تفسیر:المیزان جلد۲۰ بخش۳۷

از الکتاب
نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۳ توسط Adel (بحث | مشارکت‌ها) (←‏رواياتى درباره الهام «فجور» و «تقوى»)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
→ صفحه قبل صفحه بعد ←



«چند وجه درباره مرجع ضمير در «والنّهار إذا جلّاها»

«وَ النهَارِ إِذَا جَلَّاهَا»:

كلمۀ «جلّى» از مصدر تجليه است، كه به معناى اظهار و بر ملا كردن است، و ضمير مؤنث «ها» به ارض بر مى گردد. (البته كلمۀ ارض قبلا ذكر نشده بود، ولى از فحواى كلام معلوم است كه روز زمين را ظاهر و آشكار مى كند).

ولى بعضى از مفسّران گفته اند: ضمير فاعل در «جلى» به كلمۀ «نهار» و ضمير مفعول «ها» به كلمۀ «شمس» بر مى گردد. و معنايش اين است كه: سوگند مى خورم به روز كه خورشيد را نمايان مى كند، چون با برآمدن روز، خورشيد نمايان مى شود. ولى اين سخن با آيه قبل نمى سازد، چون در آيه قبل مى فرمود: خورشيد روز را روشن مى كند، و واقع هم همين است، نه اين كه روز، خورشيد را روشن كند.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير «ها» به دنيا بر مى گردد، و معنايش اين است كه: قسم به خورشيد كه دنيا را روشن مى كند. بعضى ديگر گفته اند: به ظلمت بر مى گردد.

بعضى ديگر گفته اند: فاعل فعل «جلى»، خداى سبحان و ضمير «ها» به كلمۀ «شمس» بر مى گردد، و معنايش اين است كه: سوگند مى خورم به روز، آن هنگامى كه خدا خورشيد را ظاهر مى سازد، وليكن همه اين وجوه بعيد است.

«وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشاهَا»:

يعنى: به شب سوگند؛ در آن هنگام كه زمين را فرا مى گيرد. پس ضمير «ها» به ارض بر مى گردد، همچنان كه در «جلّيها» نيز گفتيم به آن بر مى گردد.

و بعضى گفته اند: به كلمۀ «شمس» بر مى گردد، و معنايش اين است كه: «به شب سوگند كه بر خورشيد احاطه مى يابد»، و اين معنا بعيد است. چون شب به خورشيد احاطه ندارد، بلكه زمين و موجودات روى آن را فرا مى گيرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۴۹۸

در اين جا، سؤالى پيش مى آيد كه چرا در آيه قبل، روشن شدن زمين را با صيغه ماضى تعبير كرد، و فرمود: «جلّيها» و در اين آيه، مسأله فرا گرفتن شب در روى زمين را با صيغه مضارع تعبير كرده، آن جا فرموده: «و النّهار إذا جلّيها»، و اين جا مى فرمايد: «و اللّيل إذا يغشيها»، با اين كه ممكن بود بفرمايد: «و اللّيل إذا غشيها»، و يا در آن جا بفرمايد: «و النّهار إذا يجليها»؟

پاسخ اين سؤال اين است كه: با اين تعبير خواست بر حال حاضر دلالت كند، و اشاره كند به اين كه در ايام نزول آيه - كه آغاز ظهور دعوت اسلامى بوده - تاريكى فجور، زمين را پوشانده بود. قبلا هم گفتيم كه بايد بين قسم و مطلبى كه برايش قسم مى خورند، نوعى تناسب و ارتباط باشد، و اگر فرموده بود: «و اللّيل إذا غشيها»، سخن از تاريكى رانده بود، ولى به تاريكى جهل و فسق حال حاضر اشاره نشده بود، جواب ديگرى كه مى توان داد اين است كه: به منظور رعايت فواصل فرمود: «يغشيها».

«وجه اين كه در آيه: «والسّماء و ما بنيها»، تعبير به «ما» شده است»

«وَ السمَاءِ وَ مَا بَنَاهَا وَ الأرْضِ وَ مَا طحَاهَا»:

كلمۀ «طحو» - كه مصدر فعل «طحى» است - به معناى گستردن است، و كلمۀ «ما» در جمله «و ما بنيها»، و در جملۀ «و ما طحيها» موصوله است، و فاعل «بنيها» و «طحيها»، خداى سبحان است. و اگر از حضرتش تعبير به «ما = چيزى كه» كرد، با اين كه بايد تعبير به «من = كسى كه» كرده باشد، براى اين بود كه نكته اى مهمتر را افاده كند؛ و آن، بزرگ جلوه دادن و شگفتى انگيختن است و معنايش ‍ اين است كه: سوگند مى خورم به آسمان و آن چيز قوى عجيبى كه آن را بنا كرده؛ و سوگند مى خورم به زمين و آن چيز نيرومند و شگفت آور كه آن را گسترده.

