تفسیر:نمونه جلد۱۵ بخش۶۶

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو

→ صفحه قبل صفحه بعد ←


تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۳

آيه ۷ - ۱۴

آيه و ترجمه

إِذْ قَالَ مُوسى لاَهْلِهِ إِنى ءَانَست نَاراً سئَاتِيكم مِّنهَا بخَبرٍ أَوْ ءَاتِيكُم بِشهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكمْ تَصطلُونَ(۷) فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِى أَن بُورِك مَن فى النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ سبْحَنَ اللَّهِ رَب الْعَلَمِينَ(۸) يَمُوسى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ(۹) وَ أَلْقِ عَصاك فَلَمَّا رَءَاهَا تهْتزُّ كَأَنهَا جَانُّ وَلى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّب يَمُوسى لا تخَف إِنى لا يخَاف لَدَى الْمُرْسلُونَ(۱۰) إِلا مَن ظلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسنَا بَعْدَ سوءٍ فَإِنى غَفُورٌ رَّحِيمٌ(۱۱) وَ أَدْخِلْ يَدَك فى جَيْبِك تخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيرِ سوءٍ فى تِسع ءَايَتٍ إِلى فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنهُمْ كانُوا قَوْماً فَسِقِينَ(۱۲) فَلَمَّا جَاءَتهُمْ ءَايَتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ(۱۳) وَ جَحَدُوا بهَا وَ استَيْقَنَتْهَا أَنفُسهُمْ ظلْماً وَ عُلُوًّا فَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ(۱۴)

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۴

ترجمه : ۷ - به خاطر بياور هنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت : من آتشى از دور ديدم (همينجا توقف كنيد) من به زودى خبرى براى شما مى آورم يا شعله آتشى تا گرم شويد. ۸ - هنگامى كه نزد آتش آمد ندائى برخاست كه مبارك باد آنكس كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن است !، و منزه است خداوندى كه پروردگار جهانيان است . ۹ - اى موسى ! من خداوند عزيز و حكيم . ۱۰ - و عصايت را بيفكن هنگامى كه آنرا مشاهده كرد ديد (با سرعت ) همچون مارهاى كوچك به هر سو مى دود (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد، اى موسى ! نترس ، كه رسولان در نزد من نمى ترسند. ۱۱ - مگر كسى كه ستم كند، سپس بدى را به نيك تبديل نمايد كه (توبه او را مى پذيرم و) من غفور و رحيمم . ۱۲ - و دستت را در گريبانت داخل كن هنگامى كه خارج مى شود نورانى و درخشنده است بى آنكه عيبى در آن وجود داشته باشد، اين در زمره معجزات نه گانه اى است كه تو با آنها به سوى فرعون و قومش ‍ فرستاده مى شوى كه آنها قومى فاسق و طغيانگرند. ۱۳ - و هنگامى كه آيات روشنى بخش ما به سراغ آنها آمد گفتند، اين سحرى است آشكار. ۱۴ - و آنرا از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند. تفسير: موسى اينجا به اميد قبسى مى آيد! چنانكه گفتيم در اين سوره بعد از بيان اهميت قرآن ، گوشه اى از سرگذشت پنج تن از پيامبران بزرگ و قوم آنها به ميان آمده است ، و وعده پيروزى مؤ منان

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۵

و مجازات كافران در آنها به روشنى بازگو شده . نخست از پيامبر اولواالعزم موسى (عليه السلام ) شروع مى كند و مستقيما به سراغ حساسترين لحظات زندگانى او، يعنى لحظه اى كه نخستين جرقه وحى در دل او درخشيد، و با پيام و سخن الهى آشنا شد، مى رود، و مى گويد: به خاطر بياور هنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت : من آتشى از دور ديدم (اذ قال موسى لاهله انى آنست نارا). همينجا توقف كنيد، من به زودى خبرى براى شما مى آورم و يا شعله اى از آتش ، تا گرم شويد (ساتيكم منها بخبر او آتيكم بشهاب قبس لعلكم تصطلون ). و اين در همين شبى بود كه موسى با همسرش دختر شعيب در طريق مصر در بيابانى تاريك و ظلمانى گرفتار آمد، راه را گم كرد، و باد و طوفان وزيدن گرفت ، و در همين حال درد وضع حمل به همسرش دست داد، موسى احساس نياز شديدى به افروختن آتش و استفاده از گرماى آن مى كرد، ولى در آن بيابان چيزى پيدا نبود. همين كه شعله آتشى را از دور ديد خوشحال شد، و آن را دليل بر وجود

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۶

انسان يا انسانهائى گرفت ، و گفت مى روم ، يا براى شما خبرى مى آورم و يا شعله آتشى كه با آن گرم شويد. قابل توجه اينكه : موسى مى گويد: من براى شما خبرى مى آورم يا شعله آتشى (ضمير شما به صورت جمع است ) اين تعبير ممكن است به خاطر اين بوده كه علاوه بر همسرش فرزند يا فرزندانى نيز با او همراه بوده است ، چرا كه ده سال از ازدواج او در مدين گذشته ، و يا به اين جهت كه در بيابان وحشتناك اين تعبير آرامش بيشترى به مخاطب مى دهد. موسى خانواده اش را در همانجا گذاشت و از آن سو كه آتش ديده بود حركت كرد هنگامى كه نزد آتش رسيد، ندائى برخاست كه مباركباد آن كس كه در آتش است ، و كسى كه در اطراف آن است ، و منزه است خداوندى كه پروردگار عالميان است (فلما جائها نودى ان بورك من فى النار و من حولها و سبحان الله رب العالمين ). در اينكه منظور از كسى كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن كيست ؟ مفسران احتمالات گوناگونى بيان كرده اند، آنچه نزديكتر به نظر مى رسد اين است كه منظور از كسى كه در آتش است موسى (عليه السلام ) بوده كه به آن شعله آتش كه از ميان درخت سبز نمايان شده بوده ، آنقدر نزديك گرديده كه گوئى در درون آن قرار داشت ، و منظور از كسى كه اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است كه در آن لحظه خاص ، آن سرزمين مقدس را احاطه كرده بودند. و يا اينكه به عكس منظور از كسانى كه در آتشند فرشتگان الهى مى باشند و كسى كه در گرد آن قرار دارد موسى (عليه السلام ). به هر حال در پاره اى از روايات آمده است كه وقتى موسى (عليه السلام ) به نزديكى آتش رسيد ايستاد و خوب دقت كرد، ديد از درون شاخه سبزى شعله آتش مى درخشد

