تفسیر:المیزان جلد۱۴ بخش۵

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۳

كه اين دومى سفسطه است، نه اولى و در علم حصولى، توقع بيش از اين داشتن توقعى است بيجا، و تفصيل اين بحث موكول به محل خودش است (و خدا راهنما است).

پناه بردن مريم به خدا، هنگام رویارویی با جبرئيل«ع»

«قَالَت إِنّى أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنك إِن كُنت تَقِيًّا»:

مريم «عليها السلام» از شدت وحشتى كه از حضور جبرئيل عارضش شده بود، مبادرت به سخن كرد. او خيال مى كرد كه وى، بشرى است كه به قصد سوء بدان جا شده. لذا خود را به پناه رحمان سپرد، تا رحمت عامه الهى را كه هدف نهایى منقطعين عباد است، متوجه خود سازد.

و اگر اين پناهندگى خود را مشروط به جملۀ «إن كُنتَ تَقِيّا» نمود، از قبيل اشراط به وصفى است كه مخاطب براى خود ادعا مى كند و يا واقعا در او هست، تا در حكم مشروط افاده طلاق نموده، بفهماند كه علت حكم همان وصف است. چون تقوآ، وصف جميلى است كه هر انسانى از اين كه آن را از خود نفى كند، كراهت دارد، و بر هر كس گران است كه به نداشتن آن اعتراف بورزد.

پس برگشت معنا به اين مى شود كه: «من از تو به رحمان پناه مى برم، اگر تو با تقوا باشى». و چون بايد باتقوا باشى، پس همان تقوايت بايد تو را از سوء قصد و متعرض شدنت به من باز بدارد.

پس اين آيه، از قبيل خطابى است كه در امثال آيه «وَ اتَّقُوا اللّهَ إن كُنتُم مُؤمِنين»، و آيه «وَ عَلَى اللّه فَتَوَكَّلُوا إن كُنتُم مُؤمِنِين»، به مؤمنان شده است.

و چه بسا احتمال داده اند كه كلمۀ «إن» در جملۀ «إن كُنتُ» نافيه باشد، و معنا چنين باشد كه: «تو تقوا ندارى، چون پردۀ خانه مرا دريدى و بدون اجازه بر من در آمدى». ولى وجه اولى با سياق سازگارتر است، و اين كه بعضى گفته اند كه: كلمۀ «تقى»، نام مردى صالح و يا فاجر بوده، قابل اعتناء نيست.

«قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاَهَب لَكِ غُلَاماً زَكيًّا»:

اين جمله، پاسخى است كه «روح» به مريم داد. و اگر كلام خود را با قصر «إنَّمَا» افتتاح كرد، براى اين بود كه بفهماند آن طور كه مريم پنداشته، يعنى فردى از بشر، نيست، تا هرچه زودتر دهشت مريم زايل گشته، از بشارت فرزنددار شدن خوشحال گردد. كلمۀ «زَكِى»، به معناى هر چيز پر نمو و شايسته و بته دار است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۴س

و از لطافت هایى كه در اين سوره در نقل داستان هاى زكريا و مريم و ابراهيم و موسى به كار برده، تعبير واحدى است كه همه جا فرمود: «وَهَبَ». يعنى يحيى را به زكريا، و عيسى را به مريم، و اسحاق و يعقوب را به ابراهيم و هارون را به موسى بخشيد.

«قَالَت أَنى يَكُونُ لى غُلَامٌ وَ لَمْ يَمْسسنى بَشرٌ وَ لَمْ أَك بَغِيًّا»:

مسّ بشر به قرينه اين كه در مقابل زنا قرار گرفته، كنايه از نكاح است و اين در ذات خود اعم است. و لذا در سوره «آل عمران»، كه بعد از «مريم» نازل شده، اكتفاء كرده است به جملۀ «لَم يَمسَسنِى بَشَرٌ» و ديگر نامى از بغى (زنا) نبرده. و استفهام در آيه شريفه، از باب تعجب است. يعنى چگونه براى من فرزند مى شود با اين كه قبل از اين با هيچ مردى نياميخته ام. نه از راه حلال و ازدواج، و نه از راه حرام و زنا؟!

و سياق اين معنا را مى رساند كه مريم از كلام جبرئيل كه گفت: «تا پسرى به تو ببخشم...»، فهميده كه اين پسر را در همين حال مى بخشد. و لذا گفت: «هيچ بشرى با من تماس نگرفته و زناكار هم نبوده ام»، و در اين جمله فهماند كه فرزنددار شدن من الآن منوط به اين است كه چند ماه قبل نكاح و يا زنایى صورت گرفته باشد و حال آن كه صورت نگرفته.

«قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلىَّ هَينٌ...»:

يعنى «روح» به او گفت: مطلب از همين قرار است كه به تو گفتم. (آنگاه گفت:) پروردگارت گفته كه: آن براى من آسان است. و توضيح اين دو جمله، در داستان زكريا و يحيى «عليهما السلام» گذشت.

