تفسیر:نمونه جلد۹ بخش۶۶

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


آيه ۱۵-۱۸

آيه و ترجمه

فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَن يجْعَلُوهُ فى غَيَبَتِ الجُْب وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ(۱۵) وَ جَاءُو أَبَاهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ(۱۶) قَالُوا يَأَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَستَبِقُ وَ تَرَكنَا يُوسف عِندَ مَتَعِنَا فَأَكلَهُ الذِّئْب وَ مَا أَنت بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَ لَوْ كنَّا صدِقِينَ(۱۷) وَ جَاءُو عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سوَّلَت لَكُمْ أَنفُسكُمْ أَمْراً فَصبرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُستَعَانُ عَلى مَا تَصِفُونَ(۱۸) ترجمه : ۱۵ - هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفى گاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان باخبر خواهى ساخت ، در حالى كه آنها نمى دانند. ۱۶ - شب هنگام در حالى كه گريه مى كردند بسراغ پدر آمدند. ۱۷ - گفتند اى پدر ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را تصديق نخواهى كرد هر چند راستگو باشيم ! ۱۸ - و پيراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، گفت : هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته ! من صبر جميل مى كنم (و ناسپاسى نخواهم كرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مى گوئيد يارى مى طلبم

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۱

تفسير : دروغ رسوا! سرانجام برادران پيروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آنها بفرستد، آنشب را با خيال خوش ‍ خوابيدند كه فردا نقشه ، آنها درباره يوسف عملى خواهد شد، و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مى دارند. تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود. صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد، آنها نيز اظهار اطاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند مى گويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسفرا از آنها گرفت و به سينه خود چسبانيد، قطره هاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد، اما چشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى كرد آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مى كرد دست از نوازش و محبت يوسف بر نداشتند، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمى بيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينه هائى را كه بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مى برد، اما پناهش نمى دادند!. در روايتى مى خوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مى ريخت و يا به هنگامى كه او را مى خواستند بچاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است ، گوئى برادر، مساءله را به شوخى گرفته است ، بيخبر از اينكه تيره روزى در انتظار او است ، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت : «فراموش نمى كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۲

و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم ، با خود گفتم كسى كه اينهمه يار و ياور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم ، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم ، و به من پناه نمى دهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او - حتى به برادران - تكيه نكنم .» به هر حال قرآن مى گويد: «هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه بيفكنند، آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند» (فلما ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ). جمله «اجمعوا» نشان مى دهد كه همه برادران در اين برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او راى آنها متفق نبود. اصولا «اجمعوا» از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مى باشد. سپس اضافه مى كند: در اين هنگام ما به يوسف ، وحى فرستاديم ، و دلداريش داديم و گفتيم غم مخور، «روزى فرا مى رسد كه آنها را از همه اين نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت ، در حالى كه آنها تو را نمى شناسند» (و او حينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا يشعرون ). همان روزى كه تو بر اريكه قدرت تكيه زده اى ، و برادران دست نياز به سوى تو دراز مى كنند، و همچون تشنه كامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۳

سوزان مى دوند با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مى آيند، اما تو چنان اوج گرفته اى كه آنها باور نمى كنند برادرشان باشى ، آن روز به آنها خواهى گفت ، آيا شما نبوديد كه با برادر كوچكتان يوسف چنين و چنان كرديدو در آن روز چقدر شرمسار و پشيمان خواهند شد. اين وحى الهى به قرينه آيه ۲۲ همين سوره وحى نبوت نبود بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اينكه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد، اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد. برادران يوسف نقشه اى را كه براى او كشيده بودند، همانگونه كه مى خواستند پياده كردند ولى بالاخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صورت طبيعى ، و نه از طريق توطئه ، سر به نيست شده است ، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند. طرحى كه براى رسيدن اين هدف ريختند اين بود، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش ‍ بينى مى كرد وارد شوند، و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده ، و دلائل قلابى براى آن بسازند. قرآن مى گويد: «شب هنگام برادران گريه كنان به سراغ پدر رفتند» (و جاؤ ا اباهم عشاء يبكون ). گريه دروغين و قلابى ، و اين نشان مى دهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمى توان تنها فريب چشم گريان را خورد!. پدر كه بى صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى كشيد با يك نگاه به جمع آنها و نديدن يوسف در ميانشان سخت تكان خورد، بر خود لرزيد،