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۷

شعله لحظه به لحظه پرفروغتر و درخت سبزتر و زيباتر مى گردد، نه حرارت آتش درخت را مى سوزاند، و نه رطوبت درخت شعله آتش را خاموش مى كند! تعجب كرد، با شاخه كوچكى كه در دست داشت ، خم شد تا كمى از آن بگيرد، آتش به سوى او آمد، او وحشت كرد و عقب رفت ، گاه او به سوى آتش مى آمد و گاه آتش به سوى او، كه ناگهان ندائى برخاست و بشارت وحى به او داده شد. منظور اين است آنقدر موسى به آتش نزديك شد كه با جمله من فى النار تناسب پيدا كرد. تفسير سومى كه براى اين جمله گفته اند اين است كه منظور از من فى النار نور خدا است كه در شعله آتش خودنمائى مى كرد، و منظور از من حولها موسى است كه نزديكى آن قرار داشت ، ولى در هر صورت براى اينكه توهمى در مورد جسميت خداوند در اينجا پيدا نشود، در آخر آيه جمله سبحان الله رب العالمين آمده كه منزه بودن خدا را از هر گونه عيب و نقص و جسميت و عوارض جسم ، روشن مى سازد. بار ديگر ندائى برخاست و موسى را مخاطب ساخته گفت : اى موسى من خداوند عزيز و حكيمم (يا موسى انى انا الله العزيز الحكيم ). اين جمله براى اين بود كه هر گونه شك و ترديد از موسى ، بر طرف شود، و بداند كه اين خداوند عالميان است كه با او سخن مى گويد نه شعله آتش يا درخت ؛ خداوندى كه شكست ناپذير و صاحب حكمت و تدبير است . اين تعبير در حقيقت مقدمه اى است براى بيان معجزه اى كه در آيه بعد مى آيد، چرا كه اعجاز از اين دو صفت پروردگار سرچشمه مى گيرد، قدرت و حكمت او، ولى قبل از آنكه به آيه بعد برسيم اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه موسى از كجا يقين پيدا كرد كه اين ندا، نداى الهى است و نه غير آن .

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۸

در پاسخ اين سؤ ال مى توان گفت كه توأ م بودن اين صدا با يك اعجاز روشن يعنى درخشيدن آتش از درون شاخه درخت سبز، گواه زنده اى بود كه اين يك امر الهى است . بعلاوه چنانكه در آيه بعد خواهيم ديد، به دنبال اين ندا دستورى به موسى داده شد كه معجزه عصا و يد بيضاء را در برداشت ، و اين دو گواه صادق ديگر بر واقعيت اين ندا بود. از همه اينها گذشته قاعدتا نداى الهى ويژگى و خصوصيتى دارد كه آن را از هر نداى ديگر ممتاز مى كند و به هنگامى كه انسان آن را مى شنود چنان در قلب و جانش اثر مى گذارد كه هيچگونه شك و ترديدى در اينكه اين ندا، از سوى خداوند است باقى نمى ماند. از آنجا كه ماموريت رسالت آن هم در برابر ظالم و جبارى همچون فرعون نياز به قدرت و قوت ظاهرى و باطنى و سند حقانيت محكم دارد، در اينجا به موسى (عليه السلام ) دستور داده شد عصايت را بيفكن (و الق عصاك ). موسى عصاى خود را افكند، ناگاه تبديل به مار عظيمى شد هنگامى كه موسى نظر به آن افكند، ديد با سرعت همچون مارهاى كوچك به هر سو مى دود و حركت مى كند ترسيد و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد (فلما رآها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب ). اين احتمال نيز وجود دارد كه عصا در آغاز كار تبديل به مار كوچكى شد و در مراحل بعد تبديل به اژدهائى عظيم !

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۰۹

در اينجا بار ديگر به موسى خطاب شد اى موسى نترس كه رسولان در نزد من ترس و وحشتى ندارند (يا موسى لا تخف انى لا اخاف لدى المرسلون ). اينجا مقام قرب است ، و حريم امن پروردگار قادر متعال اينجا جائى نيست كه ترس و وحشتى وجود داشته باشد، يعنى اى موسى تو در حضور پروردگار بزرگ هستى ، و حضور او ملازم با امنيت مطلق است !. نظير اين تعبير را در سوره قصص آيه ۳۱ نيز مى خوانيم : يا موسى اقبل و لا تخف انك من الامنين : اى موسى نترس و برگرد كه تو در امنيتى . اما در آيه بعد استثنائى براى جمله انى لا يخاف لدى المرسلون بيان كرده مى گويد: مگر كسانى كه ستم كرده اند و سپس در مقام توبه و جبران برآيند و بدى را تبديل به نيكى كنند كه من غفور و رحيمم ، توبه آنها را پذيرا مى شوم و به آنان نيز امنيت مى بخشم (الا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فانى غفور رحيم ). در اينكه اين استثناء چگونه با جمله قبل ارتباط دارد دو نظر متفاوت از سوى مفسران ابراز شده است . نخست اينكه در ذيل آيه گذشته محذوفى وجود دارد و آن اينكه : غير پيامبران در امان نيستند، سپس استثناء كرده مى گويد: مگر كسانى كه بعد از ظلم و گناه توبه و اصلاح كنند كه آنها نيز مشمول امنيت الهى هستند. ديگر اينكه استثناء از خود جمله مزبور باشد و ظلم اشاره به ترك اولائى كه گاهى از پيامبران سر مى زند و با مقام عصمت منافات ندارد، يعنى اگر پيامبران ترك اولائى انجام دهند، آنها نيز در امنيت نيستند، و خداوند بر آنها سخت مى گيرد همانگونه كه درباره آدم و يونس در آيات قرآن آمده است . مگر آن دسته از پيامبران كه به زودى متوجه ترك اولاى خويش ‍ شوند،

