تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۳۶

از الکتاب
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۰

ووجه اينكه پندار وظن به نبودن قيامت را به ايشان نسبت داده اين است كه كارهايى كه مى كنند شبيه كار چنين كسانى است ، يعنى اينكه با خاطر جمع وآسوده به كلى دل به دنيا وزينت آن داده اند، وبه جاى خدا غير خدا را معبود خود كرده اند، اين عمل عمل كسى است كه مى پندارد الى الابد باقى است ، وهرگز به سوى خدا بازگشتى ندارد. پس اين ظن ، ظن درونى نيست ، بلكه ظن حالى وعملى است ، به اين معنا كه وضع اينان وحال وعملشان وضع وحال وعمل كسى است كه در دل چنين پندارى دارد. ممكن هم هست كنايه از بى اعتنائى شان به خدا وبه تهديدهاى اوباشد، نظير آيه ((ولكن ظننتم ان الله لايعلم كثيرا مما تعملون (( كه ظن در آن كنايه از بى اعتنائى است . احتمال هم دارد كه جمله ((بل ظننتم ان لن نجعل لكم موعدا(( اعراضى باشد از اعتذار تقديرى آنان از جهل وامثال آن ، گويا در تقدير عذرخواهى كرده اند به اينكه ما نمى دانستيم ، در جوابشان مى فرمايد: چنين نيست ، بلكه آنچه كرديد از اين جهت بود كه پنداشتيد كه ... - و خدا داناتر است . ((وضع كتاب (( در قيامت ، كتابى كه هيچ صغيره وكبيره اى را فروگذار نكرده ومجرمان(چه مشرك وچه غير مشرك ) از آن بيمناكند وَ وُضِعَ الْكِتَب فَترَى الْمُجْرِمِينَ مُشفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَوَيْلَتَنَا... ((وضع كتاب (( به معناى نصب آن است تا بر طبقش حكم كنند. و كلمه ((مشفقين (( مشتق از ((شفقت (( است ، واصل شفقت رقت است . راغب در مفردات مى گويد: اشفاق عنايت آميخته با ترس را گويند، چون مشفق كسى را گويند كه نسبت به مشفق عليه محبت و علاقه دارد، واز آثار سوء عملش نسبت به جانش مى ترسد، واين محبت آميخته با ترس اشفاق است ، ودر آيه ((وهم من الساعة مشفقون (( به همين معنا است ، وچون با كلمه ((من (( متعدى شود معناى ترس در آن روشنتر مى شود، مانند آيه مورد بحث وآيه ((مشفقون منها(( وچون با كلمه ((فى (( متعدى گردد معناى عنايت در آن روشنتر مى گردد، مانند آيه ((انا كنا قبل فى اهلنا مشفقين (( كلمه ((ويل (( به معناى هلاكت است ، و- به طورى كه گفته شده - اينكه در هنگام مصيبت ((ويل (( را ((يا ويلاه (( ندا مى كنند ويا مى گويند ((يا ويلتاه (( از اين باب است كه به طور كنايه برسانند كه مصيبت وارده آنقدر سخت است كه از هلاكت دشوارتر است ، لذا در برابر آن ((ويل (( را مى خواهد وصدا مى زند، واز آن استغاثه مى كند كه اووى را از مصيبت

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۱

وارده نجات دهد. همچنانكه گاهى در هنگام مصيبت ، آدمى آرزوى مرگ مى كند، چون آن را از مصيبت وارده آسانتر مى بيند، مانند گفتار مريم كه گفت : ((يا ليتنى مت قبل هذا(( از ظاهر سياق استفاده مى شود كه ((كتاب (( در جمله ((ووضع الكتاب (( كتاب واحدى است كه اعمال تمامى خلايق در آن ضبط شده ، وآن را براى حساب نصب مى كنند، نه اينكه هر يك نفر يك كتاب جداگانهاى داشته باشد، واين با آياتى كه براى هر انسانى وهر امتى كتابى جداگانهاى سراغ مى دهد منافات ندارد، مانند آيه ((كل انسان الزمناه طائره فى عنقه ونخرج له يوم القيمة كتابا...(( كه در محل خودش تفسيرش گذشت . ونيز مانند آيه ((كل امة تدعى الى كتابها و آيه هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق (( به زودى تفسير اين دوآيه خواهد آمد - ان شاء الله تعالى . بعضى گفته اند: مراد از ((كتاب (( نامه هاى اعمال است ، والف ولام در ((الكتاب (( براى استغراق است (يعنى تمامى كتابها) وليكن سياق آيه مساعد آن نيست . ((فترى المجرمين مشفقين مما فيه (( - اين جمله تفريع بر وضع كتاب ونصب آن است ، واين تفريع وهمچنين ذكر اشفاق آنان خود دليل بر اين است كه مقصود از كتاب ، كتاب اعمال است ، ويا كتابى است كه اعمال در آن است . واگر از آنان به ((مجرم (( تعبير كرده براى اشاره به علت حكم است ، واينكه اشفاقشان از آن حالى كه به خود گرفته اند به خاطر اين است كه مجرم بودند. پس اين حال وروزگار مخصوص به آنان نيست ، هر كس در هر زمانى مجرم باشد هر چند كه مشرك نباشد چنين روزگارى خواهد داشت .

