تفسیر:نمونه جلد۳ بخش۷۰

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۱

آيه ۳۴

آيه و ترجمه

الرِّجَالُ قَوَّمُونَ عَلى النِّساءِ بِمَا فَضلَ اللَّهُ بَعْضهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَلِهِمْ فـَالصلِحَت قَنِتَتٌ حَفِظتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظ اللَّهُ وَ الَّتى تخَافُونَ نُشوزَهُنَّ فَعِظوهُنَّ وَ اهـْجـُرُوهُنَّ فى الْمَضاجِع وَ اضرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطعْنَكمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيهِنَّ سبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كبِيراً(۳۴) ترجمه : ۳۴ - مردان ، سرپرست و خدمتگزار زنانند، بخاطر برتريهايى كه (از نظر نظام اجتماع ) خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاقهايى كه از امـوالشـان (در مـورد زنـان ) مـى كـنـند، و زنان صالح آنها هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده ، مى كنند. و (امـا) آن دسـته از زنان را كه از طغيان و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! و (اگر مـؤ ثـر واقـع نـشـد،) در بـسـتر از آنها دورى نماييد! و (اگر آنهم مؤ ثر نشد و هيچ راهى بـراى وادار كـردن آنـهـا بـه انـجـام وظـايـفـشـان جـز شـدت عـمـل ، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند به آنها تعدى نكنيد و (بدانيد) خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و قدرت او بالاترين قدرتهاست .) تفسير : سرپرستى در نظام خانواده خـانـواده يـك واحـد كـوچـك اجـتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عـهـده بـگـيـرنـد مـفـهـومـى نـدارد و در نتيجه مرد يا زن ، يكى بايد «رئيس » خانواده و ديـگـرى «مـعـاون » و تـحـت نـظـارت او بـاشد، قرآن در اينجا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود. «مردان سرپرست و نگهبان

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۲

زنان هستند» (الرجال قوامون على النساء). البته مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤ وليتها و مشورتهاى لازم است . ايـن مـسـاءله در دنـيـاى امـروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هياءتى (حتى يك هيئت دو نـفرى ) ماءمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو «رئيس » و ديگرى «معاون يا عضو» باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پيدا مى شود - سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است . و ايـن مـوقـعـيـت بـه خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره مند است ) و ديـگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد. بـه عـلاوه تـعـهـد او در بـرابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى ، و پـرداخـت مـهـر و تـاءمـيـن زنـدگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد. البـتـه مـمـكـن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلى را در نظر مى گيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى ، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بـيـشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست . جـمـله بـعـد اشـاره بـه هـمـيـن حـقـيـقـت اسـت زيـرا در قـسـمـت اول مى فرمايد: «اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش ، روى مـصـلحـت نـوع بـشـر مـيـان آنـهـا قـرار داده » (بـمـا فضل الله بعضهم على بعض ). در قسمت ديگر مى فرمايد: «و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۳

مـردان در مـورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند» (و بما انفقوا من اموالهم ). ولى نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه سـپـردن ايـن وظـيـفـه بـه مـردان نـه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايسته تر است . سـپـس اضـافـه مـى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند: دسـتـه اول : «صـالحان و درستكاران ، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نـظـام خـانـواده مـى بـاشـنـد و نـه تـنـها در حضور شوهر بلكه در غياب او، حفظ الغيب مى كنند» (فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله ). يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسـرار خـانـواده در غـيـاب او نـمـى شـونـد، و در بـرابـر حـقـوقـى كـه خداوند براى آنها قـايل شده و با جمله «بما حفظ الله » به آن اشاره گرديده وظايف و مسؤ وليتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند. بـديـهـى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق شناسى را انجام دهند. زنان متخلف دسته دوم : زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنـهـا ديـده مـى شـود، مـردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤ وليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد. و در هر صورت مراقب

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۴

بـاشـنـد كه از حريم عدالت ، تجاوز نكنند، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است : مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مى گـردد كـه قـرآن در جـمـله فـوق از آنـهـا چـنـيـن تعبير مى كند: «زنانى را كه از طغيان و سـركـشـى آنها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد» (و اللاتى تخافون نشوزهن فعظوهن ). و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا كـه پـا از حـريـم نـظـام خـانـوادگـى فـراتـر مـى گـذارنـد قـبـل از هـر چـيـز بـايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسؤ وليت خود نمود. سـپـس مـى فـرمـايد: «در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد» (و اهجروهن فى المضاجع ). و بـا ايـن عـكـس العـمـل و بـى اعـتـنـايى و به اصطلاح قهر كردن ، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين «واكنش خفيف » در روح آنان مؤ ثر گردد. در صـورتـى كـه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤ وليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قـانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تاءثير كند، و نه جـدا شـدن در بـسـتـر و كـم اعـتـنـايـى نـفـعـى بـبـخـشـد و راهـى جـز «شـدت عمل » باقى نماند «آنها را تنبيه كنيد» (و اضربوهن ). در اينجا اجازه داده شده كه از طريق «تنبيه بدنى » آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند.