ولى بعضى از مفسّران، كلمۀ «ما» را مصدريّه گرفته، آيه را چنين معنا كرده اند: سوگند به آسمان و بناى آن، و سوگند به زمين و گستردگی اش. ليكن سياق آيات - با در نظر گرفتن اين كه آيه «و نفس و ما سوّيها فألهمها» در آن قرار دارد - با اين نظريه سازگار نيست.

«وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا»:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۴۹۹

يعنى سوگند مى خورم به نفس، و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمى كه آن را، اين چنين مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد. و اگر كلمۀ «نفس» را نكره آورد، به نظر بعضى براى اين بود كه به نفس ‍ شخص معينى نظر نداشت، و به قول بعضى ديگر، براى بزرگ جلوه دادن آن بود. ولى به نظر ما، بعيد نيست براى اين بوده باشد كه اشاره كند به اين كه آن قدر اين خلقت اهميت دارد، كه قابل تعريف و توصيف نيست، و اين كه اين خلقت را خبرى هست.

و مراد از «نفس»، نفس انسانيت و جان همه انسان هاست. ولى بعضى گفته اند: مراد از آن، جان آدم ابوالبشر «عليه السلام» است، ولى اين سخن با سياق آيات و مخصوصا با آيات «قد أفلح من زكّيها و قد خاب من دسّيها» نمى سازد. چون معنا ندارد كه كسى، نفس آدم ابوالبشر را تزكيه كند و يا آلوده سازد، مگر آن كه بگوييم در دو آيه مذكور، استخدام شده. علاوه براين، هيچ علتى تصور نمى شود كه ما را وادار سازد كلمۀ «نفس» را به نفس آدم «عليه السلام» اختصاص ‍ دهيم.

«فَألهَمَهَا فُجُورهَا وَ تَقوَاهَا»:

کلمۀ «فجور» - به طوری که راغب گفته - به معنای دریدن پردۀ حرمت دین است. در حقیقت، وقتی شریعت الهی از عمل و یا از ترک عملی نهی می کند، این نهی پرده ای است که بین آن عمل و ترک عمل و بین انسان زده شده، و ارتکاب آن عمل و ترک این عمل دریدن آن پرده است.

و کلمۀ «تقوی» - به طوری که راغب گفته - به معنای آن است که انسان خود را از آنچه می ترسد، در محفظه ای قرار دهد. و منظور از این محفظه و تقوا، به قرینۀ این که در مقابل فجور قرار گرفته، اجتناب از فجور و دوری از هر عملى است كه با كمال نفس منافات داشته باشد، و در روايت هم تفسير شده به «ورع و پرهيز از محرمات الهى».

كلمۀ «الهام» - كه مصدر «الهم» است - به معناى آن است كه تصميم و آگهى و علمى از خبرى در دل آدمى بيفتد و اين، خود افاضه اى است الهى، و صور علميه اى است، يا تصورى و يا تصديقى، كه خداى تعالى به دل هر كس كه بخواهد مى اندازد. و اگر در آيه شريفه، هم تقواى نفس را الهام خوانده، و هم فجور آن را، براى اين بود كه بفهماند مراد از اين الهام، اين است كه خداى تعالى، صفات عمل انسان را به انسان شناسانده،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۰

و به او فهمانده عملى كه انجام مى دهد، تقوا است و يا فجور است. علاوه بر تعريفى كه نسبت به متن عمل و عنوان اولى آن كرده، عنوانى كه مشترك بين تقوا و فجور است، مثلا تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است، و همخوابگى را كه مشترك بين زنا و نكاح است، به او شناسانده. علاوه برآن، اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگى با زن اجنبى، فجور است، و آن دوى ديگر، تقواست. و خلاصه كلام اين كه: منظور از الهام اين است كه خداى تعالى، به انسان ها شناسانده كه فعلى كه انجام مى دهند، فجور است يا تقوا؛ و برايش مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالى، و فجور چگونه اعمالى است.

