تفسیر:المیزان جلد۱۵ بخش۳۷

از الکتاب
نسخهٔ تاریخ ‏۱۴ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۱۹ توسط Masha n (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


پاسخ خداى تعالى به اين افتراى مشركين كه مى گفتند محمد (صلى اللّه عليه و آلهوسلم ) جنى دارد كه قرآن را برايش مى آورد

وَ مَا تَنزَّلَت بِهِ الشيَطِينُ...لَمَعْزُولُونَ از اينجا پاسخ از سخن مشركين شروع شده كه مى گفتند: محمد، جنى دارد كه اين كلام را برايش مى آورد و نيز او شاعر است . و پاسخ اولى را مقدم داشته ، نخست كلام را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نموده فرمود كه قرآن از تنزيل شيطانها نيست ، تا آن جناب خوشحال گردد و سپس روى سخن به مشركين كرده ، مطلب را در خور فهم آنان بيان فرمود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۴

پس جمله «و ما تنزلت به الشياطين » - البته تنزلت ، به معناى نزلت است - متصل است به جمله «و انه لتنزيل رب العالمين » و همانطور كه گفتيم روى سخن بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است ، به دليل اينكه به دنبالش مى فرمايد: «فلا تدع مع اللّه الها آخر : پس با خدا خدايى ديگر مخوان » تا آخر خطابهايى كه مختص به آن جناب است ، و متفرع بر جمله «و ما تنزلت به ...» است كه بيانش ‍ خواهد آمد. و اگر روى سخن به آن جناب نمود، نه به مشركين ، بدين جهت بود كه اين جمله با علتى تعليل شده ، كه مشركين به خاطر كفرشان آن را قبول نداشتند و آن جمله «انهم عن السمع لمعزولون : آنان از شنيدن اسرار آسمانى بدورند» مى باشد، كلمه «شيطان » به معناى شرير است و جمع آن شياطين مى آيد و در اينجا مراد از آن اشرار جن هستند. و ضمير جمع در «ما ينبغى لهم به شياطين » بر مى گردد، در مجمع البيان گفته : معناى اينكه عرب مى گويد: «ينبغى لك ان تفعل كذا : سزاوار تو است كه چنين كنى » اين است كه از او مى خواهد اين كار را در مقتضاى عقل انجام دهد و اصل اين كلمه از بغيه است ، كه به معناى طلب مى باشد)) و وجه اينكه در آيه مورد بحث فرموده : «سزاوار ايشان نيست كه قرآن را نازل كنند»، اين است كه ايشان خلق شريرى هستند و جز به شر و فساد و جلوه دادن باطل در صورت حق و از اين راه مردم را از راه خدا گمراه كردن ، همتى ندارند و قرآن كريم ، كلام سراپا حق است و باطل بدان راه ندارد پس طبيعت و جبلت آنها مناسبت ندارد كه قرآن را به كسى نازل كنند. و معناى اينكه فرمود: «و ما يستطيعون » اين است كه نمى توانند قرآن را نازل كنند، چون قرآن كلامى است آسمانى ، كه ملائكه آن را از رب العزه مى گيرند و به امر او و در حفظ و حراست او نازلش مى كنند، همچنان كه خودش فرمود: «فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم » جمله «انهم عن السمع ...» نيز، به همين معنا اشاره مى كند. و معناى اينكه فرمود: «انهم عن السمع لمعزولون » اين است كه شيطانها از شنيدن اخبار آسمانى و اطلاع از آنچه در ملا اعلى مى گذرد، معزول و دورند، براى اينكه با شهابهاى ثاقب از نزديكى به آسمان و بگوش دادن ، رانده مى شوند و اين معنا در چند جاى ديگر كلام مجيدش آمده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۵

فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است ، او را از شرك به خدا نهى مى كند و اين نهى را نتيجه جمله «و ما تنزلت به الشياطين ...» مى گيرد، و معناى مجموع آن اين مى شود: حالا كه معلوم شد اين قرآن تنزيلى است از رب العالمين و شيطانها در نازل كردن آن كمترين دخالتى ندارند و اين قرآن هم از جمله معارفى كه بيان مى كند، از شرك نهى كرده ، وعده عذاب به مشركين مى دهد، پس به خدا شرك نورز تا آن عذاب موعود به تو نرسد و داخل در زمره معذبين نشوى .

