تفسیر:المیزان جلد۸ بخش۳۲

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


اميدوارى به خدا، بدون اضطراب و بيم از گناه و گفتن اينكه خدا ما را مى آمرزد(سيغفرلنا) اميد صادق نيست .

آرى ، اميد خير هميشه تواءم با خوف از شر است ، همچنانكه اميد خير مايه آرامش خاطر و مسرت درونى است همچنين خوف از شر باعث اضطراب خاطر و اندوه درونى است ، پس اميدوارى صحيح و صادق نشانيش اين است كه نفس آدمى حالتى متوسط بين سكون و اضطراب و جذب و دفع و مسرت و اندوه داشته باشد، و كسى كه خود را يكسره به دست شهوات سپرده و غوطه ور در لذائذ مادى است ، و اصلا به ياد عقوبت كارهاى زشت خود نيست ، و وقتى هم كسى او را از وعده هايى كه خداوند به ستمكاران داده مى ترساند، و او را به ياد عواقب وخيم مجرمين مى اندازد، در پاسخ مى گويد: (( خدا كريم و بخشنده است (( و با همين حرف به خيال خود، خود را از حمله بدگويان رهانيده ، و خيال خود را در تمتع از لذائذ مادى راحت مى كند چنين كسى اميدش اميد صادق نيست ، بلكه آرزوئى است كاذب و نقشه خطرناكى است از وسوسه هاى شيطان ، (( فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا- كسى كه اميد لقاى پروردگار خود را دارد بايد عمل صالح كند و در پرستش كسى را شريك پروردگار خود نگيرد(( . (( و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه (( ولى اگر سود مادى ديگرى غير از آنچه دارند عايدشان شود از هوا مى قاپند و به آنچه كه دارند قناعت نمى كنند و اگر راستى اميد مغفرت مى داشتند از اينگونه عايديها صرفنظر نموده و بدين وسيله بازگشت خود را به خدا و پرهيزشان را از محرمات او ابراز مى داشتند، زيرا همين چشم پوشى از اينگونه عوائد خود يك نحوه بازگشت است ، در اين صورت ممكن بود كلامشان را كه گفتند: (( سيغفر لنا(( حمل بر آن اميدى كنيم كه تائبين به آمرزش خدا دارند، ليكن اين بينوايان هر چه از مال دنيا عايدشان شود بدون اينكه خدا را منظور داشته باشند مى خورند. بنابراين ، جمله (( و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه (( در حقيقت همان معنايى را مى رساند كه آيه (( كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه (( در وصف ايشان بيان مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۸۹

(( و در سوا ما فيه (( گويا (( واو(( در اين جمله واو حاليه و جمله بعد از آن حال از ضمير در (( عليهم (( است . بعضى ديگر گفته اند: (( واو(( عاطفه و جمله عطف بر (( ورثوا الكتاب (( در صدر آيه است ، ولى اين احتمال خالى از بعد نيست . بهر حال ، معناى آيه اين است كه : (( فخلف من بعدهم (( بعد از آن اسلاف و نياكان از بنى اسرائيل كه وصفشان را نسبت به تقوا و اجتناب محرمات شنيديد (( خلف ورثوا الكتاب (( بازماندگانى باز ماندند كه كتاب را به ارث برده و معارف و احكام و مواعظ و عبرت هائى كه در آن كتاب بود تحمل نمودند، و لازمه اين ارث اين بود كه تقوا پيشه ساخته و به خانه آخرت بپردازند و از لذائذ ناپايدار دنيا و عوائدى كه مانع ثواب دائم و ابدى است چشم بپوشند، ولى با كمال تاءسف (( ياخذون عرض ‍ هذا الادنى (( دو دستى اين لذائذ را گرفته و خود را به روى آن مى افكنند، و هيچ پروايى از گناه هر چه هم زياد باشد ندارند، تازه مى گويند: (( سيغفر لنا(( و بدون حق وعده آمرزش به خود مى دهند، بدون اينكه از گناه بازگشتى كرده باشند، و گناهكارى ، كار يكبار و دو بارشان باشد، بلكه همچنان بر سر آنند كه هر وقت دست پيدا كنند مرتكب شوند (( و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه (( بدون اينكه نهى ناهيان از منكر در ايشان مؤ ثر افتد (( الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب (( آيا معناى پيروى شان از تورات تعهد و التزام بر اين نبود (( ان لا يقولوا على الله الا الحق (( كه جز حق چيزى بر خدا نبندند؟ ليكن آنان در حالى كه (( درسوا ما فيه (( مطالب تورات را خوانده و به اين تعهد پى برده بودند مع ذلك به غير حق گفتند: (( سيغفر لنا(( با اينكه مى دانند كه حق ايشان نبود به چنين ادعايى خرافى تفوه كنند، و اينكه اين فكر باطل ايشان را در ارتكاب گناهان جرى نموده و مستلزم هدم دين است در حالى كه (( و الدار الاخره خير للذين يتقون (( خانه آخرت بهتر است براى كسانى كه تقوى پيشه سازند، (( افلا تعقلون (( . وَ الَّذِينَ يُمَسكُونَ بِالْكِتَبِ وَ أَقَامُوا الصلَوةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ المُْصلِحِينَ در مجمع البيان گفته است : (( امسك و مسك و تمسك و استمسك بالشى ء(( همه در معنا يكى است و به معناى دست آويختن به آن چيز است . و اگر از ميان همه اجزاى دين تنها اقامه نماز را ذكر كرد براى شرافتى است كه نماز بر ساير اجزاى دين دارد، چون نماز ركن دين است ، بوسيله نماز ياد خدا و خضوع در برابر او كه جان همه شرايع دينى است حفظ مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۰

