تفسیر:المیزان جلد۷ بخش۳۹

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


بحث روايتى

(در ذيل آيات مربوط به حيات و نور شخص مؤ من و شرح صدر...).

در كافى به سند خود از زيد روايت كرده كه گفت : از حضرت ابى جعفر (عليهالسلام ) شنيدم كه در تفسير آيه « او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس مى فرمود:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۷۹

ميت آن كسى است كه هيچ چيز نمى داند، و مقصود از (( نورا يمشى به فى الناس » امامى است كه به او اقتدا كند، و مقصود از « كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها » آن كسى است كه امام خود را نشناسد. مؤ لف : اين تفسير از باب تطبيق كلى بر مصداق است نه اينكه معناى نور، امام باشد چون قبلا هم گفتيم كه مقصود از نور، هدايت به سوى قول حق و عمل صالح است و سياق آيه جز اين را نمى رساند. سيوطى در الدرالمنثور از زيد بن اسلم نقل كرده كه آيه مزبور در باره عماربن ياسر نازل شده .و روايت ديگرى از ابن عباس و زيد بن اسلم نقل كرده كه گفته اند: آيه در شان عمر بن خطاب و ابى جهل بن هشام نازل شده . و حال آنكه سياق آيه سياقى نيست كه بتوان گفت در مورد خاصى نازل شده است . و نيز در الدرالمنثور است كه ابن ابى شيبه ، ابن ابى الدنيا، ابن جرير، ابو الشيخ ، ابن مردويه ، حاكم و بيهقى در كتاب شعب از چند طريق از ابن مسعود نقل كرده اند كه گفت وقتى آيه « فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام » نازل شد رسول خدا فرمود: وقتى خداوند نور را در دل كسى بتاباند آن دل فراخ و پر ظرفيت مى شود. عرض كردند آيا براى چنين دلى علامتى هست ؟ فرمود: علامتش اقبال و رو آوردن به سراى جاويد و اعراض و پرهيز از دار غرور و آمادگى براى مرگ قبل از رسيدن آن است . مؤ لف : سيوطى اين روايت را از عده اى از مفسرين نيز نقل كرده ، و ايشان آن را از جمعى از تابعين از قبيل ابى جعفر مدائنى و فضل و حسن و عبد الله بن سور از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) روايت كرده اند. و در كتاب عيون به سند خود از حمدان بن سليمان نيشابورى نقل كرده كه گفت : من از حضرت رضا (عليهالسلام ) معناى آيه « فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام » را پرسيدم ، حضرت فرمود: معنايش ‍ اين است كه : خداوند هر كس را كه بخواهد در دنيا به سوى ايمان و در آخرت به سوى بهشت و دار كرامت خود هدايت كند او را براى تسليم بودن در برابر اوامر خود و وثوق و اطمينان داشتن نسبت به ثواب و پاداشش شرح صدر مى دهد، و هر كافر و گنهكارى را كه بخواهد از بهشت و دار كرامت خود گمراه سازد در اثر كفر و نافرمانى سينهاش را تنگ و كم ظرفيت مى كند تا در ايمان خودش متزلزل شده اضطرابش به حدى برسد كه گويا به آسمان بالا ميرود، « كذلك يجعل الله الرجس ‍ على الذين لا يؤ منون : خداوند اينچنين پليدى و آلودگى را بهره كسانى كه ايمان نمى آورند قرار مى دهد. » مؤ لف : در اين حديث نكاتى است كه همه آنها به بيان سابق ما اشاره دارد. و در كافى به سند خود از سليمان بن خالد از امام صادق (عليهالسلام ) روايت كرد، كه فرمود: خداى عز و جل وقتى براى بندهاى از بندگانش ‍ خيرى بخواهد نقطه نورى در دلش ايجاد نموده گوش دلش را باز مى كند، و فرشتهاى را بر او مى گمارد تا او را به صلاح و سداد وادارد، و وقتى براى بندهاى بدى بخواهد نقطه سياهى در دلش ايجاد نموده گوش دلش را كر مى كند و شيطانى را بر او ميگمارد تا او را گمراه سازد. راوى مى گويد: امام (عليهالسلام ) به اينجا كه رسيد آيه « فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء » را تلاوت كرد. مؤ لف : اين روايت را عياشى در تفسير خود بدون ذكر سند و صدوق در توحيدش با سند از امام صادق (عليهالسلام ) نقل كرده اند. و در كافى به سند خود از حلبى از ابى عبد الله (عليهالسلام ) روايت كرده كه فرمود: قلب براى يافتن حق هميشه در اضطراب است و اين در و آن در ميزند تا به آن دست پيدا كند پس از آنكه دست يافت مطمئن مى شود و اضطرابش خاتمه مى يابد. راوى مى گويد امام (عليهالسلام ) سپس آيه « فمن يرد الله ان يهديه ... » را تا كلمه « فى السماء » تلاوت فرمود. مؤ لف : اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود از ابى جميله از عبد الله بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر (عليهالسلام ) روايت كرده است . و نيز در تفسير عياشى از ابى بصير از خيثمه روايت شده كه گفت : از امام ابى جعفر (عليهالسلام ) شنيدم كه مى گفت : مادامى كه قلب به حق دست نيافته همواره در زير و رو شدن است و از جاى خود تا حنجره كنده مى شود تا به حق دست بيابد، آن موقع در جاى خود قرار مى گيرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۰