زندگى خاكى ملازم با تكليف است و عصمت انبياء عليهم السلام با مكلف بودن ايشانمنافات ندارد

در اينجا ممكن است به ذهن خواننده برسد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با داشتن عصمت الهى ديگر ممكن نيست كه معصيت از او سر بزند و چنين چيزى از او محال است و ليكن عصمت الهى منافات با نهى از شرك ندارد و باعث نمى شود كه به طور كلى امر و نهى به معصوم باطل شود و تكليف از او برداشته شود، زيرا معصوم نيز بشرى است مختار در فعل و ترك ، و طاعت و معصيت از ناحيه شخص او متصور است ، هر چند كه از ناحيه خدا داراى عصمت است . آيات بسيارى از قرآن كريم نيز بر مكلف بودن انبياء (عليهمالسلام ) دلالت دارد، مانند آيه «و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون » كه درباره عموم انبياء است ، و درباره خصوص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) فرموده : «لئن اشركت ليحبطن عملك » و اين دو آيه هر چند انبياء را از شرك نهى نكرده و ليكن تعبيرى كه در آن ديديد، در معناى نهى است . و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: «تكليف هايى كه خداى تعالى به بندگان خود مى كند براى اين است كه آنان را به حد كمال برساند و در نتيجه اگر بندهاى به حد كمال رسيد، ديگر تكليف از او برداشته مى شود، زيرا در آن صورت تكليف ، تحصيل حاصل است ، كه آن نيز عملى لغو است و به همين جهت انبياء مورد تكليف قرار نمى گيرند» صحيح نيست ، براى اينكه اعمال صالح كه تكليف بدان تعلق مى گيرد، همانطور كه نفس آدمى را به كمال سوق مى دهد، خود نيز آثار كمال نفس ‍ است و معقول نيست نفس كسى به كمال برسد، ولى آثار كمال را نداشته باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۶

پس همانطور كه واجب است براى به كمال رساندن نفس ، آثار كمال را كه همان اعمال صالح است بياوريم ، و در آن تمرين و ممارست داشته ، همواره با آن رياضت و جهاد با نفس كنيم ، همچنين بعد از به كمال رسيدن نفس نيز بايد به آن آثار، مداومت داشته باشيم ، تا دوباره نفس ما از كمال ، رو به نقص نگذارد. پس ما دامى كه انسان وابسته به زندگى زمينى است چاره اى ندارد جز اينكه زحمت تكليف را تحمل نمايد و ما در بعضى از ابحاث گذشته كلامى در اين باره گذرانديم . وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَك الاَقْرَبِينَ در مجمع البيان گفته : «عشيره انسان »، قرابت و خويشان او است و اگر خويشاوندان آدمى را عشيره خوانده اند، از اين باب است كه با آدمى معاشرت دارند و آدمى با آنان معاشرت مى كند.

اشاره به اينكه در دعوت دينى استثنا و تبعيض راه ندارد (و انذر عشيرتك الاقربين )

