تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۴۲: تفاوت میان نسخه‌ها

از الکتاب
خط ۱۱۲: خط ۱۱۲:
وَ مِنّا الَّذِى بِالخَافِقِين تَغَرَّبَا * وَ أصعَدُ فِى كُلّ البِلَادِ وَ صَوباً
وَ مِنّا الَّذِى بِالخَافِقِين تَغَرَّبَا * وَ أصعَدُ فِى كُلّ البِلَادِ وَ صَوباً


فَقَد نَالَ قَرنَ الشَّمسِ شَرقاً وَ مَغرِباً * وَ فِى رَدمِ يَأجُوج بَنِى ثُمّ نَصباً
فَقَد نَالَ قَرنَ الشَّمسِ شَرقاً وَ مَغرِباً * وَ فِى رَدمِ يَأجُوج بَنِى ثُمّ نَصبا


وَ ذَلِكَ ذُوالقَرنَينِ تَفَخر حِميَر* بِعَكسر قِيلَ لَيسَ يُحصى فَيحسبا
وَ ذَلِكَ ذُوالقَرنَينِ تَفَخر حِميَر* بِعَسکَرٍ قِيلَ لَيسَ يُحصى فَيحسبا


همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مى گويند: ذوالقرنين، اسمش صعب بن مالك بن حارث الاعلى، فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، و در باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست.
همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مى گويند: ذوالقرنين، اسمش صعب بن مالك بن حارث الاعلى، فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، و در باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست.

نسخهٔ ‏۲۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۰

→ صفحه قبل صفحه بعد ←



ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۷

و چه بسا به خود آشور و پايتختش «نينوا» هم مى رسيدند، و آن را محاصره نموده، دست به قتل و غارت و برده گيرى مى زدند. بناچار پادشاه آن ديار، براى جلوگيرى از آن ها سدّى ساخت كه گويا مراد از آن سدّ «باب الابواب» باشد، كه تعمير و يا ترميم آن را به كسرى انوشيروان، يكى از ملوك فارس نسبت مى دهند. اين گفته آن مورخان است، وليكن همه گفتگو در اين است كه آيا با قرآن مطابق است، يا خير؟

ج - صاحب روح المعانى نوشته:

بعضی ها گفته اند: او، يعنى ذوالقرنين، اسمش فريدون بن اثفيان بن جمشيد، پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين بوده، و پادشاهى عادل و مطيع خدا بوده. و در كتاب «صور الاقاليم» ابى زيد بلخى آمده كه او مؤيد به وحى بوده.

و در عموم تواريخ آمده كه او، همه زمين را به تصرف در آورده، ميان فرزندانش تقسيم كرد. قسمتى را به ايرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت كرد. قسمت ديگر زمين، يعنى روم و ديار مصر و مغرب را به پسر ديگرش سلم داد، و چين و ترك و شرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد كه با آن حكم براند، و اين قوانين سه گانه را به زبان عربى سياست ناميدند. چون اصلش «سى ايسا»، يعنى سه قانون بوده.

و وجه تسميه اش به ذوالقرنين «صاحب دو قرن»، اين بوده كه او، دو طرف دنيا را مالك شد، و يا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد. چون سلطنت او، به طورى كه در روضة الصفا آمده، پانصد سال طول كشيد. و يا از اين جهت بوده كه شجاعت و قهر او، همه ملوك دنيا را تحت الشعاع قرار داد. اشكال اين گفتار اين است كه تاريخ بدان اعتراف ندارد.

ردّ نظر بعضى كه ذوالقرنين را، همان اسكندر مقدونى دانسته اند

د - بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين، همان اسكندر مقدونى است كه در زبان ها مشهور است، و سدّ اسكندر هم نظير يك مثلى شده، كه هميشه بر سر زبان ها هست. و بر اين معنا رواياتى هم آمده. مانند روايتى كه در قرب الاسناد، از موسى بن جعفر «عليه السلام» نقل شده، و روايت عقبة بن عامر، از رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم»، و روايت وهب بن منبه، كه هر دو در الدر المنثور نقل شده.

