حداقل سه آيه است و از جمله «ان الانسان خلق هلوعا» شروع و به جمله «منوعا» ختم مى شود، مدنى بدانيم ، علاوه بر اين آيه «فما للذين كفروا قبلك مهطعين »، نيز به روشنى متفرع بر ما قبل خودش است ، و از سوى ديگر آيه مذكور تا آخر سوره سياقى واحد دارند، پس بايد بگوييم اينها هم مدنى هستند. اين از جهت سياق ، و اما از جهت مضامين ، همين آيات آخر سوره خيلى با وضع منافقين كه اطراف پيامبر را گرفته بودند، و از چپ و راست احاطه اش كرده بودند، مناسبت دارد، چون سخن از كسانى مى راند كه «عن اليمين و عن الشمال عزين :از راست و چپ متفرق مى شوند» بودند و اين مناسب حال كسانى است كه بعضى از احكام خدا را رد مى كردند، و مخصوصا آيه «ايطمع كل امرء منهم ...» و آيه «على ان نبدل خيرا منهم ...» كه بيانش خواهد آمد، و خواهيم گفت : به منافقين بيشتر مى چسبد تا به كفار مكه . و اين را هم مى دانيم كه پيدايش نفاق منافقين در مدينه بوده ، نه در مكه . خواهى پرسيد: پس ‍ چرا از منافقين به «الذين كفروا» تعبير كرده ؟ مى گوييم : نظير اين تعبير در سوره توبه و غير آن آمده ، (چون واقعيت منافقين كفر است ). از اين هم كه بگذريم مفسرين روايت كرده اند كه اين سوره درباره كسى نازل شد كه گفته بود: «اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب اليم » كه در آن سوره تفسيرش ‍ گذشت ، و گفتيم سياق آن و سياق آيات بعد از آن سياقى مدنى است نه مكى ، و ليكن از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: مراد از « حق معلوم » در آيه شريفه حقى است كه صاحب مال به عنوان صدقه از مال خودش جدا مى كند، نه زكات واجب . و بالاخره نمى توان اتفاق مفسرين را بر اينكه اين سوره در مكه نازل شده ملاك قرار داد، علاوه بر اين چنين اتفاقى هم در كار نيست ، بلكه بين آنان اختلافى روشن است . و نيز نبايد به گفته ابن عباس اعتنا كرد كه گفته : اين سوره بعد از سوره الحاقه نازل شده . سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ

مراد از سؤ ال سائل بعذاب واقع

كلمه «سوال » هم به معناى طلب و هم به معناى دعا است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶

و به همين جهت با حرف «باء» متعدى شده ، نظير آيه «يدعون فيها بكل فاكهه امنين .» و بعضى گفته اند: فعل «ساءل » در خصوص اين آيه متضمن معناى اهتمام و اعتنا بوده ، و بدين جهت با حرف «باء» متعدى شده ، و معنايش «درخواست و اعتناء كرد به عذاب واقع » مى باشد. بعضى ديگر گفته اند: اصلا حرف «باء» در اينجا زيادى است ، و تنها به منظور تاءكيدآورده شده . ولى برگشت همه اين وجوه به يك معنا است ، و آن عبارت است از درخواست عذاب از خدا از در كفر و طغيان . بعضى ديگر گفته اند: حرف باء در اينجا به معناى «عن :از» است ، همچنان كه در جمله «فاساءل به خبيرا»، به اين معنا آمده . ولى اين وجه درست نيست ، چون در آيه سوره فرقان هم به معناى «عن » نيست ، علاوه بر اين سياق آيات بعدى و مخصوصا آيه «فاصبر صبرا جميلا» با سؤ ال به معناى استفسار و خبرگيرى نمى سازد. پس آيه شريفه درخواست عذاب را از بعضى از كفار حكايت مى كند، نه خبرگيرى از آن را، و عذاب درخواست شده را به اوصافى وصف كرده كه به نوعى تهكم و تحقير بر اجابت دعا دلالت دارد، و آن وصف «واقع » و وصف «ليس له دافع » است ، و معنايش اين است كه سائلى از كفار عذابى را از خدا درخواست كرد كه مخصوص كافران است ، و به زودى به آنان مى رسد، و قطعا بر آنان واقع مى شود، و دافعى برايش ندارند، خلاصه چه درخواست بكنند و چه نكنند واقع شدنى است ، پس همين كلمه «واقع » در آيه جوابى است تحقيرآميز، و اجابتى است نسبت به درخواست سائل . لِّلْكَفِرِينَ لَيْس لَهُ دَافِعٌ جار و مجرور «للكافرين » و همچنين جمله «ليس له دافع » متعلق است به عذاب واقع ، و صفت آن است و ما قبلا به معناى آيه اشاره كرديم و گفتيم كه جمله مذكور، هم اجابت درخواست آن سائل است و هم تحقير او است . مِّنَ اللَّهِ ذِى الْمَعَارِج جار و مجرور «من الله » متعلق است به كلمه «دافع »، مى فرمايد: سائل هيچ برگرداننده و دافعى از جانب خدا ندارد، چون اين معنا مسلم است كه اگر سائل نامبرده دافعى براى آن عذاب داشته باشد، از ناحيه غير خدا نيست . البته احتمال هم دارد كه متعلق به كلمه عذاب باشد، و فرموده باشد: «عذابى از ناحيه خداى ذى المعارج ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۷