تجسم گناهان كوچك وبزرگ ووحشت گنهكاران در قيامت

((ويقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لايغادر صغيرة ولاكبيرة الا احصيها((- دوكلمه ((صغيرة (( و((كبيرة (( وصفاند كه در جاى موصوف خود كه همان خطيئه ويا معصيت ويا زشتكارى وامثال آن است نشسته اند. واينكه گفتند: واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ كوچك وبزرگى را فروگذار نكرده وهمه را شمرده است خود اظهار وحشت وفزع از تسلط كتاب در احصاء وشمردن گناهان ويا تسلطش بر مطلق حوادث واز آن جمله گناهان است ، كه اين اظهار وحشت را به صورت استفهام تعجبى اداء كرده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۲

واز آن به دست مى آيد كه چرا اول صغيره را گفتند بعد كبيره را با اينكه جا داشت بگويند: هيچ گناه بزرگ و((هيچ گناه كوچكى را هم فروگذار نكرده (( چون در كلام مثبت وقتى مطلب را ترقى مى دهند از بزرگ گرفته به كوچك ختم مى كنند. ووجه آن اين مى باشد - وخدا داناتر است - كه هيچ گناه كوچكى را به خاطر اينكه كوچك است ، ومهم نيست ، از قلم نينداخته ، وهيچ گناه بزرگى را به خاطر اينكه واضح است ، وهمه مى دانند فروگذار نكرده . وچون مقام ، مقام تعجب است مناسب اين است كه از كوچكتر شروع شود. ((ووجدوا ما عملوا حاضرا(( - از ظاهر سياق برمى آيد كه جمله مورد بحث مطلب تازهاى باشد نه عطف تفسير براى جمله ((لايغادر صغيرة ولاكبيرة (( وبنابراين ، از آن برمى آيد كه آنچه را حاضر نزد خود مى يابند خود اعمال است ، كه هر يك به صورت مناسب خود مجسم مى شود نه كتاب اعمال ونوشته شده آنها، همچنان كه از امثال آيه ((يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون (( نيز همين معنا استفاده مى شود، وجمله ولايظلم ربك احدا نيز كه در ذيل آيه مورد بحث است همين معنا را تاييد ميكند چون ظلم نكردن بنا بر تجسم اعمال روشنتر است ، زيرا وقتى پاداش انسان خود كرده هاى اوباشد واحدى در آن دخالت نداشته باشد ديگر ظلم معنا ندارد - دقت فرمائيد. وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئكَةِ اسجُدُوا لاَدَمَ فَسجَدُوا إِلاإِبْلِيس ‍ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ... در اين جمله براى بار دوم ماجراى ميان خدا وابليس را ياد آورى مى كند. آن زمان كه به ملائكه دستور داد تا بر آدم پدر آنان ، سجده كنند، همه سجده كردند مگر ابليس كه از جن بود پس از امر پروردگارش تمرد كرد. ومعناى آن اين است كه : به ياد آر اين واقعه را تا براى مردم روشن شود كه ابليس - كه از جن بود - وهمچنين ذريه اودشمنان ايشانند وخير ايشان را نمى خواهند، پس سزاوار نيست كه فريب اورا كه لذات مادى دنيا وشهوات ، ونيز اعراض از ياد خدا را براى ايشان زينت مى دهد بخورند. ونيز سزاوار نيست كه اورا اطاعت كنند، وبه سوى باطلى كه او دعوتشان مى كند قدم نهند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۳