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۴

و جوياى حال شد: آنها گفتند: ((پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى ، تيراندازى و مانند آن ) شديم و يوسف را كه كوچك بود و توانائى مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتيم ، ما آنچنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و در اين هنگام گرگ بى رحم از راه رسيد و او را دريد))! (قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنافا كله الذئب ). «ولى مى دانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم » چرا كه خودت قبلا چنين پيش بينى را كرده بودى و اين را بر بهانه حمل خواهى كرد (و ما انت بمؤ من لنا و لو كنا صادقين ). سخنان برادران خيلى حساب شده بود، اولا پدر را با كلمه «يا ابانا» (اى پدر ما) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند، و ثانيا طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارند، و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيش دستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد، هر چند ما راست بگوئيم . و براى اينكه نشانه زنده اى نيز بدست پدر بدهند، «پيراهن يوسف را با خونى دروغين آغشتند» (خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند) (و جاءوا على قميصه بدم كذب ). اما از آنجا كه دروغگو حافظه ندارد، و از آنجا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مى توان همه آنها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت ، برادران از اين نكته غافل بودند كه لااقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد، آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند، پدر

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۵

هوشيار پر تجربه همينكه چشمش بر آن پيراهن افتاد، همه چيز را فهميد و گفت : شما دروغ مى گوئيد «بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته و اين نقشه هاى شيطانى را كشيده است » (بل سولت لكم انفسكم امرا). در بعضى از روايات مى خوانيم او پيراهن را گرفت و پشت رو كرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست ؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت : اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است ، و سپس بيهوش ‍ شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد، بعضى از برادران فرياد كشيدند كه اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قيامت ، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم ، و پدر همچنان تا سحرگاه بيهوش بود ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش ، به هوش آمد. و با اينكه قلبش آتش گرفته بود و جانش مى سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد، بلكه گفت : «من صبر خواهم كرد، صبرى جميل و زيبا، شكيبائى توام با شكر گزارى و سپاس خداوند» (فصبر جميل ). و سپس گفت : «من از خدا در برابر آنچه شما مى گوئيد يارى مى طلبم » (و الله المستعان على تصفون ). از او مى خواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم ، خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۶

او نگفت از خدا مى خواهم در برابر بر مصيبت مرگ يوسف به من شكيبائى دهد، چرا كه مى دانست يوسف كشته نشده ، بلكه گفت در مقابل آنچه شما توصيف مى كنيد كه نتيجه اش به هر حال جدائى من از فرزندم است صبر ميطلبم .

نكته ها :

در برابر يك ترك اولى !...

ابو حمزه ثمالى از امام سجاد (عليه السلام ) نقل مى كند كه من روز جمعه در مدينه بودم ، نماز صبح را با امام سجاد (عليه السلام ) خواندم ، هنگامى كه امام از نماز و تسبيح ، فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بودم ، زن خدمتكار را صدا زد، گفت : مواظب باش . هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهيد، زيرا امروز روز جمعه است . ابو حمزه مى گويد، گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مى كند، مستحق نيست !. امام فرمود: درست است ، ولى من از اين مى ترسم كه در ميان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم ، و بر سر خانواده ما همان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!. سپس فرمود. به همه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيده ايد) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبح مى كردند، قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود و فرزندانش مى خورد، يك روز سؤ ال كننده مؤ منى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت ، عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت : به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنيد، چند بار اين سخن را تكرار كرد ، آنها شنيدند، و سخن او را باور نكردند، هنگامى كه او ماءيوس شد و تاريكى شب ، همه جا را فرا گرفت برگشت ، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۷

داشت ، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مى گفت ، اما يعقوب و خانواده يعقوب ، كاملا سير شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!. امام سپس اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح ، وحى فرستاد كه تو اى يعقوب بنده مرا خوار كردى و خشم مرا بر افروختى ، و مستوجب تاديب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى ... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مى كنم و اين به خاطر آنست كه به آنها علاقه دارم !. قابل توجه اينكه به دنبال اين حديث مى خوانيم كه ابو حمزه مى گويد از امام سجاد (عليه السلام ) پرسيدم يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟ امام فرمود: در همان شب . از اين حديث به خوبى استفاده مى شود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك ترك اولى كه گناه و معصيتى هم محسوب نمى شد، (چرا كه حال آن سائل بر يعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولياى حق چه بسا سبب مى شود كه خداوند، گوشمالى دردناكى به آنها بدهد، و اين نيست مگر به خاطر اينكه مقام والاى آنان ايجاب مى كند، كه همواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند، چرا كه حسنات الابرار سيئات المقربين (كارهائى كه براى بعضى از نيكان «حسنه » محسوب مى شود براى مقربان درگاه خداوند سيئه است ). جائى كه يعقوب آنهمه درد و رنج به خاطر بى خبر ماندن از درد دل يك سائل بكشد بايد فكر كرد، كه جامعه اى كه در آن گروهى سير و گروه زيادترى گرسنه باشند چگونه ممكن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نكند.

