تفسیر:نمونه جلد۱۳ بخش۴۷

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو

→ صفحه قبل صفحه بعد ←


تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۴۹

آيه ۲۷ - ۳۳

آيه و ترجمه

فَأَتَت بِهِ قَوْمَهَا تحْمِلُهُ قَالُوا يَمَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شيْئاً فَرِيًّا(۲۷) يَأُخْت هَرُونَ مَا كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سوْءٍ وَ مَا كانَت أُمُّكِ بَغِيًّا(۲۸) فَأَشارَت إِلَيْهِ قَالُوا كَيْف نُكلِّمُ مَن كانَ فى الْمَهْدِ صبِيًّا(۲۹) قَالَ إِنى عَبْدُ اللَّهِ ءَاتَاخَ الْكِتَب وَ جَعَلَنى نَبِيًّا(۳۰) وَ جَعَلَنى مُبَارَكاً أَيْنَ مَا كنت وَ أَوْصنى بِالصلَوةِ وَ الزَّكوةِ مَا دُمْت حَيًّا(۳۱) وَ بَرَّا بِوَلِدَتى وَ لَمْ يجْعَلْنى جَبَّاراً شقِيًّا(۳۲) وَ السلَمُ عَلىَّ يَوْمَ وُلِدت وَ يَوْمَ أَمُوت وَ يَوْمَ أُبْعَث حَيًّا(۳۳) ترجمه : ۲۷ - (مريم ) او را در آغوش گرفته به سوى قومش آمد، گفتند: اى مريم ! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى ! ۲۸ - اى خواهر هارون ! نه پدر تو مرد بدى بود، و نه مادرت زن بدكاره اى ! ۲۹ - (مريم ) اشاره به او كرد، گفتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم ؟!

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۰

۳۰ - (ناگهان عيسى زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدايم به من كتاب (آسمانى ) داده و مرا پيامبر قرار داده است . ۳۱ - و مرا وجودى پر بركت قرار داده در هر كجا باشم ، و مرا توصيه به نماز و زكات مادام كه زنده ام كرده است . ۳۲ - و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده ، و جبار و شقى قرار نداده است . ۳۳ - و سلام (خدا) بر من آن روز كه متولد شدم و آنروز كه مى ميرم و آنروز كه زنده برانگيخته مى شوم . تفسير: مسيح در گاهواره سخن مى گويد: «سرانجام مريم در حالى كه كودكش را در آغوش داشت از بيابان به آبادى بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد» (فاتت به قومها تحمله ). هنگامى كه آنها كودكى نوزاد را در آغوش او ديدند، دهانشان از تعجب باز ماند، آنها كه سابقه پاكدامنى مريم را داشتند و آوازه تقوا و كرامت او را شنيده بودند سخت نگران شدند، تا آنجا كه بعضى به شك و ترديد افتادند، و بعضى ديگر هم كه در قضاوت و داورى ، عجول بودند زبان به ملامت و سرزنش او گشودند، و گفتند: حيف از آن سابقه درخشان ، با اين آلودگى ! و صد حيف از آن دودمان پاكى كه اين گونه بدنام شد. «گفتند: اى مريم ! تو مسلما كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى !» (قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا). بعضى به او رو كردند و گفتند اى خواهر هارون ! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت (يا اخت هارون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا). با وجود چنين پدر و مادر پاكى اين چه وضعى است كه در تو مى بينيم ؟ چه

