تفسیر:المیزان جلد۱۹ بخش۴۳

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


پشتيبانى خدا و جبرئيل و صالح مؤ منين و ملائكه از آن حضرت صلى الله عليه و آله وسلم

«و ان تظاهرا عليه فان اللّه هو موليه ...» - كلمه «تظاهر» به معناى پشت به پشت هم دادن ، و كمك كردن است ، و اصل اين كلمه «تتظاهرا» بوده ، و ضمير فعل «هو» براى اين آورده شده كه بفهماند خداى سبحان عنايت خاصى به آن جناب دارد، و به همين جهت بدون هيچ واسطه اى از مخلوقاتش خود او وى را يارى مى كند، و متولى امور او مى شود، و كلمه «مولى » به معناى ولى و سرپرستى است كه عهده دار امر متولى عليه باشد و او را در هر خطرى كه تهديدش ‍ كند يارى نمايد. و كلمه «جبريل » عطف است بر اسم جلاله (اللّه )، و كلمه «صالح المؤ منين » عطف است بر كلمه «جبريل »، و منظور از «صالح المؤ منين » - به طورى كه گفته اند - صلحاى از مؤ منين است ، و اگر كلمه «صالح » را مفرد آورده ، معناى جمع از آن اراده كرده است ، همچنان كه خود ما نيز مى گوييم : هيچ آدم حسابى چنين كارى نمى كند، كه منظورمان از آدم جنس انسان است ، و منظورمان از كار هم جنس آن كار است نه يك كار. و نيز مى گوييم : من در سامر و حاضر بودم ، با اينكه كلمه «سامر» در عين اينكه مفرد است به معناى جماعتى كه در شب در بيابان پياده شوند و به گفتگو بپردازند، و كلمه «حاضر» به معناى جمعيتى است كه اين كار را در شهر انجام دهند، پس اين دو كلمه مفرد است ، و معناى جمعيت را مى دهد. ولى اين سخن درست نيست ، صاحب اين قول مضاف به جمع - صالح المؤ منين - را مقايسه كرده با مفرد داراى الف و لام ، از قبيل الصالح و السامر و الحاضر، و گمان كرده همانطور كه مفرد داراى الف و لام جنس ‍ را مى رساند، مضاف به جمع هم همين طور، در حالى كه چنين نيست ، و ظاهر «صالح المؤ منين » معنايى است غير آن معنايى كه عبارت «الصالح من المؤ منين » آن را افاده مى كند دومى افاده جنس ‍ مى كند، ولى اولى جنسيت و كليت را نمى رساند. و در روايت وارده از طرق اهل سنت هم آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: مراد از صالح المؤ منين تنها على (عليه السلام ) است ، و اين معنا در روايات وارده از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز آمده ، كه به زودى از نظر خواننده گرامى خواهد گذشت ، ان شاء اللّه . و مفسرين در اينكه منظور از صالح المؤ منين كيست اقوالى ديگر دارند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۵۷

كه چون هيچ يك دليل نداشت از نقلش صرفنظر كرديم . «و الملئكه بعد ذلك ظهير» - كلمه «ملائكه » مبتدا، و كلمه «ظهير» خبر آن است ، و اگر خبر را مفرد آورده با اين كه مبتدا جمع مى باشد براى اين است كه بفهماند ملائكه در پشتيبانى پيامبر متحد و متفقند، گويى در صف واحدى قرار دارند، و مثل تن واحدند، و اگر فرمود: «ملائكه بعد از خدا و جبريل و صالح مؤ منين پشتيبان اويند» براى اين بود كه پشتيبانى ملائكه را بزرگ جلوه دهد، گويى نامبردگان در اول آيه يك طرف ، و ملائكه به تنهايى يك طرف قرار دارند.

لحن و بيان عجيبى كه در آيات متضمن پشتيبانى و تاءييدرسول الله (ص ) به كار رفته است