مراد از ولايت شيطان در جمله : ((افتخذونه وذريته اولياء من دونى وهم لكم عدو(( ((ا فتخذونه وذريته اولياء من دونى وهم لكم عدو(( - اين جمله تقرير بر ما حصل واقعه ابليس وآدم است كه به استفهام انكارى تعبير شده است ، ومعنايش اين است : نتيجه اى كه مى توانيد از داستان آدم و ابليس بگيريد اين است كه نبايد ابليس وذريه اورا اولياى خود بگيريد، چون آنها دشمنان شما بنى نوع بشرند. وبنابراين ، پس مراد از ولايت ، ولايت اطاعت خواهد بود، چون كفار شيطانها را در آنچه كه به سويش ‍ دعوت مى كنند اطاعت مى كنند، وخدا را در آنچه به سويش مى خواند اطاعت نمى كنند. همه مفسرين نيز آيه را اينطور تفسير كرده اند. وبعيد هم نيست كه مراد از ولايت ، ولايت ملك وتدبير باشد كه عبارت ديگر ربوبيت است ، زيرا بت پرستان همانطور كه ملائكه را به طمع خيرشان مى پرستيدند، جن را نيز به خاطر ترس از شرشان مى پرستيدند، وخدا هم كه تصريح كرده كه ابليس از جن است ، وداراى ذريهاى است ، وضلالت آدمى در راه سعادتش وهمچنين همه بدبختيهاى ديگرش همه به اغواى شيطان است . پس با در نظر گرفتن اين جهات ، معناى آيه چنين مى شود: آيا باز هم اووذريه اورا اولياء و آلهه وارباب خود مى گيريد وبه جاى من آنها را مى پرستيد وبه سويشان تقرب مى جوييد، با اينكه دشمنان شمايند ؟. مؤ يد اين معنا آيه بعدى است ، زيرا شاهد اينكه خدا در خلقت ، شيطانها را شاهد نگرفت مناسب با نداشتن ولايت تدبيرست ، نه ، نداشتن ولايت اطاعت ، واين پر واضح است . خداوند آيه مورد بحث را با تقبيح مشركين در قائل شدن به ولايت شيطانها ختم نموده وفرموده ((بئس للظالمين بدلا((، چون عمل مشركين در حقيقت همان بدل گرفتن شياطين است به جاى خدا، و چقدر اين كار زشت است وهيچ صاحب خردى مرتكب آن نمى شود. و به منظور روشنتر كردن اين زشتى التفاتى به كار برده ، يعنى فرموده : ((من دونى (( با اينكه جا داشت كه بر اساس سياق صدر آيه كه فرموده بود ((واذ قلنا(( بفرمايد: ((من دوننا((، همچنانكه همين التفات را قبل از اين در جمله ((عن امر ربه (( به كار برده ونفرموده ((عن امرنا(( در اينكه چرا امر به ملائكه شامل ابليس هم شده با اينكه اواز جن بوده ، ونيز در اينكه چطور ابليس ذريه پيدا كرده ، مفسرين بحثهايى عنوان كرده اند كه پارهاى از اقوال آنها را در تفسير سوره اعراف نقل كرديم . ((ما اشهدتهم خلق السموات والارض ولاخلق انفسهم وما كنت متخذ المضلين عضدا(( از ظاهر سياق بر مى آيد كه دوضمير جمع ((اشهدتهم (( و((انفسهم ((به ابليس وذريه اش برمى گردد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۴