مقصود از توصيف خداى تعالى به «ذى المعارج » و كلمه «معارج » جمع «معرج »است كه مفسرين آن را به آلت صعود يعنى نردبان معنا و به مقامات ملكوت كه فرشتگان هنگام مراجعه به خداى سبحان به آن عروج مى كنند تفسير كرده اند. جمله بعد هم كه مى فرمايد: «تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم ...» معارج را به همين معنا تفسير كرده ، پس خداى سبحان معارجى از ملكوت و مقاماتى از پايين به بالا دارد كه هر مقام بالاتر، از مقام پايين تر خود شريف تر است ، و ملائكه و روح هر يك بر حسب قربى كه به خدا دارند در آن مقامات بالا مى روند، و اين مقامات حقايقى ملكوتى هستند، نه چون مقامات دنيا وهمى و اعتبارى . بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از معارج ، درجاتى است كه اعتقادات حقه و اعمال صالحه به حسب اختلاف ارزشهايش بدان مقامات بالا مى روند، همچنان كه خداى تعالى فرموده : «اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه »، و نيز فرموده : «و لكن يناله التقوى منكم ». بعضى ديگر گفته اند: مراد از معارج ، مقامات قربى است كه مؤ منين ، با ايمان و عمل صالح خود به آن مقامات ارتقا مى يابند، همچنان كه خداى تعالى فرموده : «هم درجات عند اللّه و اللّه بصير بما يعملون »، و نيز فرموده : لهم درجات عند ربهم و مغفره و رزق كريم ))، و نيز فرموده : «رفيع الدرجات ذو العرش ». و ليكن حق مطلب آن است كه برگشت دو وجه اخير به همان وجه اول است ، و درجات ياد شده همانطور كه گفتيم واقعيتهاى خارجى هستند، نه چون مقامات دنيايى كه صرف وهم و اعتبار است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۸

تَعْرُجُ الْمَلَئكةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْف سنَةٍ منظور از روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است ، به طورى كه از سياق آيات بعدى بر مى آيد، روز قيامت است ، و مراد از اين مقدار - به طورى كه گفته اند - اين است كه اگر آن روز با روزهاى دنيا و زمان جارى در آن تطبيق شود، معادل پنجاه هزار سال دنيا مى شود، (نه اينكه در آنجا هم از گردش خورشيد و ماه سالهايى شمسى و قمرى پديد مى آيد)

منظور از عروج ملائكه و روح در روز قيامت به سوى خدا

منظور از عروج ملائكه و روح به سوى خدا در آن روز، رجوع آنها است به سوى خداى تعالى در هنگامى كه همه عالم به سوى او بر مى گردند، چون روز قيامت روزى است كه اسباب و وسائط از بين مى رود و روابط بين آنها و بين مسبباتشان مرتفع مى گردد و ملائكه ، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستى اند هنگامى كه سببيت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوى او برگردند آنها نيز بر مى گردند و به معارج خود عروج مى كنند. و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا مى گيرند و صف مى كشند، همچنان كه فرمود: «و ترى الملئكه حافين منحول العرش »، و نيز فرموده : «يوم يقوم الروح و الملئكه صفا». و از ظاهر كلام چنين بر مى آيد كه مراد از «روح » آن روحى است كه در آيه شريفه «قل الروح من امر ربى » آن را از امر خودش خوانده ، و اين روح غير ملائكه است ، همچنان كه از ظاهر آيه «ينزل الملئكه بالروح من امره »، اين تفاوت به روشنى استفاده مى شود، پس نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از روح ، جبرئيل است . هر چند كه در آيه «نزل به الروح الامين على قلبك »، و آيه «قل نزله روح القدس من ربك »، به جبرئيل اطلاق شده ، و ليكن در اولى مقيد شده به قيد «امين »، و در دومى به قيد «قدس »، و مطلق غير مقيد است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۹