و بعضى از قدماى مفسران از صحابه و تابعين، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البيان - و قتاده - به نقل الدر المنثور نيز، همين قول را اختيار كرده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۸

و بوعلى سينا هم، وقتى اسكندر مقدونى را وصف مى كند، او را به نام «اسكندر ذوالقرنين» مى نامد. فخر رازى هم در تفسير كبير خود، بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد.

و خلاصه آنچه گفته اين است كه: قرآن دلالت مى كند بر اين كه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش يافته، و اين در حقيقت، همان معموره آن روز زمين است، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند، و پادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد، همان اسكندر است و بس.

چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچيده و بر همه آن سرزمين ها مسلط شد، و تا آن جا پيشروى كرد كه درياى سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بناى شهر اسكندريه پرداخت. پس وارد شام شد، و از آن جا به قصد سركوبى بنى اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آن جا قربانى كرد. پس متوجه جانب ارمينيه و باب الابواب گرديد، عراقی ها و قطبی ها و بربر خاضعش شدند، و بر ايران مستولى گرديد، و قصد هند و چين نموده، با امت هاى خيلى دور جنگ كرد. سپس به سوى خراسان باز گشت و شهرهاى بسيارى ساخت. سپس به عراق باز گشته، در شهر «زور»، و يا «روميه» مدائن از دنيا برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود.

خوب، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنين بيشتر آبادی هاى زمين را مالك شد، و در تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانه اى داشته باشد، اسكندر بوده، ديگر جاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنين، همان اسكندر مقدونى است.

اشكالى كه در اين قول است، اين است كه:

«اولا: اين كه گفت پادشاهى كه بيشتر آبادی هاى زمين را مالك شده باشد، تنها اسكندر مقدونى است»، قبول نداريم. زيرا چنين ادعایى در تاريخ مسلم نيست. زيرا تاريخ، سلاطين ديگرى را سراغ مى دهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است.

و ثانيا: اوصافى كه قرآن براى ذوالقرنين برشمرده، تاريخ براى اسكندر مسلم نمى داند، و بلكه آن ها را انكار مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۲۹

مثلا قرآن كريم چنين مى فرمايد كه: «ذوالقرنين مردى مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دين توحيد داشته»، در حالى كه اسكندر مردى وثنى و از صابئى ها بوده، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى، خود شاهد آن است.

و نيز قرآن كريم فرموده: «ذوالقرنين، يكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مى كرده»، و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است.

و ثالثا: در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى، سدّى به نام سدّ يأجوج و مأجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده، ساخته باشد.

و در كتاب «البداية و النهايه»، در باره ذوالقرنين گفته:

اسحاق بن بشر، از سعيد بن بشير، از قتاده نقل كرده كه اسكندر، همان ذوالقرنين است، و پدرش اولين قيصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده است. و اما ذوالقرنين دوم، اسكندر پسر فيلبس بوده است. (آنگاه نَسَب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مى رساند و مى گويد:) او، مقدونى يونانى مصرى بوده، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته، و از اسكندر ذوالقرنين به مدت بس طولانى متأخّر بوده.

و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده، وهمان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته، و ملوك فارس را ذليل، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است.

در دنباله كلامش مى گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم گمان كرده اند، كه اين دو اسم يك مسمّى داشته، و ذوالقرنين و مقدونى يكى بوده، و همان كه قرآن اسم مى برد، همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است، و از همين راه به خطاهاى بسيارى دچار شده اند.

آرى اسكندر اول، مردى مؤمن و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزيرش، حضرت خضر بوده است، كه به طورى كه قبلا بيان كرديم، خود يكى از انبياء بوده. و اما دومى، مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده، و ميان دو عصر آن ها، نزديك دوهزار سال فاصله بوده است. پس اين كجا و آن كجا؟ نه به هم شبيه اند، و نه با هم برابر، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند.