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۰

و به دامان پر مهر پروردگار درآيند و با اعمال صالح و حسنات خود آن را جبران كنند، چنانكه در مورد موسى در داستان كشتن آن مرد قبطى آمده است كه موسى به ترك اولاى خود اعتراف كرد و عرض نمود: رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى : پروردگارا من بر خويشتن ستم كردم و مرا ببخش (قصص - ۱۶). سپس دومين معجزه موسى (عليه السلام ) را به او ارائه كرد و فرمود: دستت را در گريبانت داخل كن و هنگامى كه خارج مى شود، نورانى و درخشنده است بى آنكه عيبى در آن ، وجود داشته باشد (و ادخل يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء). اشاره به اينكه اين سفيدى ، سفيدى ناشى از بيمارى برص نيست ، بلكه نورانيت و درخشندگى و سفيدى جالبى است كه خود بيانگر وجود يك معجزه و امر خارق عادت است . باز براى اينكه به موسى (عليه السلام ) لطف بيشترى كند و به منحرفان امكان بيشترى براى هدايت دهد مى گويد: معجزات تو منحصر به اين دو نيست ، بلكه اين دو معجزه در زمره نه معجزه قرار گرفته كه تو همراه با آنها به سوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى چرا كه آنها قوم ياغى و فاسقى بوده اند و نياز به راهنمائى دارند مجهز با معجزات بزرگ فراوان (فى تسع آيات الى فرعون و قومه انهم كانوا قوما فاسقين ). از ظاهر اين آيه چنين استفاده مى شود كه اين دو معجزه جزء نه معجزه

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۱

معروف موسى بوده است و در بحث مشروحى كه در تفسير سوره اسراء آيه ۱۰۱ داشتيم چنين نتيجه گرفتيم كه هفت معجزه ديگر عبارتند از طوفان ، آفات گياهان ، ملخ خوراكى ، فزونى قورباغه ، دگرگون شدن رنگ رود نيل به شكل خون كه هر يك از اين پنج حادثه ، به عنوان يك هشدار، دامن فرعونيان را مى گرفت ، هنگامى كه در تنگنا قرار مى گرفتند دست به دامن موسى مى زدند تا رفع بلا كند. و دو معجزه ديگر خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها بود كه در آيه ۱۳۰ سوره اعراف به آن اشاره شده است : و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات لعلهم يذكرون : ما آل فرعون را گرفتار خشكسالى و كمبود انواع ميوه ها كرديم ، شايد بيدار شوند (براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد ۱۲ صفحه ۳۰۹ به بعد مراجعه نمائيد). بالاخره موسى (عليه السلام ) با قويترين سلاح معجزه ، مسلح شد، و به سراغ فرعون و فرعونيان آمد و آنها را به سوى آئين حق دعوت كرد قرآن در آيه بعد مى گويد: هنگامى كه آيات روشنى بخش ما به سراغ آنان آمد گفتند: اين سحر آشكارى است ( فلما جائتهم آياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين ). و مى دانيم اين تهمت تنها در مورد موسى (عليه السلام ) نبود، بلكه متعصبان لجوج براى توجيه مخالفتهاى خود با انبياء و براى اينكه سدى بر سر راه ديگران ايجاد كنند تهمت سحر را مطرح مى نمودند كه خود نشان روشنى بر عظمت كار خارق العاده آنها بود. در حالى كه مى دانيم پيامبران مردانى وارسته و حق طلب و پارسا بودند و ساحران افرادى منحرف ، مادى و واجد تمام صفاتى كه يك انسان تزويرگر دارد. بعلاوه ساحران هميشه قدرت بر انجام كارهاى محدودى داشتند اما پيامبران كه محتواى دعوت و همچنين راه و رسم آنها بيانگر حقانيتشان بود و به گونه اى

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۲

نامحدود دست به اعجاز مى زدند و هيچ شباهتى به ساحران نداشتند. جالب اينكه در آخرين آيه مورد بحث قرآن اضافه مى كند، اين اتهامها به خاطر آن نبود كه راستى در شك و ترديد باشند، بلكه آنها معجزات را از روى ظلم و برترى جوئى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين و اطمينان داشتند (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا). و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه ايمان واقعيتى غير از علم و يقين دارد، و ممكن است كفر از روى جحود و انكار در عين علم و آگاهى سر زند. و به تعبير ديگر حقيقت ايمان تسليم در ظاهر و باطن در برابر حق است ، بنابراين اگر انسان به چيزى يقين دارد اما در باطن يا ظاهر تسليم در مقابل آن نيست ايمان ندارد، بلكه داراى كفر جحودى است ، و اين مطلبى است دامنه دار كه فعلا با همين اشاره از آن مى گذريم . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه ضمن برشمردن اقسام پنجگانه كفر يكى از اقسام آن را كفر جحود مى شمرد، و يكى از شعبه هاى جحود را چنين بيان مى فرمايد: هو ان يجحد الجاحد و هو يعلم انه حق قد استقر عنده : آن عبارت از چيزى است كه انسان آن را انكار كند در حالى كه مى داند حق است و نزد او ثابت است سپس به آيه مورد بحث استشهاد مى كند. قابل توجه اينكه قرآن انگيزه انكار فرعونيان را دو چيز مى شمرد: يكى ظلم و ديگرى برترى جوئى . ممكن است ظلم اشاره به غصب حقوق ديگران باشد، و برترى جوئى اشاره به تفوق طلبى آنها نسبت به بنى اسرائيل ، يعنى آنها مى ديدند اگر در برابر آيات