و اگر بعد از نهى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از شرك و انذارش ، در جمله مورد بحث ، عشيره اقربين ، يعنى خويشاوندان نزديك تر را اختصاص به ذكر داد، براى افاده و اشاره به اين نكته است كه در دعوت دينى استثناء راه ندارد و اين دعوت ، قوم و خويش نمى شناسد و فرقى ميان نزديكان و بيگانگان نمى گذارد و مداهنه و سهل انگارى در آن راه ندارد و چون سنن و قوانين بشرى نيست ، كه تنها در بيگانگان و ضعفاء اجراء شود، بلكه در اين دعوت حتى خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نيز با امتش فرقى ندارد، تا چه رسد به اينكه ميان خويشاوندان پيغمبر با بيگانگان فرق بگذارد، بلكه همه را بندگان خدا و خدا را مولاى همه مى داند. وَ اخْفِض جَنَاحَك لِمَنِ اتَّبَعَك مِنَ الْمُؤْمِنِينَ يعنى به مؤ منين به خودت بپرداز و آنان را دور خود جمع كن و پر و بال رافت و رحمت برايشان بگستران ، آنچنان كه طيور جوجه هاى خود را زير بال مى گيرند، و اين تعبير استعاره به كنايه است كه نظيرش در آيه «و اخفض جناحك للمؤ منين » گذشت . و مراد از پيروى در اينجا اطاعت است ، به شهادت آيه بعدى كه مى فرمايد: «فان عصوك فقل انى برى ء مما تعملون »

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۷

پس خلاصه معناى دو آيه اين است : اگر به تو ايمان آوردند و پيرويت كردند، آنان را دور خود جمع كن و پر و بال رافت برايشان بگستران و به تربيتشان بپرداز و اگر نافرمانيت كردند از عملشان بيزارى جوى . وَ تَوَكلْ عَلى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ يعنى از امر اطاعت و نافرمانيشان هيچ چيز به دست تو نيست و تو به غير از آنچه كه ما تكليف كرديم وظيفه اى ندارى ، غير از تكليف هر چه هست به دست خداست كه او عزيز و مقتدر است ، و به زودى نافرمانان را عذاب ، و مؤ منين پيروت را رحمت مى دهد. و اگر در اين مقام دو اسم «عزيز» و «رحيم » را اختصاص به ذكر داد، بدين جهت بود كه ذهن شنونده را به داستانهاى قبل ، كه يكى پس از ديگرى با اين دو اسم ختم شد توجه دهد. پس اين تعبير در معناى اين است كه بفرمايد: تو در كار پيروان و نافرمانان هر دو طبقه به خدا توكل كن ، كه او عزيز و رحيم است ، همان عزيز و رحيمى كه با قوم نوح و هود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب و قوم فرعون ، آن رفتارها را كرد كه شنيدى و ما داستانهايشان را برايت گفتيم ، پس سنت ما همواره اين بوده كه به عزت خود نافرمانان را بگيريم و به رحمت خود مؤ منين را نجات دهيم . الَّذِى يَرَاك حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَك فى السجِدِينَ ظاهر اين دو آيه - بطورى كه به ذهن مى رسد - اين است كه مراد از «ساجدين » ساجدان در نماز باشد، كه يكى از ايشان خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و اين قهرا با نماز جماعت آن جناب منطبق مى گردد و به قرينه مقابله ، مراد از قيام هم قيام در نماز است . در نتيجه معناى آن چنين مى شود: «آن خدايى كه - و يا آن عزيز و رحيمى كه - تو را در دو حال قيام و سجده مى بيند، كه با ساير ساجدان پايين و بالا ميشوى و با ايشان نماز مى خوانى » در معناى اين آيه رواياتى از دو طرق شيعه و سنى نيز وارد شده ، كه - ان شاء اللّه - در بحث روايتى آينده ، آن روايات را از نظرتان مى گذرانيم . إِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ اين جمله بيان و علت جمله «و توكل على العزيز الرحيم » است و آيات شريفه به طورى كه معنايش گذشت ، در مقام آنست كه خاطر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را تسليت داده و نيز مؤ منين را به نجات ، بشارت دهد و كفار را به عذاب تهديد كند.