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۸

دعاى گيراى يوسف !

در روايات اهلبيت (عليهم السلام ) و در طرق اهل تسنن مى خوانيم : هنگامى كه يوسف در قعر چاه قرار گرفت ، اميدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد، با خداى خود مناجات مى كرد و به تعليم جبرئيل راز و نيازهائى داشت ، كه در روايات به عبارات مختلفى نقل شده است . در روايتى مى خوانيم با خدا چنين مناجات كرد: اللهم يا مونس كل غريب و يا صاحب كل وحيد و يا ملجا كل خائف و يا كاشف كل كربة و يا عالم كل نجوى و يا منتهى كل شكوى و يا حاضر كل ملاء يا حى يا قيوم اسئلك ان تقذف رجائك فى قلبى حتى لا يكون لى هم و لا شغل غيرك و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا انك على كل شى ء قدير..

«بار پروردگارا! اى آنكه مونس هر غريب و يار تنهايانى ، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان ، و بر طرف كننده هر غم و اندوه ، و آگاه از هر نجوى ، و آخرين اميد هر شكايت كننده و حاضر در هر جمع و گروهى ، اى حى و اى قيوم ! از تو مى خواهم كه اميدت را در قلب من بيفكنى ، تا هيچ فكرى جز تو نداشته باشم ، و از تو مى خواهم كه از اين مشكل بزرگ ، فرج و راه نجاتى ، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چيز توانائى ».

جالب اينكه در ذيل اين حديث مى خوانيم ، فرشتگان صداى يوسف را شنيدند و عرض كردند: الهنا نسمع صوتا و دعاء: الصوت صوت صبى و الدعاء دعاء نبى !: «پروردگارا! ما صدا و دعائى مى شنويم ، آواز، آواز كودك است ، اما دعا، دعاى پيامبرى است »!. اين نكته نيز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران در چاه افكندند

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۴۹

پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود، فرياد زد كه لااقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم ، و اگر بميرم كفن من باشد، برادران گفتند، از همان خورشيد و ماه و يازده ستاره اى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند! (و او به دنبال ياس مطلق ، از غير خدا دعاى فوق را خواند). از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت : كودك ! اينجا چه مى كنى در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداخته اند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مى آورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آئى ، گفت : كدام دعاگفت : بگو اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان ، بديع السماوات و الارض ، ذو الجلال و الاكرام ، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا: «پروردگارا! من از تو تقاضا مى كنم اى كه حمد و ستايش براى تو است ، معبودى جز تو نيست ، توئى كه بر بندگان نعمت مى بخشى آفريننده آسمانها و زمينى ، صاحب جلال و اكرامى ، تقاضا مى كنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى » مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.

جمله و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب

(اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند، بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۰

مى روند، نزديك سطح آب ، درست مى كنند قرار دادند، به اين ترتيب كه طناب را به كمر او بسته ، او را به نزديك آب بردند و رها ساختند. پاره اى از روايات كه در تفسير آيات فوق نازل شده نيز اين مطلب را تاءييد مى كند .

تسويل نفس

جمله «سولت » از ماده «تسويل » به معنى «تزيين » مى باشد گاهى آن را به معنى ترغيب و گاهى به معنى وسوسه كردن نيز تفسير كرده اند كه تقريبا همه به يك معنى باز مى گردد. يعنى هواهاى نفسانى شما اين كار را براى شما زينت داد. اشاره به اينكه هنگامى كه هوسهاى سركش بر روح و فكر انسان چيره مى شود زشت ترين جنايات همچون كشتن يا تبعيد برادر را در نظر انسان آنچنان زينت ميدهد كه آنرا امرى مقدس و ضرورى ، تصور مى كند، و اين دريچه اى است به يك اصل كلى در مسائل روانى كه هميشه تمايل افراطى نسبت به يك مساله مخصوصا هنگامى كه تواءم با رزائل اخلاقى شود، پرده اى بر حس تشخيص انسان مى افكند و حقايق را در نظر او دگرگون جلوه مى دهد. لذا قضاوت صحيح و درك واقعيات عينى بدون تهذيب نفس ، امكان پذير نيست و اگر مى بينيم در قاضى عدالت شرط شده است ، يكى از دلائلش همين است ، و اگر قرآن مجيد در سوره بقره آيه ۲۸۲ مى گويد: اتقوا الله و يعلمكم الله : تقوى را پيشه كنيد و خداوند به شما علم و دانش مى دهد باز اشاره اى به همين روايت است .