در آيه شريفه، با آوردن حرف «فاء» بر سر آن، مسأله الهام را نتيجه تسويه قرار داده، و فرموده: «و نفس و ما سوّيها»، و چون نفس را تسويه كرد «فألهمها...». پس به او الهام كرد...، و اين، براى آن بود كه اشاره كند به اين كه الهام فجور و تقوا، همان عقل عملى است، كه از نتايج تسويه نفس است. پس الهام مذكور، از صفات و خصوصيات خلقت آدمى است؛ همچنان كه در جاى ديگر فرمود: «فأقم وجهك للدّين حنيفا فطرت اللّه الّتى فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم».

و اضافۀ فجور و تقوا به ضميرى كه به نفس بر مى گردد، براى آن بوده كه اشاره كند به اين كه: مراد از فجور و تقواى الهام شده، فجور و تقواى مختص به نفسى است كه در آيه آمده. يعنى نفس انسانى و نفس جن. چون براساس آنچه از كتاب عزيز استفاده مى شود، طايفۀ جنّ نيز، مكلّف به ايمان و عمل صالح هستند.

«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَ قَدْ خَاب مَن دَسّاهَا»:

كلمۀ «فلاح» كه مصدر ثلاثى مجرد «افلح» است، و «افلح» ماضى از باب افعال آن است، به معناى ظفر يافتن به مطلوب و رسيدن به هدف است. بر خلاف «خيبت»، كه به معناى ظفر نيافتن و نرسيدن به هدف است. و كلمۀ «زكاة» كه مصدر ثلاثى مجرد «زكى» است و فعل «زكى» ماضى از باب تفعيل آن است، به معناى روييدن و رشد گياه است؛ به رشدى صالح و پر بركت و ثمربخش، و كلمۀ «تزكيه» - كه مصدر باب تفعيل آن است - به معناى روياندن آن است، به همان روش. و كلمۀ «دسى» از مادۀ «دس» بوده است. چيزى كه هست، يكى از دو سين آن قلب به ياء شده،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۱

و به صورت «دسى» در آمده، كه ماضى باب تفعيلش «دسى» مى شود. و اين ماده، به معناى آن است كه چيزى را پنهانى داخل در چيز ديگر كنيم. و مراد از اين كلمه در آيه مورد بحث، به قرينه اين كه در مقابل تزكيه ذكر شده، اين است كه انسان، نفسِ خود را به غير آن جهتى كه طبع نفس مقتضى آن است، سوق دهد و آن را، به غير آن تربيتى كه مايه كمال نفس است، تربيت و نمو دهد.

و آيه شريفه، يعنى «قد أفلح» جواب هشت سوگندى است كه قبلا ياد شد. و جملۀ «و قد خاب ...»، عطف بر آن و جواب دوم است.

و تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به تزكيه و تدسى، مبتنى بر نكته اى است كه آيه «فألهمها فجورها و تقويها» بر آن دلالت دارد، و آن اين است كه: كمال نفس انسانى در اين است كه به حسب فطرت، تشخيص دهندۀ فجور از تقوا باشد. و خلاصه: آيه شريفه مى فهماند كه دين، يعنى تسليمِ خدا شدن در آنچه از ما مى خواهد، كه فطرى نفس خود ماست. پس آراستن نفس به تقوا، تزكيه نفس و تربيت آن به تربيتى صالح است، كه مايه زيادتر شدن آن، و بقاى آن است. همچنان كه در جاى ديگر، به اين نكته تصريح نموده مى فرمايد: «و تزودّوا فإنّ خير الزّاد التّقوى و اتّقون يا اولى الألباب»؛ و وضع نفس در فسق و فجور بر خلاف وضعى است كه در صورت تقوا دارد.

«طغیان قوم ثمود و پى كردن ناقه صالح(ع)»

«كَذَّبَت ثَمُودُ بِطغْوَاهَا»:

كلمۀ «طغوى» مانند كلمۀ «طغيان»، مصدر است و حرف «باء» - كه بر سر آن در آمده - باى سببيّت است. و آيه شريفه و آيات بعدش تا آخر سوره، جنبه استشهاد دارد و مى خواهد براى آيه «قد أفلح من زكّيها...»، نمونه اى ذكر كند.