در اين كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى نقل كرديم، كنايه مى زند، وليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقت نمايد، سپس به كتاب او آن جا كه سرگذشت ذوالقرنين را بيان مى كند، مراجعه نمايد، خواهد ديد كه اين آقا هم خطایى كه مرتكب شده، كمتر از خطاى فخر رازى نيست. براى اين كه در تاريخ اثرى از پادشاهى ديده نمى شود كه دوهزار سال قبل از مسيح بوده،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۰

و سيصد سال در زمين و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت شمال سلطنت كرده باشد، و سدّى ساخته باشد و مردى مؤمن صالح و بلكه پيغمبر بوده و وزيرش خضر بوده باشد و در طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد. حال چه اين كه اسمش اسكندر باشد و يا غير آن.

نظر جمعى از مورخان كه ذوالقرنين را مردى از ملوك يمن دانسته اند

۵ - جمعى از مورخان، از قبيل اصمعى در «تاريخ عرب قبل از اسلام» و ابن هشام، در كتاب «سيره»، و «تيجان»، و ابوريحان بيرونى در «آثار الباقيه» و نشوان بن سعيد، در كتاب «شمس العلوم» و... - به طورى كه از آن ها نقل شده - گفته اند كه: ذوالقرنين، يكى از تبابعه اذواى يمن و يكى از ملوك حمير بوده، كه در يمن سلطنت مى كرده.

آنگاه در اسم او اختلاف كرده اند. يكى گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و يكى گفته: صعب بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته، و اين، همان كسى بوده كه در محلى به نام «بئر سبع»، به نفع ابراهيم «عليه السلام» حكم كرد.

يكى ديگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعى گفته: وى، اسعد الكامل چهارمين تبايعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملكى كرب دوم بوده، و او، فرزند ملك تبع اول بوده است. بعضى هم گفته اند: نامش شمر يرعش» بوده است.

البته در برخى از اشعار حميری ها و بعضى از شعراى جاهليت، نامى از ذوالقرنين به عنوان يكى از مفاخر برده شده. از آن جمله، در كتاب «البداية و النهاية» نقل شده كه ابن هشام، اين شعر «اعشى» را خوانده و انشاد كرده است:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۱

وَ الصَّعبُ ذُوالقَرنَين أصبَحَ ثَاوِياً * بِالجُنو فِى جَدَثٍ اشم مُقِيماً

و در بحث روايتى سابق گذشت كه عثمان بن ابى الحاضر، براى ابن عباس اين اشعار را انشاد كرد:

قَد كَانَ ذُوالقَرنَينِ جدى مُسلِماً * مَلِكاً تُدِينُ لَهُ المُلوُكُ وَ تَحشد

و دو بيت ديگر كه ترجمه اش نيز گذشت.

مقريزى، در كتاب «الخطط» خود مى گويد:

بدان كه تحقيق علماى اخبار به اين جا منتهى شده كه ذوالقرنين، كه قرآن كريم نامش را برده و فرموده: «وَ يَسألُونَكَ عَن ذِى القَرنَين...»، مردى عرب بوده كه در اشعار عرب، نامش بسيار آمده است، و اسم اصلى اش، «صعب بن ذى مرائد»، فرزند حارث رائش، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سكسك، فرزند وائل، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب، فرزند يعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح، فرزند أرفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده است.

و او پادشاهى از ملوك «حِميَر» است، كه همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم ناميده شده اند.

و ذوالقرنين تبعى بوده، صاحب تاج، و چون به سلطنت رسيد، نخست تجبر پيشه كرده و سرانجام براى خدا تواضع كرده، با خضر رفيق شد. و كسى كه خيال كرده، ذوالقرنين، همان اسكندر پسر فيلبس است، اشتباه كرده، براى اين كه كلمه «ذُو»، عربى است و ذوالقرنين، از لقب هاى عرب براى پادشاهان يمن است، و اسكندر لفظى است رومى و يونانى.

