تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۴۰: تفاوت میان نسخه‌ها

از الکتاب
خط ۷۶: خط ۷۶:
«'''قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَينِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ...'''»:
«'''قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَينِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ...'''»:


ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف، همان قومى باشند كه ذوالقرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت. و يأجوج و مأجوج، دو طایفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مى كردند، و قتل عام و غارت راه انداخته، اسير مى نمودند. دليل بر همه اين ها، سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده، و (نيز) عمل سد كشيدن بين دو كوه، و غير از اين ها.
ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف، همان قومى باشند كه ذوالقرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت. و «يأجوج» و «مأجوج»، دو طایفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مى كردند، و قتل عام و غارت راه انداخته، اسير مى نمودند. دليل بر همه اين ها، سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده، و (نيز) عمل سد كشيدن بين دو كوه، و غير از اين ها.


«'''فهل نَجعَل لَكَ خَرجاً'''» - كلمۀ «خَرج» به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج، از مال انسان خارج مى گردد. قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و يأجوج و مأجوج سدّى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود.
«'''فَهَل نَجعَل لَكَ خَرجاً'''» - كلمۀ «خَرج» به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج، از مال انسان خارج مى گردد. قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و يأجوج و مأجوج سدّى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود.
<span id='link336'><span>
<span id='link336'><span>



نسخهٔ ‏۲۵ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۴

→ صفحه قبل صفحه بعد ←



جمله «فِى عَينٍ حَمِئة» به صورت «عَين حَامية»، يعنى حاره (گرم) نيز قرائت شده، و اگر اين قرائت صحيح باشد، درياى حار با قسمت استوایى اقيانوس كبير، كه مجاور آفريقا است، منطبق مى گردد، و بعيد نيست كه ذوالقرنين در رحلت غربی اش، به سواحل آفريقا رسيده باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۵۰۰

«قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَينِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسناً»:

قول منسوب به خداى عزّوجلّ در قرآن كريم، در وحى نبوى و در ابلاغ به وسيله وحى استعمال مى شود. مانند آيه: «وَ قُلنَا يَا آدَمُ اسكُن»، و آيه: «وَ إذ قُلنَا ادخُلُوا هَذِهِ القَريَةِ». و گاهى در الهام هم كه از نبوت نيست، به كار مى رود. مانند آيه: «وَ أوحَينَا إلَى أُمّ مُوسَى أن أرضِعِيهِ».

و با اين بيان روشن مى شود كه جملۀ «قُلنَا يَا ذَا القَرنَين...» دلالت ندارد بر اين كه ذى القرنين پيغمبرى بوده كه به وى وحى مى شد. چون همان طورى كه گفتيم «قول خدا»، اعم از وحى مختص به نبوت است.

جملۀ «ثُمَّ يُرَدُّ إلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ...»، از آن جا كه نسبت به خداى تعالى در سياق غيبت آمده، خالى از إشعار به اين معنا نيست كه مكالمه خدا با ذوالقرنين به توسط پيغمبرى كه همراه وى بوده، صورت گرفته، و در حقيقت، سلطنت از او، نظير سلطنت طالوت در بنى اسرائيل بوده، كه با اشاره پيغمبر معاصرش و هدايت او كار مى كرده.

«إمَّا أن تُعَذِّبَ وَ إمَّا أن تَتَّخِذَ فِيهِم حُسناً» - يعنى: يا اين قوم را شكنجه كن و يا در آنان به رفتار نيكويى سلوك نما. پس كلمه «حُسناً» مصدر به معناى فاعل و قائم مقام موصوف خود خواهد بود. ممكن هم هست وصفى باشد كه تنها به منظور مبالغه آورده شده.

بعضى گفته اند: مقابله ميان «عذاب» و «اتّخاذ حُسن» (خوشرفتارى)، اشاره دارد بر اين كه «اتّخاذ حسن» بهتر است، هر چند كه ترديد خبرى اباحه را مى رساند.

پس جمله مزبور انشایى است در صورت اخبار، و معنايش اين است كه:

تو مخيّرى كه يا عذابشان كنى و يا مشمول عفو خود قرارشان دهى، وليكن ظاهرا حكم تخييرى نباشد، بلكه استخبارى باشد از اين كه بعدها با ايشان چه معامله اى كند، عذاب يا احسان. و اين با سياق جواب، يعنى جملۀ «أمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوفَ نُعَذِّبُهُ...» كه مشتمل بر تفصيل به تعذيب و احسان است، موافق تر و مناسب تر است. زيرا اگر جملۀ «إمَّا أن تُعَذِّبَ...» حكم تخييرى بود، جملۀ «أمَّا مَن ظَلَمَ...»، تقريرى براى آن مى بود و معنايش اعلام به قبول بود، كه در اين صورتف فایده زيادى افاده نمى كند.