«وَ لِنَجعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحمَةً مِنّا» - بعضى از اغراض خلقت مسيح را به اين طرز خارق العاده خاطرنشان مى شود، و اين جمله عطف است بر مقدر، و معنايش اين است كه: ما او را با نفخ روح، و بدون پدر به خاطر اين منظور خلق كرديم، و نيز به خاطر اين كه آيتى باشد براى مردم و رحمتى باشد از ما، با خلقتش آيتى باشد و با رسالت و معجزاتش رحمتى.

و از اين قبيل تعبيرها، كه غرض هایى را حذف و غرض هاى ديگرى بر آن محذوف عطف شود، در قرآن كريم بسيار است. مانند آيه «وُ لِيَكُونَ مِنَ المُوقِنِين»، و اين تعبير، خود اشاره به اين معنا است كه غرض هاى الهى، امورى نيست كه فهم بشر بدان احاطه يافته و الفاظ گنجايش همه آن ها را داشته باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۵

«وَ كَانَ أمراً مَقضِيّاً» - اين جمله، اشاره به حتميت قضایى است كه خدا درباره ولادت اين «غلام زكىّ» رانده. ديگر نه امتناع مريم جلو آن را مى گيرد، و نه دعايش.

حكايت وضع حمل مريم و اندوه و نگرانى او در اين باره

«فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَت بِهِ مَكاناً قَصِيًّا»:

كلمۀ «قَصِىّ»، به معناى دور است. يعنى باردار شد به فرزند، پس انفراد و اعتزال جست، و او را به محل دورى از خانواده اش برد.

«فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلى جِذْع النَّخْلَةِ...»:

كلمۀ «أجَائَهُ»، باب إفعال، از «جَاءَ» است. چه بگویى «جَاءَ بِهِ»، و چه بگویى «أجَاءَهُ»، هر دو به معناى «او را آورد» است، كه در آيه شريفه، كنايه از دفع و إلجاء است. يعنى درد زایيدن او را مجبور به آمدن كرد. و كلمۀ «مَخَاض» و همچنين «طلق»، به معناى درد زایيدن است، «وَ جِذعِ النَّخلَة»، به معناى ساقه درخت خرما است.

و كلمه «نَسِى» - به فتحه و به كسره نون - بر وزن «وَتر» و «وِتر»، به معناى هر چيز حقير و ناچيزى است كه بايد فراموش شود. و معناى آيه اين است كه: - بعد از آن كه از اهل خود اعتزال جست و به محل دورى آمد - درد زایيدن او را مجبور نمود و به كنار تنۀ درخت خرمایى آورد، تا در آن جا حمل خود را بزايد - و از اين كه تعبير به «تنۀ درخت» كرد، نه خود درخت، فهميده مى شود كه درخت مزبور خشكيده بوده - و از خجالت و شرمش از مردم گفت: اى كاش قبل از اين مُرده بودم.

و «نَسى»، يعنى چيزى غيرقابل اعتنا بودم كه فراموش مى شدم، تا مردم درباره ام حرف نمى زدند، كه به زودى خواهند زد.

تسلی و دلداری حضرت عيسى«ع»، به مادر خود

«فَنَادَاهَا مِن تحْتهَا أَلّا تَحْزَنى ... تُساقِط عَلَيْكِ رُطباً جَنِيًّا»:

ظاهر سياق مى رساند كه ضمير فاعل در جملۀ «نَادَاهَا» به عيسى «عليه السلام» برگردد، نه به روح كه در سابق نامش به ميان آمده بود، و اين ظهور، قيد «مِن تَحتِهَا» را تءييد مى كند. چون با حال مولود نسبت به مادرش در حين وضع حمل مناسب تر است، تا حال روح و مريم، و نيز برگشتن ضمير در جمله قبل و بعد به عيسى، مؤيد ديگرى است براى اين كه ضمير مورد بحث هم، به آن جناب برگردد.

بعضى گفته اند: ضمير به «روح» بر مى گردد، و چنين تصوير كرده اند كه مريم «عليها السلام»، هنگام وضع حمل در بلندى قرار داشته و جبرئيل در پایين آن بوده و از آن جا وى را ندا داده، وليكن هيچ دليلى از لفظ آيه بر اين گفتار نيست.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۶

و بعيد نيست كه از ترتب جملۀ «فَنَادَاهَا»، بر جملۀ «قَالَت يَا لَيتَنِى...» استفاده شود كه مريم اين جمله را در حين وضع حمل يا بعد از آن گفته، كه دنبالش بلافاصله عيسى «عليه السلام» گفته است: «لَا تَحزَنِى...».