ومنظور از ((اشهاد(( احضار واعلام بالعيان است ، همچنانكه مشهور به معناى معاينه حضورى به چشم خود ديدن است . و ((عضد(( به معناى ما بين مرفق وشانه آدمى است كه به طور استعاره در ياور نيز به كار مى رود همچنانكه در كلمه ((يد(( نيز اين استعاره معمول است ، ودر اينجا همين معناى استعارهاى مقصود است . دوبرهان كه در آيه ((ما اشهد تهم خلق السموات والارض ...(( براى نفى ولايت ابليس وذرية اش اقامه شده است اين آيه در نفى ولايت ابليس وذريه اش مشتمل بر دوبرهان است : اول اينكه ولايت تدبير امور هر چيزى موقوف است بر اينكه دارنده ولايت احاطه علمى به آن امور داشته باشد، آنهم به تمام معناى احاطه ، آن جهتى كه از آن جهت تدبير امور آن را مى كند وروابط داخلى وخارجى كه ميان آن چيز وآن امور است ، ومبدأ آن چيز ومقارناتش وبه آنچه منتهى مى شود همه را بداند كه معلوم است كه چنين احاطهاى مستلزم احاطه داشتن به تمامى اجزاى عالم است ، چون اجزاى عالم همه به هم مربوطند. واينان يعنى ابليس وذريه اش از مبدأ خلقت آسمانها وزمين وبلكه از مبدأ پيدايش خودشان خبرى نداشتند، چون خدا ايشان را در هنگام خلقت آسمانها وزمين وخود آنان شاهد بر كار خود نگرفت ، وكار خود را در پيش چشم ايشان انجام نداد، پس ابليس وذريه اش شاهد جريان خلقت عالم نبودند، چون خلقت آن ، عملى آنى بود كه به آسمانها و زمين فرمود ((كن (( وآنها موجود گشتند، وآن روز شيطانها كجا بودند كه اين جريان را مشاهده كرده باشند؟ كجا بودند وقتى كه به آنها فرمود ((كن (( وآنها موجود گشتند ؟ پس ابليس وذريه اش جاهل به حقيقت آسمانها وزميناند، واز آنچه كه هر يك از موجودات در ظرف وجودى خود از اسرار خلقت دارا هستند بيخبرند، حتى حقيقت صنع خويشتن را هم نمى دانند، با اين حال چگونه اهليت اين را دارند كه متصدى تدبير امور عالم ويا تدبير امور قسمتى از آن باشند، ودر نتيجه در مقابل خدا آلهه واربابى باشند، با اينكه نسبت به حقيقت خلقت آنها وحتى خلقت خود جاهلند. واما اينكه فرمود خداوند اين بتها را شاهد در امر خلقت نگرفت براى اين است كه هر يك از بتها وآلهه موجوداتى محدود هستند كه نسبت به ماوراى حد خود احاطه وراه ندارند وماوراى آنها براى آنها غيب است واين خود حقيقت روشنى است كه خداى سبحان در مواضعى از كلام خود بدان اشاره فرموده است . وهمچنين هر يك از آن آلهه نسبت به اسبابى كه قبل از هستى آنها در كار بود وآن اسبابى كه بعد از هستى آنان در جريان خواهند افتاد محجوب هستند. واين خود حجتى است برهانى وخالى از جدل كه برهانى بودن آن محتاج به دقت نظر وامعان در تدبر است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۵

وگرنه بازيچه هاى دروغين كه ما آن را تدبير مى ناميم با تدبير حقيقى هستى كه خالى از خطا وضلال است در نظرش خلط ومشتبه گشته نمى تواند پندارها وگمانهاى واهى كه هميشه گرفتار آنيم وبه آنها دلبستگى وركون داريم از علم عيانى كه همان حقيقت علم است جدا سازد، ونيز علم به امور غيبى از راه امارات اغلبى (كه اغلب با واقع مطابقت مى نمايد) را با علم به غيب كه غايب را براى دارنده اش مبدل به مشهود مى سازد اشتباه مى كند. حجت دوم كه آيه مورد بحث مشتمل بر آن است اين است كه هر نوع از انواع مخلوقات به فطرت خود متوجه به سوى كمال خويش است كمالى كه مختص به اواست . واين براى كسى كه در وجود انواع موجودات تتبع ودر احوال آنها امعان نظر كرده باشد ضرورى وواضح است . پس هدايت الهى هدايتى است عمومى كه تمام موجودات را در برگرفته است ، همچنانكه در كلام خود فرموده : ((الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (( وشيطانها اشرارى هستند مفسد وگمراه كننده كه فرض مدبر بودن آنها در آسمانها وزمين ويا انسانها - كه اگر چنين تدبيرى داشته باشند لاجرم به اذن خدا خواهند داشت - فرضى است كه با فرض نقض غرض كردن خدا مساوى است ، به اين معنى كه اگر خدا چنين اجازهاى به شيطانها بدهد سنت خود را در خصوص عموميت هدايت نقض كرده وبراى اصلاح امر انسانها وهدايت آنان به كسى متوسل شده كه كارش درست ضد اصلاح وهدايت است يعنى افساد و اضلال است وچنين فرضى محال است . وهمين است معناى جمله ((وما كنت متخذ المضلين عضدا(( كه ظاهر در اين مى باشد كه سنت خداى عزوجل اين است كه ((گمراه كنندگان را كارگردان وياور خود نگيرد(( دقت فرماييد. واينكه فرمود ((ما اشهدتهم (( ونفرمود ((ما شهدوا(( ونيز فرمود ((وما كنت (( ونفرمود ((وما كانوا(( خود دليل بر اين است كه خداى سبحان در هر حال قاهر ومهيمن بر آنان است . وحتى قائلين به اينكه شياطين يا ملائكه يا غير آنها شركاء خدا هستند نيز اقرار دارند بر اينكه خدا بر همه آنها قاهر است وآنها مستقل در كار خود وتدبير خود نيستند وهر چه دارند از خدا دارند واگر آنها ارباب وآلهه هستند خدا رب الارباب واله الالهه است . ومعنايى كه براى آيه كرديم مبنى بر اين است كه اشهاد را حمل بر معناى حقيقى اش كنيم ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۶