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۱

بدى در طريقه پدر و روش مادر ديدى كه از آن روى برگرداندى ؟! اينكه آنها به مريم گفتند: «اى خواهر هارون » موجب تفسيرهاى مختلفى در ميان مفسران شده است ، اما آنچه صحيحتر به نظر مى رسد اين است كه هارون مرد پاك و صالحى بود، آنچنان كه در ميان بنى اسرائيل ضرب المثل شده بود، هر كس را مى خواستند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است - مرحوم طبرسى در مجمع البيان اين معنى را در حديث كوتاهى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده است . در حديث ديگرى كه در كتاب «سعد السعود» آمده چنين مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) «مغيره » را به نجران (براى دعوت مسيحيان به اسلام ) فرستاد، جمعى از مسيحيان به عنوان (خرده گيرى بر قرآن ) گفتند مگر شما در كتاب خود نمى خوانيد «يا اخت هارون » در حالى كه مى دانيم اگر منظور هارون برادر موسى است ميان مريم و هارون فاصله زيادى بود؟ مغيره چون نتوانست پاسخى بدهد مطلب را از پيامبر (صلى للّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: چرا در پاسخ آنها نگفتى كه در ميان بنى اسرائيل معمول بوده كه افراد نيك را به پيامبران و صالحان نسبت مى دادند. در اين هنگام ، مريم به فرمان خدا سكوت كرد، تنها كارى كه انجام داد اين بود كه اشاره به نوزادش عيسى كرد)) (فاشارت اليه ). اما اين كار بيشتر تعجب آنها را برانگيخت و شايد جمعى آن را حمل بر سخريه كردند و خشمناك شدند گفتند: مريم با چنين كارى كه انجام داده اى قوم خود را مسخره نيز مى كنى .

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۲

به هر حال به «او گفتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم »؟! (قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا). مفسران در مورد كلمه «كان » كه دلالت بر ماضى دارد. در اينجا گفتگو بسيار كرده اند ولى ظاهر اين است اين كلمه در اينجا اشاره به ثبوت و لزوم وصف موجود است ، و به تعبير روشن تر آنها به مريم گفتند: ما چگونه با بچه اى كه در گهواره بوده و هست سخن بگوئيم . شاهد اين معنى آيات ديگر قرآن است مانند: كنتم خير امة اخرجت للناس : «شما بهترين امتى بوديد كه به سود جامعه انسانى به وجود آمديد» (سوره آل عمران - ۱۱۰). مسلما جمله «كنتم » (بوديد) در اينجا به معنى ماضى نيست بلكه بيان استمرار و ثبوت اين صفات براى جامعه اسلامى است . و نيز در باره «مهد» (گهواره ) بحث كرده اند كه عيسى هنوز به گهواره نرسيده بود بلكه ظاهر آيات اين است به محض ورود مريم در ميان جمعيت ، در حالى كه عيسى در آغوشش بود، اين سخن در ميان او و مردم رد و بدل شد. ولى با توجه به معنى كلمه «مهد» در لغت عرب ، پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود. واژه مهد - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - به معنى جايگاهى است كه براى كودك آماده مى كنند، خواه گهواره باشد يا دامان مادر و يا بستر، و مهد و مهاد هر دو در لغت به معنى المكان الممهد الموطا: «محل آماده شده و گسترده » (براى استراحت و خواب ) آمده است . به هر حال ، جمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتى شايد عصبانى شدند آنچنان كه طبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره و استهزاء او،

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۳

از انحرافش از جاده عفت ، بر ما سختتر و سنگينتر است !. ولى اين حالت چندان به طول نيانجاميد چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و «گفت : من بنده خدايم » (قال انى عبد الله ). «او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده » (آتانى الكتاب ). «و مرا پيامبر قرار داده است » (و جعلنى نبيا). «و خداوند مرا وجودى پر بركت (وجودى مفيد از هر نظر براى بندگان در هر جا باشم قرار داده است » (و جعلنى مباركا اينما كنت ). «و مرا تا زندهام توصيه به نماز و زكات كرده است » (و اوصانى بالصلوة و الزكاة ما دمت حيا). و نيز «مرا نيكوكار و قدردان و خيرخواه ، نسبت به مادرم قرار داده است » (و برا بوالدتى ). «و مرا جبار و شقى قرار نداده است » (و لم يجعلنى جبارا شقيا). «جبار» به كسى مى گويند كه براى خود هر گونه حقوق بر مردم قائل است ، ولى هيچ حقى براى كسى نسبت به خود قائل نيست ! و نيز «جبار» به كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب ، افراد را مى زند و نابود مى كند و پيرو فرمان عقل نيست ، و يا مى خواهد نقص و كمبود خود را با ادعاى عظمت و تكبر، برطرف سازد كه همه اينها صفات بارز طاغوتيان