و خلاصه معناى آيه، اين است كه:

ما از او پرسش كرديم كه با اينان چه معامله اى مى خواهى بكنى، و حال كه بر ايشان مسلط شده اى، از عذاب و احسان، كداميك را در باره آنان اختيار مى كنى؟ و او در جواب گفته است: ستمكاران ايشان را عذاب مى كنيم. سپس وقتى كه به سوى پروردگار خويش باز گردند، او عذاب نُكر به ايشان مى دهد، و ما به مؤمن صالح احسان نموده و به آنچه مايه رفاه او است، تكليفش مى كنيم.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۱

در جملۀ «إمَّا أن تُعَذِّبَ»، مفعول را نياورده و در جملۀ «وَ إمَّا أن تَتَّخِذَ فِيهِم حُسناً» آورده و اين، بدان جهت است كه همه آنان ظالم نبودند و معلوم است كه مردمى كه وضعشان چنين باشد، تعميم عذاب در باره شان صحيح نيست. به خلاف تعميم احسان، كه مى شود هم صالح قومى را احسان كرد و هم طالح شان را.

ظالمان را عذاب مى كنيم و مؤمنان صالح العمل را جزاى حُسنى است

«أَمَّا مَن ظلَمَ فَسَوْف نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّكْراً»:

كلمه: «نُكر»، به معناى منكر و غير آشنا و غير معهود است. يعنى خدا ايشان را عذابى بى سابقه كند كه هيچ گمانش را نمى كردند و انتظارش را نداشتند.

مفسران، «ظلم» در اين آيه را به ارتكاب شرك تفسير نموده، و «تعذيب» را عبارت از كشتن دانسته اند. بنابراين، معناى جمله چنين مى شود:

اما كسى كه ظلم كند، يعنى به خدا شرك بورزد، و از شركش توبه نكند، به زودى او را مى كشيم. و گويا اين معنا را از مقابل قرار گرفتن «ظلم» با «ايمان و عمل صالح» در جملۀ «مَن آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً» استفاده كرده اند، وليكن ظاهر از اين مقابله، اين است كه مراد از «ظلم»، اعمّ از اين است كه ايمان به خدا نياورد و شرك بورزد، و يا ايمان بياورد و شرك هم نورزد، وليكن عمل صالح نكند و به جاى آن، عمل فاسد كند يعنى فساد در زمين كند.

و اگر مقابل، «ظلم» را مقيد به «ايمان» نكرده بود، آن وقت ظهور در اين داشت كه اصلا مقصود از «ظلم»، فساد انگيزى در زمين باشد، بدون اين كه هيچ نظرى به شرك داشته باشد. چون معهود از سيره پادشاهان اين است كه وقتى دادگسترى كنند، سرزمين خود را از فساد مفسدين پاك مى كنند، (نه از شرك). اين نظريه ما بود در تفسير «ظلم به شرك»، و عين همين نظريه را در تفسير «تعذيب به قتل» داريم.

«وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الحُْسنى...»:

كلمه «صَالِحاً»، وصفى است كه قائم مقام موصوف خود شده، و همچنين كلمۀ «حُسنَی». و كلمه «جَزَاءً»، حال و يا تميز و يا مفعول مطلق است، و تقدير چنين است: اما كسى كه ايمان آورد و عمل كند عملى صالح، براى اوست مثوبت «حُسنَى»، در حالى كه «جزاء» داده مى شود، و يا از حيث جزاء، و يا جزايش مى دهيم جزاى حُسنى.

«وَ سَنَقُولُ لَهُ مِن أمرِنَا يُسراً» - كلمۀ «يُسر» به معناى ميسور، يعنى آسان است، و وصفى است، كه در جاى موصوف نشسته. و ظاهرا منظور از «أمر» در «أمرِنَا»، امر تكليفى است، و تقدير كلام چنين است: به زودى به او از امر خود سخنى مى گوييم آسان. يعنى به او تكليفى مى كنيم آسان كه بر او گران نيايد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۲

«ثُمَّ أَتْبَعَ سبَباً * حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطلِعَ الشَّمْسِ...»:

يعنى: در آن جا وسائلى براى سفر تهيه ديد، و به سوى مشرق حركت كرد تا به صحرایى از طرف مشرق رسيد، و ديد كه آفتاب بر قومى طلوع مى كند كه براى آنان وسيله پوششى از آن قرار نداديم.