«إِذِ انبَعَث أَشقَاهَا»:

كلمۀ «إذ» ظرف است براى جمله «كذّبت»، و يا براى جملۀ «بطغويها». و مراد از «اشقاى ثمود»، آن كسى است كه ناقه را پى كرد. و به طورى كه در روايات آمده، نامش «قدار بن سالف» بوده، كه مردم ثمود، او را به اين كار واداشتند. چون در آيات بعدى، همۀ ضميرها را ضمير جمع آورده، و همه مردم ثمود را مذمّت مى كند.

«فَقَالَ لهَُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَ سُقْيَهَا»:

مراد از «رسول الله»، حضرت صالح پيغمبر است، كه پيامبر قوم ثمود بود. و كلمۀ «ناقه» در جملۀ «ناقة الله» با فعلى از قبيل «أحذركم» به صداى بالا قرائت شده، تا مفعول آن باشد، و كلمۀ «سُقيها» عطف بر ناقه است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۲

و معناى آيه اين است كه: صالح پيغمبر، با رسالتى از ناحيه خدا، به ايشان گفت: از ناقهۀ خدا و نيز از آبشخور آن، پروا كنيد و متعرض او نشويد. نه به قتلش اقدام كنيد و نه نوبت آب او را از او بگيريد. و خداى تعالى، داستان اين ناقه را در سورۀ هود و سوره هاى ديگر به طور مفصل آورده.

«فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسوَّاهَا»:

كلمۀ «عقر» به معناى ريشه كن كردن چيزى است كه به سر بريدن شتر و مطلق كشتن نيز اطلاق مى شود. و كلمۀ «دمدمه» به معناى خراب كردن بنا بر روى كسى است. وقتى مى گويند: «دمدم عليه القبر»، معنايش اين است كه خاك قبر را بر سرش فرو ريخت. و منظور از اين عبارت، اين است كه: عذاب الهى، به خاطر گناهانى كه كردند، همه آنان را فرا گرفت، و نسلشان را قطع و آثارشان را محو و نابود كرد.

و در جملۀ «فسوّيها»، ظاهرا ضمير به ثمود بر مى گردد و مؤنث بودنش، به اعتبار قبيله بودن اين قوم است، و قبيله مؤنث است. و معناى جمله اين است كه: خداى تعالى اين قبيله را با خاك يكسان كرد. ممكن هم هست ضمير مذكور، به كلمۀ «ارض» كه از مفاد استفاده مى شود، بر گردد، و تسويۀ ارض، به معناى تسطيح آن و از بين بردن پستى و بلندی هاى آن است.

بعضى ضمير را به «دمدمه» برگردانده اند. دمدمه اى كه از فعل «فدمدم» استفاده مى شود، و معناى جمله اين است كه: دمدمه آنان را تسويه كرد. يعنى همه را دمدمه كرد، و هيچ صغير و كبيرى را استثناء نكرد.

«وَ لا يخَاف عُقْبَهَا»:

ضمير در اين آيه، يا به «دمدمه» بر مى گردد، و يا به «تسويه» و «واو» براى استيناف است. و يا واو حاليه است، و معنايش اين است كه: پروردگار ثمود، از عاقبت دمدمه آنان و يا تسويه ايشان پروايى نكرد، آن چنان كه پادشاهان و مستكبران از عاقبت وخيم عقاب دشمنان خود و آثار سوء آن پروا و دلواپسى مى كنند. براى اين كه پادشاهان نمى دانند عاقبت اين عقابشان چيست، و چه آثارى به جاى مى گذارد، ولى خداى تعالى، مى داند عاقبت عقابش چيست. همان است كه خودش اراده كرده، و مطابق با فرمان و اذن خود اوست. بنا براين، آيه مورد بحث، قريب المعناى با آيه زير است كه مى فرمايد: «لا يسئل عمّا يفعل و هم يسئلون».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۳

بعضى گفته اند: ضمير در «لا يخاف = نمى ترسد»، به همان فرد اشقاى ثمود - «قدار بن سالف» - بر مى گردد، و معنايش اين است كه: كشندۀ ناقه، از عاقبت وخيم عمل خود نمى ترسد.

بعضى ديگر گفته اند: ضمير در «لا يخاف» به صالح «عليه السلام» و ضمير در «عقبيها» به دمدمه بر مى گردد، و معنايش اين است كه: صالح،از عاقبت دمدمه آن قوم نمى ترسيد، براى اين كه به نجات خود اطمينان داشت. و وجه ضعف اين دو قول روشن است.

«بحث روایى»

رواياتى درباره الهام «فجور» و «تقوى»

در تفسير قمى، در ذيل آيه «و نفس و ما سوّيها» آمده كه: يعنى آن را بيافريد و صورتگرى كرد.