فَاصبرْ صبراً جَمِيلاً از آنجا كه درخواست عذاب واقع از ناحيه سائل مورد نظر از روى استكبار و زورآزمايى بوده و تحمل شنيدن اين قسم سخنان بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) گران بود، در اين جمله آن جناب را امر به صبر كرد، و صبر را به صفت جميل توصيف فرمود، و صبر جميل صبرى است خالص كه در آن شائبه اى از بى تابى و شكايت نباشد، و در آيه بعدى اين دستور را تعليل كرده به اينكه آن روزى كه عذاب مورد سؤ ال در آن قرار دارد نزديك است . إِنهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرَاهُ قَرِيباً

مراد از اينكه كفار عذاب قيامت را دور مى بينند و خداوند نزديك مى بيند.

دو ضمير در «يرونه » و در «نريه » به عذاب ، و يا به يوم القيامه و عذابى كه در آن است بر مى گردد، مويد احتمال اول آيه بعدى است كه مى فرمايد: «يوم تكون السماء كالمهل ». و مراد از «رويت » نزديك بودن آن عذاب و يا آن روز و اعتقاد به آن است ، كه به نوعى عنايت مجازى رويتش خوانده ، و اگر كفار عذاب قيامت را دور مى بينند و به دورى آن معتقدند، اين اعتقادشان ظنى است ، و امكان آن را بعيد مى پندارند، نه اينكه معتقد به معاد باشند ولى آن را دور بپندارند، چون كسى كه معتقد به معاد است هرگز درخواست عذاب آن را نمى كند، و اگر هم بكند صرف لقلقه زبان است ، و اما رويت خداى تعالى به معناى علم آن حضرت است به اينكه قيامت محقق است ، و آنچه آمدنى است نزديك هم هست . در اين دو آيه امر خدا به صبر جميل تعليل شده ، چون تحمل اذيت و صبر در مقابل ناگواريها، وقتى ناگواريها را آسان مى سازد كه يقين داشته باشد به اينكه فرج نزديك است ، و همواره به ياد آن باشد، در نتيجه كلام در اين آيه در معناى اين است كه فرموده باشد: در برابر استكبار آنان كه به آنان جرات داد درخواست عذاب كنند، صبرى جميل كن صبرى كه آميخته با جزع و شكوه نباشد، براى اينكه ما مى دانيم كه عذاب نزديك است ، بر خلاف آنان كه آن را دور مى پندارند، و ما مى دانيم كه آن عذاب تخلف پذير نيست ، نه تنها واقع مى شود بلكه نفس واقع است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۰

يَوْمَ تَكُونُ السمَاءُ كالمُْهْلِ كلمه «مهل » به معناى فلزات ذوب شده است ، مس ذوب شده و يا طلا و يا غير آن . بعضى گفته اند: به معناى ته مانده روغن زيتون است . بعضى ديگر گفته اند: به معناى قير نامرغوب است . و كلمه «يوم » - به طورى كه از سياق بر مى آيد - ظرفى است متعلق به كلمه «واقع ». وَ تَكُونُ الجِْبَالُ كالْعِهْنِ كلمه «عهن » به معناى مطلق پشم است ، و شايد مراد از آن پشم حلاجى شده باشد، همچنان كه در آيه اى ديگر فرموده : «وتكون الجبال كالعهن المنفوش ». بعضى گفته اند: «عهن » به معناى پشم قرمز است . و بعضى ديگر گفته اند: پشم الوان است ، چون كوهها هم داراى رنگهاى مختلفند، بعضى سفيد و بعضى قرمز و بعضى به فرموده خداى تعالى در سوره فاطر «غرابيب سود» (سياه ) است . وَ لا يَسئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً

بيان سختى روز قيامت بر گنهكاران به نحوى كه از فرزندان و كسان خود حالى نمىپرسند و حتى آرزو مى كنند آنها را فدايى خود كنند.