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۵

اشكال : مـمـكـن اسـت ايـراد كـنـنـد كـه چـگـونـه اسـلام بـه مـردان اجـازه داده كـه در مـورد زنـان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟! پاسخ : جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كـتـب فـقـهـى آمـده اسـت و هـمـچـنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا: اولا: آيه ، مساءله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديـگـرى دربـاره آنـان مفيد واقع نشود، و اتفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى وادار كردن افراد به انـجـام وظـيـفـه ، مؤ ثر واقع نشود، متوسل به خشونت مى شوند، نه تنها از طريق ضرب بـلكـه گـاهـى در مـوارد خـاصـى مـجـازاتـهـايـى شـديـدتـر از آن نـيـز قايل مى شوند كه تا سرحد اعدام پيش مى رود. ثـانيا: «تنبيه بدنى » در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است - بايد ملايم و خـفـيـف بـاشـد بطورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن . ثالثا: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى بنام تفسير «مازوشيسم » (آزارطـلبـى ) هـسـتـنـد و گـاه كه اين حالت در آنها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تـنـبـيـه مـختصر بدنى است ، بنابر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است . مـسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤ ثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مـرد حـق نـدارد بـهـانـه گـيـرى كـرده ، در صـدد آزار زن بـرآيـد، لذا بـه دنبال

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۶

ايـن جـمـله مـى فـرمـايـد: «اگـر آنـها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد» (فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا). و اگـر گـفـتـه شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟ در پـاسـخ مى گوييم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظايف مجازات مـى گـردنـد حـتـى مـجازات بدنى ، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد. داسـتـان مـردى كـه بـه هـمـسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در بـرابـر حـق نـبـود و عـلى (عـليـه السـلام ) او را بـا شـدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است . و در پـايـان مـجـددا بـه مـردان هـشـدار مـى دهـد كـه از مـوقـعيت سرپرستى خود در خانواده سـوءاسـتـفـاده نـكـنـنـد و بـه قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند «زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است » (ان الله كان عليا كبيرا).

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۷

آيه ۳۵

آيه و ترجمه

وَ إِنْ خـِفـْتـُمْ شـِقـَاقَ بـَيـْنـهـِمـَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِّنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصلَحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنهُمَا إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً(۳۵) ترجمه : ۳۵ - و اگـر از جـدايـى و شـكـاف ميان آنها بيم داشته باشيد، داورى از خانواده شوهر، و داورى از خـانـواده زن انـتـخـاب كـنـيـد (تـا بـه كار آنان رسيدگى كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند خداوند كمك به توافق آنها مى كند، زيرا خداوند دانا و آگاه است (و از نيات همه با خبر است .) تفسير : محكمه صلح خانوادگى در اين آيه اشاره به مساءله بروز اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده ، مى گويد: «اگر نـشـانـه هـاى شـكـاف و جـدائى در مـيـان دو هـمـسـر پـيـدا شـد بـراى بـررسـى عـلل و جـهـات نـاسـازگـارى و فـراهـم نمودن مقدمات صلح و سازش يك نفر داور و حكم از فـامـيـل مـرد و يـك داور و حـكم از فاميل زن انتخاب كنيد» (و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله ). و از آنجا كه قضاوت نبايد يك طرفه باشد مى افزايد: «و يك داور و حكم از خانواده زن انتخاب كنيد» (و حكما من اهلها). سـپـس مـى فـرمـايـد: «اگر اين دو حكم با حسن نيت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصـلاح ميان دو همسر بوده باشد، خداوند كمك مى كند و به وسيله آنان ميان دو همسر الفت مى دهد» (ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما). و بـراى ايـنـكـه بـه «حـكـمـيـن » هـشدار دهد كه حسن نيت به خرج دهند در پايان آيه مى فرمايد: «خداوند از نيت آنها با خبر و آگاه است » (ان الله كان عليما خبيرا).