و منظور از «ستر» آن چيزى است كه آدمى با آن خود را از آفتاب مى پوشاند و پنهان مى كند. مانند ساختمان و لباس و يا خصوص ساختمان. يعنى مردمى بودند كه روى خاك زندگى مى كردند، و خانه اى كه در آن پناهنده شوند، و خود را از حرارت آفتاب پنهان كنند، نداشتند. و نيز عريان بودند و لباسى هم بر تن نداشتند.

و اگر لباس و بنا را به خدا نسبت داد و فرموده: «ما براى آنان وسيله پوششى از آن قرار نداديم»، اشاره است به اين كه مردم مذكور، هنوز به اين حد از تمدن نرسيده بودند كه بفهمند خانه و لباسى هم لازم است و هنوز علم ساختمان كردن و خيمه زدن و لباس ‍ بافتن و دوختن را نداشتند.

«كَذَلِك وَ قَدْ أَحَطنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبراً»:

ظاهرا كلمۀ «كَذَلِكَ» اشاره به وضعى باشد كه در كلام ذكر كرد. و اگر چيزى را به خودش تشبيه كرده، به اعتبار مغايرت ادعایى است، كه وقتى مى خواهند مطلبى را در حق چيزى تأكيد كنند، اين تشبيه را به كار مى برند. ديگر مفسران، مشار إليه به «كَذَلِكَ» را چيزهاى ديگرى دانسته اند كه از فهم بعيد است.

ضمير در كلمۀ «لَدَيهِ» به ذوالقرنين بر مى گردد، و جملۀ «وَ قَد أحَطنَا بِمَا لَدَيهِ خُبراً»، جمله حاليه است، و معنايش اين است كه:

او وسيله اى براى سير و سفر تهيه ديده، به راه افتاد، تا به محل طلوع آفتاب رسيد، و در آن جا مردمى چنين و چنان يافت، در حالى كه ما احاطه علمى و آگاهى از آنچه نزد او مى شد، داشتيم. از عدّه و عُدّه اش از آنچه جريان مى يافت، خبردار بوديم.

و ظاهرا احاطه علمى خدا به آنچه نزد وى صورت مى گرفت، كنايه باشد از اين كه آنچه كه تصميم مى گرفت و هر راهى را كه مى رفت، به هدايت خدا و امر اوبود، و در هيچ امرى اقدام نمى نمود، مگر به هدايتى كه با آن مهتدى شده، و به امرى كه به آن مأمور گشته بود. همچنان كه جملۀ «قُلنَا يَا ذَا القَرنَينِ...» كه مربوط به موقع حركتش به طرف مغرب است، به اين معنا اشاره دارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۳

آيه شريفه «وَ قَد أحَطنَا...» در معناى كنایى اش نظير آيه: «وَ اصنَعِ الفُلكَ بِأعيُنِنَا وَ وَحيِنَا» و آيه: «أنزَلَهُ بِعِلمِه»، و آيه: «وَ أحَاطَ بِمَا لَدَيهِم» مى باشد. يعنى هرچه مى كرد، بدون اطلاع ما نبود.

بعضى از مفسران گفته اند: آيه مورد بحث در مقام تعظيم امر ذوالقرنين است. مى خواهد بفرمايد: جز خدا كسى به دقائق و جزئيات كار او پى نمى برد، و يا در مقام به شگفتى واداشتن شنونده است از زحماتى كه وى در اين سفر تحمل كرده، و اين كه مصائب و شدائدى كه ديده، همه در علم خدا هست و چيزى بر او پوشيده نيست. و يا در مقام تعظيم آن سببى است كه دنبال كرده. ولى آنچه ما در معنايش گفتيم، وجيه تر است.

«ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً * حَتّى إِذَا بَلَغَ بَينَ السدَّيْنِ...»:

كلمۀ «سَدّ» به معناى كوه و هر چيزى است كه راه را بند آورد، و از عبور جلوگيرى كند. و گويا مراد از «دو سدّ» در اين آيه، دو كوه باشد. و در جملۀ «وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوماً»،مراد از «مِن دُونِهِمَا»، نقطه اى نزديك به آن دو كوه است. و جملۀ «لَا يَكَادُونَ يَفقَهُونَ قَولاً» كنايه از سادگى و بساطت فهم آنان است. و چه بسا گفته اند: كنايه از عجيب و غريب بودن لغت و زبان آنان باشد، كه گويا از لغت ذوالقرنين و مردمش بيگانه بوده اند، ولى اين قول بعيد است.

«قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَينِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ...»:

ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف، همان قومى باشند كه ذوالقرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت. و «يأجوج» و «مأجوج»، دو طایفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مى كردند، و قتل عام و غارت راه انداخته، اسير مى نمودند. دليل بر همه اين ها، سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده، و (نيز) عمل سد كشيدن بين دو كوه، و غير از اين ها.