و در مجمع البيان آمده: از زراره و محمّد بن مسلم و حمران روايت شده كه از امام باقر و امام صادق «عليهما السلام» نقل كرده اند كه در تفسير آيه «فألهمها فجورها و تقويها» فرموده اند: يعنى براى او بيان كرده كه چه كارهايى مى كند و چه كارهايى نمى كند. و در تفسير آيه: «قد أفلح من زكّيها» فرمودند: يعنى رستگار شد هر كس اطاعت كرد؛ «و قد خاب من دسّيها»، و نوميد و زيانكار شد هر كس كه معصيت كرد.

و در الدرّ المنثور است كه احمد، مسلم، ابن جرير، ابن منذر، و ابن مردويه، از عمران بن حصين روايت كرده اند كه گفت: مردى به رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» عرضه داشت: يا رسول اللّه! آيا به نظر شما آنچه امروز مردم مى كنند و درباره آن رنج مى كشند، چيزى است كه خداى تعالى قبلا قضايش را رانده و از پيش، مقدّرش كرده؟ و همچنين آنچه بعدا براى مردم پيش مى آيد و رفتارى كه با پيامبر خود مى كنند، و با همان رفتار، حجت بر آنان تمام مى شود؛ همۀ اين ها از پيش مقدّر شده؟ فرمود: بله، سرنوشتى است كه از پيش تعيين شده.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۴

مرد پرسيد: پس حال كه وضع چنين است، ديگر اين همه تلاش براى چيست؟ فرمود: خداى تعالى، وقتى كسى را براى يكى از دو سرنوشت فجور و تقوا خلق كرده، راه رسيدن به آن را هم برايش فراهم مى سازد و او را آماده مى كند تا براى رسيدن به آن هدف، عمل كند. و اين معنا را، قرآن كريم تصديق نموده، مى فرمايد: «و نفس و ما سوّيها فألهمها فجورها و تقويها».

مؤلّف: اين كه سائل پرسيد: «و همچنين آنچه بعدا براى مردم پيش ‍ مى آيد...»، معنايش اين است كه: وجوب صدور فعل، چه حسنه و چه سيئه، از نظر قضاء و قدرى كه قبلا رانده شده منافات ندارد، با اين كه از نظر صدورش از انسان اختيارى و ممكن باشد؛ و ما اين معنا را در بحث هاى گذشته اين كتاب، مکرر ذكر نموده و توضيح داديم.

و در همان كتاب است كه: ابن ابى حاتم، ابوالشيخ، ابن مردويه، و ديلمى، از جويبر، از ضحاكف از ابن عبّاس روايت كرده اند كه گفت: از رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» شنيدم مى خواند: «قد أفلح من زكّيها» و مى فرمود: «رستگار شد نفسى كه خدا آن را تزكيه كرده باشد؛ و زيانكار شد آن نفسى كه خدا از هر چيزى محرومش كرده باشد».

مؤلّف: اين كه در اين حديث، تزكيه و محروم كردن را به خداى تعالى نسبت داده، به وجهى درست است، و با انتساب اولى به اطاعت خود انسان، و دومى به معصيت خود آدمى منافات ندارد. چون مكرر خاطرنشان كرده ايم كه محروميت از هدايت، و به عبارت ديگر، «اضلال»، تنها به عنوان مجازات، منسوب به خدا مى شود و خداى تعالى، هرگز ابتداء كسى را اضلال نمى كند. همچنان كه خودش فرمود: «و ما يضلّ به إلّا الفاسقين».

و در مجمع البيان آمده كه روايت صحيح، از عثمان بن صهيب، از پدرش ‍ رسيده كه گفت: رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» به على بن ابى طالب فرمود: شقى ترين اولين چه كسى بود؟ عرضه داشت: كُشندۀ ناقه صالح. فرمود: درست گفتى، حال بگو ببينم: شقى ترين آخرين كيست؟ على «عليه السلام» مى گويد: عرضه داشتم: نمى دانم يا رسول الله. فرمود: آن كسى است كه تو را بر اين جايت (اشاره كرد به فرق سرش) ضربت مى زند.

مؤلّف: اين معنا را از عمّار ياسر نيز روايت كرده.