و جملۀ «ألّا تَحزَنِى»، تسليت و دلدارى است به مادرش از آن اندوه و غم شديدى كه به وى دست داده بود.

آرى براى زنى عابد و زاهد، هيچ مصيبتى تلخ ‌تر و سخت تر از اين نيست كه او را در عِرض و ناموسش ‍متهم كنند. آن هم زنى باكره، آن هم از خاندانى كه در گذشته و حال معروف به عفت و پاكى بوده اند، و مخصوصا تهمتى كه بچسبد و هيچ راهى هم براى انكار آن نباشد، و همه حجت و دليل هم در دست خصم باشد.

لذا عيسى «عليه السلام» به اشاره سفارش كرد كه با احدى حرف نزن و در مقام دفاع بر ميا، بلكه خود حضرت عيسى «عليه السلام» در مقام دفاع از مادرش بر آمد و اين حجتى بود كه هيچ دفع كننده اى نمى توانست آن را دفع كند.

و اين كه گفت: «قَد جَعَلَ رَبُّكِ تَحتَكِ سَرِيّا»، مقصود از «سَرىّ»، جوى آب است، هرچند كه به معناى شريف و رفيع هم آمده، ولى معناى اول، با سياق مناسب تر است. و جملۀ «فَكُلِى وَ اشرَبِى»، هم قرينه بر همان معنا است.

بعضى گفته اند: مراد معناى دوم است و مصداق شريف و منيع هم خود عيسى «عليه السلام» است، ولى شما خواننده دانستيد كه سياق با آن مساعدت ندارد. و به هر تقدير، اين جمله تا آخر كلام عيسى «عليه السلام»، تسليت خاطر مريم «عليها السلام» است.

و كلمه «هُز» در جملۀ «وَ هُزِّى إلَيكِ بِجِذعِ النَّخلَةِ تُسَاقِط عَلَيكِ رُطَباً جَنِيّا»، به معناى تكان دادن به شدت است. و از فراء نقل شده كه عرب آن را، هم لازم استعمال مى كنند و هم متعدى. يعنى هم مى گويند: «هُزَّ بِهِ»، و هم مى گويند: «هُزَّهُ».

و كلمه «تُسَاقِط»، از «مُسَاقطه» است كه به معناى إسقاط است، و ضمير در آن به «نَخلة» بر مى گردد، و اگر تكان دادن را به ساقه درخت، و خرما ريختن را به «نخله» نسبت داده، خالى از إشعار به اين نكته نيست كه «نخله»، خشك بوده و در همان ساعت سبز شده، و برگ و بار آورده.

و كلمۀ «رُطَب»، به معناى خرماى پخته و رسيده است. چون قبل از رسيدنش، آن را «بسر» مى گويند، و كلمه «جَنِىّ» به معناى «مَجنِىّ»، يعنى چيده شده است. و در قانوس گفته «جَنِى»، چيزى را مى گويند كه در دم چيده شده باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۷

«فَكُلِى وَ اشرَبى وَ قَرِّى عَيْناً»:

«قرار العين»، كنايه از مسرت است. وقتى گفته مى شود: «أقَرَّ اللّهُ عَينَك»، معنايش اين است كه خداوند خوشنودت كند. و معناى جمله اين است كه: از رطب تازه رسيده بخور و از جوى آبى كه زير پايت جارى شده، بياشام، و بدون اين كه اندوهى به خود راه دهى، خوشنود باش.

و اگر به خوردن و آشاميدن سفارش كرد، براى اين بود كه هر كدام از اين دو، يكى از نشانه هاى مسرت و خوشوقتى است، و كسى كه گرفتار مصيبتى است، ديگر نمى تواند از غذاى لذيذ و آب گوارا لذت ببرد، و مصيبت، شاغل او از اين كارها است.

و معناى آيه اين است كه: از رطب تازه بخور و از جوى آب بياشام و از عنايتى كه خدا به تو كرده، خرسندى كن، بدون اين كه غمگين و محزون شوى. و اما اين كه مى ترسى مردم به تو تهمت بزنند و از تو بازخواست كنند كه اين فرزند را از كجا آورده اى؟ در پاسخشان سكوت كن، و با احدى حرف مزن، من جوابشان را مى دهم.

سفارش به گرفتن روزۀ سكوت، براى رهايى از زخم زبان مردم

«فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشرِ أَحَداً فَقُولى إِنّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمَانِ صَوْماً فَلَنْ أُكلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا»:

مقصود از روزه، روزۀ سكوت است، همچنان كه از جملۀ «فَلَن أُكَلِّمَ اليَومَ إنسِيّاً» نيز به خوبى بر مى آيد. و نيز از سياق بر مى آيد كه اين قسم روزه، در آن دوره مرسوم بوده و لذا مريم عذراء هم آن را پذيرفت. و كلمۀ «إنِسى»، منسوب به «إنس» است، كه در مقابل «جنّ» به كار مى رود، و مراد از آن، يك فرد از انسان است.