«فَهَل نَجعَل لَكَ خَرجاً» - كلمۀ «خَرج» به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج، از مال انسان خارج مى گردد. قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و يأجوج و مأجوج سدّى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود.

ساختن سد به وسيله ذوالقرنين

«قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما»:

اصل كلمه ((مكنى ((، ((مكننى (( بوده و دو نون در هم ادغام شده به اين صورت در آمده است. و كلمه: ((ردم (( به معناى سد است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۴

و بعضى گفته اند به معناى سد قوى است . بنابراين ، تعبير به ((ردم (( در جواب آنان كه درخواست سدى كرده بودند براى اين بوده كه هم خواهش آنان را اجابت كرده ، وهم وعده مافوق آن را داده باشد.

و اينكه فرمود: ((آن مكنتى كه خدا به من داده بهتر است (( براى افاده استغناء ذوالقرنين از كمك مادى ايشان است كه خود پيشنهادش را كردند. مى خواهد بفرمايد: ذوالقرنين گفت آن مكنتى كه خدا به من داده، و آن وسعت و قدرت كه خدا به من ارزانى داشته ، از مالى كه شما وعده مى دهيد بهتر است، و من به آن احتياج ندارم.

«فاعينونى بقوة...» - كلمه ((قوه (( به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن آدمى بر چيزى نيرومند مى شود. جمله مزبور تفريع بر مطلبى است كه از پيشنهاد آنان به دست مى آيد، وآن ساختن سد بوده، و حاصل معنا اين است كه:

من از شما خرج نمى خواهم واما سدى كه خواستيد اگر بخواهيد بسازم بايد كمك انسانيم كنيد، يعنى كارگر و مصالح ساختمانى بياوريد، تا آن را بسازم - واز مصالح آن آهن وقطر و نفخ با دميدن را نام برده است - و به اين معنايى كه كرديم اين مطلب روشن مى گردد كه مراد ايشان از پيشنهاد خرج دادن اجرت بر سد سازى بوده در حقيقت خواسته اند به ذوالقرنين مزد بدهند كه اوهم قبول نكرده است.

«ءَاتُونى زُبَرَ الحَْدِيدِ...»: كلمه ((زبر(( - به ضمه زاء وفتحه باء - جمع ((زبرة (( است ، همچنانكه ((غرف (( جمع ((غرفة (( است . و((زبره (( به معناى قطعه است . وكلمه ((ساوى (( به طورى كه گفته اند به معناى تسويه است ، وهمين عبارت ((سوى (( نيز قرائت شده . و ((صدفين (( تثنيه ((صدف ((است كه به معناى يك طرف كوه است . وبعضى گفته اند اين كلمه جز در كوهى كه در برابرش كوه ديگرى باشد استعمال نمى گردد.

و بنابراين كلمه مذكور از كلمات دوطرفى مانند زوج وضعف وغير آن دواست . وكلمه ((قطر(( به معناى مس و يا روى مذاب است ، و((افراغ قطر(( به معناى ريختن آن به سوراخ و فاصله ها و شكافها است.

«اتونى زبر الحديد...» - يعنى بياوريد برايم قطعه هاى آهن را تا در سد به كار ببرم . اين آوردن آهن همان قوتى بود كه از ايشان خواست . و اگر تنها آهن را از ميان مصالح سد سازى ذكر كرده ومثلااسمى از سنگ نياورده بدين جهت بوده كه ركن سد سازى واستحكام بناى آن موقوف بر آهن است.

پس جمله ((آتونى زبر الحديد(( بدل بعض از كل جمله ((فاعينونى بقوة (( است . ممكن هم هست در كلام تقديرى گرفت و گفت تقدير آن : ((قال آتونى ...(( مى باشد، وتقدير در قرآن بسيار است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۵

و در جمله ((حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا(( اختصار به حذف به كار رفته، و تقدير آن: ((فاعانوه بقوة و آتوه ما طلبه منهم فبنى لهم السد و رفعه حتى اذا سوى بين الصدفين قال انفخوا - او را به قوه و نيرومدد كرده ، وآنچه خواسته بود برايش آوردند، پس سد را برايشان بنا كرده بالابرد، تا ميان دو كوه را پر كرد وگفت حالادر آن بدميد((.

و ظاهرا جمله ((قال انفخوا(( از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است . ومقصود اين است كه دمهاى آهنگرى را بالاى سد نصب كنند، تا آهن هاى داخل سد را گرم نمايند، وسرب ذوب شده را در لابلاى آن بريزند.