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۴

مستكبران در هر زمان است . «شقى » به كسى گفته مى شود كه اسباب گرفتارى و بلا و مجازات براى خود فراهم مى سازد، و بعضى آن را به كسى كه قبول نصيحت نمى كند تفسير كرده اند، و پيدا است كه اين دو معنى از هم جدا نيست . در روايتى مى خوانيم كه حضرت عيسى ( عليه السلام ) مى گويد: «قلب من نرم است و من خود را نزد خود كوچك مى دانم » (اشاره به اينكه نقطه مقابل جبار و شقى اين دو وصف است ). و سرانجام اين نوزاد (حضرت مسيح ) مى گويد: «سلام و درود خدا بر من باد آن روز كه متولد شدم ، و آن روز كه مى ميرم ، و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم » (و السلام على يوم ولدت يوم اموت و يوم ابعث حيا) . همانگونه كه در شرح آيات مربوط به يحيى ( عليه السلام ) گفتيم ، اين سه روز در زندگى انسان ، سه روز سرنوشت ساز و خطرناك است كه سلامت در آنها جز به لطف خدا ميسر نمى شود و لذا هم در مورد يحيى ( عليه السلام ) اين جمله آمده ، و هم در مورد حضرت مسيح ( عليه السلام )، با اين تفاوت كه در مورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح ( عليه السلام ) اين تقاضا را دارد. نكته ها:

روشنترين تصوير از تولد عيسى ( عليه السلام )

فصاحت و بلاغت قرآن را مخصوصا در اينگونه مسائل مهم مى توان درك كرد كه چگونه مساله مهمى را كه

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۵

با آنهمه خرافات آميخته شده در عباراتى كوتاه ، عميق ، زنده ، پرمحتوا، و كاملا گويا، مطرح مى كند، بطورى كه هر گونه خرافه اى را از آن جدا و طرد مى نمايد. جالب اينكه در آيات فوق ، هفت صفت از صفات برجسته و دو برنامه و يك دعا ذكر شده است . هفت صفت عبارتند از: بنده خدا بودن كه ذكر آن در آغاز همه اوصاف ، اشاره اى است به اينكه بزرگترين مقام آدمى همان مقام عبوديت است . و به دنبال آن صاحب كتاب آسمانى بودن و سپس مقام نبوت (البته مى دانيم هميشه مقام نبوت تواءم با داشتن كتاب آسمانى نيست ). سپس به دنبال مقام عبوديت و رهبرى ، مبارك بودن يعنى مفيد به حال جامعه بودن مطرح شده است . در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : معنى مبارك ، «نفاع » است (يعنى بسيار پر منفعت ). و بعد از آن ، نيكوكارى نسبت به مادر مطرح شده و سرانجام ، جبار و شقى نبودن و بجاى آن متواضع ، حقشناس ، و سعادتمند بودن است . از ميان تمام برنامه ها روى توصيه پروردگار به نماز و زكات تكيه مى كند و اين بخاطر اهميت فوق العاده اين دو برنامه است كه اين دو رمز ارتباط با خالق و خلق است و از يك نظر مى توان همه برنامه هاى مذهبى را در آن خلاصه كرد چرا كه بخشى از آنها پيوند انسان را با خلق و بخشى با خالق مشخص مى كند. و اما دعائى كه به خود مى كند و تقاضائى كه در آغاز عمرش از خدا دارد اين است كه خدايا اين سه روز را بر من سلامت دار، روز تولد، روز مرگ و روزى كه در رستاخيز زنده مى شوم ، و به من در اين سه مرحله حساس ‍ امنيت

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۶

مرحمت فرما!.