و كلمۀ «مَا» در جملۀ «فَإمّا تَرَيَّن...» زائده است، و كلام اصلى «إن تَرَى بَشَراً فَقُولِى» بوده، و معنايش اين است كه اگر فردى از بشر را ديدى و با تو حرفى زد و پرسيد كه اين بچه را از كجا آورده اى؟ بگو...

و مراد از «قُولِى: بگو»، سخن گفتن نيست. چون بنا شد سخن نگويد، بلكه مقصود از آن فهماندن است، و لو به اشاره. چون تفهيم به اشاره را هم «قول» مى گويند، و از فراء نقل شده كه هر چيزى را كه به انسان برسد، به هر طريق كه باشد، عرب آن را كلام می گويد، مگر آن كه با مصدر تأكيد شود كه در آن صورت، مقصود تنها سخن گفتن خواهد بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۸

و بعيد نيست كه از جملۀ «فَقُولِى إنِّى نَذَرتُ لِلرَّحمَان صَوماً» با كمك سياق فهميده شود كه عيسى به مادرش دستور داده كه رسما نيت روزه هم بكند، و آن را براى خدا بر خود نذر كند، تا دروغ و بر خلاف واقع سخن نگفته باشد.

و جملۀ «فَإمّا تَرَيَّنِ...»، على أىّ حال، متفرع بر جملۀ «وَ قَرِّى عَيناً» است، و مراد اين است كه با احدى حرف مزن و جواب پرسش احدى را مده، بلكه امر جواب را به من واگذار. من جواب گوى آنان و مدافع از بازخواست ايشان هستم.

«فَأَتَت بِهِ قَوْمَهَا تحْمِلُهُ قَالُوا يَا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شيْئاً فَرِيًّا»:

ضمير در «بِهِ» و در «تَحمِلُهُ»، به عيسى بر مى گردد، و استفهام هم، استفهام انكارى است. و آن جمله، طعن و نوعى تقبيح است از مردم به مريم، كه منشأ آن، همان امر عجيبى است كه با آن سابقه زهد و محجوبى از مريم، دختر عمران و آل هارون قدّيس مشاهده كردند.

و كلمۀ «فَرِىّ»، به معناى نوظهور و عظيم است. بعضى هم گفته اند: از افتراء، و به معناى دروغ، و كنايه از قبيح و منكر است، ولى آيه بعدى، معناى اول را تأييد مى كند و معناى آيه روشن است.

«يَا أُخْت هَارُونَ مَا كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا كانَت أُمُّكِ بَغِيًّا»:

در مجمع البيان گفته: در خصوص هارون چهار قول است:

اول اين كه: مردى صالح در بنى اسرائيل بوده، كه هر صالح ديگرى را به او نسبت مى دادند. بنابراين، مراد از خواهرى هارون، شباهت به او است.

دوم اين كه: مريم، برادرى پدرى داشته به نام هارون.

سوم اين كه: مراد از او، همان هارون، برادر موساى كليم است. بنابراين، مراد از خواهرى با او، صرف انتساب است، همچنان كه مى گويند: برادر بنى تميم.

چهارم اين كه: مردى در آن زمان بوده معروف به زنا و فساد. اين بود خلاصه گفتار مجمع.

و كلمۀ «بَغى»، به معناى زناكار است، و معناى آيه روشن است.

«فَأَشارَت إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكلِّمُ مَن كانَ فى الْمَهْدِ صبِيًّا»:

يعنى اشاره كرد به عيسى و اين اشاره ارجاع ايشان است به وى تا جواب خود را از او بگيرند و او حقيقت امر را برايشان روشن كند. چون عيسى قبلا به او گفته بود كه چنين كند، كه ما قبلا در ذيل آيه «فَإمّا تَرَيَّنِ مِنَ البَشَرِ أحَداً فَقُولِى إنّى نَذَرتُ لِلرَّحمَانِ صَوماً...»، بحث آن را كرديم.

كلمۀ «مَهد»، به معناى گهواره و سريرى است كه براى بچه ها درست مى كنند و بچه ها را روى آن گذاشته، مى خوابانند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۵۹

بعضى گفته اند: مراد از «مهد» در آيه شريفه، آغوش و دامن مادر او است. بعضى ديگر گفته اند: مُرَبَّاهُ، يعنى مُرَجّحَهُ است.

و بعضى گفته اند: به معناى هر جایى است كه طفل در آن جاى گرفته باشد. چون مريم هنوز براى عيسى گهواره اى تهيه نكرده بود. وليكن حق مطلب اين است كه آيه شريفه، ظهور در گهواره دارد و هيچ دليلى نيست بر اين كه آن جناب، گهواره تهيه نكرده بود.