توضيحى درباره رابطه دين و فطرت بشر و اصلاح شؤ ون زندگى بشر

اين آيه تمسك به كتاب را اصلاح خوانده ، و مقابل اصلاح ، افساد در زمين و يا افساد جامعه بشرى است ، و زمين و يا جامعه بشرى در زمين فاسد نمى شود مگر با فساد طريقه فطرت ، آن طريقه اى كه خداوند مردم را بر طبق آن آفريده . و بطور كلى هر دينى از اديان كه داراى كتاب است در هر عصرى كه نازل شده باشد متضمن طريقه فطرت است ، چيزى كه هست در هر عصرى از احكام فطرت آن مقدارى را متضمن است كه اهل آن عصر استعداد پذيرفتن آن را دارند، دليل اين مدعا آيات قرآنى است كه مى فرمايد: (( دين قيم و آن شريعتى كه تمامى حوائج زندگى بشر را بر مى آورد همان فطرتى است كه خداوند بشر را بر طبق آن خلق كرده و هيچ تبديلى در خلقت خداوند نيست ، اين است آن دين قيم و ليكن بيشتر مردم نمى دانند(( . آنگاه در جاى ديگر مى فرمايد: (( دين در نزد خداوند اسلام است (( و اسلام تسليم در برابر خداى سبحان و سنت جارى او در تكوين ، و تشريع مبتنى بر تكوين است ، و اين دو آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد به بانگ رسا اعلام مى دارند كه دين خداى سبحان همان تطبيق دادن افراد است زندگى خود را با آنچه كه قوانين تكوينى اقتضاى آن را دارد، و غرض از اين تطبيق اين است كه اين نوع برسد به آن مقامى كه حقيقت اين نوع استحقاق رسيدن به آن را دارد و كارش برسد به جايى كه بتوان او را بطور حقيقت انسانى طبيعى و مربى تربيتى ناميد كه ذاتش و تركيب طبيعيش اقتضاى آن را دارد، و آن چيزى كه واقعيت انسان طبيعى اقتضاى آن را دارد خضوع در برابر مبدء غيبى است كه وجود، بقا، سعادت و توفيق وى در شؤ ون زندگى و قوانين حاكم در عالم ، قائم به او است ، و اين خضوع همان دينى است كه ما آن را اسلام ناميده و قرآن و ساير كتب آسمانى كه بر انبياء و رسولان خدا نازل شده بشر را بسوى آن دعوت مى كنند. پس اصلاح شؤ ون زندگى بشر و دور كردن هر خرافه اى كه به آن راه يافته و از بين بردن هر تكليف شاقى كه اوهام و اهواء به گردن بشر انداخته ، جزء معناى دين اسلام است ، نه اين كه اثر و خاصيت آن و يا حكمى از احكام آن باشد تا راءى و اجتهاد بعضى آن را امضا نموده و بعضى ديگر رد كنند، و يا دانشمندانى اهل بحث در رد و امضاى آن اجتهاد نموده و با رعايت انصاف نتيجه راءى و نظر خود را اعلام بدارند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۱