وضمير در ((ما اشهدتهم (( ودر ((انفسهم (( را به ابليس وذريه اش برگردانيم همچنانكه ظاهر ومتبادر از سياق هم همين است

وجوه مختلف ديگرى كه مفسرين درباره معنى ومفاد آيه فوق گفته اند

ولى مفسرين اقوال ديگرى دارند. يكى قول بعضى از ايشان است كه گفته : مراد از ((اشهاد(( در خلقت ايشان مشورت كردن است كه به طور مجاز از آن تعبير به اشهاد فرموده . چون كمترين مراتب ولايت بر چيزى همين است كه در خصوص آن چيز با وى مشورت كنند ومنظور از نفى اعتضاد نفى ساير مراتب استعانت است كه به وجهى مستلزم داشتن ولايت وسلطنت بر مولى عليه باشد. پس گويا فرموده : من در امر خلقت عالم با ايشان مشورت نكردم واز ايشان كمك نطلبيدم وهيچ نوع استعانت نكردم ، پس با اين حال ديگر از كجا اولياى مردم شدند ؟. واين تفسير اشكال دارد، زيرا دليلى بر مجاز بودن اشهاد نيست وهيچ مانعى از حمل بر معناى حقيقى وجود ندارد تا بگوييم چون نمى شود بر معناى حقيقى حمل نمود لذا بر معناى مجازى حمل مى كنيم ، علاوه بر اينكه رابطهاى ميان مشاور بودن وولايت ، به نظر نمى رسد تا مشاوره يكى از مراتب توليت ويا اظهار نظر يكى از درجات ولايت باشد. بعضى از مفسرين اين معنا را چنين توجيه كرده اند كه مراد از اشهاد به طور كنايه ، مشاورت است ولازمه مشاورت آن است كه بر طبق خواست ايشان خلق كند وايشان را آنطور كه دوست مى دارند يعنى كامل بيافريند. پس مراد از اينكه فرمود شيطانها شاهد وناظر خلقت خود نبوده اند اين است كه خلقتشان آنطور كه دوست مى داشته اند كامل نبوده تا بتوانند داراى ولايت تدبير امور باشند. اشكال اين توجيه علاوه بر اشكال بر وجه سابق اين است كه اولا برگشت آن به اطلاق لفظ واراده لازمه آن است آن هم لازمهاى كه واسطه برمى دارد، زيرا اشهاد به ادعاء مفسر مذكور مستلزم مشاوره است ، و مشاوره مستلزم خلقت بر طبق خواست مشير است ، وخلقت بر طبق خواست مشير مستلزم آن است كه آنچه مشير دوست مى دارد خلق كند، وخلقت آنچه مشير دوست دارد مستلزم آن است كه اورا كامل خلق كند وكمال خلقت مستلزم صحت ولايت است ، پس اطلاق لفظ اشهاد واراده كمال خلقت ويا صحت ولايت از قبيل كنايه از لازم معنا است آن هم لازمهاى كه در ماوراى چهار يا پنج لازمه ديگر قرار دارد، و كتاب مبين اجل از اينگونه لغوگوييها است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۷