ممكن است مردم بعد از آن كه مريم به خانه رسيده و براى فرزندش گهواره و يا مُرجّحه، كه آن نيز در آن روزگار گهواره ناميده مى شده، تهيه كرده است، به وى هجوم آورده باشند كه اين كودك را از كجا آورده اى؟!

وجوه مختلف درباره لفظ «كَانَ» در جملۀ «مَن كَانَ فِى المَهدِ صَبِيّاً»

در اين تعبير آيه شريفه كه فرموده: «مَن كَانَ فِى المَهدِ صَبِيّاً: كسى كه در گهواره طفل بوده»، اشكال شده است كه كلمۀ «كَانَ»، مخلّ به معناى آيه است. زيرا پاسخ دادن آن كودك وقتى غريب و معجزه است كه فعلا در گهواره و طفل باشد، نه آن كه در روزگار گذشته طفل و در گهواره بوده. چون همه افراد بزرگسال هم، روزى در گهواره طفل بوده اند. پس بهتر آن بود كه بفرمايد: «مَن فِى المَهدِ صَبِىّ: كسى كه در گهواره طفل است».

از اين اشكال چند جواب داده اند:

اول اين كه: زمان ماضى دو قسم است: يكى ماضى و گذشتۀ دور. و يكى گذشتۀ نزديك و متصل به حال. آن كه مخلّ به معنا است، ماضى دور است و اما اگر مدلول «كَانَ» در آيه شريفه، ماضى نزديك و متصل به حال، يعنى همان حالى كه گفتگو مى كردند باشد، ضررى به معنا نمى زند. اين جواب را زمخشرى در كشاف داده.

ولى هر چند كه اشكال را دفع كرده، ليكن با انكار مردم زمان مريم تطبيق نمى كند. زيرا آنان از اين رو گفتگوى با عيسى را غيرمعقول مى دانستند كه طفلى گهواره اى است، نه اين كه در زمان گذشته نزديك، طفلى گهوارئى بوده است. پس باز هم لفظ «كَانَ» زيادى خواهد بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۰

دوم اين كه: جملۀ «كَيفَ نُكَلِّمُ»، حكايت حال گذشته است و مراد از «مَن» كه موصوله است، نيز اطفال گذشته است، و معنا اين است كه ما چگونه با اطفالى كه اين صفت دارند كه در گهواره اند، گفتگو كنيم. يعنى تاكنون ما با چنين اطفالى صحبت نكرده ايم، تا با اين طفل تو هم صحبت كنيم. اين وجه نيز، از زمخشرى است.

هرچند اين وجه را خيلى ها پسنديده اند، وليكن اشكالش اين است كه از فهم دور است.

سوم اين كه: كلمۀ «كَانَ»، زائده است، و تنها به منظور تأكيد آورده شده و هيچ گونه دلالتى بر زمان ندارد. و جملۀ «مَن فِى المَهد»، مبتداء و خبر و كلمۀ «صَبِيّاً» حال و مؤكد است.

اشكال اين وجه هم اين است كه علاوه بر اين كه دليلى بر آن نيست، يك نوع زيادى بى جهت و باعث اشتباه است. علاوه بر اين كه بعضى گفته اند: «كَانَ» زائده هم باشد، دلالت بر زمان مى كند، و تنها فرقش با غير زائده، اين است كه دلالت بر حدث ندارد.

چهارم اين كه: كلمۀ «مَن» در آيه، شرطيه و جملۀ «كَانَ فِى المَهدِ صَبِيّاً» شرط آن، و جملۀ «كَيفَ نُكَلِّمُ» در محل جزاء است و معنايش اين است كه: «كسى كه در گهواره در حال كودكى است، ممكن نيست گفتگوى با او». و صيغه ماضى «كَانَ» در جملۀ شرطيه، به معناى مستقبل است و هيچ اشكالى هم وارد نيست.

اشكالش اين است كه خود را به زحمت انداختن است.

ممكن هم هست بگویيم كلمۀ «كَانَ» از دلالت بر زمان منعزل است. چون كلام بویى از معناى شرط و جزاء دارد. زيرا در معناى آن اين است كه بگویيم: كسى كه كودك است، گفتگوى با او ممكن نيست.