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۳

و معجزات موسى سر تسليم فرود آورند هم منافع نامشروعشان به خطر مى افتد، و هم بايد همرديف بردگانشان بنى اسرائيل قرار گيرند، و هيچ يك از اين دو براى آنها قابل تحمل نبود. و يا منظور از ظلم ، ظلم بر خويشتن يا ظلم بر آيات بوده و منظور از علو ظلم بر ديگران ، همانگونه كه در سوره اعراف آيه ۹ آمده بما كانوا باياتنا يظلمون به خاطر آنكه آنها به آيات ما ستم مى كردند. به هر حال در پايان اين آيه به عنوان يك درس عبرت با يك جمله كوتاه و بسيار پر معنى به سرانجام شوم فرعونيان و غرق و نابودى آنها اشاره كرده چنين مى گويد بنگر عاقبت مفسدان چگونه بود؟ (فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ). قرآن در اينجا پرده از روى اين مطلب بر نمى دارد، چرا كه سرگذشت دردناك اين قوم كافر را در آيات ديگر خوانده بودند، و با همين اشاره كوتاه آنچه بايد بفهمند مى فهميدند. ضمنا در اينجا از تمام صفات زشت آنها روى عنوان مفسد تكيه مى كند كه مفهوم جامعى دارد هم افساد در عقيده را شامل مى شود و هم در گفتار و عمل ، هم افساد در فرد و هم در نظام جامعه و در حقيقت تمام اعمال آنها در واژه افساد جمع است .

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۴

آيه ۱۵ - ۱۶

آيه و ترجمه

وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ عِلْماً وَ قَالا الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى فَضلَنَا عَلى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ(۱۵) وَ وَرِث سلَيْمَنُ دَاوُدَ وَ قَالَ يَأَيُّهَا النَّاس عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطيرِ وَ أُوتِينَا مِن كلِّ شىْءٍ إِنَّ هَذَا لهَُوَ الْفَضلُ الْمُبِينُ(۱۶) ترجمه : ۱۵ - ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه اى بخشيديم ، و آنها گفتند حمد از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى بخشيد. ۱۶ - و سليمان وارث داود شد، و گفت اى مردم ! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم داده شده است و از هر چيز به ما عطا گرديده اين فضيلت آشكارى است . تفسير: حكومت داود و سليمان به دنبال نقل گوشه اى از داستان موسى (عليه السلام ) به بحث پيرامون دو تن ديگر از پيامبران بزرگ الهى ، داود و سليمان مى پردازد، البته در مورد او اشاره اى بيش نيست ، اما در مورد سليمان ، بحث مشروحترى آمده است . ذكر گوشه اى از داستان اين دو پيامبر، بعد از داستان موسى (عليه السلام ) به خاطر آن است كه اينها نيز از پيامبران بنى اسرائيل بودند، و تفاوتى كه تاريخ آنها با تواريخ پيامبران ديگر دارد اين است كه اينها بر اثر آمادگى محيط فكرى و اجتماعى بنى اسرائيل توفيق يافتند دست به تاسيس حكومت عظيمى بزنند، و آئين الهى

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۵

را با استفاده از نيروى حكومت ، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر كه با مخالفت شديد قوم خود روبرو مى شدند و گاه آنها را از شهر و ديارشان بيرون مى كردند، در اينجا خبرى نيست ، و تعبيرات به كلى با آنها فرق دارد. اين به خوبى نشان مى دهد كه اگر دعوت كنندگان الهى توفيقى براى تشكيل حكومت بيابند تا چه اندازه مشكلات حل مى شود، و راه آنها صاف و هموار مى گردد. به هر حال در اينجا سخن از علم و قدرت و توانائى و عظمت است ، سخن از تسليم و اطاعت ديگران حتى جن و شياطين در برابر حكومت الهى است ، سخن از تسليم پرندگان هوا و موجودات ديگر است ، و بالاخره سخن از مبارزه شديد با بت پرستى از طريق دعوت منطقى و سپس بهره گيرى از قدرت حكومت است . و اينها است كه داستان اين دو پيامبر را از ديگر پيامبران جدا مى سازد. جالب اينكه قرآن سخن را از مساله موهبت علم كه زير بناى يك حكومت صالح و نيرومند است شروع كرده مى گويد: ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه اى بخشيديم (و لقد آتينا داود و سليمان علما) گر چه بسيارى از مفسران در اينجا خود را به زحمت انداخته اند كه ببينند اين كدام علم بوده كه در اينجا به صورت سربسته بيان شده ، و خداوند به داود و سليمان عطا فرموده ، بعضى آن را به قرينه آيات ديگر علم قضاوت و داورى دانسته اند و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب : ما به داود، حكمت و راه پايان دادن به نزاعها آموختيم (سوره ص - آيه ۲۰) و كلا آتينا حكما و علما: ما به هر يك از داود و سليمان مقام داورى و علم عطا كرديم (انبياء - ۷۹). بعضى نيز به قرينه آيات مورد بحث كه از منطق طير (گفتار پرندگان ) سخن مى گويد: اين علم راعلم گفتگوى با پرندگان دانسته اند، و بعضى ديگر

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۶

به قرينه آياتى كه از علم بافتن زره و مانند آن سخن مى گويد خصوص ‍ اين علم را مورد توجه قرار داده اند. ولى روشن است كه علم در اينجا معنى گسترده و وسيعى دارد كه علم توحيد و اعتقادات مذهبى و قوانين دينى ، و همچنين علم قضاوت ، و تمام علومى را كه براى تشكيل چنان حكومت وسيع و نيرومندى لازم بوده است در بر مى گيرد، زيرا تاسيس يك حكومت الهى بر اساس عدل و داد، حكومتى آباد و آزاد، بدون بهره گيرى از يك علم سرشار امكان پذير نيست ، و به اين ترتيب قرآن مقام علم را در جامعه انسانى و در تشكيل حكومت به عنوان نخستين سنگ زير بنا مشخص ساخته است . و به دنبال اين جمله از زبان داود و سليمان چنين نقل مى كند: و آنها گفتند حمد و ستايش از آن خداوندى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى بخشيد (الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين ) جالب اينكه بلافاصله بعد از بيان موهبت بزرگ علم سخن از شكر به ميان آمده ، تا روشن شود هر نعمتى را شكرى لازم است ، و حقيقت شكر آن است كه از آن نعمت در همان راهى كه براى آن آفريده شده است استفاده شود و اين دو پيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يك حكومت الهى حداكثر بهره را گرفتند. ضمنا آنها معيار برترى خود را بر ديگران در علم خلاصه كردند، نه در قدرت و حكومت ، و شكر و سپاس را نيز در برابر علم شمردند نه بر مواهب ديگر چرا كه هر ارزشى است براى علم است و هر قدرتى است از علم سرچشمه مى گيرد. اين نكته نيز قابل توجه است كه آنها از حكومت بر يك ملت با ايمان شكر مى كنند چرا كه حكومت بر گروهى فاسد و بى ايمان افتخار نيست . در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اينكه چرا آنها در مقام شكرگزارى