توضيح اينكه شياطين بر هر افاك اثيم نازل مى شوند

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۸

هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَن تَنزَّلُ الشيَطِينُ...كَذِبُونَ اين آيه معرفى مى كند كه شيطانها بر چه كسى نازل مى شوند، و صفات خاصه آن كس را بيان مى كند، تا بدانند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از آن كسان نبوده و قرآن هم از القاآت شيطانها نيست و خطاب در آيه متوجه مشركين است . پس اينكه فرمود: «آيا شما را خبر دهم كه شيطانها بر چه كسى نازل مى شوند؟ در معناى اين است كه بفرمايد: آيا به شما معرفى كنيم كسانى را كه شيطانهاى جنى اخبار را برايشان مى برند؟» صاحب مجمع البيان در ذيل جمله «تنزل على كل افاك اثيم » گفته : «افاك » به معناى كذاب است و اصل كلمه افك به معناى قلب ، و زير و رو كردن است و افاك ( كه صيغه مبالغه آن است ) به معناى كسى است كه بسيار قلب مى كند و اخبار را از طرف راستش به طرف دروغ بر مى گرداند. و كلمه «اثيم » به معناى كننده كار زشت است ، وقتى مى گويند: «اثم - ياثم - اثما» كه فاعل عمل زشتى را مرتكب شده باشد و كلمه «تاءثم » به معناى ترك اثم است كه در فارسى هم مى گوييم «فلانى فلان عمل را زشت شمرد» يعنى از ارتكاب آن خوددارى كرد. مترجم ) و اما اينكه فرمود: شيطانها بر هر افاكى اثيم نازل مى شوند، جهتش اين است كه شيطانها هيچ كارى جز جلوه دادن باطل به صورت حق و زينت دادن عمل زشت ، كارى ندارند و معلوم است كه جز بر افاك اثيم ، هم نازل نمى شوند. و در جمله «يلقون السمع و اكثرهم كاذبون » ظاهر چنين مى نمايد كه دو ضمير جمع در «يلقون » و در «اكثرهم » هر دو به شياطين بر مى گردد و سمع مصدر است ، ولى به معناى مسموع است و مراد از آن مسموع ، اخبار آسمانى است كه شيطانها و لو به طور ناقص مى شنيدند، چون شهاب ثاقب ، آنها را مى راندند و نمى گذاشتند اخبار آسمانى را به طور كامل گوش دهند و آنچه استراق سمع مى كردند و مى شنيدند ناقص ‍ و غير تمام بود و به همين جهت دروغهاى بسيارى با آن مخلوط مى شد. و اينكه فرمود: «و اكثرهم كاذبون » معنايش اين است كه بيشتر شيطانها دروغگويند و اصلا از راست خبر نمى دهند، اين در صورتى است كه مراد از اكثر را اكثر افراد بگيريم و ممكن هم هست مراد از آن كثرت از حيث تنزل باشد، كه در اين صورت معنايش اين مى شود كه اكثر اخبار شيطانها دروغ است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۶۹

و خلاصه حجتى كه آيات سه گانه اقامه كرده اين است كه : شيطانها از آنجا كه جبلت و طبيعتشان شرارت است ، نازل نمى شوند مگر بر هر كسى كه كذاب و فاجر باشد و خودشان هم بيشتر در آنچه خبر مى آورند كاذبند. و بر عكس ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نه افاك است و نه اثيم و نه آنچه به او وحى مى شود دروغ است و نه پراكنده ، پس او از آن كسان نيست كه شيطانها بر آنان نازل مى شوند و نه آن كسى كه بر او نازل مى شود شيطان است و نه آن قرآنى كه بر او نازل مى شود از القاء شيطانها است .