مقام مادر

گر چه حضرت مسيح ( عليه السلام ) به فرمان نافذ پروردگار از مادر بدون پدر تولد يافت ولى همين اندازه كه در آيه فوق از زبان او مى خوانيم كه در مقام بر شمردن افتخارات خود نيكوكارى نسبت به مادر را ذكر مى كند دليل روشنى بر اهميت مقام مادر است ، ضمنا نشان مى دهد كه اين كودك نوزاد كه طبق يك اعجاز به سخن در آمد از اين واقعيت آگاه بود كه او يك فرزند نمونه در ميان انسانها است كه تنها از مادر بدون دخالت پدر تولد يافته است . به هر حال گرچه در جهان امروز در باره مقام مادر سخن بسيار گفته مى شود و حتى روزى را بنام «روز مادر» اختصاص داده اند، اما متاسفانه وضع تمدن ماشينى چنان است كه رابطه پدران و مادران را از فرزندان خيلى زود قطع مى كند آنچنان كه كمتر روابط عاطفى بعد از بزرگ شدن در ميان آنها ديده مى شود. در اسلام روايات شگفت انگيزى در اين زمينه داريم كه اهميت فوق العاده مقام مادر را به مسلمانان توصيه مى كند، تا در عمل ، نه تنها در سخن ، در اين باره بكوشند در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : مردى نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و عرض ‍ كرد: يا رسول الله من ابر؟ قال امك ، قال ثم من ؟ قال امك ! قال ثم من قال امك ! قال ثم من قال اباك !: ((اى پيامبر به چه كسى نيكوئى كنم ؟ فرمود: به مادرت ، عرض كرد بعد از او به چه كسى ؟ فرمود: به مادرت ، بار سوم عرض كرد بعد از او به چه كسى ؟ فرمود: به مادرت ، در چهارمين بار كه اين سؤ ال را تكرار كرد، فرمود: به پدرت . در حديث ديگرى مى خوانيم : جوانى نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى شركت

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۷

در جهاد (آنجا كه جهاد واجب عينى نبود) آمد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ا لك والدة قال نعم قال فالزمها فان الجنة تحت قدمها: «آيا مادرى دارى عرض كرد آرى ، فرمود: در خدمت مادر باش كه بهشت زير پاى مادران است .» بدون شك اگر زحمات فراوانى را كه مادر از هنگام حمل تا وضع حمل و دوران شيرخوارى و تا زمان بزرگ شدن او تحمل مى كند، رنجها و تعبها و بيداريها و بيماريها و پرستاريها را كه او با آغوش باز در راه فرزند خود پذيرا مى گردد در نظر بگيريم ، خواهيم ديد كه هر قدر انسان در اين راه بكوشد باز هم در برابر حقوق مادر بدهكار است . جالب اينكه در حديثى مى خوانيم : ام سلمه خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رسيد و عرض كرد: همه افتخارات نصيب مردان شده ، زنان بيچاره چه سهمى از اين افتخارات دارند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: بلى اذا حملت المرئة كانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فى سبيل الله فاذا وضعت كان لها من الاجر ما لا يدرى احد ما هو لعظمة ، فاذا ارضعت كان لها بكل مصة كعدل عتق محرر من ولد اسماعيل ، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملك كريم على جنبها و قال استانفى العمل فقد غفر لك !: آرى (زنان هم افتخارات فراوانى دارند) هنگامى كه زن باردار مى شود در تمام طول مدت حمل به منزله روزهدار و شب زنده دار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است ، و هنگامى كه وضع حمل مى كند آنقدر خدا به او پاداش مى دهد كه هيچكس حد آن را از عظمت نمى داند، و هنگامى كه فرزندش را شير مى دهد در برابر هر مكيدنى از سوى كودك خداوند پاداش آزاد كردن برده اى از فرزندان اسماعيل را به او مى دهد، و هنگامى كه دوران شيرخوارگى كودك تمام شد يكى از فرشتگان بزرگوار خداوند بر پهلوى او مى زند و مى گويد: برنامه اعمال خود را از نو آغاز كن چرا كه خداوند همه

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۸

گناهان تو را بخشيده ! (گوئى نامه عملت از نو آغاز مى شود). در جلد دوازدهم تفسير نمونه ذيل آيه ۲۳ سوره اسراء بحثهاى ديگرى در اين زمينه داشتيم .