ابوجعفر طبرى گفته:

خضر در ايام فريدون، پسر ضحاك بوده، البته اين نظريه عموم علماى اهل كتاب است، ولى بعضى گفته اند: در ايام موسى بن عمران، و بعضى ديگر گفته اند: در مقدمه لشگر ذوالقرنين بزرگ، كه در زمان ابراهيم خليل «عليه السلام» بوده، قرار داشته است. و اين خضر، در سفرهايش با ذوالقرنين به چشمه حيات برخورده و از آن نوشيده است، و به ذوالقرنين اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنين نيز كسى خبردار نشد. در نتيجه تنها خضر جاودان شد، و او، به عقيده علماى اهل كتاب، همين الآن نيز زنده است.

ولى ديگران گفته اند: ذوالقرنينى كه در عهد ابراهيم «عليه السلام» بوده، همان فريدون پسر ضحاك بوده، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است.

ابومحمد عبدالملك بن هشام، در كتاب تيجان، كه در معرفت ملوك زمان نوشته، بعد از ذكر حسب و نَسَب ذوالقرنين گفته است:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۲

ذكر حسب و نَسَب ذوالقرنين گفته است: وى، تبعى بوده داراى تاج. در آغاز سلطنت ستمگرى كرد و در آخر تواضع پيشه گرفت، و در بيت المقدس به خضر برخورده، با او به مشارق زمين و مغارب آن سفر كرد و همان طور كه خداى تعالى فرموده، همه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد و سدّ يأجوج و مأجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنيا رفت.

و اما اسكندر، يونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مى گفتند، و مجدونى اش نيز خوانده اند. از ابن عباس پرسيدند: ذوالقرنين از چه نژاد و آب خاكى بوده؟ گفت: از حمير بود و نامش صعب بن ذى مرائد بوده، و او همان است كه خدايش در زمين مكنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت، و او به دو قرن آفتاب و به رأس زمين رسيد و سدّى بر يأجوج و مأجوج ساخت.

بعضى به او گفتند: پس اسكندر چه كسى بوده؟ گفت: او، مردى حكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه را گرفته، به درياى عرب آمد و در آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها و شهرها بنا نهاد.

از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده؟ گفت: قول صحيح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنيده ايم، اين است كه وى از قبيله و نژاد «حِميَر» بوده و نامش «صعب بن ذى مرائد» بوده، و اما اسكندر از يونان و از دودمان عيصو، فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل «عليه السلام» بوده. و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشان، جالينوس و ارسطاطاليس بوده اند.

و همدانى در كتاب انساب گفته: كهلان بن سبا، صاحب فرزندى شد به نام زيد، و زيد، پدر عريب و مالك و غالب و عميكرب بوده است. هيثم گفته: عميكرب، فرزند سبا، برادر حمير و كهلان بود. عميكرب، صاحب دو فرزند، به نام ابومالك فدرحا و مهيليل گرديد و غالب، داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد، كه بعد از مهيليل بن عميكرب بن سبا سلطنت يافت. و عريب، صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو هم، داراى زيد و هميسع گشت كه اباالصعب كنيه داشت. و اين اباالصعب، همان ذوالقرنين اول است، و همو است مساح و بناء، كه در فن مساحت و بنایى استاد بود و نعمان بن بشير در باره او مى گويد:

فَمَن ذَا يُعَادُونَا مِنَ النَّاسِ مَعشَراً * كِرَاماً فَذُوالقَرنَينِ مِنّا وَ حَاتَمُ

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۳

و نيز، در اين باره است كه حارثى مى گويد:

سَمُّوا لَنَا وَاحِداً مِنكُم فَنَعرِفُهُ * فِى الجَاهِلِيّة لاسمِ المَلِكِ مُحتَملاً

كَالتبعين وَ ذِى القَرنَينِ يَقبَلُهُ * أهل الحِجَى فَأحَقُّ القَول مَا قبلا

و در اين باره، ابن ابى ذئب خزاعى مى گويد:

وَ مِنّا الَّذِى بِالخَافِقِين تَغَرَّبَا * وَ أصعَدُ فِى كُلّ البِلَادِ وَ صَوباً

فَقَد نَالَ قَرنَ الشَّمسِ شَرقاً وَ مَغرِباً * وَ فِى رَدمِ يَأجُوج بَنِى ثُمّ نَصبا

وَ ذَلِكَ ذُوالقَرنَينِ تَفَخر حِميَر* بِعَسکَرٍ قِيلَ لَيسَ يُحصى فَيحسبا

همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مى گويند: ذوالقرنين، اسمش صعب بن مالك بن حارث الاعلى، فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، و در باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست.

و اين كلامى است جامع، و از آن استفاده مى شود كه اولا لقب ذوالقرنين، مختص به شخص مورد بحث نبوده، بلكه پادشاهانى چند از ملوك حمير به اين نام ملقب بوده اند، ذوالقرنين اول، و ذوالقرنين هاى ديگر.

و ثانيا ذوالقرنين اول، آن كسى بوده كه سدّ يأجوج و مأجوج را قبل از اسكندر مقدونى به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهيم خليل «عليه السلام» و يا بعد از او بوده - و مقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را در بيت المقدس زيارت كرده، همين است كه وى بعد از او بود. چون بيت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهيم «عليه السلام» و در زمان داوود و سليمان ساخته شد - پس به هر حال ذوالقرنين هم قبل از اسكندر بوده. علاوه بر اين كه تاريخ حمير، تاريخى مبهم است.

بنابر آنچه مقريزى آورده، گفتار در دو جهت باقى مى ماند.

يكى اين كه: اين ذوالقرنين كه تبع حميرى است، سدّى كه ساخته، در كجا است؟

دوم اين كه: آن امت مفسد در زمين كه سدّ براى جلوگيرى از فساد آن ها ساخته شده، چه امتى بوده اند؟ و آيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن، و يا پيرامون يمن، از قبيل سدّ مأرب است، يا نه؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده، به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن، و يا زراعت بوده است، نه براى جلوگيرى از كسى. علاوه بر اين كه در هيچ يك آن ها قطعه هاى آهن و مس گداخته به كار نرفته، در حالى كه قرآن سدّ ذوالقرنين را اين چنين معرفى نموده.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۴

و آيا در يمن و حوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند، با اين كه همسايگان يمن غير از امثال قبط و آشور و كلدان و... كسى نبوده، و آن ها نيز همه ملت هايى متمدن بوده اند؟

يكى از بزرگان و محققان معاصر ما، اين قول را تأييد كرده، و آن را چنين توجيه مى كند:

ذوالقرنين مذكور در قرآن، صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده، پس او اين نيست، بلكه اين يكى از ملوك صالح، از پيروان اذواء، از ملوك يمن بوده، و از عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه «ذى» لقب مى دادند. مثلا مى گفتند: ذى همدان، و يا ذى غمدان، و يا ذى المنار، و ذى الاذغار و ذى يزن و امثال آن.

و اين ذوالقرنين، مردى مسلمان، موحد، عادل، نيكو سيرت، قوى، و داراى هيبت و شوكت بوده، و با لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته، نخست بر مصر و سپس بر مابعد آن مستولى شده، و آنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده، تا به ساحل اقيانوس غربى رسيده، و در آن جا آفتاب را ديده كه در عينى «حمئة» و يا «حاميه» فرو مى رود.

سپس از آن جا رو به مشرق نهاده، و در مسير خود آفريقا را بنا نهاده. مردى بوده بسيار حريص و خبره در بنایى و عمارت. و همچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و صحراهاى آسياى وسطى رسيده، و از آن جا به تركستان، و ديوار چين برخورده، و در آن جا قومى را يافته كه خدا ميان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود.