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۸

محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شد يكى از شاهكارهاى اسلام است . اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند، از جمله : ۱ - مـحـيـط خـانواده كانون احساسات و عواطف است و طبعا مقياسى كه در اين محيط بايد به كـار رود بـا مقياس ساير محيطها متفاوت است ، يعنى همانگونه كه در «دادگاههاى جنايى » نـمـى تـوان بـا مـقـياس محبت و عاطفه كاركرد، در محيط خانواده نيز نمى توان تنها با مـقياس خشك قانون و مقررات بى روح گام برداشت ، در اينجا بايد حتى الامكان اختلافات را از طـرق عـاطـفـى حـل كـرد، لذا دسـتـور مـى دهـد كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پـيوند خويشاوندى به دو همسر دارند و مى توانند عواطف آنها را در مسير اصلاح تحريك كنند، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند. ۲ - در مـحـاكـم عـادى قضايى طرفين دعوا مجبورند براى دفاع از خود، هرگونه اسرارى كـه دارنـد فـاش سـازنـد. مـسـلم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بيگانه و اجنبى اسـرار زنـاشـويـى خود را فاش سازند احساسات يكديگر را آن چنان جريحه دار مى كنند كـه اگـر به اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند، ديگر از آن صميميت و محبت سابق خـبرى نخواهد بود، و همانند دو فرد بيگانه مى شوند كه به حكم اجبار بايد وظايفى را انـجـام دهند، اصولا تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آن گونه محاكم مى شوند ديگر زن و شوهر سابق نيستند. ولى در مـحكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمى شود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است ، آن اثر سوء را نخواهد داشت . ۳ - داوران در مـحـاكـم معمولى ، در جريان اختلافات غالبا بى تفاوتند، و قضيه به هر شـكـل خـاتـمه يابد براى آنها تاءثيرى ندارد، دو همسر به خانه بازگردند، يا براى هميشه از يكديگر جدا شوند، براى آنها فرق نمى كند. در حالى كه در محكمه صلح فاميلى مطلب كاملا به عكس است زيرا داوران اين

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۱۹

محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند، و جدايى يا صلح آن دو، در زندگى اين عده هم از نـظـر عاطفى و هم از نظر مسؤ وليتهاى ناشى از آن تاءثير دارد، و لذا آنها نهايت كوشش را بـه خـرج مـى دهـنـد كه صلح و صميميت در ميان اين دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد! ۴ - از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه چـنين محكمه اى هيچ يك از مشكلات و هزينه هاى سرسام آور و سـرگـردانـى هـاى مـحـاكـم مـعـمـولى را ندارد و بدون هيچ گونه تشريفاتى طرفين مى توانند در كمترين مدت به مقصود خود نائل شوند. نـاگـفـتـه روشـن اسـت كـه حـكـمـيـن بـايـد از مـيـان افـراد پـخـتـه و بـا تدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند. بـا ايـن امتيازات كه شمرديم معلوم مى شود كه شانس موفقيت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است . مساءله حكمين و شرايط آنها و دايره نفوذ حكم و داورى آنها درباره دو همسر در فقه اسلامى مـشـروحـا بـيـان شـده اسـت از جـمـله ايـنـكـه : دو حـكـم بـايـد بـالغ و عاقل و عادل و نسبت به كار خود بصير و بينا باشند. امـا در مـورد نـفـوذ حـكـم و داورى آنـهـا در مورد دو همسر بعضى از فقها حكم آن دو را هر چه باشد لازم الاجرا دانسته اند و ظاهر تعبير به «حكم » در آيه فوق نيز همين معنى را مى رساند، زيرا مفهوم حكميت و داورى ، نفوذ حكم است ، ولى بيشتر فقها نظر حكمين را تنها در مـورد سـازش و رفع اختلاف ميان دو همسر، لازم الاجرا دانسته اند و حتى معتقدند اگر حكمين شـرايـطـى بـر زن يـا شـوهـر بـكـنـنـد، لازم الاجـرا است اما در مورد جدايى ، حكم آنها به تـنـهـايـى نـافـذ نـيـسـت ، و ذيـل آيـه كـه اشـاره بـه مـسـاءله اصلاح مى كند با اين نظر سازگارتر است . توضيح بيشتر را در اين زمينه در كتب فقهى بخوانيد.