و به عبارت ديگر آن چيزى كه به منطق دين الهى ، بشر بسوى آن دعوت شده همانا شرايع و سننى است كه مصالح او را در زندگى دنيوى و اخرويش تاءمين مى كند نه اينكه اول مجموعه اى از معارف و شرايع از پيش خود وضع نموده و سپس ادعا كند كه اين شرايع با مصالح بشر تطبيق نموده و مصالح بشر با آن منطبق است - دقت فرماييد -. اين را گفتيم تا كسى توهم نكند كه دين الهى مجموعه اى از معارف و شرايع تقليدى خشك و بى مغزى است كه در كالبدش هيچ روحى جز روح استبداد نيست ، و نپندارد كه لسان شارعش لسان تحكم و اعمال زور است ، و به زور به گردن بشر گذاشته كه در برابرش اطاعت كنند، و بخاطر رسيدن به نعيم مخلدى كه براى پس از مرگ فرمانبران تهيه ديده و نجات از عذاب دائمى كه براى متخلفين آماده كرده دستوراتش را گردن نهند، آرى ، ممكن است كسانى باشند كه چنين توهمى بكنند، و خيال كنند كه بين شرايع و معارف دينى و بين نواميس طبيعى مربوط به عالم انسانى و حاكم در زندگى او و قائم به اصلاح شؤ ون حياتيش هيچ ارتباطى وجود ندارد، و خلاصه عمل به دستورات دينى جز اينكه دست و پاگير او شود و از پيشرفت در زندگى دنيايى او جلوگيرى كند هيچ خاصيت ديگرى ندارد، و همچنين در زندگى اخرويش ، براى اينكه ضامن اصلاح آن زندگى ، تنها و تنها اراده مولوى الهى است ، و از قدرت خود بشر بيرون است ، بله تنها خاصيتى كه در اديان هست و تنها دخالتى كه در سعادت دنياى آدمى دارد اين است كه متدين به آن و معتقد به اصول آن از سرگرمى به آن لذتى را احساس مى كند كه يك نفر افيونى و يا معتاد به سمومات از اعتياد خود احساس مى نمايد، او از چيزى كه مورد نفرت و تالم ديگران است لذت مى برد، و از چيزى كه ديگران لذت مى برند متالم مى شود. منشاء اين پندار، جهل به معارف دينى است ، و جز افتراء بر ساحت مقدس ‍ شارع چيز ديگرى نيست ، و قرآن كريم آن را دفع نموده و در آيات بسيارى يا به تصريح و يا به اشاره و كنايه از آن تبرى مى جويد.

دين ، بشر را جز به اصلاح اعمال و شؤ ونش دعوت نمى كند

كوتاه سخن اينكه ، كتاب الهى مصالح بشر را متضمن است ، و اجراء دستوراتش تمامى مفاسد جامعه بشرى را اصلاح مى كند، و اصولا ما آن كتابى را كتاب الهى مى ناميم كه اينطور باشد، و آن دينى را صحيح مى دانيم كه مجموعه اى از قوانين مصلح باشد همچنانكه مجموعه قوانين مصلح را دين مى دانيم . پس دين ، بشر را جز به اصلاح اعمال و ساير شؤ ون اجتماعى خود دعوت نمى كند، و اگر آن را اسلام و تسليم در برابر خدا نام نهاده اند براى همين است كه عمل بر طبق دين عمل بر وفق قوانينى است كه نظام خلقت برايش مقرر كرده ، و تسليم در برابر دين تسليم در برابر خط مشيى است كه خلقت پيش پايش نهاده ، و اين تسليم ، تسليم در برابر خواسته خداى تعالى است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۲

باز هم تكرار مى كنيم اينطور نيست كه دين ، آدمى را به متابعت قوانينى دعوت نموده آنگاه ادعا كند كه خير و سعادت بشر در عمل كردن به آن قوانين است تا آنكه كسى در صحت ادعايش شك و ترديد كند. آيه مورد بحث يعنى آيه (( و الذين يمسكون بالكتاب ...(( گر چه فى نفسه و با صرفنظر از آيات قبل و بعدش عام و مستقل است ، و ليكن از آنجا كه در سياق گفتار درباره بنى اسرائيل قرار گرفته آن ظهور در عموميت را از دست داده و تنها مربوط به بنى اسرائيل شده است ، و بنابراين ، مقصود از كتابى كه در آن نامبرده شده نيز فقط تورات و يا تورات و انجيل خواهد بود. وَ إِذْ نَتَقْنَا الجَْبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظلَّةٌ ... كلمه (( نتق (( به معناى از بيخ و بن كندن چيزى است ، و كلمه (( ظله (( به معناى ابر و يا سقف و هر چيزى است كه سايه بيفكند؛ معناى مابقى كلمات آيه روشن است . اين آيه داستان از جاى كندن كوه طور و نگهداشتن آن بر بالاى سر بنى اسرائيل را متعرض است ، و اين داستان در سوره (( بقره (( و سوره (( نساء(( مكرر ايراد و تفسير شد. بحث روايتى روايتى درباره نافرمانى قومى از اهل (( ايله (( در مورد ترحيم صيد ماهى در روز شنبه ومسخ شدنشان به ميمون . در تفسير قمى از پدرش از حسن بن محبوب از ابن ابى عمير از ابى عبيده از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : در كتاب على بن ابيطالب (عليه السلام ) چنين يافتيم كه : قومى از اهل (( ايله (( از دودمان (( ثمود(( در روزهاى شنبه ماهى هايى به امر خداى تعالى به سمتشان مى آمدند تا بدين وسيله اطاعتشان آزمايش شود، ماهى ها تا لب آب آمده و بلكه از دريا راه نهر را گرفته و تا درب منزلهاشان نزديك مى شدند، و ايشان با اينكه ممنوع بودند، ماهيان را گرفته و مى خوردند، و علماى ايشان از صيد آنها بازشان نمى داشتند، شيطان هم برايشان كلاه شرعى درست كرد و به عده اى از ايشان الهام كرد كه شما از خوردن آن ممنوع شده ايد نه از صيدش ، به همين جهت روز شنبه صيد مى كردند و روزهاى ديگر آن صيد را مى خوردند. طايفه ديگرى از ايشان كه اصحاب يمين بودند به اعتراض برخاسته و گفتند: ما شما را از عقوبت خداوند تحذير مى كنيم ، زنهار كه مخالفت امر او مكنيد، طايفه سوم از ايشان كه اصحاب شمال بودند سكوت كرده و از اندرز ايشان لب فرو بستند و تازه طايفه دوم را ملامت كردند كه شما چرا گنهكاران را موعظه مى كنيد، با اينكه مى دانيد ايشان مردمى هستند كه خداوند به عذاب شديدى عذاب و يا هلاكشان خواهد كرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۳