و در تفسير برهان است كه ثعلبى و واحدى، هر دو به سند خود، از عمّار و از عثمان بن

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۵

صهيب، و از ضحاك و ابن مردويه، به سند خود، از جابر بن سمره، و از عمّار و از ابن عدى و يا از ضحاك، و خطيب بغدادى، در تاريخ خود، از جابر بن سمره، و طبرانى و موصلى و احمد از ضحاك از عمار، روايت كرده اند كه رسول خدا «صلّى اللّه عليه و آله و سلّم» فرمود: اى على! اشقاى اولين، كُشندۀ ناقۀ صالح بود، و اشقاى آخرين، قاتل تو است. و در روايتى آمده كه: اشقاى آخرين كسى است كه اين - محاسنت - را با اين - خون سرت - خضاب مى كند.

* * *
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۶

«سوره لیل»

آيات ۱ - ۲۱ سوره ليل

سوره «ليل»، مكّى است و بيست و یک آيه دارد.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشى (۱) وَ النهَارِ إِذَا تجَلى (۲) وَ مَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الاُنثى (۳) إِنَّ سعْيَكمْ لَشتى (۴) فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقَى (۵) وَ صدَّقَ بِالحُْسنى (۶) فَسنُيَسرُهُ لِلْيُسرَى (۷) وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ استَغْنى (۸) وَ كَذَّب بِالحُْسنى (۹) فَسنُيَسرُهُ لِلْعُسرَى (۱۰) وَ مَا يُغْنى عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى (۱۱) إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى (۱۲) وَ إِنَّ لَنَا لَلاَخِرَةَ وَ الاُولى (۱۳) فَأَنذَرْتُكمْ نَاراً تَلَظى (۱۴) لا يَصلَاهَا إِلا الاَشقَى (۱۵) الَّذِى كَذَّب وَ تَوَلى (۱۶) وَ سيُجَنَّبهَا الاَتْقَى (۱۷) الَّذِى يُؤْتى مَالَهُ يَتزَكى (۱۸) وَ مَا لاَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ تجْزَى (۱۹) إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَعْلى (۲۰) وَ لَسوْف يَرْضى (۲۱)

«ترجمه آیات»

به نام خداى رحمان و رحيم.

سوگند به شب، وقتى كه روى روز را مى پوشاند. (۱)

و سوگند به روز، وقتى كه ظاهر مى گردد. (۲)

و سوگند به كسى كه جنس نر و ماده را خلق كرده. (۳)

كه اعمال شما متفرق و گوناگون است. (۴)

اما آن كه انفاق كند و پرهيزكار باشد. (۵)

و پاداش نيك روز جزا را قبول داشته باشد. (۶)

به زودى، راه انجام كارهاى نيك را برايش آسان مى سازيم. (۷)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۷

و اما كسى كه بخل بورزد و طالب ثروت و غنى باشد. (۸)

و پاداش نيك روز جزا را تكذيب كند. (۹)

اعمال نيك را در نظرش سنگين و دشوار مى سازيم. (۱۰)

و او وقتى هلاك شود، مالش هيچ سودى به حالش نخواهد داشت. (۱۱)

آرى هدايت به عهده ماست. (۱۲)

و دنيا و آخرت مال ماست. (۱۳)

اينك شما را از آتشى هشدار مى دهم كه زبانه مى كشد. (۱۴)

و جز شقى ترها را نمى سوزاند. (۱۵)

آن كسان را كه آيات و دعوت ما را تكذيب نموده، از قبولش ‍ اعراض كردند.(۱۶)

و به زودى افراد با تقواتر از آن دور داشته مى شوند. (۱۷)

آنان كه مال خود را مى دهند تا آن را پاك و پر بركت و داراى نمو سازند. (۱۸)

و احدى از صاحب مال طلبكار نيست تا پاداش بخواهد. (۱۹)

مال خدا را در راه به دست آوردن رضايت پروردگار اعلاى خود داده. (۲۰)

كه به زودى راضى هم مى شود. (۲۱)

«بیان آیات»

غرض اين سوره، تهديد و انذار است، و اين هدف را از اين راه دنبال مى كند كه به انسان ها بفهماند مساعى و تلاش هايشان، يك جور نيست. بعضى از مردمند كه انفاق مى كنند و از خدا پروا دارند، و وعدۀ حُسناى خدا را تصديق مى كنند. و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مى گذارد. و بعضى ديگرند كه بخل مى ورزند و به خيال خود، مى خواهند بى نياز شوند و وعدۀ حُسناى خدايى را تكذيب مى كنند. و خداى تعالى هم، آنان را به سوى عاقبت شر راه مى برد. و در اين سوره، اهتمام و عنايت خاصى به مسأله انفاق مالى شده است. و اين سوره، از نظر زمينه آياتش، هم مى تواند مكّى باشد، و هم مدنى.