و در جمله ((حتى اذا جعله نارا قال ...(( حذف وايجازى به كار رفته ، وتقدير آن اين است كه : ((فنفخ حتى اذا جعله نارا - دميد تا آنكه دميده شده را ويا آهن را آتش كرد(( بدين معنى كه : آن را مانند آتش سرخ و داغ كرد. وبنابراين ، عبارت آن را آتش كرد از باب استعاره است.

«قال اتونى افرغ عليه قطرا» - يعنى براى من ((قطر(( بياوريد تا ذوب نموده روى آن بريزم ولابلاى آن را پر كنم ، تا سدى توپر شود، و چيزى در آن نفوذ نكند.

«فَمَا اسطاعُوا أَن يَظهَرُوهُ وَ مَا استَطاعُوا لَهُ نَقْباً»:

كلمه ((اسطاع (( و((استطاع (( به يك معنا است . و((ظهور(( به معناى علوواستيلاء است . و((نقب (( به معناى سوراخ كردن است . راغب در مفردات گفته : نقب در ديوار وپوست به منزله نقب در چوب است ، (يعنى نقب در سوراخ كردن ديوار وپوست ، ونقب در سوراخ كردن چوب به كار ميرود) ضميرهاى جمع به ياجوج و ماجوج بر مى گردد.

در اين جمله نيز حذف وايجاز به كار رفته وتقدير آن : ((فبنى السد فما استطاع ياجوج و ماجوج ان يعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ينقبوه لاستحكامه (( مى باشد، يعنى بعد از آنكه سد را ساخت ياجوج و ماجوج نتوانستند به بالاى آن بروند، چون بلند بود، و نيز به سبب محكمى نتوانستند آن را سوراخ كنند.

«قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبى فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبى جَعَلَهُ دَكاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبى حَقًّا»:

كلمه ((دكاء(( از ((دك (( به معناى شدت كوبيدن است. و در اين جا مصدر وبه معناى اسم مفعول است. بعضى گفته اند: مراد ((شتر دكاء(( يعنى بى كوهان است، و اگر اين باشد آنوقت به طورى كه گفته شده استعاره اى از خرابى سد خواهد بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۶

«قال هذا رحمة من ربى» - يعنى ذوالقرنين - بعد از بناى سد - گفت : اين سد خود رحمتى از پروردگار من بود، يعنى نعمت وسپرى بود كه خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر ياجوج و ماجوج حفظ فرمود.

«فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء» - در اين جمله نيز حذف وايجاز به كار رفته ، وتقدير آن چنين است: واين سد واين رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مى كوبد وبا زمين يكسان مى كند.

و مقصود از وعده يا وعدهاى است كه خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده كه به زودى يعنى در نزديكی هاى قيامت آن را خرد مى كند، در اين صورت وعده مزبور پيشگويى خدا بوده كه ذوالقرنين آن را خبر داده . ويا همان وعدهاى است كه خداى تعالى در باره قيام قيامت داده ، وفرموده : كوه ها همه در هم كوبيده گشته دنيا خراب مى شود. هر چه باشد قضيه را با جمله ((وكان وعد ربى حقا(( تاكيد فرموده است.

«وَ تَرَكْنَا بَعْضهُمْ يَوْمَئذٍ يَمُوجُ فى بَعْضٍ...»:

از ظاهر سياق برمى آيد كه ضمير جمع ((هم (( به ((ناس (( برگردد، و مؤيد اين احتمال اين است كه ضمير در ((جمعناهم (( نيز به طور قطع به ((ناس (( برمى گردد، و چون همه ضميرها يكى است پس آن نيز بايد به ناس برگردد.

در جمله ((بعضهم يومئذ يموج فى بعض (( استعارهاى به كار رفته، و مراد اين است كه: در آن روز از شدت ترس واضطراب آنچنان آشفته مى شوند كه دريا در هنگام طوفان آشفته می شود، و مانند آب دريا به روى هم مى ريزند و يكديگر را از خود مى رانند، در نتيجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج ومرج مى دهد، و پروردگارشان از ايشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمى شود و ديگر به اصلاح وضعشان عنايتى نمى كند.

پس اين آيه به منزله تفصيل همان اجمالى است كه ذوالقرنين در كلام خود اشاره كرده وگفته بود: ((فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء(( ونظير تفصيلى است كه در جاى ديگر آمده كه: ((حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين (. و به هر تقدير اين جمله از ملاحم يعنى پيشگويی هاى قرآن است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۷

از آنچه گفتيم به خوبى روشن گرديد كه ((ترك (( در جمله و ((تركنا(( به همان معناى متبادر از كلمه است، كه مقابل گرفتن و اخذ است، و هيچ جهتى ندارد كه مانند بعضى بگوييم : ترك به معناى جعل و از لغات اضداد است.