بكر زائى

از جمله سؤ الاتى كه آيات فوق بر مى انگيزد اين است آيا از نظر علمى امكان تولد فرزند بدون پدر وجود دارد؟ آيا مساله تولد عيسى ( عليه السلام ) تنها از مادر مخالف تحقيقات دانشمندان در اين زمينه نيست ؟ بدون شك اين مساله از طريق اعجاز صورت گرفته ، ولى علم امروز نيز امكان چنين امرى را نفى نكرده بلكه تصريح به ممكن بودن آن نموده است . مخصوصا موضوع بكرزائى در ميان بسيارى از حيوانات ديده شده و با توجه به اينكه مساله انعقاد نطفه اختصاصى به انسانها ندارد امكان اين امر را به طور عموم اثبات مى كند. «دكتر الكسيس كارل » فيزيولوژيست و زيست شناس معروف فرانسوى در كتاب انسان موجود ناشناخته )) چنين مى نويسد: «هنگامى كه به ميزان سهمى كه هر يك از پدر و مادر در توليد مثل دارند فكر مى كنيم بايد آزمايشهاى ((لوب » و «باتايون » را به خاطر بياوريم كه از يك تخمك بارور نشده قورباغه بدون دخالت «اسپرماتوزوئيد» بوسيله تكنيكهاى خاصى قورباغه جديدى مى توان به وجود آورد. به اين ترتيب كه ممكن است يك عامل شيميائى يا فيزيكى را جانشين «سلول نر» كرد ولى در هر حال هميشه وجود يك عامل ماده ضرورى است )). بنابراين آنچه از نظر علمى براى تولد فرزند قطعيت دارد وجود نطفه مادر (اوول ) مى باشد و گرنه در مورد نطفه نر (اسپرماتوزوئيد) عامل ديگرى مى تواند

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۵۹

جانشين آن گردد، به همين دليل مساله بكرزائى واقعيتى است كه در جهان امروز مورد قبول پزشكان قرار گرفته . هر چند بسيار نادر اتفاق مى افتد. از اين گذشته اين مساله در برابر قوانين آفرينش و قدرت خداوند آنگونه است كه قرآن مى گويد: ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون : ((مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او فرمان داد موجود شو او هم موجود (كاملى ) شد)) (آل عمران - ۵۹). يعنى اين خارق عادت از آن خارق عادت مهمتر نيست .

چگونه نوزاد سخن مى گويد

ناگفته پيدا است كه طبق روال عادى هيچ نوزادى در ساعات يا روزهاى نخستين تولد سخن نمى گويد، سخن گفتن نياز به نمو كافى مغز و سپس ‍ ورزيدگى عضلات زبان و حنجره و هماهنگى دستگاه هاى مختلف بدن با يكديگر دارد، و اين امور عادتا بايد ماهها بگذرد تا تدريجا در كودكان فراهم گردد. ولى هيچ دليل علمى هم بر محال بودن اين امر نداريم تنها اين يك خارق عادت است و همه معجزات چنين هستند يعنى همه خارق عادتند نه محال عقلى ، شرح اين موضوع را در بحث معجزات پيامبران آورده ايم .

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۰

آيه ۳۴ - ۳۵

آيه و ترجمه

ذَلِك عِيسى ابْنُ مَرْيمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِى فِيهِ يَمْترُونَ(۳۴) مَا كانَ للَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سبْحَنَهُ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ(۳۵) ترجمه : ۳۴ - اينست عيسى بن مريم ، گفتار حقى كه در آن ترديد مى كنند. ۳۵ - هرگز براى خدا شايسته نبود فرزندى انتخاب كند، منزه است او، هر گاه چيزى را فرمان دهد مى گويد: موجود باش ! آن هم موجود مى شود. تفسير: مگر فرزند براى خدا ممكن است ؟! بعد از آنكه قرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى از ماجراى تولد حضرت مسيح ( عليه السلام ) كرد به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه در باره عيسى گفته اند پرداخته چنين مى گويد: ((اين است عيسى بن مريم (ذلك عيسى بن مريم ). مخصوصا در اين عبارت روى فرزند مريم بودن او تاكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا. و بعد اضافه مى نمايد: «اين قول حقى است كه آنها در آن شك و ترديد كرده اند» و هر يك در جاده اى انحرافى گام نهاده (قول الحق الذى فى