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۷

گفتند ما را بر بسيارى از مؤ منان فضيلت بخشيده ، نه بر همه مؤ منان ؟ با اينكه آنها پيامبرانى بودند كه افضل مردم عصر خويش بودند. اين تعبير ممكن است براى رعايت اصول ادب و تواضع باشد كه انسان در هيچ مقامى خود را برتر از همگان نداند. و يا بخاطر اين است كه آنها به يك مقطع خاص زمانى نگاه نمى كردند، بلكه كل زمانها را در نظر داشتند، و مى دانيم پيامبرانى از آنها بزرگتر در طول تاريخ بشريت بوده اند. در آيه بعد، نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داود كرده مى گويد: سليمان وارث داود شد (و ورث سليمان داود). در اينكه منظور از ارث در اينجا ارث چه چيز است ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . بعضى آن را منحصر به ميراث علم و دانش دانسته اند، چرا كه به پندار آنها پيامبران ارثى از اموال خود نمى گذارند. بعضى ديگر منحصرا ميراث مال و حكومت را ذكر كرده اند، چرا كه اين كلمه قبل از هر چيز آن مفهوم را به ذهن تداعى مى كند. و بعضى علم سخن گفتن با پرندگان را (منطق الطير). ولى با توجه به اينكه آيه مطلق است و در جمله هاى بعد هم سخن از علم به ميان آمده و هم از تمام مواهب (اوتينا من كل شى ء) دليلى ندارد كه مفهوم آيه را محدود كنيم ، بنابراين سليمان وارث همه مواهب پدرش داود شد. در رواياتى كه از منابع اهلبيت (عليهم السلام ) به ما رسيده نيز به اين آيه در برابر كسانى كه مى گفتند پيامبران ارثى نمى گذارند و به حديث نحن معاشر الانبياء لا نورث ما پيامبران ارثى نمى گذاريم ، تكيه مى كردند استدلال شده ، و دليل بر اين

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۸

گرفته شده كه حديث مزبور چون مخالف كتاب الله است از درجه اعتبار ساقط است . در حديثى كه از طرق اهلبيت نقل شده چنين مى خوانيم : هنگامى كه ابوبكر تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليهاالسلام ) بگيرد اين سخن به فاطمه (عليهاالسلام ) رسيد، نزد ابوبكر آمده و چنين گفت : افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى ، لقد جئت شيئا فريا، فعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم اذ يقول : و ورث سليمان داود: آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ اين چيز عجيبى است ! آيا كتاب خدا را فراموش كرده و پشت سر افكنده ايد آنجا كه مى فرمايد: سليمان از داود ارث برد. سپس قرآن مى افزايد: سليمان گفت : اى مردم ! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده (و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير). و از همه چيز به ما داده شده است ، و اين فضيلت آشكارى است (و اوتينا من كل شى ء ان هذا لهو الفضل المبين ). گر چه بعضى مدعى هستند كه تعبير نطق و سخن گفتن در مورد غير انسانها جز به عنوان مجاز ممكن نيست ، ولى اگر غير انسان نيز اصوات و الفاظى از دهان بيرون بفرستد كه بيانگر مطالبى باشد دليل ندارد كه آن را نطق نگوئيم ، چرا كه نطق هر لفظى است كه بيانگر حقيقتى و مفهومى باشد.

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۱۹

البته نمى خواهيم بگوئيم كه آن صداهاى مخصوصى كه گاه بعضى از حيوانات به هنگام خشم و غضب ، يا رضايت و خشنودى ، يا از درد و رنج ، و يا اظهار و اشتياق نسبت به بچه هاى خود سر مى دهند نطق است نه اينها اصواتى است كه مقارن با حالتى از دهان آنها بر مى خيزد، ولى به طورى كه در آيات بعد مشروحا خواهد آمد مى بينيم كه سليمان با هدهد مطالبى را رد و بدل مى كند، پيامى به وسيله او مى فرستد، و بازتاب پيامش را از او جويا مى شود. اين نشان مى دهد كه حيوانات علاوه بر اصواتى كه بيانگر حالات آنها است توانائى دارند كه به فرمان خدا در شرايط خاصى سخن بگويند، همچنين است بحثى كه درباره سخن گفتن مورچه در آيات آينده خواهد آمد. البته گاه نطق در معنى وسيعى در قرآن به كار رفته است كه در حقيقت روح و نتيجه نطق را بيان مى كند و آن بيان ما فى الضمير است ، خواه از طريق الفاظ و سخن باشد و خواه از طريق حالات ديگر، مانند آيه هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق : اين كتاب ما است كه به حق براى شما سخن مى گويد (جاثيه - ۲۹) ولى نيازى نيست كه ما نطق را در مورد گفتگوى سليمان با پرندگان به اين معنى تفسير كنيم ، بلكه سليمان طبق ظاهر آيات فوق مى توانست الفاظ خاص پرندگان را كه براى انتقال مطالب به كار مى برند تشخيص دهد، و با آنها سخن بگويد. در اين باره در بحث نكات نيز به خواست خدا سخن مى گوئيم . اما جمله اوتينا من كل شى ء: (از همه چيز به ما داده شده ) بر خلاف محدوديتهائى كه گروهى از مفسران براى آن قائل شده اند مفهوم وسيع و گسترده اى دارد و تمام وسائلى را كه از نظر معنوى و مادى براى تشكيل آن حكومت الهى لازم بوده است شامل مى شود، و اصولا بدون آن اين كلام ناقص خواهد بود، و پيوند روشنى با گذشته نخواهد داشت .

