تفسیر:المیزان جلد۱۰ بخش۱۵

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


فَالْيَوْمَ نُنَجِّيك بِبَدَنِك لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَك ءَايَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِّنَ النَّاسِ عَنْ ءَايَتِنَا لَغَفِلُونَ كلمه «ننجيك » متكلم مع الغير از مضارع باب تفعيل (تنجية ) است . و «تنجية » و همچنين «انجاء» - كه مصدر باب افعال از نجات است - هم از نظر وزن و هم از نظر معنا شبيه به تخليص و اخلاص هستند كه از ثلاثى مجرد «خلاص » گرفته شده اند.

اشاره به رابطه نفس و بدن و بيان اينكه انسانيت انسان به نفس او است و بدن ، مركب وابزار كار نفس ‍ است

و تنجيه به بدن فرعون ، دلالت دارد بر اينكه فرعون غير از بدن چيز ديگرى داشته كه بدن بعد از نزول عذاب آن را از دست داده ، و آن چيزى كه نامش «فرعون » بوده و بدن بدن او بوده ، همان نفسى است كه روح هم خوانده مى شود، و اين نفس همان چيزى است كه خداى تعالى در دم مرگ هر كس آن را ميگيرد، همچنانكه در آيات ذيل فرموده : «اللّه يتوفى الانفس حين موتها»، و نيز فرموده : «قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم »، و اين نفس همان است كه آدمى در طول عمرش از او خبر مى دهد به «من » و «اينجانب »، و همين «من » است كه انسانيت انسان به وسيله آن تحقق مى يابد، همان است كه درك مى كند و اراده مينمايد، و افعال انسانى را به وسيله بدن و قوا و اعضاى مادى آن انجام مى دهد و بدن چيزى به جز آلت و ابزار كار نفس نيست ، البته ابزار كار نفس در كارهاى مادى او و اما در كارهاى معنوى ، نفس بدون حاجت به بدن كارهاى خود را انجام ميدهد. و از آنجا كه نفس و بدن با هم متحدند نام نفس را به بدن هم اطلاق مى كنند، (و به بدن و جسم زيد مى گويند: اين زيد است ، با اينكه در حقيقت آن بدن زيد نيست بلكه آن نفس زيد است كه بدن مركب او است ). دليلى كه شما، خواننده را در اين باب قانع سازد همين كافى است كه : بدن از روزى كه متولد مى شود تا روزى كه ميميرد بطور دائم در حال تغيير است ، و دائما در معرض تبدلهاى طبيعى است كه چه بسا تمامى بدن تحليل برود و اجزاى جديدى جاى تحليل رفته ها را بگيرد و از بدنى كه روز اول به دنيا آمد چيزى باقى نماند، بلكه بدن بدنى ديگر شود. و اگر حقيقت زيد عبارت باشد از بدن او، همان بدنى كه مادرش به دنيا آورده و كلمه زيد هم نام آن باشد، بايد در حال جوانياش او را زيد نناميم ، تا چه رسد به هفتاد سالگى و هشتاد سالگيش كه بطور قطع بدن زمان تولد را ندارد، و حتما نام زيد نام شخصى ديگر غير او خواهد بود. و بر همين حساب اگر اين شخص در جوانى كار خوبى و يا جنايتى كرده باشد در اين سنين عمرش نه ، ميتوان پاداشش داد و نه كيفرش كرد، براى اينكه كار خوب از شخص ديگرى بوده ، و شخص ديگرى غير از اين شخص جنايت كرده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۷۵