وثانيا اين توجيه اگر صحيح باشد تنها در اشهاد آنان نسبت به خلقت خودشان درست است نه نسبت به خلقت آسمانها وزمين (براى اينكه خلقت كامل آسمان وزمين هيچ ربطى به ربوبيت آنها ندارد) پس لازمه اين توجيه تفكيك بين دواشهاد است . وثالثا اين توجيه اگر صحيح باشد لازمه آن صحت ولايت كسى است كه در خلقت كامل باشد مثل ملائكه مقربين واين خود اعتراف به امكان ولايت ملائكه وجواز ربوبيت ايشان است ، وحال آنكه قرآن كريم با صريحترين بيان خود آن را دفع مى كند. آرى ، ممكن الوجودى كه در ذاتش محتاج به خداى سبحان است ، كجا واستقلال در تدبير خود ويا تدبير غير خود كجا ؟ واما امثال آيه ((فالمدبرات امرا(( كه ظاهرش ‍ اثبات تدبير براى غير خدا است توضيح معنايش به زودى خواهد آمد. بعضى ديگر چنين گفته اند كه مقصود از اشهاد همان معناى حقيقى آن است ، ودوضمير به شياطين برمى گردد، ليكن مراد از اشهاد آنان بر خلقت اين است كه بعضى شاهد وناظر خلقت بعضى ديگر باشند، نه شاهد خلقت خودشان . جواب اين توجيه اين است كه بايد ديد منظور ونتيجهاى كه از نفى اشهاد در نظر است چيست ؟ منظور اين است كه از نفى مزبور انتفاء ولايت را نتيجه بگيرد، خداى تعالى مى خواهد بفرمايد به دليل اينكه اينان خلقت خود را ناظر وشاهد نبوده اند پس ولايت ندارند، نه اينكه چون يكى از آنها ناظر خلقت ديگرى نبوده پس به آن ديگرى ولايت ندارد، مگر مشركين مى گفتند: شياطين بعضى بر بعضى ولايت دارند تا خدا با استدلال مذكور بخواهد آن را نفى كند تازه غرضى هم از آن به دست نمى آيد تا آيه شريفه را حمل بر اشهاد بعضى بر خلقت بعضى ديگر كنيم . يكى ديگر از توجيهاتى كه در اين آيه كرده اند اين است كه : ضمير اول در آيه به شياطين برمى گردد، ودومى آن به كفار ويا به كفار وبه غير آنان از ساير مردم ، ومعنايش اين است كه من شياطين را در خلقت آسمانها و زمين وخلقت كفار ويا مردم گواه نگرفتم تا در نتيجه شياطين اولياى آنها باشند. اشكال اين وجه اين است كه مستلزم تفكيك دوضمير از جهت مرجع مى شود، واين صحيح نيست . وجه ديگرى كه بعضى گفته اند اين است كه هر دوضمير به كفار برگردد، از آن جمله فخر رازى در تفسيرش گفته : اقرب در نظر من اين است كه هر دوضمير به كفار برگردد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۸

البته به كفارى كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) گفته بودند ((اگر اين فقراء را از پيرامون خود طرد نكنى ما به توايمان نمى آوريم (( پس گويا فرموده است : اينهايى كه اين پيشنهاد را مى كنند وچنين هوس باطلى در سر مى پرورانند شركاى من در تدبير عالم نيستند، به دليل اينكه من آنها را ناظر بر خلقت آسمانها وزمين ونيز ناظر بر خلقت خودشان نگرفته ام ودر امر تدبير دنيا وآخرت از ايشان كمك نگرفتم كه چنين توقعاتى دارند، وبا اينكه آنان با ساير مخلوقات يكسانند، اين چه توقعى است كه مى كنند ؟ نظير اين كه شما به كسى كه توقعات بزرگى از شما مى كند بگويى مگر تواختياردار مملكتى ؟ كه هر چه توقع مى كنى قبول كنيم . آنگاه گفته : مؤ يد اين وجه اين است كه ضمير بايد به نزديك ترين مرجع ممكن برگردد، وآن در آيه شريفه ، كفارند، زيرا مقصود از ظالمين در جمله ((بئس للظالمين بدلا(( كفارند. اين قول نيز بى اشكال نيست ، زيرا با اين توجيه به كلى سياق آيه به هم مى خورد، زيرا گفتيم كه مضمون آيه مربوط به همان مطلبى است كه جمله ((ولاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا((، يعنى ۲۳ آيه قبل به طور اشاره متعرض آن بود، وگفتيم كه آيات سوره هر چند يكبار معطوف به اول سوره گشته همان مطلب با ايراد مثالى بعد از مثال وتذكيرى بعد از تذكير خاطرنشان مى شود، ومعنايى كه فخر رازى كرده از نظر اين سياق در نهايت بعد است . علاوه بر اينكه اقتراحى كه كفار كردند كه اگر اين فقراء را از پيرامون خود نرانى ما به توايمان نمى آوريم ، اقتراحى نبوده كه ربطى به تدبير عالم داشته باشد، تا در پاسخش گفته شود: مگر ما آنان را ناظر بر خلقت قرار داديم ، بلكه تنها ايمان خود را مشروط به شرط مزبور نموده اند. آرى اگر تنها گفته بودند: اين فقراء را از مجلست دور كن ، براى توجيه مزبور وجهى بود ولى چنين نگفتند. وشايد بعضى ديگر از مفسرين كه مرجع دوضمير را كفار گرفته و گفته اند ((مراد اين است كه اينان به آنچه قلم در خصوص امر سعادت وشقاوت جارى شده جاهلند، چون ناظر بر خلقت نبوده اند، پس ‍ چطور پيشنهاد مى كنند كه توآنان را به خود نزديك وفقراء را از خود دور كنى ؟(( به همين جهت است كه به اشكال بالاتوجه داشته اند. ونظير اين توجيه قول ديگر مفسرانى است كه گفته اند: منظور اين است كه ما ايشان را بر اسرار خلقت مطلع نكرديم ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۵۹