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۱

يمترون ). اين عبارت در حقيقت تاكيدى است بر صحت تمام مطالب گذشته در مورد حضرت مسيح (عليه السلام ) و اينكه كمترين خلافى در آن وجود ندارد. اما اينكه قرآن مى گويد: آنها در اين زمينه در شك و ترديد هستند، گويا اشاره به دوستان و دشمنان مسيح ( عليه السلام ) يا به تعبير ديگر مسيحيان و يهوديان است ، از يكسو گروهى گمراه در پاكى مادر او شك و ترديد كردند، و از سوى ديگر گروهى در اينكه او يك انسان باشد اظهار شك نمودند، حتى همين گروه نيز به شعبه هاى مختلف تقسيم شدند بعضى او را صريحا فرزند خدا دانستند (فرزند روحانى و جسمانى ، حقيقى نه مجازى !!) و به دنبال آن مساله تثليث و خدايان سه گانه را به وجود آوردند. بعضى مساله تثليث را از نظر عقل نامفهوم خواندند و معتقد شدند كه بايد تعبدا آن را پذيرفت و بعضى براى توجيه منطقى آن به سخنان بياساسى دست زدند، خلاصه همه آنها چون نديدند حقيقت - يا چون نخواستند حقيقت - ره افسانه زدند! در آيه بعد با صراحت مى گويد: هرگز براى خدا شايسته نبود فرزندى انتخاب كند او منزه و پاك از چنين چيزى است )) (ما كان لله ان يتخذ من ولد

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۲

سبحانه ). بلكه او هر گاه چيزى را اراده كند و فرمان دهد به آن مى گويد: موجود باش آن نيز موجود مى شود)) (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ). اشاره به اينكه : دارا بودن فرزند - آنچنان كه مسيحيان در مورد خدا مى پندارند - با قداست مقام پروردگار سازگار نيست ، از يكسو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر محدوديت ، و از سوى سوم نياز، و خلاصه خدا را از مقام قدسش زير چتر قوانين عالم ماده كشيدن و او را در سرحد يك موجود ضعيف و محدود مادى قرار دادن است . خداوندى كه آنقدر قدرت و توانائى دارد كه اگر اراده كند هزاران عالم همانند اين عالم پهناورى كه در آن وجود داريم با يك فرمان و اشاره اش ‍ تحقق خواهد يافت ، آيا اين شرك و انحراف از اصول توحيد و خداشناسى نيست كه ما او را همانند يك انسان داراى فرزند بدانيم آن هم فرزندى كه در رتبه پدر است و همطراز او! تعبير كن فيكون كه در هشت مورد از آيات قرآن آمده است ترسيم بسيار زندهاى از وسعت قدرت خدا و تسلط و حاكميت او در امر خلقت است ، تعبيرى از فرمان كن كوتاهتر تصور نمى شود و نتيجهاى از فيكون وسيعتر و جامعتر به نظر نمى رسد، مخصوصا با توجه به فاء تفريع كه فوريت را در اينجا مى رساند، حتى فاء تفريع در اينجا به تعبير فلاسفه دليل بر تاخر زمانى نيست ، بلكه همان تاخر رتبى يعنى ترتب معلول بر علت را بيان مى كند (دقت كنيد). نفى فرزند يعنى نفى هر گونه نياز از خدا. اصولا چرا موجودات زنده نياز به فرزند دارند؟ جز اين است كه عمرشان