پس ، اين دليل و دليلهاى ديگرى مثل اين ، شواهدى است قطعى بر اينكه انسانيت انسان به نفس او است ، نه به بدن او، و نامها نيز نام آن نفوس است نه نام بدنها، و اين معنا را هر انسانى بطور اجمال ميفهمد هر چند كه در مقام تفصيل اگر به او بگويى بدن امروز تو غير از بدن چند سال قبل تو است تعجب كند و حاضر به پذيرفتنش نباشد. و كوتاه سخن اينكه ، آيه شريفه «اليوم ننجيك ببدنك » اگر صريح نباشد نزديك به صريح است در اينكه نفوس بشر غير از بدنهاى آنان است ، و اسماء هم اسماء نفوس است نه بدنها، و اگر بدنها را نيز به نام صاحبش ميناميم به خاطر شدت اتحادى است كه بين آن دو است . وجوهى كه در معناى : «ننجيك ببدنك » گفته شده و بيان اينكه علت انتساب نجات بهبدن فرعون ، اتحاد شديد بين نفس و بدن است پس ، معناى جمله «ننجيك ببدنك » اين شد كه : اى فرعون ما بدن تو را از دريا نجات ميدهيم و در مى آوريم . و اگر بيرون آوردن بدن مرده فرعون را نجات بدن او خوانده ، باز به خاطر همان اتحادى است كه بين نفس و بدن هست ، و اين اتحاد باعث مى شود عملى كه با يكى از آن دو واقع شود به نحوى بر آن ديگرى نيز واقع شود. «لتكون لمن خلفك آية » باز در اين جمله بدن فرعون را فرعون خوانده و فرموده : بدنت را از دريا در آورديم تا براى آنها كه بعد از تو مى آيند آيت و مايه عبرت باشى و اين تعبير به وجهى نظير تعبير آيه شريفه «منها خلقناكم و فيها نعيدكم » است كه خلقت انسانها را از زمين دانسته ، و فرموده : شما انسانها را به زمين بر ميگردانيم ، با اينكه آنچه به زمين بر مى گردد جسد آدمى است نه تمامى آدمى . پس اگر نسبت اعاده شدن به زمين را به انسان داده جز براى اين نيست كه بين انسان و بدنش اتحادى است كه اين نسبت را تصحيح مى كند. مفسرين در معناى جمله «ننجيك » اشكالى به نظرشان رسيده و بدين جهت گفته اند: اين جمله نمى تواند از مصدر «نجات » باشد، زيرا باب افعال و تفعيل از نجات كه «انجاء» و «تنجيه » باشد لفظ و مادهاش دلالت دارد بر سلامتى آن كسى كه نجات يافته ، (وقتى گفته مى شود: فلانى از غرق شدن و آتشسوزى نجات يافت كه او را زنده در آورده باشند، و در آوردن بدن مرده و سوخته از دريا و آتش را نجات دادن نميگويند). و اگر جمله مورد بحث از ماده نجات باشد بايد بگوييم خداى تعالى فرعون را زنده از آب بيرون آورده با اينكه مى دانيم مردهاش را بيرون آورد. پس ، ناگزير بايد بگوييم : اين جمله از ماده «نجوة » گرفته شده كه به معناى زمين بلند است ، زمينى كه سيل آن را نميگيرد، و معناى آيه اين است كه : امروز ما بدنت را به بلندى زمين بيرون كرديم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۷۶

و چه بسا بعضى از مفسرين كه گفته اند: منظور از بدن در اين جمله «زره » است ، چون فرعون زرهى از طلا داشت كه همه وى را به آن علامت ميشناختند، و خداى تعالى فرعون را با آن زره به بالاى آب آورد تا براى آيندگان آيت و عبرت باشد. و چه بسا كه بعضى گفته باشند: تعبير به تنجية از باب استهزاء به فرعون بوده است . و ليكن حق مطلب اينست كه همه اينها تكلف و خود را بيهوده به زحمت انداختن است و هيچ حاجتى به اين تكلفها نيست ، چون خداى تعالى نفرموده : «ننجيك » تا آن اشكال متوجه شود و كسى بگويد: بيرون آوردن لاشه فرعون نجات فرعون نيست ، بلكه فرموده : «ننجيك ببدنك » كه حرف باء براى آلت و يا سببيت است ، و معنايش اينست كه : ما تو را با بدنت و يا به سبب بدنت نجات داديم ، و در صحت اين نسبت عنايت به اتحادى است كه گفتيم بين نفس و بدن برقرار مى باشد. علاوه بر اينكه اشكال اصلا وارد نيست ، جوابى هم كه داده اند صحيح نميباشد، زيرا صرف اينكه جمله «ننجيك » را حمل كنيم بر قرار دادن بدن روى نجوهاى از زمين ، اشكال را از اصل برطرف نميسازد، براى اينكه آنچه به قول آنان بر بالاى بلندى زمين قرار گرفته بدن فرعون بوده ، نه خود فرعون چون اگر خود فرعون بود بايد زنده و سالم ميبود ناگزير بايد بگويند: فرعون زنده از آب نجات يافته كه اين را هم نمى توانند بگويند. پس ، چاره اى جز اين ندارند كه حرف ما را قبول كنند و بگويند نسبتى كه در آيه شريفه به فرعون داده شده به عنايت اتحادى است كه بين بدن و جسم آدمى وجود دارد، و در صورتى كه اين اتحاد مصحح اطلاق اسم انسان بر بدن انسان باشد، قهرا ميتواند مصحح اين نيز باشد كه نجات دادن بدن انسان را نجات انسان بناميم ، مخصوصا در جايى كه قرينهاى هم باشد بر اينكه منظور از تنجيه ، تنجيهاى است كه خاص بدن است ، نه تنجيهاى كه مربوط به انسان است ، و مستلزم زنده بيرون آوردن و سلامت جان و تن انسان هر دو است ، و قرينهاى كه در مورد بحث ما هست كلمه «ببدنك » مى باشد. وَ لَقَدْ بَوَّأْنَا بَنى إِسرءِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطيِّبَتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتى جَاءَهُمُ الْعِلْمُ معناى «مبواء صدق » كه در وصف مسكن بنىاسرائيل آمده است و اشاره به مفهومى كه از اضافه اشياء و مفاهيم به كلمه «صدق »،استفاده مى شود يعنى ما بنى اسرائيل را سكنى داديم در مسكنى صدق .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۷۷