آن طايفه در جواب گفتند: براى اينكه در نزد پروردگارتان معذور باشيم ، و براى اينكه شايد گنهكارى از گناه دست بر دارد، خداى تعالى مى فرمايد: (( فلما نسوا ما ذكروا(( به يعنى بعد از آنكه آن مواعظ را نديده گرفته و همچنان به گناه خود ادامه دادند طايفه دوم به ايشان گفتند: از اين به بعد با شما زندگى نخواهيم كرد، حتى يك شب هم در شهر نمى مانيم ، اين شهرى است كه خدا در آن نافرمانى مى شود، و خوف اين هست كه بلايى بر شما نازل شود و ما را هم بگيرد. على (عليه السلام ) سپس اضافه كردند كه اين طايفه همانطور كه گفته بودند از ترس بلا از شهر بيرون رفته در نزديكى شهر فرود آمدند، و شب را زير آسمان بسر برده صبح رفتند تا سرى به اهل معصيت بزنند، ديدند دروازه شهر بسته شده و هر چه در زدند صداى احدى را نشنيدند، ناگزير نردبانى گذاشته و از ديوار بالا رفتند، و مردى از نفرات خود را به بالاى نقطه اى كه مشرف به اهل شهر بود فرستادند تا خبرى بياورد، آن مرد وقتى نگاه كرد گروهى ميمون دمدار را ديد كه صدا به صداى هم داده بودند، وقتى برگشت و آنچه ديده بود باز گفت همگى دروازه ها را شكسته و وارد شهر شدند، ميمونها همشهريها و بستگان خود را شناختند و ليكن انسانها افراد ميمونها را از يكديگر تشخيص نداده و بستگان خود را نشناختند، وقتى چنين ديدند گفتند: شما را نهى كرديم و از عاقبت شوم گناه زنهار داديم . سپس على (عليه السلام ) اضافه كردند: به آن خدايى كه دانه هاى گياه را در زير خاك مى شكافد و خلايق را مى آفريند من قوم و خويش همان ميمون ها را كه در اين امت اند مى شناسم ، مردمى هستند كه از كار زشت نهى ننموده ، و در برابر آن اعمال غيرت نمى كنند، بلكه معروفى را هم كه بدان ماءمور شده اند ترك مى كنند، و در نتيجه دچار تفرقه شدند، خداى تعالى هم در حق ايشان فرموده : (( فبعدا للقوم الظالمين : پس از رحمت خدا دور باشند مردم ستمكار(( همچنانكه در حق بنى اسرائيل فرموده : (( و انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون (( . مؤ لف : اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود از ابى عبيده از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل كرده ، و همين معنا را الدر المنثور از عبد الرزاق و ابن جرير و ابن ابى حاتم و بيهقى در سنن خود از عكرمه از ابن عباس ‍ روايت كرده اند، الا اينكه در روايات ايشان دارد كه نامبردگان در آيه قبيله اى از يهود از اهل ايله بودند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۴

و ظاهرش اين است كه از بنى اسرائيل بوده اند، و در روايت ابى جعفر تصريح شده به اينكه نامبردگان از قوم ثمود بوده اند، و بعيد نيست كه قومى از عرب ثمود بوده و بخاطر هم جوارى با اهل ايله داخل در دين يهود شده باشند، چون بطورى كه مى گويند ايله شهرى بوده ميان مصر و مدينه در ساحل درياى احمر. و بسا گفته اند: آن قريه اى كه آيه شريفه به آن اشاره كرده شهر (( مدين (( است . و بعضى ديگر گفته اند: (( طبريه (( و عده اى گفته اند: قريه اى بوده بنام (( مقنا(( ميان مدين و عينونا.