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۰

آيه ۳۶

آيه و ترجمه

وَ اعـْبـُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ بِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمـَسـكـِيـنِ وَ الجَْارِ ذِى الْقُرْبى وَ الجَْارِ الْجُنُبِ وَ الصاحِبِ بِالْجَنبِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا مَلَكَت أَيْمَنُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِب مَن كانَ مخْتَالاً فَخُوراً(۳۶) ترجمه : ۳۶ - و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ و هـمچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان ، و همسايه نزديك ، و همسايه دور، و دوست و هـمـنـشـين و واماندگان در سفر و بردگانى كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخرفروش است ، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مى زند،) دوست نمى دارد. تفسير : آيه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى را اعم از حق خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت با مردم را بيان داشته است ، و روى هم رفته ، ده دستور از آن استفاده مى شود: ۱ - نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بت پرستى كه ريـشـه اصـلى تمام برنامه هاى اسلامى است مى كند، دعوت به توحيد و يگانه پرستى روح را پاك ، و نيت را خالص ، و اراده را قوى ، و تصميم را براى انجام هر برنامه مفيدى مـحـكـم مـى سـازد، و از آنـجـا كـه آيـه بـيـان يـك رشـتـه از حـقـوق اسـلامـى اسـت ، قـبـل از هـر چـيز اشاره به حق خداوند بر مردم كرده است و مى گويد: «خدا را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد» (و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا). ۲ - سـپس اشاره به حق پدر و مادر كرده و توصيه مى كند كه نسبت به آنها نيكى كنيد)) (و بالوالدين احسانا).

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۱

حـق پـدر و مـادر از مسايلى است كه در قرآن مجيد زياد روى آن تكيه شده و كمتر موضوعى اسـت كـه ايـن قـدر مورد تاءكيد واقع شده باشد، و در چهار مورد از قرآن ، بعد از توحيد قرار گرفته است . از اين تعبيرهاى مكرر استفاده مى شود كه ميان اين دو ارتباط و پيوندى است و در حقيقت چنين اسـت چـون بـزرگـتـريـن نـعـمـت ، نـعـمـت هـسـتـى و حـيـات اسـت كـه در درجـه اول از نـاحـيـه خـدا اسـت ، و در مـراحـل بـعد به پدر و مادر ارتباط دارد، زيرا كه فرزند، بخشى از وجود پدر و مادر است ، بنابر اين ترك حقوق پدر و مادر، هم دوش شرك به خدا است . دربـاره حـقـوق پـدر و مـادر بـحـثـهـاى مـشـروحـى داريـم كـه در ذيل آيات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد. ۳ - سپس دستور به نيكى كردن «نسبت به همه خويشاوندان مى دهد» (و بذى القربى ). ايـن مـوضوع نيز از مسايلى است كه در قرآن تاءكيد فراوان درباره آن شده است ، گاهى به عنوان «صله رحم » و گاهى به عنوان «احسان و نيكى » به آنها، در واقع اسلام مـى خـواهـد بـه ايـن وسيله علاوه بر پيوند وسيعى كه در ميان تمام افراد بشر به وجود آورده ، پـيـونـدهـاى مـحـكـمـتـرى در مـيـان واحـدهـاى كـوچـكـتـر و مـتـشـكـلتـر، بـنـام «فـامـيـل » و «خـانـواده » بـه وجـود آورد تـا در برابر مشكلات و حوادث يكديگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند. ۴ - سپس اشاره به حقوق «ايتام » كرده ، و افراد با ايمان را توصيه به نيكى در حق آنها مى كند (و اليتامى ). زيرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون هميشه كودكان يتيمى وجود

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۲

دارنـد كـه فـرامـوش كـردن آنـهـا نـه فقط وضع آنها را به خطر مى افكند، بلكه وضع اجتماع را نيز به خطر مى اندازد، چون كودكان يتيم اگر بى سرپرست بمانند و يا به انـدازه كـافـى از مـحـبـت اشـبـاع نـشـوند، افرادى هرزه ، خطرناك و جنايتكار بار مى آيند، بنابر اين نيكى در حق يتيمان هم نيكى به فرد است هم نيكى به اجتماع ! ۵ - بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مى كند (و المساكين ). زيـرا در يـك اجـتـمـاع سـالم كـه عـدالت در آن بـرقـرار اسـت نـيـز افـرادى مـعلول و از كار افتاده و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آنها بر خلاف تمام اصـول انـسـانـى اسـت ، و اگـر فـقـر و مـحـرومـيـت بـه خـاطـر انـحـراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگير افراد سالم گردد نيز بايد با آن به مبارزه برخاست . ۶ - سپس توصيه به «نيكى در حق همسايگان نزديك مى كند» (و الجار ذى القربى ). در اينكه منظور از همسايه نزديك چيست مفسران احتمالات مختلفى داده اند بعضى معنى آن را همسايگانى كه جنبه خويشاوندى دارند دانسته اند ولى اين تفسير با توجه به اينكه در جـمـله هـاى سـابـق از هـمـيـن آيه اشاره به حقوق خويشاوندان شده بعيد به نظر مى رسد، بـلكـه مـنـظـور هـمـان نزديكى مكانى است زيرا همسايگان نزديكتر حقوق و احترام بيشترى دارنـد، و يـا ايـنـكـه مـنـظـور هـمـسـايگانى است كه از نظر مذهبى و دينى با انسان نزديك باشند. ۷ - سپس درباره «همسايگان دور سفارش مى نمايد» (و الجار الجنب ). و مـنـظـور از آن دورى مـكـانـى اسـت - زيـرا طـبـق پـاره اى از روايـات تـا چهل خانه از چهار طرف همسايه محسوب مى شوند كه در شهرهاى كوچك تقريبا تمام شهر را در بـر مـى گيرد. (چون اگر خانه هر انسانى را مركز دايره اى فرض كنيم كه شعاع آن از