و در آيه شريفه در اظهار و پيروز ساختن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر دشمنان ، و تشديد عتاب به آنهايى كه عليه او پشت به پشت هم داده اند، لحنى عجيب بكار رفته ، اولا خطاب را متوجه خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نموده ، او را به خاطر اينكه حلال خدا را حرام كرده عتاب نموده ، بعد دستور مى دهد سوگندش را بشكند، و اين لحن در حقيقت تاءييد و نصرت آن جناب است به صورت عتاب . خداى تعالى در آيه بعدى خطاب را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به سوى مؤ منين برگردانيده ، فرمود: «و اذ اسر النبى الى بعض ‍ ازواجه » تا به وسيله اين التفات قصه را براى مؤ منين نقل كند، و در نقل قصه نامى از آن همسر نبرد، و مطلب را مبهم ذكر كرد، و اين نام نبردن ، و نيز تاءييدى كه قبل از نقل قصه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كرده بود، و همچنين اصل پرده بردارى از اين ماجرا، و نيز نقل آن به طور سربسته همه و همه نوعى تاءييد بيشتر از آن جناب به شمار مى رود. و سپس التفاتى ديگر بكار برده ، خطاب را از مؤ منين برگردانيده ، متوجه آن دو زن كرد، و به آن دو فرمود: دلهايتان در اثر عملى كه كرديد منحرف شده ، و به جاى اينكه به آن دو دستور دهد كه توبه كنند، خاطرنشان ساخت كه شما دو نفر بين دو امر قرار گرفته ايد، يا اينكه از گناه خود توبه كنيد، و يا عليه كسى كه خدا مولاى او است ، و جبرئيل و صالح مؤ منين و ملائكه پشتيبان اويند، به اتفاق يكديگر توطئه كنيد، آنگاه اظهار اميد كرده كه اگر پيامبر طلاقشان دهد، خداى تعالى زنان بهترى نصيب آن جناب فرمايد، و سپس به پيامبر امر مى كند كه با كفار و منافقين بجنگد، و آنان را در فشار قرار دهد. و در آخر رشته كلام بدينجا منتهى مى شود كه دو تا مثل بياورد، يكى براى كفار، و يكى براى مؤ منين . خداى تعالى بعد از آنكه در آيه «ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه ...» متعرض حال آن دو زن گرديد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۵۸

كلام خود را بين دو طرف ايمان و كفربه دوران انداخت ، در يك آيه خطاب به مؤ منين كرد و فرمود: «يا ايها الذين امنوا قوا انفسكم و اهليكم ...» و يكى را خطاب به كفار كرد و فرمود: «يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا...»، دوباره خطاب را به مؤ منين كرد و فرمود: «يا ايها الذين امنوا توبوا...»، و بار ديگر خطاب را از مؤ منين برگردانيده متوجه رسول گرامى خود نمود و فرمود: «يا ايها النبى جاهد الكفار...»، و باز خطاب را متوقف نموده مثالى براى كفار زد و فرمود: «ضرب اللّه مثلا للذين كفروا...»، و مثالى براى مؤ منين زد و فرمود: «و ضرب اللّه مثلا للذين امنوا....». عَسى رَبُّهُ إِن طلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَجاً خَيراً مِّنكُنَّ ...

اشاره به اينكه همه همسران پيامبر(ص ) نيكوكار و ماءجر نبوده اند

در اين آيه بى نيازى خدا را خاطر نشان ساخته ، مى فرمايد: هر چند شما به شرف زوجيت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مشرف شده ايد، ليكن كرامت نزد خدا به حرفها نيست ، بلكه تنها به تقوى است و بس ، همچنان كه در جاى ديگر نيز فرموده : «فان اللّه اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما» يعنى خداى تعالى اگر براى شما زنان پيامبر اجر عظيم مهيا ساخته ، براى اين نيست كه همسر اوييد، بلكه براى اين است كه نيكوكاريد، پس هر يك از شما كه نيكوكار نباشد، نزد خدا پاداشى ندارد. خواننده گرامى كلمه «منكن » را از نظر، دور ندارد، چون حرف من براى تبعيض است ، مى فرمايد: اجر عظيم مخصوص بعضى از شما همسران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و آن بعض همان نيكوكاران است ، معلوم مى شود همسران آن جناب همه نيكوكار نبوده اند. و نيز مى فرمايد: «يا نساء النبى من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك على اللّه يسيرا و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتين و اعتدنا لها رزقا كريما» از اين آيه و مخصوصا از كلمه «منكن » نيز بر مى آيد كه همسران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از نظر هدايت و ضلالت و خوبى و بدى دو جور بودند، و همه يكسان نبودند. و به همين جهت بود كه دنبال اظهار بى نيازى خدا اظهار اميد كرد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۵۹