جواب به تهمت ديگرى كه مشركان بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وسلم مى زدند و اورا شاعر و كلام وحى را شعر مى خواندند

وَ الشعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُنَ...يَفْعَلُونَ اين آيه پاسخ از تهمتى است كه مشركين به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى زدند و او را شاعر مى خواندند و اين جواب از تهمت دوم ايشانست و اولى آن ، اين بود كه مى گفتند او شيطانى دارد كه قرآن را به وى وحى مى كند. و اين دو تهمت از تهمتهايى بود كه در مكه و قبل از هجرت همواره آنها را تكرار مى كردند و به اين وسيله مردم را از دعوت حقه او دور مى كردند و همين خود مؤ يدى است براى اينكه بگوييم : اين آيات در مكه نازل شده ، بر خلاف كسانى كه گفته اند: در مدينه نازل شده است . علاوه بر اين ، اين آيات مشتمل است بر آيه اى كه سوره با آن ختم مى شود و آن آيه «و سيعلم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون » است و معنا ندارد سوره اى كه از قديمترين سوره هاى مكى است همچنان ناتمام بماند و سالها بگذرد، بعد در مدينه تكميل شود. و اما اينكه در آيات مورد بحث ، شعراى با ايمان را از مذمت شعرا مستثنا دانسته ، هيچ دلالتى ندارد بر اينكه اين شعراى با ايمان ، مؤ منين بعد از هجرتند. به هر حال كلمه «غاؤ ون » جمع اسم فاعل است و مفرد آن غاوى و مصدرش غى است و غى معنايى دارد كه خلاف معناى رشد است و رشد به معناى اصابه به واقع است و رشيد كسى را گويند كه اهتمام نمى ورزد مگر به آنچه كه حق و واقع باشد و در نتيجه غوى كسى است كه راه باطل را برود و از راه حق منحرف باشد و اين غوايت از مختصات صناعت شعر است ، كه اساسش بر تخيل و تصوير غير حق و غير واقع است به صورت حق و واقع .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۰

و به همين جهت كسى به شعر و شاعرى اهتمام مى ورزد كه غوى باشد و با تزيينات خيالى و تصويرهاى موهومى سرخوش بوده و از اينكه از حق به غير حق منحرف شوند و از رشد به سوى غوايت برگردند خوشحال شوند و از اين شعراء هم كسانى خوششان مى آيد و ايشان را پيروى مى كنند كه خود نيز غاوى و گمراه باشند و جمله «و الشعراء يتبعهم الغاوون » همين معنا را مى رساند. «الم تر انهم فى كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون » - كلمه «يهيمون » از «هام - يهيم - هيمانا» است و اين واژه به معناى آنست كه كسى پيش روى خود را بگيرد و برود، و مراد از هيمان كفار در هر وادى ، افسار گسيختگى آنان در سخن گفتن است ، مى خواهد بفرمايد: اينها بند و بارى در حرف زدن ندارند، حد و مرزى در آن نمى شناسند، چه بسا كه باطل و مذموم را مدح كنند، عينا همانطورى كه حق و محمود را بايد ستايش كرد و بر عكس چه بسا زيبا و جميل را آنچنان مذمت مى كنند كه يك امر قبيح و زشت بايد مذمت شود و چه بسا مردم را به سوى باطل دعوت نموده و از حق بر مى گردانند و اين روش خود انحراف از راه فطرت انسانى است ، كه اساسش بر رشد است و رشد هم داعى به سوى حق است و نيز اينكه چيزهايى مى گويند كه خود عمل نمى كنند، عدول از راه فطرت است . خلاصه حجتى كه در اين آيات سهگانه اقامه شده ، اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شاعر نيست ، براى اينكه شاعر كسى است كه گمرهان او را پيروى مى كنند، چون صناعت شعر اساسش بر غوايت و خلاف رشد است ، ليكن مى بينيد كه آن افرادى كه اين رسول را پيروى مى كنند، به منظور رشد و رسيدن به واقع و به طلب حق پيروى مى كنند، چون مى بينند كه دعوت او و كلامى كه به نام قرآن نزد او است ، مشتمل است بر دعوت بر حق و رشد، نه باطل و غى . إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً... اين استثناء، استثناى عده اى از شعرا است كه فرمود: پايه كارشان غوايت و گمراهى است و آن عده عبارتند از شعرايى كه ايمان دارند، چون ايمان و عمل صالح آدمى را طبعا از ترك حق و پيروى باطل ، جلوگيرى مى كند و اينكه فرموده : خدا را بسيار ذكر مى كنند، براى اينست كه ذكر كثير خدا، آدمى را همواره به ياد خدا مى اندازد و او را به سوى حق ، آن حقى كه مايه رضايت اوست مى برد و از باطل كه او دوست نمى دارد بندگان به آن مشغول باشند بر مى گرداند، در نتيجه چنين كسان دچار آن گمراهيها نمى شوند، كه آن دسته ديگر دچارش ‍ مى باشند. با اين بيان روشن مى شود كه چرا جمله استثناء را مقيد به ايمان و عمل صالح كرده ، سپس جمله «و ذكروا اللّه كثيرا» را بر آن عطف نمود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۱