دروغگو حافظه ندارد

سرگذشت يوسف و داستان او با برادرانش بار ديگر اين اصل معروف را به ثبوت مى رساند كه دروغگو نمى تواند راز خود

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۱

را براى هميشه مكتوم دارد، چرا كه واقعيتهاى عينى به هنگامى كه وجود خارجى پيدا مى كند، روابط بى شمارى با موضوعات ديگر در اطراف خود دارد، و دروغگو كه مى خواهد صحنه نادرستى را با دروغ خود بيافريند، هر قدر زيرك و زبر دست باشد نمى تواند تمام اين روابط را حفظ كند، بفرض كه چندين رابطه دروغين در پيوند با مسائل پيرامون حادثه درست كند، باز نگهدارى همه اين روابط ساختگى در حافظه براى هميشه كار آسانى نيست و كمترين غفلت از آن موجب تناقض گوئى ميشود، به علاوه بسيارى از اين پيوندها مورد غفلت قرار مى گيرد و همانهاست كه سرانجام واقعيت را فاش مى كند، و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه به آبرو و حيثيت خويش علاقمنداند كه هرگز گرد دروغ نروند و موقعيت اجتماعى خويش را به خاطر نيفكنند و خشم خدا براى خود نخرند.

صبر جميل چيست ؟

شكيبائى در برابر حوادث سخت و طوفانهاى سنگين نشانه شخصيت و وسعت روح آدمى است ، آنچنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى دهد و لرزان نمى گردد. يك نسيم ملايم مى تواند آب استخر كوچكى را به حركت در آورد، اما اقيانوسهاى بزرگ همچون اقيانوس ‍ آرام ، بزرگترين طوفانها را هم در خود مى پذيرند، و آرامش آنها بر هم نمى خورد. گاه انسان ظاهرا شكيبائى مى كند ولى چهره اين شكيبائى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثه است زشت و بد نما مى سازد. اما افراد باايمان و قوى الاراده و پرظرفيت كسانى هستند كه در اين گونه حوادث هرگز پيمانه صبرشان لبريز نمى گردد، و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى تابى و جزع باشد بر زبان جارى نمى سازند، صبر آنها، «صبر زيبا» و «صبر جميل » است .

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۲

اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات ديگر اين سوره مى خوانيم يعقوب آنقدر گريه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد، آيا اين منافات با صبر جميل ندارد؟!. پاسخ اين سؤ ال يك جمله است و آن اينكه : قلب مردان خدا كانون عواطف است ، جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند، اشكهايشان همچون سيلاب جارى شود، اين يك امر عاطفى است ، مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگويند و نكنند. از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه اتفاقا همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مى ريخت به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مى ريزيد؟. پيامبر در جواب فرمود: چشم مى گريد و قلب اندوهناك ميشود ولى چيزى كه خدا را به خشم آورد نمى گويم (تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب ) و در جاى ديگر مى خوانيم فرمود . ليس هذا بكاء ان هذا رحمة ((اين گريه (بى تابى ) نيست ، اين رحمت (گريه عاطفى ) است )). اشاره به اينكه در سينه انسان قلب است نه سنگ ، و طبيعى است كه در برابر مسائل عاطفى واكنش نشان مى دهد و ساده ترين واكنش آن جريان اشك از چشم است ، اين عيب نيست اين حسن است ، عيب آنست كه انسان سخن بگويد كه خدا را به غضب آورد .

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۳

آيه ۱۹-۲۰

آيه و ترجمه :

وَ جَاءَت سيَّارَةٌ فَأَرْسلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قَالَ يَبُشرَى هَذَا غُلَمٌ وَ أَسرُّوهُ بِضعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمُ بِمَا يَعْمَلُونَ(۱۹) وَ شرَوْهُ بِثَمَنِ بخْسٍ دَرَهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّهِدِينَ(۲۰) ترجمه : ۱۹ - و كاروانى فرا رسيد، ماءمور آب را (بسراغ آب ) فرستادند، او دلو خود را در چاه افكند، و صدا زد: مژده باد: اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى ) و اين امر را بعنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه است . ۲۰ - و او را به بهاى كمى - چند درهم - فروختند، و نسبت به (فروختن ) او بى اعتنا بودند (چرا كه مى ترسيدند رازشان فاش شود). تفسير : به سوى سرزمين مصر. يوسف در تاريكى وحشتناك چاه كه با تنهائى كشنده اى همراه بود، ساعات تلخى را گذرانده اما ايمان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان ، نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان داد كه اين تنهائى وحشتناك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش ، پيروز بدر آيد. چند روز از اين ماجرا گذشت خدا مى داند، بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشته اند. بهر حال «كاروانى سر رسيد» (و جائت سيارة ). و در آن نزديكى منزل گزيد، پيدا است نخستين حاجت كاروان تامين آب