كه اگر آن جناب طلاقتان دهد خداى تعالى زنانى بهتر از شما به او روزى كند، زنانى كه مسلمان ، مومن ، عابد، توبه كار، قانت و سائح (روزه گير) باشند، زنانى بيوه يا دوشيزگانى بكر. بيان اينكه ملاك بهتر و برترى مفاد «ازواجا خيرا منكن » توبه و قننوت (اطاعت ) است پس هر زنى كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) ازدواج مى كرد، و متصف به مجموع اين صفات بوده ، بهتر از آن دو زن بوده ، و اين بهترى نبود مگر به خاطر اينكه داراى قنوت و توبه بودند، و يا داراى قنوت به تنهايى بوده و در ساير صفات با ساير زنان اشتراك داشتند و قنوت عبارت است از ملازمت به اطاعت و خضوع . اين معنايى كه براى قنوت كرديم با جمله اى كه در آخر سوره درباره مريم آمده كه «و كانت من القانتين » تاءييد مى شود، پس قنوت همان چيزى است كه بعضى از زنان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فاقد آن بودند، و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، كه اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند، و نيز تقوى از نافرمانى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، و پرهيز از آزار او، كه باز فاقد آن بودند. با بيانى كه گذشت فساد اين گفتار روشن مى شود كه بعضى گفته اند: وجه بهترى زنان فعلى از زنان قبلى آن حضرت اين است كه زنان فعلى آن جناب داراى شرافت همسرى با آن جناب هستند، و زنان قبلى به خاطر جدايى از آن جناب شرافت را از دست دادند، وجه فساد اين سخن اين است كه اگر ملاك بهترى كه در آيه شريفه آمده صرف همسرى با آن جناب باشد، بايد هر زنى كه با آن جناب ازدواج مى كرده افضل و اشرف از زنان مطلقه آن جناب باشد، هر چند آن صفاتى كه در آيه ملاك كرامت و برترى است نداشته باشد، و در اين صورت شمردن آن صفات در آيه شريفه هيچ مورد نداشته ، (و چون خداى عزوجل منزه از بى مورد سخن گفتن است ، پس ملاك برترى ، زوجيت و همسرى نيست ، بلكه همان صفاتى است كه در آيه ذكر شده ). در كشاف آمده كه اگر بپرسى چرا در اين آيه صفات را بدون «واو» عاطفه شمرده ، و تنها بين دو صفت «ثيب » و «بكر» واو عاطفه آورده ، در پاسخ مى گوييم : صفاتى كه در اول آيه شمرده ، مانعه الجمع نيستند، و ممكن است همه آنها در يك نفر يافت شود، و به همين جهت واو عاطفه لازم نداشت ، به خلاف دو صفت ثيب و بكر، ممكن نيست در آن واحد در يك فرد جمع شود، زيرا زنان يا بيوه اند، و يا دوشيره .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۰

يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا قُوا أَنفُسكمْ وَ أَهْلِيكمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاس وَ الحِْجَارَةُ ... كلمه «قوا» جمع امر حاضر از مصدر «وقايه » است ، و وقايه به معناى حفظ كردن چيزى است از هر خطرى كه به آن صدمه بزند، و برايش مضر باشد، و كلمه «وقود» - به فتحه واو - اسم هر چيزى است كه با آن آتش را بگيرانند، چه آتش هيزم و چه مانند آن ، و مراد از كلمه «نار» آتش است ، و اگر انسان هاى معذب در آتش دوزخ را آتش گيرانه دوزخ خوانده ، بدين جهت است كه شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود آنان است ، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : «ثم فى النار يسجرون »، در نتيجه جمله مورد بحث يكى از ادله تجسم اعمال همچنان كه ظاهر آيه بعدى هم كه مى فرمايد: «يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا...»، همين معنا است ، براى اينكه در آخرش ‍ مى فرمايد: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا مى دهند. و اما كلمه «حجاره » را بعضى تفسير كرده اند به بت ها. مراد از توصيف ملائكه موكل بر جهنم به غلاظ و شداد بودن و اينكه : «لا يعصون اللهما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون » «عليها ملئكه غلاظ شداد لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون » - يعنى بر آن آتش ملائكه اى موكل شده اند تا انواع عذاب را بر سر اهل دوزخ بياورند، ملائكه اى غلاظ و شداد. كلمه «غلاظ» جمع «غليظ» است ، و غليظ ضد رقيق است ، و مناسب تر با مقام اين است كه منظور از «فرشته غليظ» و «فرشتگان غلاظ» فرشتگانى باشد كه خشونت عمل دارند، (چون فرشتگان مثل ما آدميان قلب مادى ندارند تا متصف به خشونت و رقت شوند) در آيه اى هم كه بعدا مى آيد غلظت را عبارت از غلظت در عمل دانسته ، فرموده : «جاهد الكفار والمنافقين و اغلظ عليهم » كلمه «شداد» هم جمع شديد است ، كه به معناى پهلوان و قهرمان و نيرومند در تصميم و عمل است . و جمله «لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون » به منزله تفسيرى است براى جمله «غلاظ شداد»، مى فرمايد: منظور از غلاظ و شداد اين است كه فرشتگان نامبرده ملازم آن ماءموريتى هستند كه خداى تعالى به آنان داده ، و غير از خدا و اوامرش هيچ عامل ديگرى از قبيل رقت و ترحم و امثال آن در آنان اثر نمى گذارد، و خدا را با مخالفت و يا رد، عصيان نمى كنند، هر چه را ماءمور باشند مو به مو اجرا مى كنند، بدون اينكه چيزى از خود آنان فوت شود، و يا به خاطر ضعف و خستگى از ماءموريت كم كنند، (نتيجه عذابى كه آنان به انسان ها مى دهند عذابى است كه اگر انسانى آن را انجام مى داد، مى گفتيم فلانى شكنجه گرى غلاظ و شديد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۱