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۰

در اينجا فخر رازى سؤ الى عنوان كرده و آن اينكه آيا تعبير علمنا و اوتينا (به ما تعليم داده شده و به ما بخشيده شده ) آيا از قبيل كلام متكبران نيست ؟ سپس چنين پاسخ مى گويد: منظور از ضمير جمع در اينجا خود سليمان و پدرش ، يا خود او و معاونانش در حكومت است ، و اين معمول است كه هر گاه كسى در رأ س تشكيلاتى قرار گيرد با ضمير جمع از خود ياد مى كند.

نكته ها:

رابطه دين و سياست

بر خلاف آنچه بعضى از كوته بينان مى انديشند دين مجموعه اى از اندرزها و نصايح و يا مسائل مربوط به زندگى شخصى و خصوصى نيست ، دين مجموعه اى از قوانين حيات و برنامه فراگيرى است كه تمام زندگى انسانها مخصوصا مسائل اجتماعى را در بر مى گيرد. بعثت انبياء براى اقامه قسط و عدل است (سوره حديد آيه ۲۵). دين براى گسستن زنجيرهاى اسارت انسان و تامين آزادى بشر است (سوره اعراف آيه ۱۵۷). دين براى نجات مستضعفان از چنگال ظالمان و ستمگران و پايان دادن به دوران سلطه آنها است . و بالاخره دين مجموعه اى است از تعليم و تربيت در مسير تزكيه و ساختن انسان كامل (سوره جمعه آيه ۲). بديهى است اين هدفهاى بزرگ بدون تشكيل حكومت امكان پذير نيست . چه كسى مى تواند با توصيه هاى اخلاقى اقامه قسط و عدل كند، و دست ظالمان را از گريبان مظلومان كوتاه سازد؟

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۱

چه كسى مى تواند زنجيرهاى اسارت را از دست و پاى انسانهاى در بند بردارد و بشكند، بى آنكه متكى به قدرت باشد؟ و چه كسى مى تواند در جامعه اى كه وسائل نشر فرهنگ و تبليغ در اختيار فاسدان و مفسدان است اصول صحيح تعليم و تربيت را پياده كند؟ و ملكات اخلاقى را در دلها پرورش دهد؟ و اين است كه ما مى گوئيم دين و سياست دو عنصر تفكيك ناپذير است اگر دين از سياست جدا شود بازوى اجرائى خود را بكلى از دست مى دهد، و اگر سياست از دين جدا گردد مبدل به يك عنصر مخرب در مسير منافع خود - كامگان مى شود. اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) موفق شد اين آئين آسمانى را با سرعت در جهان گسترش دهد دليل آن اين بود كه در اولين فرصت دست به تاسيس حكومت زد، و از طريق حكومت اسلامى هدفهاى الهى را تعقيب نمود. بعضى از پيامبران ديگر كه نيز چنين توفيقى يافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهى خود شدند، اما آنها كه در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشكيل حكومت نداد موفق به كار زيادى نشدند.

ابزار حكومت الهى

جالب اينكه در داستان سليمان و داود به خوبى مى بينيم كه آنها به سرعت آثار شرك و بت پرستى را ريشه كن ساختند، و نظامى الهى بر پا كردند، نظامى كه ابزار اصليش طبق آيات مورد بحث علم و دانش و آگاهيها در زمينه هاى مختلف بود. نظامى كه نام خدا در سر لوحه همه برنامه هايش قرار داشت . نظامى كه تمام نيروهاى لايق را به كار مى گرفت ، حتى از نيروى يك پرنده

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۲

براى رسيدن به اهدافش استفاده مى كرد. نظامى كه ديوها را دربند كرده و ظالمان را بر سر جاى خود نشانده بود. و بالاخره نظامى كه هم قدرت نظامى كافى داشت ، و هم دستگاه اطلاعاتى ، و هم افرادى كه در زمينه هاى مختلف اقتصادى و توليد تخصص و آگاهى كافى داشتند، و همه اينها را زير چتر ايمان و توحيد قرار داده بود.

نطق پرندگان

در آيات فوق ، و آياتى كه بعد از اين در داستان هدهد و سليمان خواهد آمد صريحا اشاره به نطق پرندگان و ميزانى از درك و شئون براى آنان شده است . بى شك پرندگان - مانند ساير حيوانات - در حالات مختلف صداهاى گوناگونى از خود ظاهر مى سازند كه با دقت و بررسى ، مى توان از نوع صدا به وضع حالات آنها پى برد، كدام صدا مربوط به حالات خشم است و كدام رضا، كدام صدا دليل بر گرسنگى است ، و كدام نشانه تمنى ؟ با كدام صدا بچه هاى خود را فرا مى خواند و با كدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناكى خبر مى دهد؟ اين قسمت از صداى پرندگان ، مورد هيچگونه شك و ترديد نيست ، و همه كم و بيش با آن آشنا هستيم . ولى آيات اين سوره ظاهرا مطلبى بيش از اين را بيان مى كند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزى است كه مطالب دقيقترى در آن منعكس است ، و بحث از تفاهم و گفتگوى آنها با يك انسان است ، گر چه اين معنى براى بعضى عجيب مى آيد، ولى با توجه به مطالب مختلفى كه دانشمندان در كتابها نوشته اند و مشاهدات شخصى بعضى در مورد پرندگان مطلب عجيبى نيست . ما از هوش حيوانات مخصوصا پرندگان مطالبى عجيبتر از اين سراغ داريم . بعضى از آنها چنان مهارتى در ساختن خانه و لانه دارند كه گاه از مهندسين ما پيشى مى گيرند!