فقط فرقه اى كه نهى از منكر كردند از عذاب نجات يافتند و مرتكبين صيد و ساكتين دربرابر آنها عذاب شدند

و در روايت ابن عباس كه در بالا به آن اشاره شد و روايات ديگرى كه باز از او نقل شده دارد كه وى گريه مى كرد و مى گفت : نهى كنندگان از بنى اسرائيل نجات يافتند، و مرتكبين هلاك شدند، نمى دانم خداوند با كسانى كه سكوت كرده بودند چه معامله اى كرد. و در روايت عكرمه دارد كه من به ابن عباس گفتم : خدا مرا قربانت كند مگر نمى دانى كه ساكتين ، از گنهكارى گناهكاران بدشان مى آمده ، و در اين باره مخالف ايشان بوده اند، به شهادت اينكه به آن طايفه ديگر كه سكوت نمى كردند مى گفتند: چرا موعظه مى كنيد مردمى را كه خداوند هلاكشان خواهد كرد، و همينكه گناه را كراهت داشته اند خود شاهد اين است كه ايشان هم اهل نجات بوده اند، ابن عباس اين را كه از من شنيد دستور داد دو دست لباس ضخيم برايم آوردند، و خواست بفهماند كه خيلى از گفتار من و اينكه از اعتقاد ايشان به اينكه مرتكبين اهل عذابند استفاده كرده ام كه پس خود ايشان اهل نجاتند خوشش آمده ، آنگاه خودش لباس ها را به من خلعت داد و نظريه مرا اخذ كرد. و ليكن عكرمه بسيار اشتباه كرده و نظريه اش غلط است ، زيرا اين طايفه هر چند كراهت داشته اند و خود مرتكب صيد نمى شدند و ليكن گناهى كرده اند كه بزرگتر از گناه صيد ماهى بوده و آن ترك نهى از منكر است ، با آنكه آن طايفه ديگر، ايشان را به بزرگى گناه ترك نهى از منكر آگاه كرده و گفته بودند: (( معذره الى ربكم و لعلهم يتقون (( و فهمانده بودند كه هنوز كار مرتكبين به جايى نرسيده كه ديگر موعظه در ايشان اثر نكند و تكليف نهى از منكر ساقط شود به شهادت اينكه وقتى خودشان از تاءثير موعظه و اندرزشان ماءيوس شدند بلا درنگ از آنان فاصله گرفته و از شهر بيرون رفتند، و ساكنين بنا بر آنچه كه در روايات است همچنان با ايشان آميزش داشته اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۵

علاوه بر اين ، خداى تعالى در ذيل آيه تنها موعظه كنندگان را اهل نجات دانسته و فرموده : (( انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون (( و در ميان نجات يافتگان اسمى از ساكتين نبرده و در مقابل ، ستمگران را اهل عذاب دانسته و نفرموده : ما آن كسانى را هلاك كرديم كه صيد ماهى كردند، و چه مانعى دارد كه ستمگران هم شامل مرتكبين صيد شود و هم شامل تاركين نهى از منكر. و اما اينكه فرمود: (( فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قرده خاسئين (( ، اگر معنايش سرپيچى از ترك صيد بودهمچنانكه مفسرين گفته اند و قبلا اقوالشان را نقل كرديم البته آيه شريفه دلالت خواهد داشت بر اينكه ستمگران تنها همان مرتكبين بوده اند، ليكن باز نمى توان از عموم آيه قبلى كه هم مرتكبين را شامل مى شد و هم ساكتين را جلوگيرى كند چون هر دو طايفه در ظلم و فسق شريك بودند، و اگر معنايش اعراض و روگردانى از سرپيچى از صيد باشد و در معنايش ترك و يا كلمه ديگرى كه معناى ترك را برساند تقدير نگيريم در اين صورت آيه مخصوص مى شود به بيان عذاب ساكتين ، و آيه سابق يعنى آيه (( فلما نسوا ما ذكروا به انجينا...(( متعرض بيان عذاب مرتكبين خواهد بود، همچنانكه رواياتى كه بعدا نقل مى شود به اين معنا اشاره دارد. و در مجمع البيان گفته است : هر دو فرقه هلاك شدند و تنها فرقه نهى كننده نجات يافت ، و اين معنا از ابى عبد الله (عليه السلام ) نيز رسيده است . مؤ لف : اين روايت از جهت اينكه تعبير به هلاكت دارد با آيه شريفه كه تعبير به مسخ دارد منافات ندارد، براى اينكه هلاكت شامل مسخ هم مى شود، علاوه بر اينكه ، از اخبار بسيارى استفاده مى شود هر قومى كه مسخ شود بعد از مسخ جز چند روزى زنده نمى ماند، به فاصله كمى هلاك مى شود.