و اگر سكنى را اضافه به صدق كرده همچنانكه در مواردى ديگر «وعد»، «قدم »، «لسان »، «مدخل » و «مخرج » را اضافه به صدق كرده و فرموده : «وعد الصدق »، «قدم صدق »، «لسان صدق »، «مدخل صدق » و «مخرج صدق » همه به اين منظور است كه بفهماند لوازم معنا و آثارى كه از اين اشياء مطلوب است در اين اشياء موجود ميباشد، و به راستى موجود ميباشد، بدون اينكه در چيزى از آثارش كه به زبان دلالت التزاميهاش وعده آن را به طالبش مى دهد دروغ بگويد، مثلا وعده صدق آن وعدهاى است كه وعده دهندهاش زود به آن وفا مى كند، و شخص موعود به آن وعده را خوشحال مى سازد، وعدهاى است كه جا دارد موعود آن اميد به آن ببندد، و آرزومند وقوعش باشد، و اما وعدهاى كه وعده صدق نباشد، قهرا وعده كذب است ، كانه خود آن وعده به زبان دلالت التزاميهاش ميگويد كه : من آثار مطلوب را ندارم . و بنا بر اين ، پس جمله «مبوا صدق » دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان بنى اسرائيل را در مسكنى سكنى داد كه در آن ، آنچه انسان از مسكن انتظار دارد موجود بوده است . يك انسان از مسكن مطلوب و مرغوب اين را ميخواهد كه آب و هواى خوبى داشته باشد و سرزمينش ‍ پر از بركات و داراى وفور نعمت باشد و بتواند در آن استقرار يابد. و آن مسكن عبارت بود از نواحى بيت المقدس و شام كه خداى - عزوجل - بنى اسرائيل را در آنجا سكنى داد و آن را سرزمين مقدس و نيز سرزمين مبارك نام نهاد. قرآن كريم داستان داخل شدن بنى اسرائيل در آنجا را ذكر فرموده است . و اما اينكه بعضى گفته اند «منظور از اين ((مبوأ صدق »، مصر است كه بنى اسرائيل داخل آن شده خانه هايى براى خود ساختند)) معنايى است كه قرآن شريف آن را ذكر نكرده . علاوه بر اين ، به فرضى هم كه بنى اسرائيل بعد از غرق شدن فرعون دوباره به مصر برگشته باشند، سرزمين مصر براى آنان سرزمين مستقرى نبوده ، و سرزمينى را كه سكونت در آن مستقر و دائمى نباشد «مبوا صدق » نميخوانند. آيه مورد بحث ، يعنى جمله «و لقد بوانا بنى اسرائيل ... من الطيبات » سياق شكايت و گلايه و سرزنش را دارد. شاهد اينكه آيه در چنين سياقى است اينست كه به دنبالش مى فرمايد: «فما اختلفوا حتى جاءهم العلم - اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه به حقيقت امر علم پيدا كردند»، و نيز مى فرمايد: ((ان ربك يقضى بينهم - خداى تعالى بين آنان داورى خواهد كرد... كه همه اينها بيانگر عاقبت وخيمى است كه اختلاف آنان از روى علم و آگاهى ببار آورد. اين جمله به منزله نتيجهاى است كه از نقل سرگذشت گرفته شده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۷۸