سپس به طرف شمال متمايل و منحرف گشته، تا به مدار السرطان رسيده، و شايد همان جا باشد كه بر سر زبان ها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است. اهل اين ديار از وى درخواست كرده اند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه يأجوج و مأجوج در بلادشان ايمن شوند. چون يمنی ها - و مخصوصا ذوالقرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند. لذا ذوالقرنين براى آنان سدّى بنا نهاده است.

حال اگر محل اين سدّ، همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميان چين و مغول است، ناگزير بايد بگویيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده، و وى آن را ساخته است. و اگر اصل ديوار چنين نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بوده اند، كه ديگر اشكالى باقى نمى ماند. و به طورى كه مى گويند از جمله بناهايى كه ذوالقرنين، كه اسم اصلی اش «شمر يرعش» بود، ساخته، شهر سمرقند بوده است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۵

اين احتمال كه وى، پادشاهى عربى زبان بوده، تأييد شده به اين كه مى بينيم اعراب از رسول خدا «صلى اللّه عليه و آله و سلم»، از وى پرسش نموده و قرآن كريم، داستانش را براى تذكر و عبرتگيرى آورده است. زيرا اگر از نژاد عرب نبود، جهت نداشت از ميان همه ملوك عالم، تنها او را ذكر كند.

پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب مى ورزيدند، سرگذشت او در آنان مؤثرتر بوده. چون ملوك روم و عجم و چين از امت هاى دورى بوده اند كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى از سرگذشتشان علاقمند نبودند. به همين جهت مى بينيم كه در سراسر قرآن، اسمى از آن ملوك به ميان نيامده است. اين بود خلاصه كلام شهرستانى.

اشكالى كه به گفته وى باقى مى ماند، اين است كه: ديوار چين نمى تواند سدّ ذوالقرنين باشد. براى اين كه ذوالقرنين به اعتراف خود او، قرن ها قبل از اسكندر بوده، و ديوار چين در حدود نيم قرن بعد از اسكندر ساخته شده، و اما سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست، هيچ يك از آهن و مس ساخته نشده و همه با سنگ است.

صاحب تفسير جواهر، بعد از ذكر مقدمه اى، بيانى آورده كه خلاصه اش اين است كه:

با كمك سنگنبشته ها و آثار باستانى از خرابه هاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمىن، سه دولت حكومت كرده است: يكى دولت معين بود كه پايتختش قرناء بوده، و علماء تخمين زده اند كه آثار اين دولت از قرن چهاردهم قبل از ميلاد آغاز و در قرن هفتم و يا هشتم قبل از ميلاد خاتمه يافته است. و از ملوك اين دولت به شانزده پادشاه، مثل «أب يدع» و «أب يدع ينيع» دست يافته اند.

دولت سبا كه از قحطانيان بوده، اول اذواء بوده و سپس اقيال. و از همه برجسته تر، سبا بوده، كه صاحب قصر صرواح، در قسمت شرقى صنعا است، كه بر همه ملوك اين دولت غلبه يافته است. اين سلسله از سال ۸۵۰ ق م، تا سال ۱۱۵ ق م، در آن نواحى سلطنت داشته اند، و معروف از ملوك آنان، بيست و هفت پادشاه بوده، كه پانزده نفر آنان لقب «مكرب» داشته اند. مانند مكرب «يثعمر»، و مكرب «ذمر على»، و دوازده نفر ايشان، تنها لقب مَلِك داشته اند. مانند ملك «ذرح»، و ملك «يريم ايمن».

و سوم: سلسله حميری ها كه دو طبقه بوده اند. اول ملوك سبا وريدان، كه از سال ۱۱۵ ق م، تا سال ۲۷۵ ب م، سلطنت كرده اند. اين ها، تنها ملوك بوده اند. طبقه دوم، ملوك سبا وريدان و حضرموت و غير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنت كرده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۶

و بيشترشان تبع بوده اند. اول آنان «شمر يرعش». و دوم «ذوالقرنين». و سوم «عمرو»، شوهر بلقيس بود، كه آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود و آغاز سلطنت اين سلسله، از سال ۲۷۵ م شروع شده، در سال ۵۲۵ خاتمه يافته است.