و مردى بى رحم و بى شفقت است ، و خلاصه اينكه ) وقتى عمل چنين عملى بود، مى توان صاحب عمل را غليظ و شديد خواند.

توضيحى راجع به مكلف بودن ملائكه

و با اين بيان روشن مى شود كه جمله «لا يعصون اللّه ما امرهم » ناظر به اين است كه اين فرشتگان ملتزم به تكليف خويشند، و جمله «يفعلون » ناظر به اين است كه عمل را طبق دستور انجام مى دهند، پس شما خواننده عزيز مانند بعضى از مفسرين خيال نكنيد كه جمله دومى تكرار جمله اول است ، خير، جمله اول راجع به دست نكشيدن از كار است ، و جمله دوم راجع به اين است كه كار را مو به مو طبق دستور خدا انجام مى دهند. فخر رازى در تفسير كبير خود در ذيل آيه شريفه مورد بحث گفته : در اين آيه اشاره اى است به اينكه ملائكه در آخرت مكلف به تكاليف مى شوند (همانطور كه ما انسان ها در دنيا مكلف هستيم ) آنها در آخرت مورد تكاليف و اوامر و نواهى مى گردند، و عصيان ملائكه به همين است كه با امر و نهى خدا مخالفت كنند ولى اين حرف درست نيست ، چون در آيه چنين اشاره اى وجود ندارد آيه شريفه تنها مى خواهد بفرمايد: ملائكه محض اطاعتند، و در آنها معصيت نيست ، و به اطلاقش شامل دنيا و آخرت هر دو مى شود، پس ملائكه نه در دنيا عصيان دارند و نه در آخرت ، پس هيچ وجهى ندارد كه رازى تكليف ملائكه را مختص به آخرت بداند. و نيز تكليف ملائكه از سنخ تكليف معهود در مجتمع بشرى ما نيست ، چون در بين ما انسان هاى اجتماعى تكليف عبارت از اين است كه تكليف كننده اراده خود را متعلق به فعل مكلف كند، و اين تعلق امرى است اعتبارى ، كه دنبالش پاى ثواب و عقاب به ميان مى آيد، يعنى اگر مكلف موجودى داراى اختيار باشد، و به اختيار خود اراده تكليف كننده را انجام بدهد، مستحق پاداش مى شود، و اگر ندهد سزاوار عقاب مى گردد، و در چنين ظرفى يعنى ظرف اجتماع ، ونسبت به چنين تعلقى يعنى تعلق اعتبارى البته ، هم فرض اطاعت هست و هم فرض معصيت ، هم ممكن است مكلف فعل مورد اراده تكليف كننده را بياورد و هم ممكن است نياورد. اما در غير ظرف اجتماع مثلا در بين ملائكه كه زندگيشان اجتماعى نيست ، و اعتبار در آن راه ندارد، تا فرض اطاعت و معصيت هر دو در آن راه داشته باشد، تكليف هم معناى ديگرى دارد، آرى ملائكه خلقى از مخلوقات خدايند، داراى ذواتى طاهره و نوريه ، كه اراده نمى كنند مگر آنچه خدا اراده كرده باشد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۲