كلمه «حميم » به معناى خويشاوند نزديكى است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزى بكند، و اين جمله اشاره است به سختى روز قيامت ، به طورى كه هر انسانى در آن روز آنقدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد مى برد، به طورى كه هيچ حميمى از حال حميم خود نمى پرسد. يُبَصرُونهُمْ ضمير جمع در «يبصرون » و ضمير جمع «هم » هر دو به حميم ها بر مى گردد، خواهى گفت جمع حميم كه اءحماء باشد قبلا در كلام نيامده بود تا ضمير جمه به آن برگردد؟ مى گوييم : آرى ، ليكن سياق آن را مى فهماند، و مصدر «تبصير» كه فعل «يبصر» از آن مشتق است ، به معناى نشان دادن و روشن گرى است ، و معناى جمله مورد بحث اين است كه خويشاوند هر كسى را به او نشان مى دهند، ولى او به خاطر گرفتاريهاى خودش احوالى از آنان نمى پرسد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۱

و جمله مورد بحث جمله اى است مستانفه و در معناى جواب است از سؤ الى مقدر گويى وقتى گفته شد: «هيچ حميمى از حال حميم خود نمى پرسد»، شخصى پرسيده : مگر انسان آن روز خويشاوند خود را مى بيند؟ جواب مى دهد: «يبصرونهم »، ممكن هم هست اين جمله صفت حميما باشد، آن وقت معنا چنين مى شود: «هيچ حميمى از حال حميمى كه نشانش مى دهند نمى پرسد». و يكى از تفسيرهاى بسيار ناچسب كلام بعضى از مفسرين است كه گفته اند: معناى جمله «يبصرونهم » اين است كه ملائكه كفار را نشان مى دهند. و نيز كلام بعضى ديگر كه گفته اند: مؤ منين دشمنان كافر خود را نشان مى دهند كه چگونه در عذاب شكنجه مى شوند و آن وقت به ايشان زخم زبان مى زنند و همچنين كلام بعضى ديگر كه گفته اند پيروان ضلالت پيشوايان ضلالت را نشان مى دهند كه اينها روساى ما بودند. همه اين وجوه باطل است ، چون دليلى بر آنها نيست . يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِى مِنْ عَذَابِ يَوْمِئذِ بِبَنِيهِ وَ صحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ وَ فَصِيلَتِهِ الَّتى تُئْوِيهِ وَ مَن فى الاَرْضِ جَمِيعاً ثمَّ يُنجِيهِ در مجمع البيان گفته : مصدر «مودت » كه فعل «يود» از آن مشتق است ، هم به معناى آرزو مى آيد و هم به معناى محبت ، هم گفته مى شود «وددت الشى ء :من آرزومند فلان چيزم » و هم گفته مى شود: «وددت الشى ء :من فلان چيز را دوست مى دارم »، و گاهى در يك مورد هر دو معنا را مى دهد. و ممكن است استعمالش در معناى آرزو از باب تضمين باشد، يعنى به طور ضمنى بر آن دلالت كند. و در معناى «يفتدى » گفته : «افتداء» كه مصدر آن است به معناى اين است كه مثلا اگر ضررى متوجه جان خودت و يا شخصى ديگر شده چيزى را فداى او كنى ، و آن ضرر را با آن بدل و عوض ‍ برگردانى . و در معناى كلمه «فصيله » گفته است وقتى از يك قبيله كه همه در جد بزرگ مشتركند، يك تيره جدا شود، و جدى اختصاصى و جداگانه براى خود قائل شود، آن تيره را فصيله از آن قبيله مى گويند و بعضى ديگر گفته اند: «فصيله » به معناى عشيره نزديكى است كه از يك قبيله جدا شده باشد، نظير پدران نزديك و عموهاى نزديك . و سياق اين آيات سياق اعراض و ترقى نسبت به جمله «و لا يسئل حميم حميما» است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۲