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۳

محدود است و براى آنكه نسل آنها منقرض نشود و حيات نوعى آنها ادامه يابد بايد فرزندانى از آنها متولد گردد؟ و از نظر اجتماعى ، نياز كارهاى دستجمعى به نيروى انسانى بيشتر سبب مى شود كه انسان علاقه به فرزند داشته باشد. به علاوه نيازهاى عاطفى و روانى و از بين بردن ، وحشت تنهائى او را به اين كار دعوت مى نمايد. ولى آيا در مورد خداوندى كه ازلى و ابدى است و قدرتش بينهايت است و مساله نياز عاطفى و غير آن در ذات پاكش اصلا راه ندارد اين امور تصور مى شوند؟ آيا جز اين است كسانى كه براى خدا فرزندى قائل شدند او را با مقياس ‍ وجود خود سنجيده اند و در او همان ديده اند كه در خود ديده اند در حالى كه هيچ چيز ما همانند خدا نيست (ليس كمثله شى ء). يك نكته مهم تاريخى پيرامون نخستين هجرت نخستين هجرتى كه در اسلام واقع شد هجرت گروه قابل ملاحظه اى از مسلمانان اعم از زن و مرد به سرزمين حبشه بود آنها براى رهائى از چنگال مشركان قريش و تشكل و آمادگى هر چه بيشتر براى برنامه هاى آينده اسلامى مكه را به قصد حبشه ترك گفتند، و همانگونه كه پيشبينى مى كردند در آنجا توانستند در آرامش زندگى كنند و به برنامه هاى اسلامى و خودسازى بپردازند. اين خبر به گوش سران قريش در مكه رسيد، آنها اين مساله را زنگ خطرى براى خود دانستند و احساس كردند كه حبشه پناهگاهى خواهد

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۴

بود براى مسلمانان و شايد پس از قوت و قدرت به مكه باز گردند و مشكلات عظيمى براى آنها فراهم سازند. پس از مشورت قرارشان بر اين شد كه دو نفر از مردان فعال قريش را انتخاب كرده به سوى نجاشى بفرستند، تا خطرات وجود مسلمانان را در آنجا براى نجاشى تشريح كنند، و آنها را از اين سرزمين مطمئن و آرام بيرون نمايند. «عمرو بن عاص » و «عبد الله ابن ابى ربيعه » را با هداياى فراوانى براى نجاشى و فرماندهان بزرگ لشكر او به آنجا گسيل داشتند. «ام سلمه » همسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: هنگامى كه ما وارد سرزمين حبشه شديم با حسن رفتار نجاشى روبرو گشتيم ، هيچ محدوديت مذهبى نداشتيم ، كسى ما را آزار نمى كرد اما قريش پس از آگاهى از اين مساله و فرستادن دو نفر با هداياى فراوان به آنها دستور داده بودند كه پيش از ملاقات با شخص نجاشى با فرماندهان بزرگ ملاقات كرده و هداياى آنها را به آنها بدهند، سپس هداياى نجاشى را به او تقديم دارند و تقاضا كنند كه مسلمين را بى آنكه سخنى با آنها گفته شود به آنان تسليم كنند! آنها اين برنامه را با دقت اجراء كردند و به فرماندهان نجاشى قبلا چنين گفتند: گروهى از جوانان ابله به سرزمين شما پناهنده شدند اينها از دين و آئين خود فاصله گرفته و در دين شما هم وارد نشده اند دين تازهاى بدعت گزارده اند كه براى ما و شما ناشناخته است . اشراف قريش ما را به حضور شما فرستاده اند تا شر آنها را از اين كشور كوتاه كنيم و به سوى قوم خودشان باز گردانيم . آنها از فرماندهان قول گرفتند كه هر گاه نجاشى با آنها مشورت كند آنها اين نظريه را تاييد كنند و بگويند قوم آنها از وضع آنها آگاهترند. سپس آنها به حضور نجاشى بار يافتند و كلمات فريبنده خود را گفتند.