راوى مى گويد: امام (عليهالسلام ) موقعى كه فرمود: « در جاى خود قرار مى گيرد » ، انگشتهاى دو دست را در هم حلقه زد و سپس آيه « فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا » را تلاوت فرموده و نيز مى گويد امام به موسى بن اشيم فرمود: معناى « حرج » را ميدانى ؟ عرض كرد: نه . حضرت دستها را محكم به يكديگر چسبانيده و فرمود: اين را « حرج » مى گويند كه نه چيزى در آن فرو ميرود و نه چيزى از آن بيرون مى آيد. مؤ لف : قريب به اين مضمون در تفسير برهان از صدوق روايت شده ، برقى نيز صدر حديث را در كتاب محاسن خود از خيثمه از حضرت ابى جعفر (عليهالسلام ) روايت كرده . تفسيرى كه در اين روايات براى حرج شده مناسب با آن معنايى است كه ما از راغب نقل كرديم . و در اختصاص به سند خود از آدم بن حر روايت كرده كه گفت : موسى بن اشيم از امام صادق (عليهالسلام ) معناى آيهاى از آيات قرآن را مى پرسيد و من در آن مجلس حاضر بودم ، امام (عليهالسلام ) هم به سؤ الش جوابى داد، چيزى نگذشت مردى وارد شد و از آنجناب معناى همان آيه را پرسيد و ليكن امام جوابى داد بر خلاف آن جوابى كه به موسى بن اشيم داده بود. ابن اشيم به من رو كرد و گفت : من از اين جوابهاى ضد و نقيض آنقدر در اضطراب و شك افتاده ام كه گويى دلم را با كارد پاره پاره مى كنند، با خود گفتم اين تقصير خود ما است كه ابا قتاده را رها كرده نزد كسى آمديم كه اينجور اشتباهات بزرگ دارد، و جوابى مى دهد كه سراپايش خطا است ، با اينكه اباقتاده حتى در يك واو و يا حرف ديگرى اشتباه نمى كند، در اين بين كه اين افكار در دلم خطور مى كرد مرد ديگرى وارد شد و اتفاقا او هم از امام معناى همان آيه را سؤ ال كرد، و با كمال تعجب ديدم جوابى كه به او داد بر خلاف جواب من و جواب شخص دوم بود اين را كه شنيدم قدرى آسوده شدم و فهميدم كه امام عمدا اينطور جواب مى دهد، و خود را با افكار ديگرى سرگرم كردم . ناگاه امام (عليهالسلام ) به من التفات كرده و فرمود: اى ابن اشيم ! آن كار را كه در فكر آن هستى انجام مده . به اين ترتيب حديث نفس من آشكار شد، آنگاه فرمود: اى ابن اشيم ! خداى تعالى امر را واگذار كرد به سليمان بن داوود و فرمود:

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۲

« هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب » و واگذار كرد به پيغمبر گراميش (صلى الله عليه وآله و سلم ). آرى ، اى ابن اشيم ! خدا امر را به ما واگذار كرده و هر كس كه خدا بخواهد هدايتش كند او را براى اسلام شرح صدر مى دهد و هر كس را بخواهد گمراه كند سينه اش را تنگ و حرج مى كند، هيچ ميدانى حرج چيست ؟ عرض كردم نه . دست خود را محكم بست و به من فهماند حرج هر چيزى مصمتى (ميان پرى ) است كه نه چيزى از آن بيرون شود و نه چيزى بتواند در آن داخل گردد. مؤ لف : مساءله تفويض و واگذارى امر به سليمان و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) و ائمه اهل بيت گر چه روايات زيادى در تفسيرش ‍ وارد شده و ليكن از خود اين حديث و اينكه آيه مورد بحث را با داستان سليمان تطبيق كرده ميتوان فهميد كه معناى آن اين است كه علمى كه خداوند از معناى قرآن به ايشان داده منحصر در يك معنا و دو معنا نيست ، بلكه براى هر آيه قرآن معانى زيادى در نزد ايشان است ، و ايشان از آن معانى آن مقدارى را انتشار مى دهند كه خدا اذنشان داده باشد، و بعيد نيست كه مقصود امام از خواندن آيه راجع به سليمان اشاره به همين معنا باشد، گو اينكه روايت ظهور دارد در اينكه مقصود از تلاوت آيه بيان حال دلها و تعريض بر موسى بن اشيم و اضطراب و قلق خاطر او است . در تفسير قمى در ذيل جمله « ... ضيقا حرجا » روايت كرده كه فرمود: مثل آن دلهايى كه خداوند ضيق و حرجش قرار داده مثل درختى است كه در ميان درختهاى زيادى سبز شده باشد و شاخه هاى آن از هيچ طرف جايى براى رشد و باز شدن ندارند و ناچار اين درخت به طرف آسمان رشد نموده هر چه بيشتر بماند بيشتر در تنگنا قرار مى گيرد. مؤ لف : اين روايت نيز مناسب با معنايى است كه راغب براى لفظ « حرج » كرده . و در تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (عليهالسلام ) روايت شده كه در تفسير جمله « كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا يؤ منون » فرموده مراد از اين رجس شك و ترديد است . مؤ لف : اين نيز از باب تطبيق كلى بر مصداق است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۳