در نتيجه چنين معنا مى دهد كه مجرم به خاطر جرمش آنقدر عذابش ‍ شديد مى شود كه آرزو مى كند اى كاش مى توانست نزديكترين اقارب ، و گرامى ترين عزيزان خود مثلا فرزندان و برادران و فصيله خود را قربان خود مى كرد، و بلكه تمامى انسانهاى روى زمين را - اگر اختيارشان به دست او بود - مى داد و عذاب را از خود دور مى كرد، و معلوم است كسى كه از شدت عذاب حاضر است عزيزان خود را فداى خود كند، ديگر كى احوال آنان را مى پرسد. و معناى آيه اين است كه «يود المجرم » گنهكار آرزو مى كند - حال چه مسلمان گنهكار و چه كافر - كه اى كاش مى توانست قربانى خود مى كرد، و در مقابل برداشتن عذاب از خودش - اين جمله قائم مقام مفعول «يود» است - «بنيه » فرزندان خود را كه محبوب ترين مردم نزد او است ، و «صاحبته » و رفيق خود را كه همواره با او انس ‍ مى ورزيد و دوستش مى داشت ، و چه بسا بر پدر و مادر خود مقدمش ‍ مى داشت و «اخيه » و برادر خود را كه پ شت و پناهش بود، «وفصيلته » كه عشيره نزديك او بودند، «التى توويه »، و او را از خود و متصل به خود مى دانستند، «و من فى الارض جميعا»، و همه انسانهاى روى زمين را فداى خود مى كرد، «ثم ينجيه » در نتيجه اين عوض دادن او را از عذاب نجات مى داد. َكلا إِنهَا لَظى نَزَّاعَةً لِّلشوَى تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلى وَ جَمَعَ فَأَوْعَى

ويژگى آتش جهنم و بيان كسانى را كه بسوى خود مى طلبد

كلمه «كلا» به معناى ردع و زير بار نرفتن است و ضمير «آنها» به جهنم و يا به آتش بر مى گردد، و اگر آتش را «لظى » خوانده ، براى اين است كه اندرون را كباب مى كند و شعله ور مى سازد، و كلمه «نزاعه » اسم مبالغه از نزع - كندن - است ، و كلمه «شوى » به معناى اطراف بدن از قبيل دست و پا و امثال آن است ، وقتى گفته مى شود: «رماه فاشواه » معنايش اين است كه او را پرت كرد و دست و پايش را خرد ساخت . اين گفتار راغب بود. و كلمه «ايعاء» كه مصدر «اوعى » است وقتى در مورد مال استعمال مى شود، به معناى نگهدارى آن در وعاء - ظرف - است . پس اينكه فرمود: «كلا، خواست آرزوى نجات از عذاب به وسيله دادن فداء را رد كند، و در بيان علت اين رد فرموده : ((انها لظى » و حاصل اين تعليل اين است كه جهنم آتشى است شعله ور، كه اعضاء و جوارح واردين خود را مى سوزاند، كار آن اين است كه مجرمين را مى طلبد تا عذابشان كند، پس با فديه دادن از مجرمين بر نمى گردد، حال آن فديه هر چه مى خواهد باشد. بنابراين ، معناى جمله «انها لظى » اين است كه : دوزخ آتشى است كه صفتش اشتعال است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۳

و ممكن نيست صفت خود را از دست داده خمود و خاموش گردد، و معناى «نزاعه للشوى » اين است كه صفت ديگر آن سوزاندن اندام هاى دوزخيان است ، و هرگز اثرش در مورد هيچ كسى كه در آن معذب است باطل نمى شود. «تدعوا من ادبر و تولى و جمع فاوعى » - يعنى آتش دوزخ كسانى را مى طلبد كه به دعوت الهى كه آنان را به ايمان به خدا و عبادت او دعوت مى كرد پشت كردند، و به جاى آن اموال را جمع نموده ، در گنجينه ها نگهدارى مى نمودند، و در راه خدا به سائل و محروم نمى دادند، و اين معنا آن معنايى است كه با سياق استثناى بعدى كه مى فرمايد «الا المصلين ... و الذين فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم » تناسب دارد. بحث روائى روايتى درباره نزول آيات «ساءل سائل بعذاب واقع ....» درباره مردى كه از نصبامير المومنين (عليه السلام ) به خلافت به خشم آمده تقاضاى عذاب كرد در مجمع البيان مى گويد: سيد ابو احمد براى ما حديث كرد كه حاكم ابو القاسم حسكانى برايم حديثى با ذكر سند از جعفر بن محمد الصادق از پدران بزرگوارش (عليهم السلام ) نقل كرد كه فرمودند: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) را به خلافت نصب كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه :هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است »، خبر به شهرهاى عرب رسيد از آن جمله خبر به گوش نعمان بن حارث فهرى رسيد، از ديار خود حركت نموده به نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مشرف شد و عرضه داشت : به ما دستور دادى كه به «لا اله الا الله » اعتراف كنيم ، و نيز به اينكه تو رسول خدايى شهادت دهيم ، و دستور دادى جهاد كنيم ، حج بجاى آوريم ، روزه بگيريم ، نماز بخوانيم ، و ما هم قبول كرديم ، آيا به اين مقدار راضى نشدى تا اينكه اين پسر را به خلافت نصب نموده گفتى : «من كنت مولاه فعلى مولاه »حال بگو بدانم اين از ناحيه خودت بود و يا از ناحيه خداى تعالى ؟ فرمود: به آن خدايى سوگند كه به جز او معبودى نيست ، اين دستور از ناحيه خدا بود. نعمان بن حارث برگشت ، در حالى كه مى گفت : «بار الها اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است پس سنگى از آسمان بر سر ما ببار» همينكه سخنش تمام شد خداى تعالى با سنگى آسمانى بر سرش كوبيد و او را در جا كشت ، و اين آيه را نازل فرمود: «سال سائل بعذاب واقع ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۴