«و انتصروا من بعد ما ظلموا» - كلمه «انتصار» به معناى انتقام است ، بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از شعرايى كه بعد از مظلوميت انتقام مى گيرند، آن شعرايى مى باشند كه با اشعار خود، اشعارى را كه مشركين سروده اند و در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را هجو كرده يا در دين او طعن زده و از اسلام و مسلمين بدگويى كرده اند، پاسخ داده اند و رد كرده اند، و اين تفسير خوبى است كه مقام آيه آن را تاءييد مى كند. «و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون » - كلمه «منقلب » اسم مكان و يا مصدر ميمى از انقلاب است و معناى جمله اين است كه كسانى كه ستم كرده اند - بطورى كه از سياق بر مى آيد مراد مشركين هستند - به زودى خواهند فهميد كه به چه بازگشتگاهى بر مى گردند و آن بازگشتگاه همان آتش است و يا اين است كه به زودى خواهند فهميد كه به چه نحو برمى گردند. در اين جمله مشركين را تهديد مى كند و در عين حال در اين جمله كه آخرين آيه سوره است به مضمون اول سوره بازگشت شده ، چون در اول سوره فرمود: «فقد كذبوا فسياتيهم انبوء ما كانوا به يستهزؤ ن » بحث روايتى

روايات متعدد درباره آنچه كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله بعد ازنزول آيه : «

و انذر عشيرتك الاقربين » انجام داد در كافى به سند خود از حجال از شخصى كه نامش را برده از يكى از دو امام باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت كرده كه گفت : از كلام خداى تعالى پرسيدم كه مى فرمايد: «بلسان عربى مبين » فرمود: زبان عرب مى تواند مدلول ساير زبانها را روشن سازد، ولى ساير زبانها مداليل زبان عرب را روشن نمى كند. و در تفسير قمى در ذيل آيه «و لو نزلناه على بعض الاعجمين ...» از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه فرمود: يعنى اگر ما قرآن را بر عجم - غير عرب - نازل مى كرديم عرب به آن ايمان نمى آورد ولى بر عرب نازل كرديم و عجمها به او ايمان آوردند و اين خود فضيلتى است براى عجم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۲