«وَ اللَّيْلِ إِذَا يَغْشى»:

در اين آيه، به شب، هنگامى كه روز را فرا مى گيرد، سوگند ياد شده؛ و فراگيرى شب نسبت به روز، در جاى ديگر نيز آمده، فرموده: «يغشى اللّيل النّهار»، و احتمال هم دارد كه مراد، فراگيرى زمين و يا فراگيرى و پوشاندن قرص خورشيد باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۸

«وَ النهَارِ إِذَا تجَلى»:

اين آيه عطف است به كلمۀ «اللّيل»، و كلمۀ «تجلى» به معناى ظهور و پيدا شدن چيزى است بعد از خفا و ناپيدایی اش. و اگر صفت «ليل» را به صيغه مضارع و صفت «نهار» را به صيغه ماضى آورد، براى همان نكته اى بود كه در آغاز سوره قبلى بيان كرديم.

«وَ مَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الاُنثى»:

اين آيه نيز مانند آيه قبلى، عطف است بر كلمۀ «ليل»، و كلمۀ «ما» در آن موصوله است، و منظور از آن خداى سبحان است؛ و اگر از خداى تعالى تعبير كرد به «ما = چيزى كه»، با اين كه بايد تعبير كرده بود به «من = كسى كه»، براى آن بود كه ابهام گويى در اين جا - كه به عظمت اشعار دارد - رعايتش لازم تر بود، تا رعايت معناى لغوى.

و معناى آيه اين است كه: سوگند مى خورم به شب، وقتى همه جا را فرا مى گيرد و به روز، وقتى كه همۀ پنهان ها را آشكار مى سازد، و به چيزى كه نر و ماده را با اين كه از يك نوعند، مختلف آفريد.

ولى بعضى از مفسّران، كلمۀ «ما» را مصدريّه گرفته اند، كه معنايش ‍ چنين مى شود: «و سوگند مى خورم به خلقت نر و ماده»؛ ولى اين نظريه ضعيف است.

و مراد از نر و ماده، مطلق نر و ماده است، هرچه كه باشد، و هر جا محقّق شود. ولى بعضى گفته اند: خصوص نر و ماده از انسان است. و بعضى ديگر گفته اند: مراد، خصوص «آدم و حوا» است؛ ولى از همه وجوه بهتر، همان وجه اول است.

«إِنَّ سعْيَكمْ لَشتّى»:

كلمۀ «سعى» به معناى راه رفتن به سرعت است و مراد از آن، عملى است كه با كمال اهتمام انجام شود. و اين كلمه، هرچند مفرد است، ولى معناى جمع را مى دهد، و كلمۀ «شتى»، جمع كلمۀ «شتيت = متفرق» است. مانند كلمۀ «مرضى» كه جمع «مريض» است. و جملۀ مورد بحث، جواب سوگندهاى سه گانه است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۰۹

و معنايش اين است كه: «من سوگند مى خورم به اين واقعيات متفرق، كه هم در خلقت و هم در اثر متفرّق اند، به اين كه مساعى شما نيز، هم از نظر نفس عمل و هم از نظر اثر، مختلف اند. بعضى عنوان اعطاء و تقوا و تصديق را دارد و اثرش هم، خاص به خودش است، و بعضى ها عنوان بخل و استغناء و تكذيب دارد و اثرش هم مخصوص خودش است».

«فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقَى وَ صدَّقَ بِالحُْسنى»:

و مراد از «اعطاء»، انفاق مال در راه رضاى خداست، به دليل اين كه در مقابلش بخل را آورده، كه ظهور در امساك از انفاق مال دارد. و نيز به دليل اين كه دنبالش مى فرمايد: «و ما يُغنى عنه ماله إذا تردّى»؛ و جملۀ «و اتّقى»، به منزله تفسيرى است براى اعطاء، و مى فهماند كه مراد از اعطاء، اعطاى بر سبيل تقواى دينى است.