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۳

هر طرف چهل خانه باشد، با يك محاسبه ساده در باره مساحت چنين دايره اى روشن مى شود كـه مـجـمـوع خـانـه هـاى اطـراف آن را تـقـريـبـا پـنـج هـزار خـانـه تشكيل مى دهد كه مسلما شهرهاى كوچك بيش از آن خانه ندارند). جـالب تـوجـه ايـنـكه قرآن در آيه فوق علاوه بر ذكر «همسايگان نزديك »، تصريح بـه حـق «هـمـسايگان دور» كرده است زيرا كلمه همسايه معمولا مفهوم محدودى دارد، و تنها همسايگان نزديك را در برمى گيرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز اين نبوده كه نامى از همسايگان دور نيز صريحا برده شود. و نـيـز مـمـكـن اسـت مـنـظـور از هـمـسـايـگان دور، همسايگان غير مسلمان باشد، زيرا حق جوار (هـمـسـايـگـى ) در اسـلام مـنـحـصـر بـه هـمـسـايـگـان مـسـلمـان نـيـست و غير مسلمانان را نيز شامل مى شود. (مگر آنهايى كه با مسلمانان سر جنگ داشته باشند). «حـق جـوار» در اسـلام بـه قـدرى اهـمـيـت دارد كه در وصاياى معروف امير مؤ منان (عليه السلام ) مى خوانيم : ((ما زال (رسول الله ) يوصى بهم حتى ظننا انه سيورثهم ؛ آنقدر پيامبر (صلى الله عليه و آله ) درباره آنها سفارش كرد، كه ما فكر كرديم شايد دستور دهد همسايگان از يكديگر ارث ببرند)). ايـن حـديـث در مـنـابـع مـعـروف اهل تسنن نيز آمده است ، در تفسير المنار و تفسير قرطبى از بـخـارى نـيـز هـمـيـن مـضـمـون از پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه وآله ) نقل شده است . در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه وآله ) نـقـل شـده كـه در يـكى از روزها سه بار فرمود: «و الله لا يؤ من ؛ به خدا سوگند چنين كـسـى ايـمان ندارد...» يكى پرسيد: چه كسى ؟! پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: «الذى لا ياءمن جاره بوائقه ؛ كسى كه همسايه او از مزاحمت او در امان نيست »!

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۴

و باز در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: «من كان يؤ مـن بـالله و اليـوم الاخـر فليحسن الى جاره ؛ كسى كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد بايد به همسايگان خود نيكى كند». و از امـام صـادق (عـليـه السلام ) نقل شده كه فرمود: «حسن الجوار يعمر الديار و يزيد فـى الاعـمـار؛ نـيـكى كردن همسايگان به يكديگر، خانه ها را آباد و عمرها را طولانى مى كند». در جهان ماشينى كه همسايگان كوچكترين خبرى از هم ندارند و گاه مى شود دو همسايه حتى پس از گذشتن بيست سال نام يكديگر را نمى دانند اين دستور بزرگ اسلامى درخشندگى خـاصـى دارد، اسـلام اهـمـيـت فـوق العـاده اى بـراى مـسـايـل عاطفى و تعاون انسانى قايل شده در حالى كه در زندگى ماشينى عواطف روز به روز تحليل مى روند و جاى خود را به سنگدلى مى دهند. ۸ - سـپـس در بـاره «كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند، توصيه مى كند» (و الصاحب بالجنب ). ولى بـايـد تـوجـه داشت كه «صاحب بالجنب » معناى وسيعتر از دوست و رفيق دارد و در واقع هر كسى را كه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد، در بر مى گيرد خـواه دوست دايمى باشد يا يك دوست موقت (همانند كسى كه در اثناء سفر با انسان همنشين مـى گـردد، و اگـر مـى بـيـنيم در پاره اى از روايات «صاحب بالجنب » به رفيق سفر (رفيقك فى السفر) و يا كسى كه به اميد نفعى سراغ انسان مى آيد (المنقطع اليك يرجو نـفـعك ) تفسير شده ، منظور اختصاص به آنها نيست ، بلكه بيان توسعه مفهوم اين تعبير است كه همه اين موارد را نيز در برمى گيرد، و به اين ترتيب آيه يك دستور جامع و كلى براى حسن معاشرت نسبت