و اين آيه از كلام خداى عز وجل است ، نه تتمه كلام ذوالقرنين ، به دليل اينكه در آن ، سياق از غيبت به تكلم با غير كه سياق كلام سابق بر اين خداى تعالى بود ودر آن مى فرمود: ((انا مكنا له (( ((قلنا يا ذاالقرنين ((، تغيير يافته ، واگر تتمه كلام ذوالقرنين بود جا داشت چنين بيايد: ((ترك بعضهم ...(( در مقابل جمله ديگر كه فرمود ((جعله دكاء((

و مقصود از و((نفخ فى الصور(( نفخه دومى قبل از قيامت است كه با آن همه مردگان زنده مى شوند، به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: ((فجمعنا هم جمعا وعرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا((

«الَّذِينَ كانَت أَعْيُنهُمْ فى غِطاءٍ عَن ذِكْرِى وَ كانُوا لا يَستَطِيعُونَ سمْعاً»:

اين آيه تفسير كافرين است ، وآنان همانهايى هستند كه خداوند ميان آنان و ذكرش سدى قرار داده و پرده اى كشيده - و به همين مناسبت بعد از ذكر سد متعرض حال آنان شده - ديدگان ايشان را در پرده اى از ياد خدا كرده و استطاعت شنيدن را از گوششان گرفته در نتيجه راهى كه ميان آنان وحق فاصله بود آن راه كه همان ياد خدا است، بريده شده است.

آرى، انسان يا از راه چشم به حق مى رسد، و از ديدن و تفكر در آيات خداى عزوجل به سوى مدلول آنها راه مى يابد، و يا از طريق گوش و شنيدن كلمات حكمت و موعظه و قصص وعبرتها، و اينان نه چشم دارند و نه گوش.

«أَ فَحَسِب الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِى مِن دُونى أَوْلِيَاءَ...»:

وجوهى كه در بيان مراد آيه شريفه : ((افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونىاولياء...(( گفته شده است

استفهامى است انكارى. در مجمع البيان گفته : معنايش اين است كه آيا كسانى كه توحيد خداى را انكار مى كنند خيال مى كنند اگر غير از خدا اولياى ديگرى اتخاذ كنند ايشان را يارى خواهند نمود، وعقاب مرا از ايشان دفع توانند كرد ؟ آنگاه بر گفته خود استدلال نموده مى گويد: جمله ((انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا((، بر اين حذف دلالت مى كند.

البته وجه ديگرى از ابن عباس نقل شده كه وى گفته معناى آيه چنين است : آيا اينان كه كافر شدند مى پندارند كه اگر بغير من آله هاى بگيرند من براى خود وعليه ايشان غضب نخواهم كرد وعقابشان نمى كنم ؟.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۸

وجه سومى نيز هست ، وآن اين است كه جمله ((ان يتخذوا...(( مفعول اول براى ((حسب (( است كه به معناى ((ظن (( مى باشد، و مفعول دومش محذوف وتقديرش چنين است : ((افحسب الذين كفروا اتخاذهم عبادى من دونى اولياء نافعا لهم اودافعا للعقاب عنهم - آيا كسانى كه كافر شده اند پنداشته اند كه اگر غير از من اوليائى بگيرند براى ايشان نافع ويا دافع عقاب از ايشان است ؟((

و فرق ميان اين وجه ودووجه قبلى اين است كه در آن دووجه ، كلمه ((أ ن (( وصله اش قائم مقام دو مفعول است ، وآنچه حذف شده بعضى از صله است، به خلاف وجه سومى كه آن ((أ ن (( وصله اش ‍ مفعول اول براى حسب است ومفعول دوم آن حذف شده.

وجه چهارمى كه هست اين است كه بگوييم ((أ ن (( وصله اش به جاى دومفعول آمده ، وعنايت كلام ونقطه اتكاء در آن متوجه اين است كه بفهماند اتخاذ آلهه ، اتخاذ حقيقى نيست ، واصلااتخاذ نيست ، چون اتخاذ هميشه از دو طرف است و آلهه اتخاذ شده اينان خودشان تبرى ميجويند ومى گويند: ((سبحانك انت ولينا من دونهم ((، يعنى منزهى تواى خدا جز به تودل نداديم.