«و صدق بالحُسنى»:

كلمۀ «حُسنى»، صفتى است كه در جاى موصوف خود نشسته، و ظاهرا موصوفش «وعده» باشد، و تقدير كلام: «و صدّق بالعدة الحسنى» باشد. و مراد از «عده»، وعدۀ ثوابى است كه خداى تعالى، در مقابل انفاق به انگيزه رضاى او داده. انفاقى كه تصديق قيامت و ايمان بدان باشد، كه لازمۀ چنين انفاق و چنين تصديقى، تصديق به وحدانيّت خداى تعالى در ربوبيّت و الوهيت نيز هست. و همچنين، مستلزم ايمان به رسالت رسولان هم هست. چون رسالت، تنها راه رسيدن و ابلاغ وعدۀ ثواب اوست.

و حاصل دو آيه اين است كه: كسى كه مؤمن به خدا و به رسول او و به روز جزا باشد و مال خود را، به خاطر خدا و تحصيل ثواب او انفاق كند، ثوابى كه به زبان رسولش وعده اش را داده (ما چنين و چنانش مى كنيم)، به او مى دهيم.

  • مراد از اين كه درباره مؤمن انفاق كننده متقّى فرمود: «فسنُيسّره لليُسرى»

«فَسنُيَسرُهُ لِلْيُسرَى»:

كلمۀ «تيسير»، به معناى تهيه كردن و آماده نمودن است. و كلمۀ «يسرى»، به معناى خصلتى است كه در آن، آسانى باشد و هيچ دشوارى نداشته باشد. و اگر تهيه كردن را توصيف كرد به آسانى، در حقيقت نوعى مجازگويى شده. پس منظور از آن اين است كه: توفيق اعمال صالحه را به او بدهد، و انجام اين گونه اعمال را برايش آسان سازد، به طورى كه هيچ گونه دشوارى در آن نباشد.

و يا منظور اين است كه: او را آماده حياتى سعيد كند. حياتى نزد پروردگارش. حياتى بهشتى؛ و به اين نحو آماده اش كند كه توفيق اعمال صالحى را به او بدهد. و «وجه دوم»، هم به ذهن نزديك تر است و هم انطباقش با وعده هايى كه از قرآن معهود ماست، منطبق تر.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۵۱۰

«وَ أَمَّا مَن بخِلَ وَ استَغْنى * وَ كَذَّب بِالحُْسنى * فَسنُيَسرُهُ لِلْعُسرَى * وَ مَا يُغْنى عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى«»:

كلمۀ «بخل» در مقابل كلمۀ «اعطاء = دادن»، به معناى ندادن است؛ و كلمۀ «استغناء»، به معناى طلب غنا و ثروت از راه ندادن و جمع كردن است. و مراد از «تكذيب به حُسنى»، كفر وعدۀ حسنى و ثواب خداست، كه انبيا آن را به بشر رسانده اند. و معلوم است كه كفر به آن وعده، كفر به اصل قيامت است.

و مراد از «تيسير للعسرى»، خذلان و ندادن توفيق اعمال صالح است. به اين گونه كه اعمال صالح را در نظرش سنگين كند، و سينه اش را براى ايمان به خدا گشاده نسازد، و يا او را آماده عذاب كند.

و كلمۀ «تردّى» - كه مصدر فعل ماضى «تردى» است - به معناى سقوط از مكانى بلند است، كه بر هلاكت هم اطلاق مى شود. پس مراد از «تردّى» در اين جا، اين است كه چنين كسى وقتى در حفرۀ قبر و يا در جهنّم و يا در ورطه هلاكت سقوط مى كند، مالش به چه دردش ‍ مى خورد؟

و كلمۀ «ما»، هم مى تواند استفهامى باشد و هم نافيه. اگر استفهامى باشد كه معنايش همان بود كه گفتيم؛ و اگر نافيه باشد، معنايش ‍ اين مى شود كه: چنين كسى در هنگامى كه به ورطۀ هلاكت مى افتد، مالش ‍ به دردش نمى خورد.

«إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى وَ إِنَّ لَنَا لَلاَخِرَةَ وَ الاُولى»:

اين دو آيه، مطالب قبل يعنى تيسير براى «يسرى» و «عسرى» را تعليل مى كند. ممكن هم هست بگوييم از همان مطالب قبل با كوتاه ترين بيان، خبر مى دهد. و حاصلش اين است كه: ما اين تيسير را مى كنيم؛ و يا اين بيان را مى آوريم؛ براى اين كه هدايت كرده باشيم. چون هدايت خلق به عهدۀ ماست و هيچ مانعى ما را در اين هدايت، مزاحمت نمى كند و مانع نمى شود.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←