آيات ۱۳۵ - ۱۲۸، سوره انعام

وَ يَوْمَ يحْشرُهُمْ جَمِيعاً يَمَعْشرَ الجِْنِّ قَدِ استَكْثرْتُم مِّنَ الانسِ وَ قَالَ أَوْلِيَاؤُهُم مِّنَ الانسِ رَبَّنَا استَمْتَعَ بَعْضنَا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِى أَجَّلْت لَنَا قَالَ النَّارُ مَثْوَاكُمْ خَلِدِينَ فِيهَا إِلا مَا شاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّك حَكِيمٌ عَلِيمٌ(۱۲۸) وَ كَذَلِك نُوَلى بَعْض الظلِمِينَ بَعْضا بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ(۱۲۹) يَمَعْشرَ الجِْنِّ وَ الانسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسلٌ مِّنكُمْ يَقُصونَ عَلَيْكمْ ءَايَتى وَ يُنذِرُونَكمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا شهِدْنَا عَلى أَنفُسِنَا وَ غَرَّتْهُمُ الحَْيَوةُ الدُّنْيَا وَ شهِدُوا عَلى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كفِرِينَ(۱۳۰) ذَلِك أَن لَّمْ يَكُن رَّبُّك مُهْلِك الْقُرَى بِظلْمٍ وَ أَهْلُهَا غَفِلُونَ(۱۳۱) وَ لِكلٍّ دَرَجَتٌ مِّمَّا عَمِلُوا وَ مَا رَبُّك بِغَفِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ(۱۳۲) وَ رَبُّك الْغَنىُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِن يَشأْ يُذْهِبْكمْ وَ يَستَخْلِف مِن بَعْدِكم مَّا يَشاءُ كَمَا أَنشأَكم مِّن ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ ءَاخَرِينَ(۱۳۳) إِنَّ مَا تُوعَدُونَ لاَتٍ وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ(۱۳۴) قُلْ يَقَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكمْ إِنى عَامِلٌ فَسوْف تَعْلَمُونَ مَن تَكُونُ لَهُ عَقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظلِمُونَ(۱۳۵) ترجمه آيات روزى كه همگى را محشور كند (و گويد) اى گروه جنيان از آدميان كه پيرو شما بودند بسيار يافتيد. دوستان ايشان از آدميان گويند: پروردگارا! ما از يكديگر برخوردار شده و به كرده بودى رسيدهايم . گويد: جاى شما جهنم است كه در آن جاويد باشيد مگر آنچه خدا خواهد كه پروردگار تو فرزانه و دانا است (۱۲۸)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۴

بدينسان بعضى از ستمگران را بر بعض ديگر ولايت مى دهى م به سزاى اعمالى كه (تابعين ) مى كرده اند (۱۲۹) اى گروه جنيان و آدميان ! مگر پيغمبرانى از خودتان به سوى شما نيامدند كه آيه هاى ما را براى شما مى خواندند و شما را به ديدار اين روزتان بيم ميدادند؟ گويند: عليه خويش گواهى مى دهيم ، زندگى دنيا فريبشان داده بود و عليه خويش گواهى دهند كه كافر بوده اند (۱۳۰) آن به خاطر اينست كه پروردگارت اين دهكده ها را در آن حال كه مردمش بى خبر بودند هلاك نمى كرد (۱۳۱) و همه را از آن عملهايى كه كرده اند رتبه هايى است و پروردگار تو از اعمالى كه مى كنند بى خبر نيست (۱۳۲) پروردگار تو بى نياز و داراى رحمت است اگر خواهد شما را ببرد و از پى شما هر كه را خواهد جانشينتان كند چنانكه شما را از نژاد گروهى ديگر ايجاد كرد (۱۳۳) عذابى كه به شما وعده مى دهند آمدنى است و شما فرار نتوانيد كرد (۱۳۴) بگو اى قوم ! شما را هر چه در خور است و توانايى داريد عمل كنيد كه من نيز عمل ميكنم ، به زودى خواهيد دانست كه عاقبت آن سراى از آن كيست ، كه ستمگران رستگار نمى شوند (۱۳۵) بيان آيات

بين قضاى الهى و اختيار انسان ، مزاحمتى نيست .