و اين وجوه چهارگانه از نظر ترتيب در وجاهت هر يك در رتبه خود قرار دارد، واز همه وجيهتر وجه اول است كه سياق آيات هم با آن مساعد است ، براى اينكه آيات مورد بحث بلكه تمامى آيات سوره در اين سياق است كه بفهماند كفار به زينت زندگى دنيا مفتون گشته، امر بر ايشان مشتبه شده است وبه ظاهر اسباب اطمينان و ركون كردند، ودر نتيجه غير خداى را اولياى خود گرفتند و پنداشتند كه ولايت اين آلهه كافى ونافع براى آنان است و دافع ضرر از آنها است. و حال آنكه آنچه بعد از نفخ صور وجمع شدن خلايق خواهند ديد مناقض پندار ايشان است ، پس آيه شريفه مورد بحث نيز همين پندار را تخطئه مى كند.

اين را هم بايد بگوييم كه قائم مقام شدن ((أ ن (( وصله اش به جاى هر دومفعول ((حسب (( با اين كه در كلام خدا زياد آمده ، واز آن جمله فرموده : ((ام حسب الذين اجترحوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا(( و امثال آن حاجتى باقى نمى گذارد كه مفعول دوم آن را محذوف بدانيم . علاوه بر اينكه بعضى از نحويين هم آن را جائز ندانسته اند.

آيات بعدى هم اين وجه اول را تاييد مى كنند، كه مى فرمايند:((قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا...((، وهمچنين قرائتى كه منسوب به على (عليهالسلام ) وعدهاى ديگر از قراء است كه خوانده اند:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۰۹

((ا فحسب (( - سين را ساكن وباء را مضموم خوانده اند. يعنى آيا اولياء گرفتن بندگان مرا براى خود بس است ايشان را.

پس مراد از ((عباد(( در جمله ((ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء(( هر چيزى وهر كسى است كه مورد پرستش بت پرستان قرار بگيرد، چه ملائكه باشد وچه جن ، وچه كملين از بشر.

و اما اينكه مفسرين گفته اند كه مراد از عباد مسيح وملائكه وامثال ايشان از مقربين درگاه خدا است ، نه شيطانها، چون كلمه ((عباد(( در اكثر موارد وقتى اضافه به ياى متكلم مى شود تشريف واحترام منظور است، صحيح نيست زيرا اولامقام مناسب تشريف نيست واين ظاهر است ، وثانيا قيد ((من دونى (( در كلام ، صريح در اين است كه مراد از ((الذين كفروا(( بت پرستان هستند كه اصلاخدا را عبادت نمى كنند، با اينكه اعتراف به الوهيت اودارند، بلكه شركاء را كه شفعاء مى دانند عبادت مى كردند. واما اهل كتاب مثلانصارى در عين اينكه مسيح را ولى خود گرفتند ولايت خداى را انكار نكردند، بلكه دوقسم ولايت اثبات مى كردند وآنگاه هر دو را يكى مى شمردند - دقت بفرمائيد.

پس حق اين است كه جمله ((عبادى (( شامل مسيح ومانند او نمى شود، بلكه تنها شامل آلهه بتپرستان مى شود ومراد از جمله ((الذين كفروا(( تنها وثنيها هستند.

«انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا» - يعنى جهنم را آماده كرده ايم تا براى كفار در همان ابتداى ورودشان به قيامت وسيله پذيرائيشان باشد. تشبيه كرده خداوند خانه آخرت را به خانه اى كه مى همان وارد آن مى شود و تشبيه كرده جهنم را به ((نزل (( يعنى چيزى كه مى همان در اول ورودش با آن پذيرائى مى شود.

و با در نظر گرفتن اينكه بعد از دوآيه مى فرمايد ((اينان در قيامت توقف ومكثى ندارند(( فهميده مى شود كه اين تشبيه چقدر تشبيه لطيفى است . گويا كفار غير از ورود به جهنم ، ديگر كارى ندارند، ومعلوم است كه در اين آيه چه تحكم وتوبيخى از ايشان شده وكانه اين تحكم را در مقابل تحكمى كه از آنان در دنيا نقل كرده و فرموده : ((واتخذوا آياتى و رسلى هزوا(( قرار داده.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۰

بحث روايتى

در تفسير قمى مى گويد: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم) مردم را از داستان موسى و همراهش وخضر خبر داد، عرض ‍ كردند داستان آن شخصى كه دنيا را گرديد و مشرق ومغرب آن را زير پا گذاشت بگوببينم چه كسى بوده . خداى تعالى آيات ((و يسالونك عن ذى القرنين...(( را نازل فرمود.

مؤلف : تفصيل اين روايت را در آنجا كه داستان اصحاب كهف را آورديم نقل نموديم ، ودر اين معنا در الدر المنثور از ابن ابى حاتم از سدى از عمر مولى غفره نيز روايتى آمده.