و انجام نمى دهند مگر آنچه او ماءمورشان كرده باشد، همچنان كه فرمود: «بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون »، و به همين جهت عالم فرشتگان جزا و پاداشى نيست ، نه ثوابى و نه عقابى ، و در حقيقت ملائكه مكلف به تكاليف تكوينى اند، نه امر و نهى هاى تشريعى ، و تكاليف تكوينيشان هم به خاطر اختلافى كه در درجات آنان هست مختلف است ، همچنان كه در جاى ديگر قرآن آمده : «و ما منا الا له مقام معلوم »، و نيز از خود ملائكه نقل كرده كه مى گويند: «و ما نتنزل الا بامر ربك له ما بين ايدينا و ما خلفنا». و آيه شريفه مورد بحث بعد از آيات قبلى جنبه تعميم بعد از تخصيص را دارد، چون خداى تعالى نخست با بيانى خصوصى همسران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را ادب مى آموزد، و در آخر، خطاب را متوجه عموم مؤ منين مى كند، كه خود و اهل بيت خود را ادب كنيد، و از آتشى كه آتش گيرانه اش خود دوزخيانند حفظ نماييد، و مى فهماند كه همين اعمال بد خود شما است ، و در آن جهان بر مى گردد، و آتشى شده به جان خودتان مى افتد، آتشى كه به هيچ وجه خلاصى و مفرى از آن نيست .

در قيامت جزا عبارت است از خود عمل و عذر خواهى در آن روز بلا اثر است

يَأَيهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمَا تجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ اين آيه شريفه خطابى است عمومى به همه كفار، خطابى است كه بعد از رسيدن كفار به آتش دوزخ (و زبان به عذرخواهى گشودن ، كه اگر كفر ورزيديم ، و يا گناه كرديم عذرمان اين بود و اين بود) به ايشان مى شود كه امروز سخن عذر خواهى به ميان نياوريد، چون روز قيامت روز جزا است و بس . علاوه بر اين ، جزايى كه به شما داده شد عين اعمالى است كه كرده بوديد، خود اعمال زشت شما است كه امروز حقيقتش برايتان به صورت جلوه كرده است ، و چون عامل آن اعمال خود شمابوديد، عامل بودنتان قابل تغيير نيست ، و با عذرخواهى نمى توانيد عامل بودن خود را انكار كنيد، چون واقعيت ، قابل تغيير نيست ، و كلمه عذاب كه از ناحيه خدا عليه شما محقق شده باطل نمى شود. اين معنايى است كه از ظاهر خطاب در آيه استفاده مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۳

ولى بعضى گفته اند: عذرخواهى كفار بعد از داخل شدن در آتش است ، و عذرخواهى خود نوعى توبه است ، و بعد از داخل شدن در آتش ، ديگر توبه قبول نمى شود، و در معناى جمله «انما تجزون ...» گفته اند: معنايش اين است كه در مقابل اعمالى كه كرده ايد آن جزايى را به شما مى دهند كه حكم ت لازمش مى داند. و در اينكه آيه مورد بحث دنباله آيات سابق قرار گرفت ، و در آن خطابى قهرآميز و تهديدى جدى شد، اشاره اى هم به اين حقيقت هست كه نافرمانى خداى تعالى و رسول او چه بسا كار آدمى را به كفر بكشاند. يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا تُوبُوا إِلى اللَّهِ تَوْبَةً نَّصوحاً عَسى رَبُّكُمْ أَن يُكَفِّرَ عَنكُمْ سيِّئَاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكمْ جَنَّتٍ ... معناى «توبه نصوح » كه خداوند به آن امر فرموده است كلمه «نصوح » از ماده نصح است كه به معناى جستجو از بهترين عمل و بهترين گفتارى است كه صاحبش را بهتر و بيشتر سود ببخشد، و اين كلمه معنايى ديگر نيز دارد، و آن عبارت است از اخلاص ، وقتى مى گويى : «نصحت له الود» معنايش اين است كه من دوستى را با او به حد خلوص رساندم ، و اين معنايى است كه راغب براى اين كلمه كرده . و بنابر گفته وى ، توبه نصوح مى تواند عبارت باشد از توبه اى كه صاحبش را از برگشتن به طرف گناه باز بدارد، و يا توبه اى كه بنده را براى رجوع از گناه خالص سازد، و در نتيجه ، ديگر به آن عملى كه از آن توبه كرده بر نگردد. بعد از آنكه مؤ منين را امر فرمود كه خود و اهل بيت خود را از آتش حفظ كنند، در اين آيه براى نوبت دوم - البته به طور عمومى - به همه مؤ منين مى فرمايد: توبه كنند، و سپس با تعبير عسى اين اميد را كه خدا گناهانشان را بپوشاند، و آنان را داخل بهشتهايى كند كه نهرها از زير آن روان است ، متفرع بر آن فرمان كرده است . «يوم لا تخزى اللّه النبى و الذين امنوا معه » - راغب مى گويد: وقتى درباره كسى گفته مى شود: «خزى الرجل »، كه دچار انكسار شده باشد، يا انكسار از ناحيه خودش و يا از ناحيه ديگران ، انكسارى كه از ناحيه خود شخص به او دست مى دهد، همان حياى مفرط و برون از حد اعتدال است ، كه مصدرش «خزايت » مى آيد، و انكسارى كه از نا حيه ديگران به او مى رسد، كه نوعى خوار شمردن هم ناميده مى شود، مصدرش «خزى » است و اما «اخزاء» هم از «خزايت » مى آيد و هم از «خزى »، آنگاه مى گويد: نظير اين مطلب كه درباره كلمه «خزى » گفتيم ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۴