و معناى آيه اينست كه : ما نعمت را بر بنى اسرائيل تمام كرديم و آنان را در مسكنى كه همه خصوصيات مطلوب از مسكن را دارا بود جاى داديم و بعد از سالهائى طولانى محروميت و اسارت به دست قبطيان ، از طيبات روزيشان داديم و آنان را ملت واحدى گردانيديم و پراكندگيشان را به جمع تبديل نموديم ، ولى كفران نعمت كردند و دوباره در مورد حق اختلاف راه انداختند، و اين اختلافشان ناشى از عذر نادانى نبود، بلكه عالما و عامدا اختلاف كردند، و پروردگار تو بطور حتم در بين آنان در آنچه اختلاف ميكنند حكم خواهد كرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۷۹

آيات ۱۰۳ - ۹۴، سوره يونس

فَإِن كُنت فى شكٍ مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَيْك فَسئَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكتَب مِن قَبْلِك لَقَدْ جَاءَك الْحَقُّ مِن رَّبِّك فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْترِينَ(۹۴) وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَسِرِينَ(۹۵) إِنَّ الَّذِينَ حَقَّت عَلَيهِمْ كلِمَت رَبِّك لا يُؤْمِنُونَ(۹۶) وَ لَوْ جَاءَتهُمْ كلُّ ءَايَةٍ حَتى يَرَوُا الْعَذَاب الاَلِيمَ(۹۷) فَلَوْ لا كانَت قَرْيَةٌ ءَامَنَت فَنَفَعَهَا إِيمَنهَا إِلا قَوْمَ يُونُس ‍ لَمَّا ءَامَنُوا كَشفْنَا عَنهُمْ عَذَاب الْخِزْىِ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَهُمْ إِلى حِينٍ(۹۸) وَ لَوْ شاءَ رَبُّك لاَمَنَ مَن فى الاَرْضِ كلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنت تُكْرِهُ النَّاس حَتى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ(۹۹) وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يجْعَلُ الرِّجْس عَلى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ(۱۰۰) قُلِ انظرُوا مَا ذَا فى السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ مَا تُغْنى الاَيَت وَ النُّذُرُ عَن قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ(۱۰۱) فَهَلْ يَنتَظِرُونَ إِلا مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِهِمْ قُلْ فَانتَظِرُوا إِنى مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ(۱۰۲) ثُمَّ نُنَجِّى رُسلَنَا وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا كَذَلِك حَقاًّ عَلَيْنَا نُنج الْمُؤْمِنِينَ(۱۰۳) ترجمه آيات اگر در آنچه بر تو نازل كردهايم ترديد دارى از اهل كتاب كه هميشه كتابهاى آسمانى را ميخوانند بپرس ، سوگند مى خورم كه از ناحيه پروردگارت حق بر تو نازل شده بنابر اين باشى (۹۴)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۰

و نيز مبادا از آنهائى باشى كه آيات خدا را تكذيب كردند، كه اگر چنين باشى از زيانكاران خواهى شد (۹۵) محققا كسانى كه خدا بر گمراهيشان حكم كرده ايمان نخواهند آورد (۹۶) هر چند كه هر نوع آيتى برايشان بيايد، تا آنكه عذاب دردناك را ببينند (۹۷) چرا هيچ يك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان به موقع باشد و) مفيد به حالشان افتد، تنها قوم يونس بود كه همينكه ايمان آورد عذاب ذلت آور دنيوى را از ايشان برداشتيم و تا مدتى ديگر از زندگى برخوردارشان كرديم (۹۸) و اگر خدا بخواهد تمام كسانى كه روى زمينند ايمان مى آورند، تو نمى توانى مردم را در فشار قرار دهى تا ايمان بياورند (۹۹) و هيچ شخصى جز به اذن خدا ايمان نمى آورد، اين خداست (كه بعضى را موفق مى كند و) بر كسانى كه تعقل نميكنند پليدى را بر آنها قرار مى دهد (۱۰۰) بگو نظر كنيد به موجودات گوناگونى كه در آسمانها و زمين است ، ولى چه فايده از اين آيات و اين انذارها، براى مردمى كه ايمان نمى آورند (۱۰۱) آيا منتظر چه هستيد؟ منتظر آنند كه به سرنوشتى چون سرنوشت اقوام قبل از خود دچار شوند؟ بگو اگر چنين است پس منتظر باشيد، من نيز با شما جزء منتظرانم (۱۰۲) اقوام گدشته را كه گرفتار عذاب كرديم رسولان خود را از آن ميان نجات داديم و همچنين كسانى را كه ايمان آورده بودند، اين چنين بر خود لازم كرده ايم كه مؤ منين را نجات دهيم (۱۰۳) بيان آيات اين آيات متضمن استشهادى است بر حقانيت معارفى كه در مورد مبداء و معاد و در باره قصص انبياء و امتهاى آنان ، در اين سوره نازل شده ، كه از جمله آن انبياء نوح و موسى و پيغمبران بين آن دو و امت هاى آنان است ، كه داستان آنا را كه اهل كتابهاى آسمانى در آن كتابها كه قبل از نزول قرآن بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده بود خوانده بودند بطور اجمال ذكر كرده است . آنگاه بيانى آورده كه به منزله خلاصه دگيرى از بيانات سابق است ، و آن اينست كه آنان به هيچ وجه مالك نفس خود نخواهند شد كه به دلخواه خود به خدا ايمان بياورند مگر آنكه خداى تعالى اذن دهد، و خدا به كسى اذن مى دهد ايمان آورد كه خودش مهر بر دل وى نزده باشد و پليدى را بر او مسلط نكرده باشد، و گرنه كسى كه كلمة اللّه (اراده و مشيت خدا) عليه او محقق شده ديگر به خدا و آيات او ايمان نخواهد آورد، تا زمانى كه عذاب را ببيند، در آن هنگام ايمان مى آورد، ولى ديگر چه سود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۱