واز ديگران نزد ما امتيازى نگرفته اند تا در ايمان آوردن به تومقتداى مردم باشند، پس توخيلى به يارى آنان طمع مبند. سزاوار به ساحت من هم نيست كه دين خود را به وسيله گمراهان تاءييد كنم . واين دووجه اخير از آن وجهى كه فخر رازى ذكر كرده به وجهى بعيدتر است ، آيه كجا بر اين معنا كه ايشان ساخته وپرداخته اند دلالت مى كند؟. يكى از وجوه ديگر اين است كه : هر دوضمير به ملائكه برگردد، و معناى آيه اين باشد كه من خلقت عالم را وخلقت خود ايشان را زير نظر ملائكه انجام نداده ام تا به جاى من ملائكه را بپرستند. وجا دارد اين نكته نيز خاطرنشان شود كه جمله ((وما كنت متخذ المضلين عضدا هم (( متعرض نفى ولايت شيطانها است ، پس آيه شريفه هم صدرش و هم ذيلش دلالت بر نفى ولايت هر دوطائفه مى كند، چه اگر اين را اضافه نكنيم ذيل آيه دلالت صدر را از بين ميبرد. اين وجه نيز اشكال دارد وآن اشكال اين است كه آيه قبلى رد بر اعتقاد كفار به ولايت شياطين بود كه در آخر اضافه كرد:((وهم لكم عدو- شيطانها دشمنان شمايند(( وهيچ تعرضى نسبت به اعتقاد ولايت ملائكه نداشت ، پس برگرداندن هر دوضمير به ملائكه مستلزم تفكيك سياق است ، وپرداختن به امرى است كه سياق احتياج به آن ندارد، و مقام هم اقتضاى آن را نمى كند. وَ يَوْمَ يَقُولُ نَادُوا شرَكاءِى الَّذِينَ زَعَمْتُمْ... اين تذكر سومى است كه ظهور بطلان رابطه ميان مشركين وشركاء را در روز قيامت خاطر نشان مى سازد، وبه اين وسيله تاكيد مى كند كه شركاء چيزى نيستند، وهيچ يك از ادعاهاى مشركين در آنها نيست . پس ضمير در ((يقول ...(( به شهادت سياق به خداى تعالى برمى گردد، ومعنايش اين است كه : به يادشان بياور روزى را كه خداى تعالى خطابشان ميكند، كه آن شركاء را كه شما شريك من مى پنداشتيد صدا بزنيد تا بيايند، اينان صدا مى زنند ولى اجابتى نمى شنوند، آن وقت برايشان روشن مى گردد كه آنها بدانگونه كه مشركين مى پنداشته اند، نبوده اند. معناى اينكه فرمود: ((در قيامت ما بين مشركين وشركاءمحل هلاكت قرار داده ايم (( ((وجعلنا بينهم موبقا(( - كلمه ((موبق (( - به كسر باء - اسم مكان از ماده ((وبق (( است كه مصدرش ((وبوق (( به معناى هلاكت است ، ومعناى جمله اين است كه بين مشركين وشركاى ايشان محل هلاكتى قرار داديم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۶۰