آنگاه صاحب جواهر مى گويد: پيشوند «ذى» در لقب ملوك يمن اضافه شده، و هيچ ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشان اضافه شده باشد. به همين دليل است كه مى گویيم: ذوالقرنين از ملوك يمن بوده، و قبل از شخص مورد بحث، اشخاص ديگرى نيز در يمن ملقب به ذوالقرنين بوده اند، وليكن آيا اين همان ذوالقرنين مذكور در قرآن باشد يا نه، قابل بحث است.

اعتقاد ما اين است كه: نه، براى اين كه ملوك يمن قريب العهد با ما بوده اند و از آن ها چنين خاطراتى نقل نشده، مگر در رواياتى كه نقال هاى قهوه خانه با آن ها سر و كار دارند. مثل اين كه «شمر يرعش» به بلاد عراق و فارس و خراسان و صغد سفر كرده و شهرى به نام سمرقند بنا نهاده، كه اصلش «شمركند» بوده و اسعد ابوكرب در آذربايجان جنگ كرده، و حسان پسرش را به صغد فرستاده و يعفر، پسر ديگرش را به روم و برادر زاده اش را به فارس روانه ساخته، و اين كه بعد از جنگ او با چين، از حميری ها عده اى در چين باقى ماندند كه هم اكنون در آن جا هستند.

ابن خلدون و ديگران اين اخبار را تكذيب كرده اند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله جغرافيایى و تاريخى رد نموده اند.

پس مى توان گفت كه «ذوالقرنين»، از امت عرب بوده، وليكن در تاريخى قبل از تاريخ معروف مى زيسته است. اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر.

سخن بعضى كه ذوالقرنين را كورش، پادشاه هخامنشى ايران، و يأجوج و مأجوج را، اقوام مغول دانسته اند

و- وبعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است كه در سالهاى ((۵۳۹ - ۵۶۰(( ق م مى زيسته و همو بوده كه امپراطورى ايرانى را تاسيس وميان دومملكت فارس وماد را جمع نمود. بابل را مسخر كرد و به يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد، ودر بناى هيكل كمك ها كرد ومصر را به تسخير خود درآورد، آنگاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلط شد و به طرف مغرب رهسپار گرديده آنگاه رو به سوى مشرق نهاد وتا اقصى نقطه مشرق پيش رفت .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۷

اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر ما ذكر كرده ويكى از محققين هند در ايضاح وتقريب آن سخت كوشيده است. اجمال مطلب اينكه:

آنچه قرآن از وصف ذوالقرنين آورده با اين پادشاه عظيم تطبيق مى شود، زيرا اگر ذوالقرنين مذكور در قرآن مردى مؤمن به خدا وبه دين توحيد بوده كورش نيز بوده ، و اگر او پادشاهى عادل ورعيت پرور وداراى سيره رفق و رأفت واحسان بوده اين نيز بوده و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده و اگر خدا به او از هر چيزى سببى داده به اين نيز داده ، و اگر ميان دين وعقل وفضائل اخلاقى و عده و عده وثروت وشوكت وانقياد اسباب براى او جمع كرده براى اين نيز جمع كرده بود.

و همانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليديا وپيرامون آن نيز مستولى شده وبار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاب برسيد، ودر آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مى كردند. ونيز همين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مى دهد سد بنا شده در تنگه داريال ميان كوه هاى قفقاز ونزديكيهاى شهر تفليس است . اين اجمال آن چيزى است كه مولانا ابوالكلام آزاد گفته است كه اينك تفصيل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.