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۵

به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مى باشد، اعم از دوستان واقعى ، و همكاران ، و همسفران ، و مراجعان ، و شاگردان ، و مشاوران ، و خدمتگزاران . و در پـاره اى از روايـات «صـاحـب بـالجـنـب » به «همسر» تفسير شده است ، چنانكه نـويـسـنـدگـان المـنـار و تـفـسـيـر روح المـعـانـى و قـرطـبـى در ذيل آيه از على (عليه السلام ) همين معنى را نقل كرده اند، ولى بعيد نيست كه آن نيز بيان يكى از مصاديق آيه باشد. ۹ - دسته ديگرى كه در اينجا درباره آنها سفارش شده ، كسانى هستند كه در سفر و بلاد غربت احتياج پيدا مى كنند (و ابن السبيل ). بـا ايـنـكـه مـمـكـن اسـت در شهر خود افراد متمكنى باشند، در سفر به علتى وا مى مانند و تـعـبير جالب «ابن السبيل » (فرزند راه ) نيز از اين نظر است كه ما نسبت به آنها هيچ گـونـه آشـنـايـى نـداريـم تـا بـتـوانـيـم آنـهـا را بـه قـبـيـله يـا فـامـيـل يـا شـخـصـى نـسبت دهيم ، تنها به حكم اينكه مسافرانى هستند نيازمند، بايد مورد حمايت قرار گيرند. ۱۰ - در آخـريـن مـرحـله تـوصـيـه بـه نـيكى كردن نسبت به بردگان شده است (و ما ملكت ايمانكم ). در حـقـيـقت آيه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مى گردد، زيرا اين حقوق از يكديگر جدا نيستند، و تنها اين آيه نيست كه در آن درباره بردگان توصيه شده ، بلكه در آيات مختلف ديگر نيز در اين زمينه بحث شده است . ضـمـنا اسلام برنامه دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده كه به «آزادى مـطـلق » آنـهـا مى انجامد، و به خواست خدا در ذيل آيات مناسب ، مشروحا از آن سخن خواهيم گفت . در پايان آيه هشدار مى دهد و مى گويد: «خداوند افراد متكبر و فخرفروش را

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۶

دوست نمى دارد» (ان الله لا يحب من كان مختالا فخورا). بـه ايـن تـرتـيـب هـر كـس از فـرمـان خـدا سرپيچى كند و به خاطر تكبر از رعايت حقوق خـويـشـاونـدان و پـدر و مـادر، يـتـيـمـان ، مـسـكـيـنـان ، ابـن السـبـيـل و دوسـتـان سـربـاز زنـد مـحـبـوب خـدا و مـورد لطـف او نـيـسـت و آن كـس كـه مشمول لطف او نباشد، از هر خير و سعادتى محروم است . گواه بر اين معنى روايتى است كه در ذيل اين آيه وارد شده : يكى از ياران پيامبر (صلى الله عـليـه وآله ) مـى گويد: ((در محضرش اين آيه را خواندم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله ) زشـتـى تـكـبـر و نتايج سوء آن را برشمرد به حدى كه من گريه كردم ، فرمود: چـرا گـريه مى كنى ؟ گفتم : من دوست دارم لباسم ، جالب و زيبا باشد و مى ترسم با همين عمل جزء متكبران باشم فرمود: نه تو اهل بهشتى ، و اينها علامت تكبر نيست ، تكبر آن است كه انسان در مقابل حق ، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آنها را تحقير كند (و از اداى حقوق آنها سرباز زند))). خـلاصـه ايـنـكـه از جـمـله اخـيـر آيـه بـرمـى آيـد كـه سـرچـشـمـه اصـلى شـرك و پـايـمـال كـردن حـقـوق مردم غالبا خودخواهى و تكبر است و اداى حقوق فوق مخصوصا در مورد بردگان و يتيمان و مستمندان و مانند آنها نياز به روح تواضع و فروتنى دارد.