ومفسرين آن را به آتش يا محلى از آتش كه مشركين وشركاء در آن هلاك مى شوند تفسير كرده اند. وليكن دقت در كلام خداى تعالى با اين تفسير نمى سازد، زيرا آيه شريفه شركاء را مطلق آورده كه خواه ناخواه شامل ملائكه وبعضى از انبياء واولياء نيز مى شود، ومخصوصا با در نظر گرفتن اينكه ضمير ((هم : ايشان (( را كه ضمير ذوى العقول است در چند جا به شركاء برگردانيده ، ديگر چطور ممكن است بگوييم خداوند انبياء واولياء وملائكه را در آتش مى برد، وهيچ دليلى نداريم كه دلالت كند بر اينكه مقصود از ضميرهاى مذكور طاغيان از جن وانس است ، و اگر بگويى همين كه فرموده ((ميان مشركين وشركاء موبق قرار داديم (( دليل بر اين اختصاص است ، مى گوييم اين دليل همان مدعا است . لاجرم بايد گفت : شايد مراد از قرار دادن موبق ميان آنها اين باشد كه ما رابطه ميان آنان را باطل كرديم ، وآن را برداشتيم ، چون مشركين در دنيا مى پنداشتند كه ميان آنان وشركاء رابطه ربوبيت ومربوبيت ويا رابطه سببيت ومسببيت برقرار است ، لذا بطلان اين پندار را به طور كنايه تعبير به جعل موبق كرده وفرموده ميان آن دوهلاكت قرار داديم ، نه اينكه خود آن دوطرف را هلاك كرده باشد. همين معنا را با اشاره لطيفى بيان نموده از دعوت نخستين ايشان به نداء تعبير كرده وفرموده : ((نادوا شركائى (( زيرا از آنجائى كه كلمه نداء صدا زدن از دور است معلوم مى شود فاصله دورى ميان اين دوطرف مى افتد. وبه مثل همين معنا اشاره مى كند خداوند در كلام خود در آيه ((وما نرى معكم شفعائكم الذين زعمتم انهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون وآيه ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركاؤ كم فزيلنا بينهم وقال شركاؤ هم ما كنتم ايانا تعبدون (( وَ رَءَا الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظنُّوا أَنهُم مُّوَاقِعُوهَا وَ لَمْ يجِدُوا عَنهَا مَصرِفاً(۵۳) در اينكه از مشركين به مجرمين تعبير فرموده فهميده مى شود كه حكم عام است وهمه صاحبان گناهان وجرائم را شامل ميشود ومراد از((ظن (( به طورى كه گفته اند علم است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۶۱

جمله ((ولم يجدوا عنها مصرفا - واز آن مفرى نمى يابند(( به اين گفته شهادت مى دهد. ومقصود از ((مواقعه نار(( - به طورى كه گفته شده - واقع شدن در آتش است . وبعيد نيست كه مراد وقوع از دوطرف باشد يعنى وقوع مجرمين در آتش ووقوع آتش در مجرمين وآتش زدن آنان . كلمه ((مصرف (( - به كسر راء - اسم مكان از ((صرف (( است ، يعنى نمى يابند محلى كه به سويش منصرف شوند، واز آتش به سوى آن فرار كنند. وَ لَقَدْ صرَّفْنَا فى هَذَا الْقُرْءَانِ لِلنَّاسِ مِن كلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الانسنُ أَكثرَ شىْءٍ جَدَلاً(۵۴) گفتار در نظير صدر اين آيه ، در سوره اسرى آيه ۸۹ گذشت كلمه ((جدل (( به معناى گفتار بر طريق منازعت ومشاجره است ، وآيه شريفه پس از تذكرات سابق ، تا شش آيه بعد در سياق تهديد به عذاب است . وَ مَا مَنَعَ النَّاس أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى وَ يَستَغْفِرُوا رَبَّهُمْ كلمه ((يستغفروا(( عطف است بر جمله ((يؤ منوا(( يعنى چه چيز مردم را از ايمان واستغفار باز داشته بعد از آنكه هدايت خدا به سويشان آمده است . ((الاان تاتيهم سنة الاولين (( - يعنى مگر طلب اينكه سنت جارى در امتهاى نخستين برايشان جارى شود، يعنى همان عذابها كه ايشان را منقرض كرد. ((اوياتيهم العذاب قبلا(( - اين جمله عطف بر سابق است ، و معنايش اين مى شود كه منتظر چه هستند ؟ منتظر اينكه سنت اولين آنان را بگيرد ؟ يا آنكه عذابى در مقابل چشم خود وبه عيان مشاهده كنند، كه در چنين صورتى ديگر ايمانشان سودى نمى بخشد، چون ايمان بعد از مشاهده عذاب الهى است . وخداى تعالى در جاى ديگرى هم فرموده :((فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا سنة الله التى قد خلت فى عباده (( پس خلاصه معناى آيه چنين مى شود كه مردم در پى به دست آوردن ايمانى كه به دردشان بخورد نيستند، چيزى را كه مى خواهند اين است كه عذاب استيصال بر طبق سنت خدا در امتهاى نخستين بر ايشان نازل گشته هلاكشان سازد، وايمان نمى آورند مگر به شرطى كه عذاب را به چشم خود ببينند، كه آن ايمان هم به درد خور نيست ، چون اضطرارى است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۴۶۲

واين منع واقتضاء در آيه شريفه امرى است ادعائى كه مقصود از آن اين است كه ايشان كه از حق اعراض مى كنند به خاطر سوء سريره ايشان است ، وچون مقصود روشن است ديگر لزومى نديديم كه مانند ديگر مفسرين در باره درستى توجيه وتقدير قبلى اشكال ورفعى ايراد نموده سخن را به درازا بكشيم .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←