در دو كلمه «ذل » و «هان » مى آيد، ذلت و هوانى كه خود آدمى در نفس خود ايجاد مى كند، و فضيلتى پسنديده است ، مصدرش ‍ «هون » - به فتحه ها -، و «ذل » - به فتحه ذال - است ، و ذلت و هوانى كه از ناحيه غير به انسان مى رسد، و يكى از رذائل اخلاقى است ، مصدرش «هون » - به ضمه هاء - و «ذل » - به ضمه ذال - است . دو احتمال در معناى جمله :«يوم لا يخزى الله النبى و الذين آمنوا معه ....»

بنابراين ، كلمه

«يوم » در آيه شريفه ظرف است براى مطالب قبل . و معناى آيه اين است كه به سوى خدا توبه كنيد كه اميد است خداى تعالى گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان كند، در روزى كه خداوند شخصيت پيغمبر و مؤ منين را نمى شكند، يعنى ايشان را از كرامت محروم نمى سازد، و وعده هاى جميلى كه به آنان داده بود خلف نمى كند. «النبى و الذين امنوا معه » - در اين آيه مطلب مقيد شده به مؤ منين كه با پيامبرند، و اعتبار معيت و با پيامبر بودن براى اين است كه بفهماند صرف ايمان آوردن در دنيا كافى نيست ، بايد لوازم ايمان راهم داشته باشند، و آن اين است كه ملازم با پيامبر باشند، و او را به تمام معناى كلمه اطاعت كنند، و مخالفت و بگو مگو با وى نداشته باشند. احتمال هم دارد كه جمله «الذين امنوا» مبتدا باشد، و كلمه «معه » خبر آن ، و جمله «نورهم يسعى ...» خبر دومش ، و جمله «يقولون ...»، خبر سومش باشد، و معناى آيه چنين باشد: روزى كه خدا پيامبر خود را خوار نمى كند، و روزى كه «الذين امنوا - ايمان آورندگان » با اويند، و از او جدا نمى شوند، و آن جناب هم از ايشان جدا نمى شود. واحتمال ، احتمال خوبى است ، و لازمه اش اين است كه از خاصيت سه گانه عدم خزى ، سعى نور، و درخواست اتمام آن ، اولى مخصوص پيامبر، و دومى و سومى مخصوص مؤ منين با او باشد، مؤ يد اين احتمال آيه سوره حديد است كه مساءله به راه افتادن نور در پيش پاى طرف راست را خاص مؤ منين مى دانست ، و مى فرمود: «يوم ترى المؤ منين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ...». احتمال هم دارد كه كلمه «معه » متعلق باشد به جمله «امنوا و جمله نورهم يسعى ...»، اولين خبر و آن ديگرى دومين خبر براى «الذين » باشد، كه بنابر اين ، معنا چنين مى شود: روزى كه خدا پيامبرش را خوار نمى كند، و كسانى كه به او ايمان آوردند، و در نتيجه با او هستند، اولا نورشان در جلو و در دست راستشان در حركت است ، و ثانيا مى گويند پروردگارا نور ما را كامل كن .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۵

«نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم » - عين اين مضمون در آيه شريفه «يوم ترى المؤ منين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم » بود، و ما در آنجا مقدارى پيرامونش بحث كرديم ، در اينجا تنها اين را اضافه مى كنيم كه احتمال دارد نورى كه در پيش روى آنان به حركت در مى آيد نور ايمان باشد، و نور دست راستشان نور عمل باشد. مقصود از دعاى مؤ منين در قيامت : «ربنا اتمم لنا نورنا...» «يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفر لنا انك على كل شى ء قدير» - از سياق بر مى آيد مغفرتى كه مؤ منين درخواست مى كنند سبب تماميت نور و يا حداقل ملازم با تماميت نور باشد، در نتيجه آيه شريفه مى رساند كه مؤ منين در آن روز نور خدا را ناقص مى بينند، و چون نور آن روز ايمان و عمل صالح امروز است ، معلوم مى شود نقصى در درجات ايمان و عمل خود مى بينند، و يا مى بينند كه آثار گناهان در نامه اعمالشان جاى عبوديت را گرفته ، و در آن نقاط عمل صالحى نوشته نشده ، و آمرزش ‍ گناهان كه درخواست دوم ايشان است ، تنها باعث آن مى شود كه گناهى در نامه نماند، ولى جاى خالى آن گناهان را چيزى پر نمى كند، لذا در خواست مى كنند، خدا نورشان را تمام كند، آن نقاط خالى را هم پر كند، و آيه شريفه «و الذين امنوا باللّه و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهما جرهم و نورهم » هم به اين معنا اشاره دارد.

مراد از امر به جهاد با منافقين به پيامبر اكرم (ص )

يَأَيهَا النَّبىُّ جَهِدِ الْكفَّارَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ اغْلُظ عَلَيهِمْ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْس الْمَصِيرُ مراد از «جهاد با كفار و منافقين » بذل جهد و كوشش در اصلاح امر از ناحيه اين دو طايفه است ، و خلاصه منظور اين است كه با تلاش ‍ پى گير خود جلو شر و فسادى كه اين دو طايفه براى دعوت دارند بگيرد، و معلوم است كه اين جلوگيرى در ناحيه كفار به اين است كه حق را براى آنان بيان نموده ، رسالت خود را به ايشان برساند، اگر ايمان آوردند كه هيچ ، و اگر نياوردند باايشان جنگ كند. و در ناحيه منافقين به اين است كه از آنان دلجويى كند و تاءليف قلوب نمايد، تا به تدريج دلهايشان به سوى ايمان گرايش يابد. و اگر همچنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (كه شايد ظاهر آيه شريفه هم همين باشد)، سنت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر آن جارى نشده ، و آن جناب در تمام عمر با هيچ منافقى نجنگيده ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۶

ناگزير بايد كلمه «جاهد» را به همان معنايى كه كرديم بگيريم . بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از جهاد، سخت گيرى با آنان در اقامه حدود است ، چون بيشتر كسانى كه در عهد رسول خدا(ص ) حد مى خوردند، همين منافقين بودند. ولى خواننده عزيز خودش به نادرستى اين سخن واقف است . بحث روايتى

رواياتى در ذيل آيات نخست سوره تحريم و شاءننزول آن آيات

قمى در تفسير خود به سندى كه به ابن السيار دارد، از او از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه «يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك تبتغى مرضات ازواجك » فرموده است : عايشه و حفصه روزى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در خانه ماريه قبطيه بودند به گوش نشستند، و بعدا به آن جناب اعتراض كردند كه چرا به خانه ماريه رفتى ، حضرت سوگند خورد كه و اللّه ديگر نزديك او نمى شوم ، خداى تعالى در اين آيه آن جناب را عتاب كرد كه چرا حلال خدا را بر خود حرام كردى ، كفاره قسم را بده ، و همچنان به همسرت سر بزن . و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : من از آن جناب از مردى پرسيدم كه به همسرش گفته : تو بر من حرامى ، حضرت فرمود: اگر من حاكم مبسوط اليد بودم توى سرش ‍ مى زدم و مى گفتم خدا او رابر تو حلال كرده ، به چه اجازه اى بر خود حرامش مى كنى ؟ بله اين مرد سخنى كه گفته هيچ اثرى ندارد، و زنش ‍ همچنان زن او است ، تنها دروغى به زبان خود رانده ، و به حلال خدا گفته كه تو بر من حرامى ، و گرنه با اين كلام نه طلاقى واقع شده و نه كفاره اى لازم مى شود. عرضه داشتم : پس آيه شريفه «يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك »، چه مى گويد؟ اين آيه كفاره را واجب كرده است ؟ فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) ماريه را در عين اينكه همسرش ‍ بود بر خود حرام كرد، و سوگند خورد كه به او نزديك نشود، و كفاره اى كه بر آن جناب واجب شد كفاره سوگند بود، نه كفاره تحريم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۷