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۴

است ، لذا «كسى را كه مامور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند» (فارسلوا واردهم ). «مامور آب ، دلو خود را در چاه افكند» (فادلى دلوه ). يوسف از قعر چاه متوجه شد كه سر و صدائى از فراز چاه مى آيد و به دنبال آن ، دلو و طناب را ديد كه به سرعت پائين مى آيد، فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبيد. مامور آب احساس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده ، هنگامى كه آن را با قوت بالا كشيد، ناگهان چشمش ‍ به كودك خردسال ماه پيكرى افتاده و فرياد زد: «مژده باد اين كودكى است بجاى آب » (قال يا بشرى هذا غلام ). كم كم گروهى از كاروانيان از اين امر آگاه شدند ولى براى اينكه ديگران باخبر نشوند و خودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند، اين امر را بعنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند (و اسروه بضاعة ). البته در تفسير اين جمله احتمالات ديگرى نيز داده شده از جمله اينكه يابندگان يوسف ، يافتن او را در چاه ، مخفى داشتند و گفتند اين متاعى است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشته اند تا براى او در مصر بفروشيم . ديگر اينكه بعضى از برادران يوسف كه براى خبر گرفتن از او و يا رسانيدن غذا به او گاه و بيگاه به كنار چاه مى آمدند هنگامى كه از جريان با خبر شدند، برادرى يوسف را كتمان كردند، تنها گفتند او غلام ما است ، كه فرار كرده و در اينجا پنهان شده ، و يوسف را تهديد به مرگ كردند كه اگر پرده از روى كار بر دارد، كشته خواهد شد. ولى تفسير نخست از همه نزديكتر به نظر مى رسد.

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۵

و در پايان آيه مى خوانيم «خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه است » (و الله عليم بما يعملون ). «سرانجام يوسف را به بهاى كمى - چند درهم - فروختند» (و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ). گرچه در مورد فروشندگان يوسف و اينكه چه كسانى بودند گفتگو است ، بعضى آنها را برادران يوسف دانسته اند، ولى ظاهر آيات اين است كه كاروانيان اقدام به چنين كارى كردند، زيرا در آيات قبل سخنى از برادران نيست و با پايان آيه قبل كه گذشت بحث برادران تمام شده است ، و ضميرهاى جمع در جمله «ارسلوا،» و «اسروه » و «شروه » همه به يك چيز باز مى گردد، يعنى كاروانيان . در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا آنها يوسف را كه حداقل غلام پر قيمتى محسوب مى شد به بهاى اندك و به تعبير قرآن بثمن بخس فروختند. ولى اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مى يابند از ترس ‍ اينكه مبادا ديران بفهمند آنرا فورا مى فروشند، و طبيعى است كه با اين فوريت نمى توانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند. «بخس » در اصل به معنى اين است كه چيزى را با ستمگرى كم كنند

تفسير نمونه جلد ۹ صفحه ۳۵۶

و لذا قرآن مى گويد: و لا تبخسوا الناس اشيائهم : اشياء مردم را با ظلم كم نكنيد (هود - ۸۵). در اينكه يوسف را به چند درهم فروختند و چگونه ميان خود تقسيم كردند، باز در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى ۲۰ درهم و بعضى ۲۲ درهم و بعضى ۴۰ درهم و بعضى ۱۸ درهم نوشته اند، و با توجه به اينكه عدد فروشندگانرا ده نفر دانسته اند، سهم هر كدام از اين مبلغ ناچيز روشن است . و در پايان آيه مى فرمايد: آنها نسبت به فروختن يوسف ، بى اعتنا بودند (و كانوا فيه من الزاهدين ). در حقيقت اين جمله در حكم بيان علت براى جمله قبل است ، اشاره به اينكه اگر آنها يوسف را به بهاى اندك فروختند به خاطر اين بود كه نسبت به اين معامله بى ميل و بى اعتنا بودند. اين موضوع يا به خاطر آن بود كه يوسف را كاروانيان ، ارزان بدست آورده بودند و انسان چيزى را كه ارزان بدست آورد غالبا ارزان از دست مى دهد، و يا اينكه از اين مى ترسيدند كه سر آنها فاش شود، و مدعى پيدا كنند و يا از اين نظر كه در يوسف نشانه هاى غلام بودن را نمى ديدند، بلكه آثار آزادگى و حريت در چهره او نمايان بود و به همين دليل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خريداران .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←