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۳

بعضى از پرندگان چنان اطلاعاتى از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و مشكلات آنها دارند و چنان دقيقا براى حل آنها عمل مى كنند كه براى همه ما اعجاب انگيز است !. پيش بينى آنها درباره وضع هوا حتى نسبت به چند ماه بعد، و آگاهى آنها از زلزله ها قبل از وقوع آن ، و حتى پيش از آنكه زلزله سنجهاى ما خفيفترين لرزشها را ثبت كنند معروف است . تعليماتى كه در عصر ما به حيوانات داده مى شود، و كارهاى خارق العاده آنها را در سيركها بسيارى ديده اند، كه حاكى از هوش ‍ شگفت انگيز آنها است . كارهاى شگفت آور مورچگان و تمدن شگرف آنها. عجائب زندگى زنبوران عسل و رديابى حيرت انگيز آنها. آگاهى پرندگان مهاجر كه گاه فاصله ميان قطب شمال و جنوب را طى مى كنند، از وضع راهها در اين مسير فوق العاده طولانى . اطلاعات فوق العاده ماهيان آزاد در مهاجرت دستجمعى در اعماق درياها عموما از مسائلى است كه از نظر علمى مسلم و دليل بر وجود مرحله مهمى از درك و يا غريزه و يا هر چه آن را بناميم در اين حيوانات است . وجود حواس فوق العاده اى در حيوانات همچون دستگاه رادار مانند شبپره و شامه بسيار قوى بعضى از حشرات ، و ديد فوق العاده نيرومند بعضى از پرندگان و امثال آن نيز دليل ديگرى است بر اينكه آنها در همه چيز از ما عقب مانده تر نيستند! با در نظر گرفتن اين امور جاى تعجب نيست كه آنها تكلم مخصوصى نيز داشته باشند، و بتوانند با كسى كه از الفباى كلام آنها آگاه است ، سخن گويند. در آيات قرآن نيز به عناوين مختلف به اين امر اشاره شده است از جمله در آيه ۳۸ سوره انعام مى خوانيم : و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۴

بجناحيه الا امم امثالكم : هيچ جنبنده اى در زمين و پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند نيست مگر اينكه امتهائى همانند شما هستند!. در روايات اسلامى نيز مطالب زيادى وجود دارد كه بيانگر نطق حيوانات و مخصوصا پرندگان است ، و حتى براى هر يك از آنها سخنى شعار مانند نقل شده است كه شرح آنها به درازا مى كشد. در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) به ابن عباس فرمود: ان الله علمنا منطق الطير كما علم سليمان ابن داود، و منطق كل دابة فى بر او بحر: خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه كه به سليمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبنده اى را در خشكى و دريا.

روايت نحن معاشر الانبياء لا نورث

اهل سنت حديثى در كتابهاى مختلف خود از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين مضمون نقل كرده اند كه فرمود: نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة : ما پيامبران ارثى از خود به يادگار نمى گذاريم ، و آنچه از ما بماند بايد به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود و گاه آن را با حذف جمله اول ، به صورت ما تركناه صدقة نقل كرده اند. سند اين حديث غالبا در كتب معروف اهل سنت به ابوبكر منتهى مى شود كه بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زمام امور مسلمين را به دست گرفت ، و هنگامى كه حضرت فاطمه (عليهاالسلام ) و يا بعضى از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۵

اين حديث از دادن ميراث به آنان سر باز زد! اين حديث را مسلم در صحيح خود (جلد ۳ - كتاب الجهاد و السير - صفحه ۱۳۷۹) و بخارى در جزء هشتم كتاب الفرائض (صفحه ۱۸۵) و گروهى ديگر در كتابهاى خود آورده اند. قابل توجه اينكه در مدرك اخير در حديثى از عايشه چنين مى خوانيم : فاطمه (عليهاالسلام ) و عباس (بعد از وفات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نزد ابوبكر آمدند و ميراثشان از پيامبر را مى خواستند، و آنها در آن موقع زمينشان را در فدك و سهمشان را از خيبر مطالبه مى كردند، ابوبكر گفت : من از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيدم كه گفت : ما چيزى را به ارث نمى گذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است ... هنگامى كه فاطمه (عليهاالسلام ) اين سخن را شنيد با حالتى خشمگين ابوبكر را ترك كرد و تا آخر عمر با او يك كلمه سخن نگفت . البته اين حديث از جهات مختلفى قابل نقد و بررسى است ولى آنچه در حوصله اين تفسير مى گنجد امور زير است : ۱ - اين حديث با متن قرآن سازگار نيست ، و طبق قواعد اصولى كه در دست داريم هر حديثى كه موافق كتاب الله نباشد از درجه اعتبار ساقط است ، و نمى توان به عنوان حديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و يا سائر معصومين (عليهم السلام ) روى آن تكيه كرد. در آيات فوق خوانديم سليمان از داود ارث برد، و ظاهر آيه مطلق است و اموال را نيز شامل مى شود. و در مورد يحيى و زكريا مى خوانيم : يرثنى و يرث من آل يعقوب : فرزندى به من عنايت كن كه از من و از آل يعقوب ارث برد (مريم - ۶) مخصوصا در مورد زكريا بسيارى از مفسران روى جنبه هاى مالى تكيه كرده اند.