روايتى از امام صادق (ع ) در ذيل (فلما كنسوا ما ذكّروا به ...) و بررسى آن

و در كافى از سهل بن زياد از عمرو بن عثمان از عبد الله بن مغيره از طلحه بن يزيد از ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه شريفه (( فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء(( فرموده : ايشان سه طايفه بودند يك طايفه هم امر پروردگار را پذيرفتند، هم ديگران را امر كردند و نجات يافتند، طايفه ديگر امر خدا را پذيرفت ند و ليكن درباره ديگران سكوت كردند و در نتيجه مسخ شدند، طايفه سوم نه امر خدا را قبول كردند و نه كسى را امر به معروف نمودند و در نتيجه هلاك گرديدند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۶

مؤ لف : اين روايت بطورى كه ملاحظه مى كنيد آيه (( فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قرده (( را فقط ناظر به عذاب سكوت كنندگان دانسته و آن را چنين معنا مى كند: (( پس وقتى از شكار صيدى كه از آن نهى شده بودند خوددارى نمودند، گفتيم ...(( و بنابراين حاجتى به تقدير گرفتن كلمه (( ترك (( و امثال آن نخواهد بود، و نيز بنابراين روايت ، تنها آيه (( و اخذنا الذين ظلموا(( باقى مى ماند براى مرتكبين صيد.

هيچ اشكالى در اين معنا نيست ، جز اينكه علت عذاب ساكتين را خوددارى از صيد دانسته ، وحال آنكه مقام اقتضاء

داشت كه سبب عذاب آنان را سكوت و ترك موعظه مرتكبين بداند، علاوه بر اينكه استعمال كلمه (( عتو(( در خوددارى كردن ، استعمالى است بسيار بعيد، از همه اينها كه بگذريم سند روايت هم ضعيف است ، و مرحوم صدوق عين اين روايت را با سندش از طلحه از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل كرده و با نقل كافى اختلاف دارد و با معنايى كه شد منطبق نمى شود، زيرا در آن دارد كه : ايشان سه طايفه بودند يك طايفه امر خدا را قبول كرده و ديگران را هم امر به معروف كردند، و طايفه ديگر امر خدا را پذيرفتند و ليكن ديگران را امر نكردند، طايفه سوم نه امر خدا را پذيرفتند و نه ديگران را امر كردند، و در نتيجه هلاك شدند. و همين روايت را عياشى در تفسير آيه مورد بحث از طلحه از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام ) روايت كرده كه فرمود: قوم به سه فرقه منشعب شدند يك فرقه نهى خدا را پذيرفته و كناره گيرى كردند، يك فرقه همچنان در اجتماع بودند و ليكن خود مرتكب گناهان نمى شدند و يك فرقه مرتكب مى شدند، و از اين سه فرقه تنها آن فرقه اى كه نهى خدا را پذيرفتند نجات يافتند. جعفر بن محمد بعد از نقل اين روايت فرمود: من به پدرم گفتم : خداوند با دسته دوم كه در اجتماع باقى ماندند ولى مرتكب گناه نشدند چه معامله اى كرد؟ ابو جعفر (عليه السلام ) فرمود: شنيده ام كه ايشان بصورت ذرّ (مورچگان ريز) در آمدند. و به احتمال قوى همه اين روايات يك روايت است كه با مضمون هاى مختلف از طلحه نقل شده ، و چون هم سندش ضعيف است و هم متن آن مشوش ، لذا نمى توان به آن اعتماد كرد. و در كافى به سند خود از اسحاق بن عبد الله از ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خداوند بندگان خود را در كتابش به دو آيه مخصوص كرد، يكى آنكه نگويند آنچه را كه به آن علم ندارند، ديگر آنكه رد كنند چيزى را كه از صحت و سقمش بى خبرند، درباره اولى فرمود: (( الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لا يقولوا على الله الا الحق (( و درباره دومى فرمود: (( بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما ياتهم تاويله : بلكه تكذيب كردند چيزى را كه احاطه اى به علم آن نداشتند و هنوز تاءويل آن را نشنيده بودند(( .

چند روايت در مورد قرار گرفتن كوه بر بالاى سر بنىاسرائيل و پذيرفتن آنان تورات را پى از آن