نگرانى پيامبر صلى اللّه عليه و آله از سرنوشت امت پس از خود

و در كافى به سند خود از على بن عيسى بن قماط از عمويش از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در خواب بنى اميه را ديد، كه بعد از رحلت آن جناب بر فراز منبرش بالا رفته ، مردم را از راه راست به سوى عقب بر مى گردانند و چون از خواب برخاست اندوهناك و محزون شد. پس جبرئيل بر او نازل شد و عرضه داشت : يا رسول اللّه چرا اندوهناكت مى بينم ؟ فرمود: اى جبرئيل سبب اين است كه من ديشب بنى اميه را در خواب ديدم كه بر منبرم بالا رفته اند، و بعد از من مردم را گمراه نموده به قهقرا برمى گردانند، جبرئيل گفت : به آن خدايى سوگند كه تو را به حق به نبوت مبعوث فرموده ، هيچگونه اطلاعى از اين جريان ندارم ، پس به سوى آسمان صعود نموده ، چيزى نگذشت كه دوباره بر آن جناب نازل شد و آياتى از قرآن آورد كه مايه تسليت خاطر آن حضرت بود و آن آيه «اءفرايت ان متعناهم سنين ثم جاءهم ما كانوا يوعدون ما اغنى عنهم ما كانوا يمتعون » و نيز اين آيات را آورد: «انا انزلناه فى ليلة القدر و ما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر» كه در آن خداى تعالى شب قدر را براى رسولش بهتر از هزار ماه سلطنت بنى اميه قرار داد. و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابى جهضم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را ديدند كه گويا متحير به نظر مى رسيد، پرسيدند چرا چنين متحيرى ؟ فرمود: چرا نباشم ؟ در خواب ديدم كه دشمنم بعد از من سرپرست امتم مى شود، پس آيه «اءفرايت ان متعناهم سنين ثم جاءهم ما كانوا يوعدون ما اغنى عنهم ما كانوا يمتعون » نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) خوشحال گرديد. مؤ لف : در عبارت ( عربى ) حديث ، كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در پاسخ سؤ ال كنندگان چنين آمده : «و لم و رايت : يعنى چرا با اينكه ديدم » و تقدير آن اين است كه : «چرا اندوهناك و متحير نباشم با اينكه در خواب چنين و چنان ديدم »

روايات متعدد درباره آنچه كه پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله بعد ازنزول آيه : «

و انذر عشيرتك الاقربين » انجام داد و در همان كتابست كه احمد، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ترمذى ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه و بيهقى در شعب الايمان و نيز در كتاب ديگرش دلائل ، از ابو هريره روايت كرده اند كه گفت : وقتى آيه و «انذر عشيرتك الاءقربين » نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) قريش را دعوت نمود و در دعوتش فرقى ميان دورتر و نزديكتر نگذاشت ، پس از آن فرمود: اى گروه قريش ! خود را از آتش ‍ نجات دهيد، كه من مالك نفع و ضررى براى شما نيستم ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۳

اى گروهى كه از دودمان كعب بن لوى هستيد ! خود را از آتش نجات دهيد، كه من مالك نفع و ضررى براى شما نيستم ، اى گروهى كه از دودمان قصى هستيد! خود را از آتش نجات دهيد، كه من مالك نفع و ضررى براى شما نيستم ، اى گروهى كه از دودمان عبد منافيد! خود را از آتش نجات دهيد كه من مالك نفع و ضررى براى شما نيستم ، اى گروهى كه از دودمان عبدالمطلب هستيد ! خود را از آتش نجات دهيد، كه من مالك نفع و ضررى براى شما نيستم ، اى فاطمه ، اى دختر محمد! تو نيز خود را از آتش نجات ده ، كه من مالك نفع و ضررى برايت نيستم و بدانيد كه شما ارحام منيد و من به زودى صله اى مناسب آن خواهم كرد. و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن مردويه ، از ابن عباس ‍ روايت كردند كه گفت : وقتى آيه «و انذر عشيرتك الاءقربين » نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) قبيله قبيله ايشان را دعوت كرد. باز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور، بخارى ، ابن مردويه ، ابن جرير، ابن منذر و ابن ابى حاتم ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : وقتى آيه «و انذر عشيرتك الاءقربين و رهطك منهم المخلصين » نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از خانه بيرون آمد و بالاى صفا رفت ، ندا در داد كه : يا صباحاه ، مردم گفتند: اين كيست كه صدا مى زند؟ يكى گفت : اين محمد است ، پس دور او جمع شدند و اگر هم كسى نتوانست خودش حاضر شود شخصى را فرستاد تا ببيند آن جناب چه مى گويد و قضيه از چه قرار است . ابو لهب و همه قريش نيز آمدند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به من بگوييد ببينيم اگر من به شما زنهار دهم كه اينك در وادى (پشت شهر مكه ) لشكرى در كمين است كه بر شما شبيخون بزند تصديقم مى كنيد؟ گفتند: بله ، ما در مدتى كه تو را تجربه كرده و آزموديم غير از راستى از تو نديديم ، فرمود: اينك شما را زنهار مى دهم كه در آينده تان عذابى شديد داريد، ابو لهب گفت : «تبا لك : مرگ بر تو» آيا به اين منظور ما را جمع كردى ؟ و در اين جريان بود كه آيه «تبت يدا ابى لهب و تب » نازل شد. و باز در آن كتاب آمده كه طبرانى و ابن مردويه ، از ابى امامه ، روايت كرده كه گفت : وقتى آيه «و انذر عشيرتك الاءقربين » نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بنى هاشم را جمع كرده ، بر در خانه نشانيد و دستور داد تا زنان و اهل خانه در خانه جمع شوند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۴