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۶

بعلاوه ظاهر آيات ارث در قرآن مجيد عام است و همه را شامل مى شود. و شايد به همين دليل قرطبى از دانشمندان معروف اهل سنت ناچار شده است كه حديث را به عنوان فعل غالب و اكثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند جمله اى است كه عرب مى گويد انا معشر العرب اقرى الناس للضيف : ما جمعيت عرب از همه مردم مهمان نوازتريم (در حالى كه اين يك حكم عمومى نيست ). ولى روشن است كه اين سخن ارزش اين حديث را نفى مى كند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيى به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعى نيست . ۲ - روايت فوق معارض با روايات ديگرى است كه نشان مى دهد ابوبكر تصميم گرفت فدك را به فاطمه (سلام الله عليها) بازگرداند، ولى ديگران مانع شدند، چنانكه در سيره حلبى مى خوانيم : فاطمه دختر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نزد ابوبكر آمد در حالى كه او بر منبر بود، گفت : اى ابوبكر آيا اين در كتاب خدا است كه دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم ، ابوبكر گريه كرد و اشكش جارى شد سپس از منبر پائين آمد، و نامه اى داير به واگذارى فدك به فاطمه (سلام الله عليها) نوشت ، در اين حال عمر وارد شد گفت : اين چيست ؟ گفت : نامه اى نوشتم كه ميراث فاطمه (عليهاالسلام ) را از پدرش به او واگذارم ، عمر گفت : اگر اين كار را كنى از كجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مى سازى در حالى كه عرب بر ضد تو قيام كرده است ؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره كرد!. چگونه ممكن است نهى صريحى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد و ابوبكر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاى جنگى كرد و استناد به

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۷

روايت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ننمود؟ بررسى دقيق روايت فوق نشان مى دهد كه مساله نهى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطرح نبوده ، مهم در اينجا مسائل سياسى روز بوده است ، و همينها است كه انسان را به ياد گفتار ابن ابى الحديد دانشمند معتزلى مى اندازد مى گويد: از استادم على بن فارقى پرسيدم : آيا فاطمه (عليهاالسلام ) در ادعاى خود راست مى گفت ؟ پاسخ داد آرى گفتم پس ‍ چرا ابوبكر فدك را به او نداد، با اينكه وى را صادق و راستگو مى شمرد؟! استادم تبسم پر معنائى كرد و سخن لطيف زيبائى گفت ، با اينكه او عادت به مزاح شوخى نداشت گفت : لو اعطاها اليوم فدك بمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافة ! و زحزحته عن مقامه و لم يمكنه الاعتذار و الموافقة بشى ء: اگر امروز فدك را به ادعاى فاطمه (عليهاالسلام ) به او مى داد، فردا مى آمد و خلافت را براى همسرش ادعا مى كرد! و ابوبكر را از مقامش ‍ متزلزل مى ساخت و او نه عذرى براى بازگو كردن داشت و نه امكان موافقت !. ۳ - روايت معروفى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در بسيارى از كتب اهل سنت و شيعه آمده است كه العلماء ورثة الانبياء: دانشمندان وارثان پيامبرانند. و نيز از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه : ان الانبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما: پيامبران درهم و دينارى از خود بيادگار نگذاردند. از مجموع اين دو حديث چنين به نظر مى رسد كه هدف اصلى اين بوده كه روشن سازند افتخار انبياء و سرمايه آنها علم و دانش بوده است ، و مهمترين چيزى كه از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و كسانى كه سهم بيشترى از

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۸

اين علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلى پيامبرانند، بى آنكه نظر به اموالى داشته باشد كه از آنان به يادگار باقى مى ماند، بعدا اين حديث نقل به معنى شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالا جمله ما تركناه صدقه كه استنباط بعضى از روايت بوده است بر آن افزوده اند. براى اينكه سخن به درازا نكشد گفتار خود را با بحثى از مفسر معروف اهل سنت فخر رازى كه در ذيل آيه ۱۱ سوره نساء آورده است پايان مى دهيم : او مى گويد: يكى از تخصيصهائى كه بر اين آيه (آيه ارث فرزندان ) وارد شده است ، چيزى است كه مذهب اكثر مجتهدين (اهل سنت ) است كه پيامبران عليهم السلام چيزى به ارث نمى گذارند و شيعه (عموما) در اين بحث مخالفت كرده اند روايت شده است هنگامى كه فاطمه (عليهاالسلام ) ميراث خود را مطالبه كرد، آنها به استناد حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقه ، او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه (عليهاالسلام ) به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان ) استدلال كرد، گوئى مى خواست به اين حقيقت اشاره كند كه عموم قرآن را نمى شود با خبر واحد تخصيص زد. سپس فخر رازى مى افزايد: شيعه مى گويند: به فرض كه تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجا به سه دليل جايز نيست : نخست اينكه اين بر خلاف صريح قرآن است كه مى گويد زكريا از خدا تقاضا كرد فرزندى به او بدهد كه از وى و آل يعقوب ارث ببرد، و همچنين قرآن مى گويد: سليمان از داود ارث برد، زيرا نمى توان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين كرد، چون اين يكنوع وراثت مجازى است ، چرا كه اين پيامبران ، علم و دين را به فرزندان خود آموختند نه آنكه از خود گرفتند و به آنها واگذار كردند، وراثت حقيقى تنها در مال تصور مى شود (كه از كسى بگيرند و به ديگرى بدهند).

تفسير نمونه جلد ۱۵ صفحه ۴۲۹

ديگر اينكه چگونه ممكن است ابوبكر از اين مساله كه نيازى به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و على و عباس كه از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند و با مساله وراثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سر و كار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممكن است پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين حديث را به كسى تعليم كرده باشد كه نيازى نداشته و از كسى كه نياز داشته دريغ دارد؟. سوم اينكه : جمله ما تركناه صدقه دنباله لا نورث است و مفهومش اين است اموالى را كه به عنوان صدقه اختصاص داده ايم در دائره ميراث قرار نمى گيرد نه غير آن ... سپس فخر رازى جواب كوتاهى به استدلال مشهور فوق مى دهد و مى گويد: فاطمه (عليهاالسلام ) بعد از گفتگو با ابوبكر، به آن گفتگو راضى شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است كه سخن ابوبكر درست است !. ولى روشن است كه پاسخ فخر رازى درخور استدلالهاى فوق نيست ، زيرا همانگونه كه از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل كرديم فاطمه (عليهاالسلام ) نه تنها راضى نشد بلكه چنان خشمگين گشت كه تا پايان عمر يك كلمه با ابوبكر سخن نگفت . از اين گذشته چگونه ممكن است اجماعى در اين مساله باشد با اينكه شخصيتى همچون على و فاطمه (عليهماالسلام ) و عباس كه در كانون وحى پرورش يافته اند با آن مخالفت كرده باشند؟! .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←