مؤ لف : اين روايت را عياشى نيز از اسحاق از آن جناب نقل كرده ، و نظير آن را از اسحاق بن عبد العزيز از ابى الحسن اول (عليه السلام ) روايت كرده است . و در تفسير قمى در معناى (( و اذ نتقنا الجبل ...(( گفته است : امام صادق (عليه السلام ) فرموده : وقتى تورات بر بنى اسرائيل نازل شد بنى اسرائيل زير بار آن نرفتند، خداوند كوه طور را از جاى كند و بر بالاى سرشان نگهداشت و فرمود: اگر قبول نكنيد كوه را بر سرتان مى كوبم ، بنى اسرائيل در حالى كه سرهايشان را از ترس دزديده بودند ناگزير تورات را پذيرفتند. و در احتجاج از ابى بصير روايت كرده كه گفت : روزى مولانا ابو جعفر محمد بن على (عليهماالسلام ) در حرم نشسته بود و جماعتى از دوستانش دورش حلقه زده بودند، در اين ميان طاووس يمانى با يك دسته از اصحابش نزديك شد و به حضرت عرض كرد: اجازه مى دهى سؤ الى بكنم ؟ حضرت فرمود: اذنت داديم بپرس ، طاووس يكى پس از ديگرى سوالاتى مى كرد و جواب خود را مى گرفت ، از جمله سوالاتى كه كرد يكى اين بود كه مرا خبر ده از طائرى كه بالا رفت و قبل از آن و بعد از آن چنين طائرى بالا نرفت و قرآن هم آن را ذكر كرده ؟ حضرت فرمود: كوه طور سينا بود كه خداوند آن را بر بالاى سر بنى اسرائيل نگاه داشت ، و آن كوه با همه اطراف خود بر سر ايشان سايه افكند، و بنى اسرائيل از سايه افكندنش عذاب هاى گوناگونى ديدند تا سرانجام تورات را قبول كردند، و اينكه گفتى قرآن نيز از آن خبر داده آيه (( و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظله و ظنوا انه واقع بهم (( است . مؤ لف : از طرق اهل سنت از ثابت بن حجاج نيز قريب به اين معنا روايت شده ، ثابت مى گويد: تورات يكمرتبه بر بنى اسرائيل نازل شد، اين معنا بر ايشان گران آمد، و از پذيرفتن آن امتناع نمودند، تا آنكه خداوند كوه را سايبان آنان قرار داد و ناگزير آن را پذيرفتند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۸

روايت دومى كه از طرق ايشان رسيده از ابن عباس است و يكى از جواب هايى است كه وى به سوالات (( هرقل (( امپراطور روم داده چون هرقل نامه اى به معاويه نوشته و از وى سوالاتى كرده بود، اطرافيان معاويه به وى گفتند: خودت جواب نده ، زيرا ممكن است در جوابهايت راه خطا بروى و اين براى تو عيب است ، بنويس به ابن عباس تا وى جواب دهد، معاويه چنين كرد و جواب هاى ابن عباس را براى هرقل فرستاد، هرقل وقتى خواند گفت : كسى جز پيغمبر و اهل بيت پيغمبر به اين مطالب آگاهى ندارد. البته بايد دانست كه در ذيل آيه مورد بحث روايات ديگرى نيز هست كه در ذيل آيه ديگرى نظير آن در سوره بقره گذشت ، خواننده اگر بخواهد مى تواند بدانجا رجوع كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۳۹۹

آيات ۱۷۲ - ۱۷۴، سوره اعراف

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّك مِن بَنى ءَادَمَ مِن ظهُورِهِمْ ذُرِّيَّتهُمْ وَ أَشهَدَهُمْ عَلى أَنفُسِهِمْ أَ لَست بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلى شهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّا كنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِينَ(۱۷۲) أَوْ تَقُولُوا إِنمَا أَشرَك ءَابَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَ كنَّا ذُرِّيَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أَ فَتهْلِكُنَا بمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ(۱۷۳) وَ كَذَلِك نُفَصلُ الاَيَتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ(۱۷۴) ترجمه آيات و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشت هايشان نژادشان را بياورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت كه مگر من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند: چرا، گواهى مى دهيم تا روز رستاخيز نگوييد كه از اين نكته غافل بوده ايم (۱۷۲) يا نگوييد كه فقط پدران ما از پيش شرك آورده اند و ما فرزندانى از پى آنها بوده ايم ، آيا ما را به سزاى اعمالى كه بيهوده كاران كرده اند هلاك مى كنى (۱۷۳) بدينسان اين آيه ها را شرح مى دهيم شايد به خدا باز گردند (۱۷۴) بيان آيات اين آيات مساءله پيمان گرفتن از بنى نوع بشربر ربوبيت پروردگار را ذكر مى كند، و خود از دقيق ترين آيات قرآنى از حيث معنا و از زيباترين آيات از نظر نظم و اسلو است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۴۰۰