و يا بگوييم: اين كلمه براى دلالت بر زمان نيامده، بلكه براى اين آمده كه بر ثبوت وصف براى موصوفش دلالت كند. ثبوتى كه اقتضاء حتميت و تحقق آن در موصوف و لزومش براى آن باشد. نظير همين كلمه در آيه «قُل سُبحَانَ رَبِّى هَل كُنتُ إلّا بَشَراً رَسُولاً»، يعنى بشريت و رسالت در من ثابت و متحقق است. پس هر چه كه از بشرى رسول (ديگر پيامبران رُسُل) برنخاسته، از من نيز بر نمى آيد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۱

و نيز مانند اين كلمه در آيه «وَ مَن قُتِلَ مَظلُوماً فَقَد جَعَلنَا لِوَلِيّهِ سُلطَاناً فَلَا يُسرِف فِى القَتلِ إنّهُ كَانَ مَنصُوراً»، كه معناى «إنَّهُ كَانَ مَنصُوراً» اين است كه نصرت لازم براى او است، و ما وصف گذشته را براى موصوفش لازم كرديم. پس معناى آيه مورد بحث اين مى شود كه: «كَيفَ نُكَلِّمُ صَبِيّاً فِى المَهد» چگونه با كودكى كه واقعا كودك است و به همان حال هم هست گفتگو كنيم؟

سخن گفتن حضرت عيسى «ع»، در گهواره با مردم

«قَالَ إِنّى عَبْدُاللَّهِ آتَانی الْكِتَابَ وَ جَعَلَنى نَبِيًّا»:

از اين جا پاسخ عيسى «عليه السلام» شروع مى شود و آن جناب، اصلا متعرض مسأله ولادتش نشد. با اين كه همه مشكل مردم از آن بود، و اين، بدان جهت است كه سخن گفتن كودك مولود، معجزه اى است كه هر چه بگويد، جاى ترديدى نمى گذارد در اين كه حق است. چون معجزه اى است. مخصوصا با در نظر گرفتن اين كه در آخر گفتارش بر خود سلام كرد. يعنى بر نزاهت و ايمنی اش از هر قذارت و خباثتى شهادت داده و از پاكى و طهارت مولدش خبر داد.

عيسى «عليه السلام»، سخن خود را با جملۀ «إنّى عَبدُ اللّه» آغاز نمود، تا به عبوديت خود براى خدا اعتراف نموده، از غلوّ غلوكنندگان جلوگيرى كند و حجت را بر آنان تمام سازد. همچنان كه در آخر كلامش گفت: «وَ إنَّ اللّهَ رَبِّى وَ رَبُّكُم فَاعبُدُوه».

و در جملۀ «آتَانِىَ الكِتَاب» از دادن خدا كتاب را به او خبر داد، و ظاهرا مقصود از آن، همان «انجيل» است. و در جملۀ «وَ جَعَلَنِى نَبِيّاً» به نبوت خود اعلام فرمود كه ما در مباحث نبوت، در جزء دوم اين كتاب، فرق ميان «نبوت» و «رسالت» را بيان كرديم، و با در نظر گرفتن آن بيان، معلوم مى شود كه عيسى «عليه السلام» در آن روز، تنها «نبى» بوده، و بعدها خداوند او را به «رسالت» برگزيده، و از ظاهر كلامش بر مى آيد كه در همان روز، كتاب و نبوت داده شده، نه اين كه بخواهد از آينده خبر دهد.

«وَ جَعَلَنى مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كُنتُ وَ أَوْصانِى بِالصّلَوةِ وَ الزَّكوةِ مَا دُمْتُ حَيًّا»:

معناى «مبارك بودنش هرجا كه باشد»، اين است كه محل براى هر بركتى باشد. و «بركت»، به معناى نموّ خير است. يعنى او براى مردم منافع بسيار دارد. علم نافع به ايشان مى آموزد، و به عمل صالح دعوتشان مى كند، و به ادبى پاكيزه تر، تربيتشان مى كند. و كور و پيس را شفا داده، اقويا را اصلاح و ضعفا را تقويت و يارى مى كند.

جملۀ «وَ أوصَانِى بِالصّلَوة وَ الزّكَوة...»، اشاره به اين است كه در شريعت او نماز و زكات تشريع شده،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۲

و «نماز»، عبارت است از توجه بندگى مخصوص به سوى خداى سبحان. و «زكات»، عبارت است از انفاق مالى، و اين دو حكم، در بيش از بيست جاى قرآن، قرين هم ذكر شده. بنابراين، ديگر به گفتۀ آن كسى كه گفته مراد از «زكات»، تزكيه نفس و تطهير آن است، نه واجب مالى، اعتناء نمى شود.

«وَ بَرَّا بِوَالِدَتى وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبَّاراً شقِيًّا»:

يعنى: مرا مهربان و رؤوف نسبت به مردم قرار داد، و يكى از مظاهر آن، اين است كه من به مادرم مهربانم، و نسبت به ساير مردم هم، جبّار و شقى نيستم، و «جبّار»، كسى را گويند كه جور خود را به مردم تحميل كند، ولى خودش جور مردم را تحمل نكند. و از ابن عطاء نقل شده كه: «جبّار»، آن كسى است كه خيرخواه نباشد و «شقى»، آن كسى است كه پذيراى خيرخواهى ديگران نباشد.

«وَ السّلَامُ عَلىَّ يَوْمَ وُلِدتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا»:

در اين آيه، در سه موطن تكون و هستی اش، به خودش سلام كرده، كه توضيحش در آخر داستان يحيى گذشت.