مولف : اين معنا به چند طريق از طرق شيعه نيز نقل شده ، و بعضى از علما آن را رد كرده اند كه حديثى جعلى است ، چون سوره «معارج » در مكه نازل شده . ولى خواننده عزيز توجه نمود كه گفتيم در مكى بودن اين سوره اشكال است . و در الدر المنثور است كه فاريابى ، عبد بن حميد، نسائى ، ابن ابى حاتم ، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير جمله «سال سائل » گفته است : سائل نضر بن حارث بود كه گفت : «بار الها اگر خلافت على حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر سر ما ببار». و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه در تفسير «سال سائل » گفته : اين آيه در مكه درباره نضر بن حارث نازل شده ، كه گفته بود: «بارالها» اگر اين همان حقى است كه از ناحيه تو نازل شده ...))، و عذاب وى در روز جنگ بدر واقع شد. مؤ لف : اين معنا از غير سدى نيز روايت شده . و در بعضى از روايتشان آمده كه : گوينده «بارالها اگر اين حق و از ناحيه تو است ...» حارث بن علقمه بوده كه مردى از عبد الدار بود. و در بعضى ديگر آمده كه سائل عذاب ابو جهل بن هشام بوده كه در روز جنگ بدر درخواست آن را كرد. و لازمه اين حديث آن است كه سوره معارج در مدينه نازل شده باشد، و اين با آنچه كه در اين احاديث آمده كه در مكه نازل شده مغايرت دارد و به هر حال سوره بعد از سخن آن گوينده كه گفت : «بارالها اگر اين همانا حق و از ناحيه تو است ...» نازل شده ، و ما در سابق در باره سياق آيه سخن گفتيم .

چند روايت ديگر در ذيل آيات مربوط به طول روز قيامت واحوال آن روز

و در امالى شيخ به سندى كه به امام صادق (عليه السلام ) رسانده از آن جناب نقل كرده كه فرمود: آگاه باشيد و به حساب كشى از نفس خود بپردازيد، قبل از اينكه خداى تعالى از شما حساب بكشد براى اينكه در قيامت پنجاه موقف است ، هر موقفى مثل هزار سال از سالهاى دنيا است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: «فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۱۵

مؤ لف : اين معنا در روضه كافى هم از حفص بن غياث از آن جناب نقل شده . و در مجمع البيان است كه ابو سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد: بلندى روز قيامت چقدر است ؟ فرمود به آن خدايى كه جان محمد به دست اوست براى مردآنقدر سبك است كه به قدر يك نماز واجبى كه در دنيا بخواند بيشتر طول نمى كشد. مؤ لف : اين روايت را الدر المنثور هم از عده اى از كتب حديث از ابو سعيد از آن جناب نقل كرده . و در تفسير قمى در ذيل آيه «يوم تكون السماء كالمهل » مى گويد: مهل به معناى قلع و مس آب شده است ، آن روز آسمان نيز اينطور ذوب مى شود. و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معانى جمله «يبصرونهم » مى فرمود: يعنى با اينكه دوستان ايشان را معرفى مى كنند (كه اين فلان رفيق تو است ) با اين حال احوال يكديگر را نمى پرسند. و در همان كتاب در تفسير جمله «نزاعه للشوى » فرمود: چشم او را مى كند و رويش را سياه مى كند و باز همان كتاب در تفسير «تدعوا من ادبر و تولى » فرمود: يعنى تو او را به سوى ايمان مى كشانى و او مى گريزد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←