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۷

آيه ۳۷ - ۳۹

آيه و ترجمه

الَّذِيـنَ يـَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاس بِالْبُخْلِ وَ يَكتُمُونَ مَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْكفِرِينَ عَذَاباً مُّهِيناً(۳۷) وَ الَّذِيـنَ يـُنـفـِقـُونَ أَمـْوَلَهـُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ مَن يَكُنِ الشيْطنُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً(۳۸) وَ مـَا ذَا عـَلَيـهـِمْ لَوْ ءَامـَنـُوا بـِاللَّهِ وَ الْيـَوْمِ الاَخِرِ وَ أَنفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ كانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِيماً(۳۹) ترجمه : ۳۷ - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه بـخـل مـى ورزنـد، و مـردم را نـيـز بـه بـخـل دعـوت مـى كـنـنـد و آنچه را كه خداوند از فضل (و رحمت ) خود به آنها داده كتمان مى نـمـايـند (اين عمل آنها در حقيقت از كفرشان سرچشمه گرفته ؛) و ما براى كافران ، عذاب خوار كننده اى آماده كرده ايم . ۳۸ - و آنها كسانى هستند كه اموال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كنند و ايمان بـه خـداونـد و روز بازپسين ندارند (چرا كه شيطان رفيق و همنشين آنها است ) و كسى كه شيطان قرين او است بدقرينى انتخاب كرده است . ۳۹ - چـه مـى شـد اگـر بـه خـدا و روز بـازپسين ايمان مى آوردند و از آنچه خدا به آنها روزى داده ، (در راه او) انـفـاق مـى نـمـودنـد!؟ و خـداونـد از (اعمال و نيات ) آنها آگاه است . تفسير : انفاقهاى ريايى و الهى ايـن آيـه در حـقـيقت دنباله آيات پيش و اشاره به افراد متكبر و خود خواه است . مى فرمايد: ((آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه نـه تـنـهـا خـودشـان از نـيـكـى كـردن بـه مـردم ) بخل مى ورزند، بلكه ديگران را نيز به آن دعوت مى كنند)) (الذين يبخلون و ياءمرون

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۸

الناس بالبخل ). عـلاوه بـر ايـن سـعـى دارنـد ((آنـچـه را كـه خـداونـد از فـضـل و (رحمت ) خود به آنان داده كتمان كنند)) مبادا كه افراد اجتماع از آنها توقعى پيدا كنند (و يكتمون ما آتاهم الله من فضله ). سـپـس سـرانجام و عاقبت كار آنها را چنين بيان مى كند كه : «ما براى كافران عذاب خوار كننده اى مهيا ساخته ايم » (و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا). شـايـد سـر ايـن تـعـبـير آن باشد كه بخل غالبا از كفر سرچشمه مى گيرد، زيرا افراد بـخـيـل ، در واقـع ايـمـان كـامـل بـه مـواهـب بـى پايان پروردگار و وعده هاى او نسبت به نيكوكاران ندارند، فكر مى كنند كمك به ديگران آنها را بيچاره خواهد كرد. و ايـنـكه مى گويد: عذاب آنها خواركننده است براى اين است كه جزاى «تكبر» و «خود برتربينى » را از اين راه ببينند. ضمنا بايد توجه داشت كه بخل منحصر به امور مالى نيست ، بلكه گرفتگى در هر نوع مـوهـبـت الهـى را شـامـل مـى شـود، بـسـيـارنـد كـسـانـى كـه در امـور مـالى بـخـيـل نـيـسـتـنـد ولى در عـلم و دانـش و مـسـايـل ديـگـرى از ايـن قبيل بخل مى ورزند.! در آيـه دوم بـه يـكـى ديـگـر از صفات متكبران خود خواه اشاره كرده ، مى فرمايد: ((آنها كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اگـر انفاقى مى كنند به خاطر تظاهر و نشان دادن به مردم (و كسب شـهـرت و مـقـام اسـت زيـرا) آنـهـا ايـمان به خدا و روز رستاخيز ندارند))(و الذين ينفقون اموالهم رئاء الناس و لا يؤ منون بالله و لا باليوم الآخر). و از آنـجـا كـه هـدف آنها جلب رضايت خالق نيست بلكه خدمت به خلق است ، و دائما در اين فكرند كه چگونه انفاق كنند تا بيشتر بتوانند از آن بهره بردارى به سود خود نموده ، و موقعيت خود را تثبيت كنند، زيرا آنها ايمان به خدا و روز