اختلافاتى كه جهاد متعدد در روايات مربوط به ذوالقرنين وجود دارد

خواننده عزيز بايد بداند كه روايات مروى از طرق شيعه واهل سنت از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) و از طرق خصوص شيعه از ائمه هدى (عليهم السلام) و همچنين اقوال نقل شده از صحابه وتابعين كه اهل سنت با آنها معامله حديث نموده (احاديث موقوفه اش مى خوانند) درباره داستان ذى القرنين بسيار اختلاف دارد، آن هم اختلاف هايى عجيب، وآن هم نه در يك بخش داستان، بلكه در تمامى خصوصيات آن.

و اين اخبار در عين حال مشتمل بر مطالب شگفت آورى است كه هر ذوق سليمى از آن وحشت نموده، و بلكه عقل سالم آن را محال ميداند، و عالم وجود هم منكر آن است . واگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقايسه نموده مورد دقت قرار دهد، هيچ شكى نمی كند در اينكه مجموع آنها خالى از دسيسه ودستبرد و جعل و مبالغه نيست.

و از همه مطالب غريب تر رواياتى است كه علماى يهود كه به اسلام گرويدند - از قبيل وهب ابن منبه و كعب الاحبار - نقل كرده و يا اشخاص ديگرى كه از قرائن به دست مى آيد از همان يهوديان گرفته اند، نقل نموده اند.

بنابراين ديگر چه فائده اى دارد كه ما به نقل آنها واستقصاء واحصاء آنها با آن كثرت وطول و تفصيلى كه دارند بپردازيم؟ لاجرم به پاره اى از جهات اختلاف آنها اشاره نموده مى گذريم ، وبه نقل آنچه كه تا حدى از اختلاف سالم است مى پردازيم.

از جمله اختلافات ، اختلاف در خود ذوالقرنين است كه چه كسى بوده . بيشتر روايات برآنند كه از جنس بشر بوده، و در بعضى از آنها آمده كه فرشته اى آسمانى بوده وخداوند اورا به زمين نازل كرده ، وهر گونه سبب و وسيله اى در اختيارش گذاشته بود. ودر كتاب خطط مقريزى از جاحظ نقل كرده كه در كتاب الحيوان خود گفته ذوالقرنين مادرش از جنس بشر و پدرش از ملائكه بوده.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۱

و از آن جمله اختلاف در اين است كه وى چه سمتى داشته . در بيشتر روايات آمده كه ذوالقرنين بنده اى از بندگان صالح خدا بوده ، خدا را دوست مى داشت ، وخدا هم اورا دوست مى داشت ، او خيرخواه خدا بود، خدا هم در حقش خيرخواهى نمود. و در بعضى ديگر آمده كه محدث بوده يعنى ملائكه نزدش آمد وشد داشته و با آن ها گفتگو مى كرده . ودر بعضى ديگر آمده كه پيغمبر بوده.

و از آن جمله ، اختلاف در اسم اواست . در بعضى از روايات آمده كه اسمش عياش بوده ، ودر بعضى ديگر اسكندر و در بعضى مرزيا فرزند مرزبه يونانى از دودمان يونن فرزند يافث بن نوح . ودر بعضى ديگر مصعب بن عبد الله از قحطان. و در بعضى ديگر صعب بن ذى مرائد اولين پادشاه قوم تبعها (يمنيها) كه آنان را تبع مى گفتند، وگويا همان تبع ، معروف به ابوكرب باشد. ودر بعضى عبد الله بن ضحاك بن معد. و همچنين از اين قبيل اسامى ديگر كه آنها نيز بسيار است.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۵۱۲

و از آن جمله اختلاف در اين است كه چرا اورا ذوالقرنين خوانده اند ؟ در بعضى از روايات آمده كه قوم خود را به سوى خدا دعوت كرد، اورا زدند وپيشانى راستش را شكافتند پس زمانى از ايشان غايب شد، بار ديگر آمد ومردم را به سوى خدا خواند، اين بار طرف چپ سرش را شكافتند، بار ديگر غايب شد پس از مدتى خداى تعالى اسبابى به اوداد كه شرق وغرب زمين را بگرديد وبه اين مناسبت اورا ذوالقرنين ناميدند.

و در بعضى ديگر آمده كه مردم اورا در همان نوبت اول كشتند، آنگاه خداوند او را زنده كرد، اين بار به سوى قومش آمد وايشان را دعوت نمود، اين بار هم كتكش زدند و به قتلش رساندند، بار ديگر خدا او را زنده كرد و به آسمان دنياى بالابرد، و اين بار با تمامى اسباب و وسائل نازلش كرد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←