بله، ميان اين سلام كردن و آن سلام كردن فرقى هست، و آن، اين است كه سلام در داستان يحيى، نكره (يعنى بدون الف و لام) آمده، و اين خود دلالت بر نوعى خاص دارد، و در اين قصه، با الف و لام آمده، كه جنس و عموميت را مى رساند. و فرق ديگر اين كه در داستان يحيى، سلام كنندۀ بر او، خداى سبحان بود، و در اين داستان، خود عيسى بوده است.

«ذَلِك عِيسَى ابْنُ مَرْيمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِى فِيهِ يَمْترُونَ»:

از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه اين آيه و آيه بعدی اش، دو جمله معترضه هستند و آيه سوم، تتمۀ كلام عيسى «عليه السلام» است.

در جملۀ «ذَلِكَ عِيسَى بنُ مَريَم»، كلمۀ «ذَلِكَ»، اشاره به سراپاى داستانى است كه قرآن كريم، از سرگذشت و اوصاف عيسى آورده، و معنايش اين است كه اين شخصى كه ما، درباره ولادتش سخن گفتيم و او خود را به عبوديت و نبوت و كتاب معرفى كرد، همان «عيسى بن مريم» است.

و كلمه «قَولَ الحَقّ» كه به صداى بالا خوانده مى شود، عامل نصبش، مقدّر است و تقدير كلام «أقُولُ قَولَ الحَقّ» مى باشد. و جملۀ «الَّذِى فِيهِ يَمتَرُون»، يعنى آن كه درباره اش شك و نزاع مى كنند، وصف عيسى است، و معنايش اين است كه اين، همان عيسى بن مريم است كه درباره اش، شكّ و نزاع مى كنند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۳

بعضى گفته اند: مراد از «قول حق»، كلمۀ حق است. يعنى خود عيسى «عليه السلام» است. چون خداى سبحان، او را «كلمه» ناميده و فرموده: «وَ كَلِمَتُهُ ألقَيهَا إلَى مَريَم». و نيز فرمود: «يُبَشِّرُكَ بِكَلِمَةٍ مِنهُ». و نيز فرمود: «لِكَلِمَةٍ مِنَ اللّه».

بنابراين، كلمۀ «قول حق»، منصوب به مدح است، ولى آيه «الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلَا تَكُن مِنَ المُمتَرِين» كه در همين داستان در سوره «آل عمران» است، معناى اول را تأييد مى كند.

تقرير حجتى بر نفى فرزند بودن عيسى «ع»، براى خدا

«مَا كانَ للَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ»:

در اين آيه، گفتار نصارا، راجع به فرزند بودن مسيح براى خدا ابطال و نفى شده، و جملۀ «إذَا قَضَى أمراً فَإنَّما يَقُولُ لَهُ كُن» حجتى است كه بر اين معنا اقامه شده، و اگر به لفظ «قَضَى» تعبير شده، براى اين است كه بر علت و ملاك مسأله، يعنى محال بودن فرزندى مسيح براى خدا دلالت كند.

چون فرزنددار شدن به خاطر اين است كه فرزند، آدمى را در حوايج زندگی اش كمك كند، ولى خداى سبحان، بى نياز از كمك است. او هيچ وقت خواسته اش از خواستش تخلف نمى كند، و مرادش از اراده اش عقب نمى افتد. او هر قضايى كه مى راند، تنها مايه اش اين است كه بگويد: «كُن».

و نيز فرزند، خود جزئى از اجزاى وجود والد است كه از او جدا مى شود، و در تحت تربيت تدريجى به صورت فرد جداگانه اى مانند خود او در مى آيد، و خداى سبحان، از اين كه در كارهايش متوسل به تدريج شود، بى نياز است، و نيز مثل و مانندى ندارد، بلكه آنچه اراده كند، همان طور كه اراده مى كند و بدون كمترين مهلت و تدريج موجود مى شود، بدون اين كه شباهتى به او داشته باشد، كه نظير اين معنا در تفسير آيه «و قالُوا اتّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبحَانَهُ...» در جلد اول اين كتاب گذشت.

«وَ إِنَّ اللَّهَ رَبّى وَ رَبُّكمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُّستَقِيمٌ»:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۴

اين جمله، عطف است بر جملۀ «إنّى عَبدُ اللّه» و تتمۀ كلام عيسى «عليه السلام» است كه به دليل اين كه عين همين كلام از آن جناب در سوره «آل عمران» حكايت شده كه در ضمن دعوت قومش فرمود، و نيز نظيرش در سوره «زخرف» آمده كه فرموده «إنّ اللّهَ هُوَ رَبِّى وَ رَبُّكُم فَاعبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُستَقِيم فَاختَلَفَ الأحزَابُ مِن بَينِهِم فَوَيلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِن عَذَابِ يَومٍ ألِيم».