پس سنت جارى خداى تعالى اينست كه مردم از ابتداى خلقت پس از آنكه اختلاف كردند دو طايفه مختلف شدند عدهاى آيات خدا را تكذيب و عدهاى ديگر تصديق مى كنند. و نيز سنتش بر اين جريان يافته كه در بين اين دو طايفه به حق داورى كند، البته بعد از آنكه پيغمبران را فرستاده باشد، كه در اين هنگام پيغمبر هر قوم و مؤ منين آن قوم را نجات دهد، و ديگران را به هلاكت و عذاب خود بگيرد. فَإِن كُنت فى شكٍ مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَيْك ... كلمه «شك » به معناى «ريب » و ترديد است ، و منظور از جمله «مما انزلنا اليك » معارف راجع به مبدأ و معاد، و سنت جارى الهى در سرنوشت امتها است ، كه در اوايل اين سوره ذكر شد. و در جمله «يقرؤ ن الكتاب من قبلك » كلمه «يقرون » فعل مضارعى است كه در استمرار، استعمال شده و جمله «من قبلك » حال است از كتاب ، و عامل آن همان متعلق آن است كه در تقدير است ، و تقدير كلام «منزلا من قبلك » است ، همه اينها كه گفتيم بر اساس لحنى است كه سياق آيه دارد، و اين مطالب را به دست مى دهد. و معناى آيه اين است كه : (فان كنت ) اگر اى رسول گرامى ما (فى شك ) در شك هستى نسبت به (مما انزلنا اليك ) آنچه از معارف حقه و راجع به مبدأ و معاد كه برايت نازل كرديم و آنچه از داستانها كه بطور اجمال از قصص انبياء برايت بيان نموديم ، قصصى كه از سنت جارى خدا در خلقش حكايت مى كند و مى فهماند كه خداى تعالى هر قومى را اول دعوت مى كند و سپس قضاء به حق مى نمايد. (فسل ) پس سوال كن از اهل كتاب (الذين ) آنها كه دائما و بطور مستمر (يقرؤ ن الكتاب ) كتابهاى آسمانى را مى خوانند «من قبلك » كتابهائى كه قبلا نازل شده بود، سوگند مى خورم (لقد جاء الحق من ربك فلا تكونن من الممترين ) كه از ناحيه پروردگارت آنچه آمده حق است ، پس ، از زمره مترددان و دودلان مباش . از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) - العياذ باللّه - نسبت به حقيقت آنچه بر او نازل گرديده دچار ترديد شده و ليكن آيه شريفه چنين لازمه اى ندارد. و اين نوع خطاب همانطور كه ممكن است متوجه كسى شود كه به راستى دچار شك و ترديد است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۲