اما مساله ايمانش به خدا وروز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح ۱) وكتاب دانيال (اصحاح ۶) و كتاب اشعياء (اصحاح ۴۴ و ۴۵) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورش تجليل وتقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء اورا ((راعى رب (( (رعيتدار خدا) ناميده ودر اصحاح چهل وپنج چنين گفته است:

(پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مى گويد) آن كسى است كه من دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر او دربهاى دولنگه اى را باز خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ، ودرب هاى برنجى را شكسته ، وبندهاى آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمت و دفينه هاى مستور را به تو مى دهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداوند اسرائيلم به تو لقب دادم و تو مرا نمى شناسى ((

و اگر هم از وحى بودن اين نوشته ها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به مذهب خود دارد هرگز يك مرد مشرك مجوسى و يا وثنى را (اگر كورش يكى از دومذهب را داشته ) مسيح پروردگار وهدايت شده او و مؤيد به تاييد او و راعى رب نمى خواند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۸

علاوه بر اينكه نقوش ونوشته هاى با خط ميخى كه از عهد داريوش كبير به دست آمده كه هشت سال بعد از او نوشته شده - گوياى اين حقيقت است كه اومردى موحد بوده ونه مشرك ، ومعقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونه ضبط شود.

و اما فضائل نفسانى او: گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم به آنچه از اخبار وسيره اووبه اخبار و سيره طاغيان جبار كه با او به جنگ برخاسته اند مراجعه كنيم وببينيم وقتى بر ملوك ((ماد(( و ((ليديا(( و((بابل (( و((مصر(( و ياغيان بدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد وغير ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معامله مى كرده، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشان گذشت و عفومى نموده و بزرگان و كريمان هر قومى را اكرام وضعفاى ايشان را ترحم مى نموده ومفسدين وخائنين آنان را سياست مى نموده.

كتب عهد قديم و يهود هم كه او را به نهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانيده و براى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته، و نفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند ودر خزينه هاى ملوك بابل نگهدارى مى شد به ايشان برگردانيده ، و همين خود مؤيد ديگرى است براى اين احتمال كه كورش همان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد پرسش كنندگان از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) از داستان ذوالقرنين يهود بوده اند.

علاوه بر اين مورخين قديم يونان مانند ((هردوت (( وديگران نيز جز به مروت وفتوت وسخاوت وكرم وگذشت و قلت حرص وداشتن رحمت ورأ فت ، اورا نستوده اند، واورا به بهترين وجهى ثنا وستايش ‍ كرده اند.

و اما اين كه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كه جوابگوى اين سؤال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوب ايران از اوكشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه همو ذوالقرنين بوده، و وجه تسميه اش اين است كه در اين مجسمه ها دوشاخ ديده مى شود كه هر دو در وسط سر اودر آمده يكى از آن دو به طرف جلو و يكى ديگر به طرف عقب خم شده، و اين با گفتار قدماى مورخين كه در وجه تسميه اوبه اين اسم گفته اند تاج ويا كلاه خودى داشته كه داراى دوشاخ بوده درست تطبيق مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۳۹

در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقل كرده را به صورت قوچى كه دوشاخ داشته ديده است. در آن كتاب چنين آمده:

در سال سوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اول ديدم رؤيايى دست داد كه گويا من در شوشن هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است مى باشم ودر خواب مى بينم كه من در كنار نهر ((اولاى (( هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى ديدم كه دو شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده ودوشاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقب قرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب وشمال و جنوب حمله مى كند، وهيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمى آورد وراه فرارى از دست او نداشت و او هر چه دلش مى خواهد مى كند و بزرگ مى شود.

در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت وپاهايش از زمين بريده است ، واين حيوان تنها يك شاخ دارد كه ميان دوچشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دوشاخ داشت ودر كنار نهر بود سپس با شدت ونيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با اودر آويخت واورا زد وهر دوشاخش را شكست، و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند، بى اختيار در برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد و او را لگدمال كرد، و آن حيوان نمى توانست از دست او بگريزد، ونر بز بسيار بزرگ شد.

آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدم و او رؤياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دوشاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبق شد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←