پس هيچ وجهى براى اين احتمال كه بعضى داده اند، نيست كه آيه شريفه، استينافى و كلامى ابتدایى از خداى سبحان، و يا امرى از او به رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم» باشد، كه به مردم برساند كه «خدا پروردگار من و شما است...».

علاوه بر اين، سياق آيات هم هيچ مساعدتى با اين دو وجه ندارد، بلكه به طور مسلّم، تتمه و دنباله كلام عيسى است كه در آن سخن خود را به اعتراف به مربوبيت ختم مى كند، همان طور كه آن را با شهادت بر بندگی اش آغاز كرد، تا غلوّ غاليان را از بيخ و بن ريشه كن سازد و حجت را بر آنان تمام كند.

«فَاخْتَلَف الاَحْزَابُ مِن بَيْنهِمْ فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِن مَّشهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ»:

كلمۀ «احزاب»، جمع حزب است، و «حزب»، به معناى گروهى است كه رأى و نظريه شان، از ديگران جدا است. پس اختلاف احزاب درباره عيسى «عليه السلام» اين است كه هر طايفه اى درباره اش نظريه اى بدهد، بر خلاف نظريه ديگران. و اگر فرمود «از ميان آنان»، براى اين بود كه همه درباره آن جناب غلو نكردند. بعضى ها بوده اند كه بر حق ثابت بوده اند. و چه بسا برخى مفسران در علت آمدن كلمۀ «مِن: از» گفته باشند كه اين كلمه زائد است، و اصل كلام «اختَلَفَ الأحزَابُ بَينَهُم» بوده، ليكن به طورى كه خود شما خواننده نيز درك مى كنيد، وجه صحيحى نيست.

كلمه «وَيل»، كلمه اى است تهديدى كه شدت عذاب را افاده مى كند، و كلمۀ «مَشهَد»، مصدر ميمى و به معناى شهود است.

اين معناى مفردات آيه. و اما درباره اين كه اختلافاتفات غاليان چه بوده؟ شرحى در تفصيل داستان هاى مسيح «عليه السلام»، و كليات اختلافات نصارا، درباره او، در جلد سوم اين كتاب گذشت.

«أَسمِعْ بهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنَا لَكِنِ الظالِمُونَ الْيَوْمَ فى ضلَالٍ مُّبِينٍ»:

يعنى در آن روز كه به سوى ما مى آيند، چقدر شنوا و بينا خواهند شد، و در آن روز كه روز قيامت است، حق مطلب در آنچه كه در باره اش اختلاف مى كردند، برايشان روشن مى شود، همچنان كه قرآن كريم، اعترافشان را در آيه «رَبَّنَا أبصَرنَا وَ سَمِعنَا فَارجِعنَا نَعمَل صَالِحاً إنّا مُوقِنُون» حكايت كرده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۴ صفحه ۶۵

معناى جملۀ «ستمگران، در قیامت، در گمراهی آشکار هستند»

و اما اين كه با كلمه «لَكِن» مطلب را استدراك نمود، براى اين بود كه كسى توهم نكند كه ستمكاران وقتى در قيامت حق را بشنوند و ببينند و كاملا برايشان منكشف شود، هدايت مى شوند، و با يقين و معرفتى كه برايشان دست داده، سعادتمند مى گردند.

لذا فرمود: نه، ستمگران امروز در گمراهى روشنى هستند. يعنى از كشف حقيقت منتفع نگشته، هدايت نمى شوند، بلكه به خاطر ستمشان، همچنان بر ضلالت آشكار خود خواهند بود.

چون روز قيامت، روز پاداش است، نه روز عمل. پس در آن روز، جز با آثار و نتيجه كرده هاى خويش مواجه نمى شوند. و اما اين كه آن روز، عمل را از سر بگيرند و به طمع پاداش فردا به كار نيك بپردازند، نه، چون براى روز قيامت فردایى نيست.

و به عبارت ديگر: ملكۀ ضلالت در دل هاى اينان رسوخ يافته، و به كلّى اين رنگ را به خود گرفته اند، و با آمدن مرگ از موطن اختيار منقطع مى شوند، و ديگر در هيچ كارى اختيارى ندارند. ناگزير و مضطرند به اين كه به آنچه براى خود كسب كرده اند، بسازند. راه گريز و تبديلى هم ندارند. پس هر چه هم كه حق برايشان منكشف شود و جلوه كند، از آن سودى نمى برند.

بعضى از مفسران گفته اند: مراد آيه شريفه، دستور به پيامبر است به اين كه به گوش و چشم مردم برساند كه روزى كه براى حساب حاضر مى شوند در ضلالت آشكارى هستند. ولى اين تفسير، تفسير بى پايه اى است، كه به هيچ وجه با آيه تطبيق نمى شود.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←