معناى اخذ ذريه بنى آدم از ظهور آنان و گواه گرفتن (اشهاد) آنان بر خودشان

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّك مِن بَنى ءَادَمَ مِن ظهُورِهِمْ ذُرِّيَّتهُمْ وَ أَشهَدَهُمْ عَلى أَنفُسِهِمْ أَ لَست بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلى شهِدْنَا اخذ چيزى از چيزى ديگر مستلزم اين است كه اولى جدا و به نحوى از انحاء مستقل از دومى باشد، و اين جدايى و استقلال بحسب اختلاف عناياتى كه متعلق اخذ مى شود و نيز به اختلاف عباراتى كه در آن لحاظ مى گردد مختلف مى شود، مثلا اخذ لقمه از سفره و اخذ جرعه از قدح آب يك نوع اخذ است ، و اخذ مال و اثاث از دزدى كه آن را غصب كرده يك نحو ديگر اخذ است ، و اخذ مال از فروشنده و يا بخشنده و يا كسى كه چيز به عاريه مى دهد نحو ديگر و يا انحاء مختلف ديگر اخذ، و همچنين گرفتن علم از عالم و اخذ هبه و گرفتن حظ از ملاقات دوستان يك نحو اخذ است ، و گرفتن فرزند از پدرش تربيت را، نوع ديگر اخذ است ، و... پس هر جا كه ديديم صحبت از اخذ به ميان آمد نمى توانيم بفهميم كه نوع آن كداميك از اين انواع مختلف است ، مگر اينكه بيان زائدى در كار باشد، به همين جهت در آيه مورد بحث خداى تعالى بعد از جمله (( و اذ اخذ ربك من بنى آدم (( كه تنها جدايى ماءخوذ را از ماءخوذ منه مى رساند جمله (( من ظهورهم (( را اضافه كرد تا دلالت كند بر نوع جدايى آن دو، و اينكه اين جدايى و اين اخذ از نوع اخذ مقدارى از ماده بوده ، بطورى كه چيزى از صورت ما بقى ماده ناقص نشده ، و نيز استقلال و تماميت خود را از دست نداده ، و پس از اخذ آن مقدار ماءخوذ را هم موجود و مستقل و تمام عيارى از نوع ماءخوذ منه كرده ، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته ، و آن را كه تا كنون جزئى از ماده پدر و مادر بوده موجودى مستقل و انسانى تمام عيار گردانيده و از پشت اين فرزند نيز فرزند ديگر اخذ كرده و همچنين تا آنجا كه اخذ تمام شود، و هر جزئى از هر موجودى كه بايد جدا گردد، و افراد و انسانها موجود گشته و منتشر شوند، و هر يك از ديگرى مستقل شده و براى هر فردى نفسى مستقل درست شود، تا سود و زيانش عايد خودش گردد، اين آن مفادى است كه از جمله (( و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم (( استفاده مى شود، و اگر فرموده بود: (( و اذ اخذ ربك من بنى آدم ذريتهم (( و يا مى فرمود: (( اذ نشر بنى آدم (( معناى كلام مبهم مى ماند. جمله (( و اشهدهم على انفسهم الست بربكم (( از يك فعل ديگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر مى دهد، و آن فعل خدا اين است كه هر فردى را گواه خودش گرفت ، و اشهاد بر هر چيز حاضر كردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقيقت آن است تا گواه ، حقيقت آن چيز را از نزديك و به حس خود درك نموده و در موقع به شهادت به آنچه كه ديده شهادت دهد، و اشهاد كسى بر خود آن كس نشان دادن حقيقت او است به خود او تا پس از درك حقيقت خود و تحمل آن در موقعى كه از او سؤ ال مى شود شهادت دهد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۸ صفحه : ۴۰۱

و از آنجايى كه نفس هر صاحب نفسى از جهاتى بغير خود ارتباط و تعلق دارد، و ممكن است انسان نسبت به پاره اى از آنها استشهاد شود، و نسبت به پاره اى ديگر نشود، از اين رو اضافه كرد: (( الست بربكم (( تا بدين وسيله مورد استشهاد را معلوم كرده باشد، و بفهماند آن امرى كه براى آن ، ذريه بشر را استشهاد كرده ايم ربوبيت پروردگار ايشان است تا در موقع پرستش به ربوبيت خداى سبحان شهادت دهند. پس انسان هر قدر هم دچار كبر و غرور باشد و هر چند رو به راه بودن وضع زندگيش مغرورش كرده باشد نمى تواند اين معنا را حاشا كند كه مالك وجود خود نبوده ، و در تدبير امور خود مستقل و بى نياز نيست ، چون اگر مالك وجود خود بود خويشتن را از مرگ و ساير آلام و مصائب زندگى نگه مى داشت ، و اگر در تدبير امور خود مستقل بود، هرگز ناچار نمى شد كه در برابر اسباب طبيعى و وسائلى كه او به خيال خود مدبر آنها و حاكم در آنها است خضوع كند، آنهم اسباب و وسائلى كه خود آنها نيز مانند انسان بغير خود محتاجند، و در برابر حكم حاكمى غيبى هر چند عليه شان باشد مطيع و منقادند، و حوائجشان بدست انسان برآورده نمى شود و انسان حاكم و مدبر آنها نيست .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←