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۵

اين برنامه به خوبى پيش ميرفت و اين سخنان فريبنده با آن هداياى فراوان سبب شد كه اطرافيان نجاشى نيز آنها را تصديق كردند. ناگهان ورق برگشت نجاشى سخت خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند من چنين كارى را نخواهم كرد، اينها جمعيتى هستند كه به من پناهنده شده اند و كشور مرا بر كشورهاى ديگر به خاطر امنيتش ترجيح داده اند، تا از آنها دعوت نكنم و تحقيق ننمايم هرگز به اين پيشنهاد شما عمل نخواهم كرد. اگر واقعا همانگونه است كه اينها مى گويند آنها را به اين دو مى سپارم و اخراجشان مى كنم و گرنه در پناه محبت من بايد به خوبى زندگى كنند. «ام سلمه » مى گويد: نجاشى به سراغ مسلمانان فرستاد، آنها با يكديگر مشورت كردند كه چه بگويند؟ تصميمشان بر اين شد، واقعيت امر را بگويند و دستورات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه اسلام را شرح دهند، هر آنچه باداباد!. آنروز كه براى اين دعوت تعيين شده بود روز عجيبى بود بزرگان و علماى مسيحى در حالى كه كتب مقدس را در دست داشتند به اين مجلس دعوت شده بودند. «نجاشى » رو به مسلمانان كرد، پرسيد: اين چه دينى است كه شما از قوم خود جدا شدهايد و در آئين ما نيز داخل نشدهايد؟ «جعفر بن ابى طالب » زبان به سخن گشود و گفت : اى ملك ! ما جمعى بوديم در جاهليت و بيخبرى به سر مى برديم بتها را مى پرستيديم ، از گوشت مردار مى خورديم ، كارهاى زشت و ننگين انجام مى داديم ، با خويشاوندان خود بدى مى كرديم و با همسايگان بدرفتارى ، زورمندان ضعيفان را مى خوردند، خلاصه بدبختى ما فراوان بود، تا اينكه خداوند پيامبرى از ميان ما برانگيخت كه نسب او را به خوبى مى شناختيم ، و به صدق و امانت و پاكى او ايمان داشتيم ، او ما را دعوت به خداوند يگانه كرد، و دستور داد كه پرستش سنگ و چوب را كه

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۶

نياكان ما داشتند كنار بگذاريم ، او ما را به راستگوئى ، اداى امانت ، صله رحم ، نيكى به همسايگان ، تشويق كرد و از محرمات ، خونريزى و اعمال زشت و ننگين ، شهادت باطل و خوردن مال يتيم و نسبت ناپاكى به زنان پاك دادن نهى فرمود. و نيز فرمان داد خداى يگانه را بپرستيم چيزى را شريك او قرار ندهيم ، نماز و روزه را بجا بياوريم و زكات را بپردازيم .. . ما به او ايمان آورديم و دستوراتش را مو به مو اجراء كرديم ، اما قوم ما به ما تعدى كردند، ما را اذيت و آزار نمودند و اصرار داشتند از آئين توحيد به شرك باز گرديم ، و به همان آلودگيهاى سابق تن در دهيم . هنگامى كه ما را از هر سو تحت فشار قرار دادند به كشور شما آمديم و دوست داشتيم همسايه تو باشيم ، به اين اميد كه هيچكس در اينجا به ما ستم نخواهد كرد!. نجاشى سخت در فكر فرو رفت رو به جعفر كرد و گفت : آيا چيزى از كتاب آسمانى اين مرد به خاطر دارى : جعفر گفت : آرى ، نجاشى گفت براى من بخوان ! جعفر كه از هوش و ذكاوت و ايمان فوق العادهاى بهرهمند بود مناسبترين فراز قرآن را كه همين آيات آغاز سوره مريم باشد انتخاب كرد و براى نجاشى و همه حاضران كه پيرو آئين مسيح بودند تلاوت كرد «كهيعص ذكر رحمة ربك عبده زكريا.. . و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا..». هنگامى كه جعفر اين آيات را با لحن گيرا و از روى صفاى دل قرائت كرد چنان در روح نجاشى و علماى بزرگ مسيحى اثر گذاشت كه بياختيار قطره هاى اشك از چشمانشان سرازير و به روى گونه هايشان فرو غلطيد. «نجاشى » رو به آنها كرد و گفت : به خدا سوگند آنچه عيسى مسيح آورده با اين آيات همه از يك منبع نور سرچشمه گرفته است ، برويد و راحت و آسوده

تفسير نمونه جلد ۱۳ صفحه ۶۷

زندگى كنيد به خدا سوگند هرگز شما را به دست اين دو نفر نخواهم سپرد. بعدا فرستادگان قريش تلاشهاى ديگرى براى بدبين ساختن نجاشى نسبت به مسلمانان كردند اما در روح بيدار او مؤ ثر نيفتاد، مايوس و نوميد از آنجا باز گشتند. هدايايشان را به آنها برگرداند و عذرشان را خواست .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←