همچنين ممكن است متوجه كسى شود كه خودش ، هم يقين بر صحت و حقانيت كلام دارد و هم بر دليل آن . و نيز مى توان گفت : اين مطلب دليلهاى بسيار دارد، و دليلش تنها آن نيست كه در دست تو است و براى افاده اين معنا بطور كنايه مى گويند اگر در حقيقت اين مطلب ترديد دارى دليلهاى بسيارى بر حقيقت آن هست و فايده اينگونه سخن گفتن اينست كه اگر شنونده واقعا ترديد دارد، به آن ادله رجوع كند، و اگر يقين دارد ولى يكى از آن ادله برايش مورد شك واقع شده به ساير ادله مراجعه كند. و اين جور سخن گفتن روشى است كه در عرف تخاطب و تفاهم ، شايع است ، و عقلا به انگيزه قريحه اى كه دارند اين روش را در بين خود بكار مى برند، مثلا وقتى مى خواهند امرى از امور را اثبات كنند، نخست به هر دليلى كه دارند استدلال مى كنند، و سپس به طرف مى گويند: اگر در اين باره شك دارى و يا فرض كنيم مطلوب را ايجاب نمى كند، دليل ديگرى بر اين هست و آن فلان دليل است ، و خيال نكن كه دليل ما تنها آن بود كه گفتيم . و اين كنايه است از اينكه اين مطلب دليلهاى بسيارى دارد كه هر يك براى اثباتش كافى است ، و احتياج به بيش از يك دليل ندارد. ليكن غرض از تكثير آن اينست كه به هر حال مطلب ثابت شود، چه با همه آن ادله و چه با يكى از آنها.

استشهاد از اهل كتاب براى اثبات حقانيت معارف قرآن مجيد

در نتيجه برگشت معناى كلام به اينست : اين معارفى است كه خداى تعالى آن را با حجتهاى قاطعى برايت بيان كرده ، كه عقول بشر را از قبول آن مضطر و ناگزير مى سازد و داستانهائى است كه همه از سنت جارى خدا در خلقش خبر مى دهد و آثار باستانى موجود هم شاهد بر آن است . خداى سبحان آن معارف و اين داستانها را در كتابى بيان كرده كه شكى در آن نيست ، پس بر طبق آنچه خداى تعالى بيان كرده حجت و دليل وجود دارد، و علاوه بر آن ، حجت ديگرى نيز هست ، و آن اينست كه پيروان كتب آسمانى - البته آنهائى كه به قرائت صحيح و درست آن آشنايند و آن را تحريف نمى كنند - اين معارف و داستانها را در كتاب خود مى يابند. پس معلوم شد كه در اين ميان مبدأ و معادى هست و دينى الهى وجود دارد كه فرستادگان خدا، مبعوث به دعوت بشر به سوى آنند، و انبياى هيچ امتى از امتها را دعوت نكردند مگر آنكه آن امت در پذيرش دعوت پيغمبر خود دو طايفه شدند، يكى مؤ من و ديگرى منكر و تكذيبگر. و خداى تعالى به دنبال اين اختلاف آيتى فرستاده تا بين حق و باطل جدايى افكنده و بين اهل حق و باطل حكم كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۳

و اين خود امرى است كه اهل كتاب نمى توانند انكارش كنند، تنها چيزى را كه انكار كردند آياتى از كتاب خود بود كه به آمدن و بعثت خاتم الانبياء - (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) - بشارت مى داد و نيز جزئياتى بود كه آنها را تغيير داده و تحريف كردند. و يكى از اشارات لطيف قرآن اينست كه خداى سبحان در داستانهائى كه در اين سوره آورده داستان هود و صالح را ذكر نكرده ، و اين بدان جهت است كه تورات موجود در دست يهوديان آن زمان اين دو داستان را نداشته ، و همچنين قصه شعيب و سرگذشت مسيح را نياورده چون همه اهل كتاب درباره اين دو داستان ، توافق نداشتند و منظور آيه مورد بحث اين بوده كه به داستانهائى استشهاد كند كه همه اهل كتاب آنها را قبول دارند و نمى توانند انكارش كنند. پس ، اين آيه حجتى را كه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) القاء مى كند كه در استدلال براى مردم هم وزن آيه زير است كه مى فرمايد: «اولم يكن لهم آية ان يعلمه علماء بنى اسرائيل ». علاوه بر اين ، سوره مورد بحث از اولين سوره هائى است كه در مكه نازل شده و در آن ايام ، خصومت بين مسلمانان و اهل كتاب شدت نگرفته بود، و شدت اين خصومت مخصوصا در مورد يهود در مدينه بالا گرفت ، زمانى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به آن شهر هجرت فرمود و جنگهائى بين مسلمين و يهود واقع شد، آن روزها بود كه كار دشمنى را بدانجا رساندند كه به كلى نبوت را انكار نموده - و بنا بر حكايت قرآن كريم - گفتند: «ما انزل اللّه على بشر من شى ء». پس ، اين بود آن معنائى كه سياق و زمينه گفتار، به آيه مورد بحث مى دهد. و من خيال مى كنم اگر خواننده عزيز اين آيه و ساير آياتى را كه مناسب آنست - يعنى آياتى كه خداى تعالى در آن ، رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده و حقانيت دينى كه بر او نازل شده است را بيان مى كند، و آياتى كه بشر را تحدى كرده و به مقابله مى خواند كه شما نمى توانيد مثل اين قرآن را بياوريد و آياتى كه رسول خدا را توصيف مى كند به اينكه وى در كار خود بصيرت دارد و از ناحيه پروردگارش ‍ دليل و برهان دارد - مورد دقت قرار دهد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۴