و در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه ، به سندى صحيح از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هر وقت به خانه همسرش سوده مى رفت ، در آنجا شربتى از عسل مى نوشيد، روزى از منزل سوده در آمد و به خانه عايشه رفت ، عايشه گفت : من از تو بويى مى شنوم ، از آنجا به خانه حفصه رفت ، او هم گفت من از تو بويى مى شنوم . حضرت فرمود: به گمانم بوى شربتى باشد كه من در خانه سوده نوشيدم ، و و اللّه ديگر نمى نوشم ، خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه «يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك ...». مؤ لف : اين حديث به طرق مختلف و الفاظى مختلف نقل شده ، ليكن به روشنى با آيات مورد بحث كه همه در يك سياق قرار دارند تطبيق نمى شود. و نيز در آن كتاب است كه ابن سعد و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : عايشه و حفصه خيلى به هم علاقمند بودند و با هم مى جوشيدند، روزى حفصه به خانه پدرش عمر رفت ، و با پدر گرم گفتگو شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) وقتى خانه را از حفصه خالى ديد، فرستاد كنيزش بيايد، و با كنيزش در خانه حفصه بود، و اتفاقا آن روز روزى بود كه بايد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به خانه عايشه مى رفت ، عايشه آن جناب را با كنيزش در خانه حفصه يافت ، منتظر شد تا بيرون بيايد، و سخت دچار غيرت شده بود، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كنيزش را بيرون كرد، و حفصه وارد خانه شد و گفت : من فهميدم كه چه كسى با تو بود، به خدا سوگند تو با من بدى مى كنى . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود. به خدا سوگند راضيت مى كنم ، و من نزد تو سرى مى سپارم آن را حفظ كن . پرسيد آن سر چيست ؟ فرمود: آن اين است كه به خاطر رضايت تو اين كنيزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش . حفصه چون اين را شنيد نزد عايشه رفت و سر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را نزد او فاش ساخت ، و مژده اش داد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) كنيز خود را بر خود حرام كرد، همين كه حفصه اين عمل خلاف را انجام داد، خداى تعالى پيامبر گراميش را بر آن واقف ساخت ، و در آخر فرمود: «يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك .» مؤ لف : اين روايت هم آنطور كه بايد به روشنى با آيات مورد بحث و مخصوصا با جمله «عرف بعضه و اعرض عن بعض » نمى سازد، زيرا ظاهر عبارت اين است كه خداى تعالى بعضى از خلافكاريهاى آن دو زن را بيان كرد، و همه را بيان نكرد، و ظاهر عبارت

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۹ صفحه ۵۶۸

«يا ايها النبى » اين است كه همه آن اسرار را براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فاش ساخت ، و به آن جناب عتاب كرد كه چرا چيزى را كه پروردگارت برايت حلال كرده بر خود حرام مى كنى . و نيز در آن كتاب كه طبرانى و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه «و اذ اسر النبى الى بعض ازواجه حديثا» گفته : حفصه در خانه خودش به درون اطاق رفت و ديد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در حجره او با ماريه كنيزش عمل زناشويى انجام مى دهد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به حفصه فرمود: جريان را به عايشه خبر مده تا من به تو بشارتى بدهم ، و آن بشارت اين است كه پدرت بعد از من و بعد از ابو بكر زمامدار مسلمانان مى شود. حفصه بلافاصله خبر را به عايشه رسانيد، عايشه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پرسيد: چه كسى به تو خبر داد كه پدر من و پدر حفصه بعد از تو زمامدار مى شوند؟ فرمود: خداى عليم و خبير، عايشه گفت : من ديگر به روى تو نظر نمى كنم تا ماريه را بر خود حرام كنى ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم او را بر خود حرام كرد، و اينجا بود كه آيه شريفه «يا ايها النبى لم تحرم ...» نازل گرديد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←