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۲۹

رسـتـاخـيـز نـدارنـد، و به همين جهت در انفاقهايشان انگيزه معنوى نيست ، بلكه انگيزه آنها هـمـان نـام و شـهـرت و كـسـب شـخصيت كاذب از اين طريق است كه آنان نيز از آثار تكبر و خودخواهى آنها است . آنـهـا شـيطان را دوست و رفيق خود انتخاب كردند و كسى كه چنين باشد بسيار بد رفيقى بـراى خـود انـتـخـاب كـرده و سـرنـوشتى بهتر از اين نخواهد داشت (و من يكن الشيطان له قرينا فساء قرينا). چون منطق و برنامه آنها همان منطق و برنامه رفيقشان شيطان است ، او است كه به آنها مى گـويـد: ((انـفـاق خـالصـانـه مـوجـب فـقـر مـى شـود و بـنـابـر ايـن يا انفاق نمى كنند و بـخـل مـى ورزند (چنانكه در آيه قبل اشاره شد) و يا اگر انفاق كنند در مواردى است كه از آن بهره بردارى شخصى خواهند كرد (چنانكه در اين آيه اشاره شده است ). از ايـن آيـه ضـمـنا استفاده مى شود كه يك همنشين بد تا چه اندازه مى تواند در سرنوشت انسان مؤ ثر باشد، تا آنجا كه او را به آخرين درجه سقوط بكشاند. و نـيـز از آن اسـتـفـاده مـى شـود كـه رابـطـه مـتـكـبـران بـا شـيـطـان و اعـمـال شـيطانى يك رابطه مستمر است نه موقت و گاهگاهى ، چرا كه شيطان را به عنوان رفيق و «قرين » و همنشين خود انتخاب كرده اند. در آيـه بـعـد به عنوان اظهار تاءسف به حال اين عده مى فرمايد: چه مى شد اگر آنها از ايـن بـيراهه ها بازمى گشتند و ايمان به خدا و روز رستاخيز پيدا مى كردند، و از مواهبى كه خداوند در اختيار آنها گذاشته با اخلاص نيت و فكر پاك به بندگان خدا مى دادند)) و از اين راه براى خود كسب سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت

تفسير نمونه ، جلد ۳، صفحه ۴۳۰

مى كردند (و ماذا عليهم لو آمنوا بالله و اليوم الاخر و انفقوا مما رزقهم الله ). با اينكه اين راه ، صافتر و روشنتر و پرفايده تر است و راهى را كه آنها انتخاب كرده اند جز زيان و بدبختى نتيجه اى ندارد چرا در كار خود تجديد نظر نمى كنند؟! «و در هـر حـال خـداونـد از نـيـات و اعمال آنها با خبر است » و بر طبق آن به آنها جزا و كيفر مى دهد (و كان الله بهم عليما). قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـه سـابـق كـه سـخـن از انـفـاقـهـاى رياكارانه بود انفاق به «اموال » نسبت داده شده ، و در اين آيه به «مما رزقهم الله » نسبت مى دهد، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به سه نكته باشد: نـخـسـت ايـنـكـه در انـفـاقـهـاى ريـايـى تـوجـه بـه حـلال و حـرام بـودن مـال نـمـى شـود، در حـالى كـه در انـفـاقـهـاى الهـى حلال بودن و مصداق «ما رزقهم الله » بودن مورد توجه است . ديـگـر ايـنـكـه در انـفـاقـهـاى ريـايـى افـراد انـفـاق كـنـنـده چـون مـال را متعلق به خودشان مى دانند از كبرفروشى و منت گذاردن ابا ندارند، در حالى كه در انـفـاقـهـاى الهـى چـون تـوجـه بـه ايـن دارنـد كـه امـوال را خدا به آنها داده و اگر گوشهاى از آن را در راه او خرج مى كنند، جاى منت نيست از هرگونه كبرفروشى و منت خوددارى مى كنند. از طـرف ديـگـر انـفـاقـهـاى ريـايـى غـالبـا مـنـحـصـر بـه مـال اسـت زيرا چنين اشخاص از سرمايه هاى معنوى بى بهره اند تا از آنها انفاق كنند، اما انـفـاقـهـاى الهـى دامـنـه وسـيـعـى دارد و تـمـام مـواهـب مـادى و مـعـنـوى اعـم از مال و علم و موقعيت اجتماعى و مانند آن را در برمى گيرد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←