همين دقت او را در معنائى كه ما كرديم قانع مى سازد، و بطور مسلم از احتمالاتى كه مفسرين در تفسير آيه داده اند - احتمالاتى كه به خاطر بى فايده بودنش از نقلش خوددارى نموديم - بى نياز مى سازد. وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَسِرِينَ در اين آيه نخست رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را از ترديد نهى مى كند و سپس آن را ترقى داده و تا تكذيب به آيات خدا كه خود عناد با حق و استكبار بر خداست كشانيده . آرى هيچ آيتى ، آيت نمى شود مگر وقتى كه دلالتش واضح و بيانش روشن باشد، و چيزى كه چنين است تكذيبش جز عناد و لجاجت علت و انگيزه ديگرى نمى تواند داشته باشد. جمله «فتكون من الخاسرين » به دليل اينكه حرف «فاء» بر سرش آمده نتيجه گيرى و تفريع بر تكذيب به آيات خدا است ، مى خواهد بفرمايد: عاقبت تكذيب به آيات خدا اينست كه آدمى از زيانكاران مى گردد. پس در حقيقت همين عاقبت و خيم مورد نهى واقع گشته است . و معناى آن اينست كه : مبادا از زيانكاران باشى . و زيانكارى به معناى زايل شدن سرمايه به سبب كم شدن و يا از بين رفتن آن مى باشد، و سرمايه آدمى در سعادت زندگى دنيا و آخرتش ايمان به خدا و آيات او است ، چون در آيه بعدى خسران را تعليل مى كند به اينكه خاسران ايمان نمى آورند.

مراد از حتمى شدن كلمه پروردگار، كه در بيان علت زيانكارى مكذبين آمده است ، حتمىشدن عذاب آتش است بر آنها

إِنَّ الَّذِينَ حَقَّت عَلَيهِمْ كلِمَت رَبِّك لا يُؤْمِنُونَ وَ لَوْ جَاءَتهُمْ كلُّ ءَايَةٍ... اين آيه شريفه با بيان اثر سوئى كه فعل منهى عنه دارد نهى سابق را تعليل مى كند. توضيح اينكه : اصل نظم به حسب معناى مستفاد از سياق ، اقتضاء داشت كه گفته شود: «اى پيامبر! مبادا كه از مكذبين باشى ، براى اينكه مكذبين ايمان نمى آورند و در نتيجه از زيانكاران خواهند شد، چون سرمايه سعادت ، ايمان است ». و ليكن جمله «آنهائى كه كلمه پروردگارت عليه آنان حتمى شده » را در جاى كلمه «مكذبين » قرار داده تا بفهماند سبب حكم چيست ، يعنى چرا مكذبين زيانكارند. و علتش اينست كه كلمه «خداى سبحان عليه آنان حتمى شده » پس امر، به هر حال به دست خداى سبحان است . و اما آن كلمه الهى كه عليه مكذبين به آيات خدا حتمى شده عبارت است از همان گفتارى كه در اولين روز تشريع شريعت عامه بشرى به آدم و همسرش و همه ذريه آن دو گفت ، و قرآن كريم آن را اينگونه حكايت كرده : «قلنا اهبطوا منها جميعا... و الذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون »

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۵

و اين دوزخى شدن ، همان چيزى است كه در جمله : «ان الذين حقت عليهم كلمة ربك » به عنوان بيان سبب خسران تكذيب گران منظور بوده است . پس تكذيب گرانند كه كلمه عذاب دوزخ عليه آنان حتمى شده و همانهايند كه ايمان نمى آورند، و به همين جهت است كه خاسر و زيانكارند، براى اينكه سرمايه سعادت خود را كه همان ايمان است از دست داده اند، و در نتيجه محروم از ايمان و از بركاتى كه در دنيا و آخرت دارد شده اند. و چون اين كلمه عليه آنان حتمى شده كه ايمان نياورند، پس هيچ راهى به ايمان آوردن ندارند هر چند كه تمامى معجزات هم برايشان اقامه شود، «حتى يروا العذاب الاليم » تا آنكه عذاب اليم را ببينند، وقتى عذاب را ببينند البته ايمان مى آورند، ولى ايمان اضطرارى فايده اى ندارد. و خداى سبحان در كلام مجيدش اين معنا را مكرر آورده : كه بر اثر خسران و ايمان نياوردن ايشان «كلمه خدا عليه منكرين و مكذبين حتمى و محقق شده است »، مثل آيه شريفه «لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون » و آيه شريفه «لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين » - يعنى زمينه فراهم شود براى آنها كه آيات خدا را تكذيب مى كنند تا به جرم همان تكذيبشان توفيق ايمان از آنان سلب گشته و زيانكار شوند - و آيه شريفه «و حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس انهم كانوا خاسرين »، و آياتى ديگر.

سه نكته كه از آيات گذشته روشن گرديد

پس ، از آيات مذكور سه نكته روشن گرديد: اول اينكه : عناد و لجاجت با حق و تكذيب به آيات خدا كلمه عذاب جاودانه را عليه انسان حتمى مى سازد. دوم اينكه : سرمايه سعادت آدمى تنها ايمان است . و سوم اينكه : هر انسانى خواه ناخواه داراى ايمان هست ، چه ايمان اختيارى و چه اضطرارى با اين تفاوت كه ايمان اختيارى مقبول درگاه الهى است و آدمى را به سوى سعادت زندگى دنيا و آخرت سوق مى دهد، و اما ايمان اضطرارى كه ايمان در هنگام ديدن عذاب است ، نه در درگاه خداى تعالى مقبول است ، و نه دردى را از او دوا مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۰ صفحه ۱۸۶

فَلَوْ لا كانَت قَرْيَةٌ ءَامَنَت فَنَفَعَهَا إِيمَنهَا إِلا قَوْمَ يُونُس لَمَّا ءَامَنُوا كَشفْنَا عَنهُمْ عَذَاب الْخِزْىِ ... معناى استثناء «الا قوم يونس » در آيه : «فلو لا كانت قرية آمنت ...»و اشاره به بعضوجوهى كه در معناى اين استثناء گفته شده است از ظاهر سياق بر مى آيد كه كلمه «لولا» براى تحضيض (ترغيب ) است ، و نيز بر مى آيد كه منظور از جمله «آمنت » ايمان اختيارى صحيح است ، همچنانكه جمله بعد هم كه مى فرمايد: «فنفعها ايمانها» به اين معنا اشعار دارد. و از آنجا كه اين تحضيض بر امرى ماضى واقع شده كه هنوز تحقق نيافته قهرا معناى ياس و نوميدى را افاده مى كند، ياسى كه مساوى با نفى است ، و چون چنين مفادى داشته قوم يونس را از آن استثناء كرده و فرموده : «الا قوم يونس ». و معناى آيه اينست كه : چرا - از اين قريه ها كه رسولان ما به سويشان آمدند و اهل آن قريه ها آن رسولان را تكذيب كردند - هيچ قريه اى قبل از نزول عذاب ايمانى اختيارى نياورد. تا ايمانش سودى به حالش داشته باشد، نه ، هيچ قريه اى ايمان نياورد مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آورد عذاب خوار كننده در زندگى دنيا را از آنان برداشتيم و تا مدتى - كه همان اجل طبيعى آنان بود - از زندگى برخوردارشان نموديم . و با اين معنائى كه ما براى آيه كرديم معلوم مى شود كه استثناء متصل است . بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اينست كه در گذشته هيچ چنين اتفاقى نيفتاد كه اهل قريه اى همگى و بدون استثناء ايمان بياورند مگر قوم يونس ، و چرا همه قريه ها اينطور نباشند؟ ليكن اين معنا براى آيه درست نيست ، هر چند كه فى نفسه معناى صحيحى است ، براى اينكه آيه شريفه با خصوصياتى كه در آن هست با اين معنا منطبق نيست .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←