آنگاه بر ايشان وارد شد و فرمود: اى بنى هاشم خود را از آتش بخريد و در آزادى خود بكوشيد و آن را از خدا بخريد و در بهايش ، خود را در اختيار او بگذاريد زيرا كه من نزد خدا مالك چيزى براى شما نيستم . آنگاه رو به اهل بيت خود كرد و فرمود اى عايشه دختر ابو بكر و اى حفصه دختر عمر و اى ام سلمه و اى فاطمه دختر محمد و اى ام زبير عمه رسول خدا ! خود را از خدا بخريد و در آزادى خود بكوشيد، كه من نزد خدا مالك چيزى براى شما نيستم و كارى نمى توانم برايتان بكنم ... . مؤ لف : و در معناى اين روايات چند روايت ديگر نيز هست كه در بعضى از آنها آمده كه آن جناب دودمان عبد مناف را مخاطب قرار داد، تا هم شامل بنى اميه شود و هم بنى هاشم . اما سه روايت اول با آيه شريفه انطباق ندارد، براى اينكه در روايتهاى سه گانه كه آن جناب عموم قريش را دعوت كرد و انذار فرمود، در حالى كه آيه شريفه دستور داده بود عشيره نزديك تر خود را انذار كند، كه يا مراد از آن بنى عبد مناف است ، يا بنى هاشم و از اين سه روايت ، دومى از آيه بعيدتر است ، براى اينكه در آن آمده : آن جناب مردم را قبيله قبيله دعوت نمود. علاوه بر اين ، ما در ذيل آيه گفتيم كه معنايش اين است كه خويشاوندى شما با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به دردتان نمى خورد و در درگاه خدا اثرى برايتان ندارد، در روايات نيز اشاره اى به اين معنا شده و فرموده : من نزد خدا كارى نمى توانم برايتان بكنم ، و اين معنا كه از آيه استفاده مى شود با دعوت همه قبائل در آن روز نمى سازد. و اما روايت چهارم ، آن نيز مورد اشكال است ، براى اينكه آيه «و انذر عشيرتك الاءقربين » آيه اى است مكى و در سورهاى مكى ، و احدى نگفته كه اين آيه و اين سوره در مدينه نازل شده است و با اين حال ديگر وجود همسرى به نام عايشه و حفصه و ام سلمه چه معنا دارد؟ با اينكه آن جناب در مدينه با اين چند تن ازدواج كرد. بنابراين ، از بين روايات ، آن روايتى كه مى شود به آن اعتماد كرد روايتى است كه مى فرمايد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در روز نزول آيه تنها بنى هاشم و يا بنى عبدالمطلب را به انذار اختصاص داد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۵ صفحه : ۴۷۵

و از حرفهاى عجيبى كه در اين باب زده اند سخن آلوسى است ، كه بعد از نقل همه روايات گفته : اگر بگوييم همه اين روايات صحيح است ، راه جمع ميان آنها اين است كه بگوييم انذار در چند دفعه صورت گرفته است .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←