اين آيات مربوط و متصل به آيات قبل است ، و سرپرستى و ولايتى را كه برخى از ستمگران بر برخى ديگر به اذن خدا دارند مانند ولايت شياطين بر كفار تفسير مى كند، و بيان مى كند كه اين كار از خداى تعالى ظلم نيست ، به شهادت اينكه خود ستمگران و كفار به زودى در قيامت اعتراف مى كنند به اينكه اگر معصيت كردند و يا به خداوند شرك ورزيدند به سوء اختيار خودشان بوده ، و اين خود آنان بودند كه با شنيدن نداى الهى و هشدارش نسبت به عذاب قيامت ، مغرور زندگى دنيا شدند و راه ظلم را پيش گرفتند، و ستمگران هم رستگار نخواهند شد. و اينكه قضاى الهى با كفر و ظلم آنان موافق است سبب نمى شود كه كفر و ظلمشان به خودشان نسبت داده نشود. نه قضاى الهى منافات با اختيار كه مدار مؤ اخذه و مجازات است دارد، و نه اختيار انسانى كه مدار سعادت و شقاوت است مزاحم با قضاى الهى است ، چون قضاى الهى بر اين رانده شده كه آنان اولياى خود را از شياطين به اراده و اختيار خود متابعت كنند، نه اينكه متابعت كنند چه اراده داشته باشند و چه نداشته باشند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۵

تا بتوان گفت خداوند و يا شياطين ايشان را مجبور به سلوك طريق شقاوت و انتخاب شرك و ارتكاب گناهان كرده ، بلكه خداى سبحان غنى مطلق است و نيازى به آنچه در دست ايشان است ندارد تا به طمع آن به آنان ظلم كند، آرى ، خداوند همه آنان را به رحمت خود آفريده و به استفاده از رحمتش سفارش و تاءكيد فرموده ، ولى ايشان راه ظلم را پيش ‍ گرفته و در نتيجه از رستگارى بازماندند. وَ يَوْمَ يحْشرُهُمْ جَمِيعاً يَمَعْشرَ الجِْنِّ...أَجَّلْت لَنَا وقتى در لغت عرب گفته مى شود: « اكثر من الشى ء » و يا « اكثر من الفعل » و يا « استكثرمنه » معنايش اين است كه فلانى از فلان چيز زياد آورده و يا فلان كار را بسيار انجام داده ، و اينكه در آيه مورد بحث مى فرمايد: شما اى گروه جن زياد از انسانها آوردهايد، معنايش اين نيست كه افراد زيادى را آوردهايد براى اينكه آورنده انسانها در دنيا و مبعوث كننده آنان در قيامت خود خداى تعالى است ، بلكه معنايش اين است كه شما اى گروه شياطين زياد در انسانها اثر سوء گذاشتيد و خيلى آنان را اغوا كرديد. و اين اغوا كردن شيطانها همانطورى كه قبلا هم گفته شد به طور اجبار نيست .

سلطه و ولايت شياطين بر انسان ، قهرى نيست ، بلكه به اعتراف كفار در قيامت ، نتيجه معامله طرفينى است .

خلاصه اينكه ، ولايت شيطانها بر آدميان ولايت اجبار نيست بلكه از قبيل معامله طرفينى است ، به اين معنا كه اگر انسانها شيطانها را متابعت مى كنند به خاطر منافع و فوايدى است كه در اين كار تصور مى كنند، و اگر شيطانها هم آنان را مى فريبند بخاطر منافعى است كه در ولايت بر آنان و اداره كردن شؤ ون ايشان مى پندارند. آرى ، شيطانها از فريفتن انسانها و ولايت داشتن بر ايشان يك نوع لذتى مى برند، انسانها هم از پيروى شيطانها و وسوسه هاى آنان يك نوع لذتى را احساس مى كنند، چون به اين وسيله به ماديات و تمتعات نفسانى مى رسند، و اين همان اعترافى است كه اولياى شيطانها در قيامت خواهند كرد، و خواهند گفت : « ربنا استمتع بعضنا ببعض » پروردگارا ما پيروان شياطين و شياطين ، از يكديگر استفاده كرديم ما از وسوسه و تسويلات آنها كه همان متاع دنيا و زخارف آن باشد استفاده كرديم ، و آنان از ولايتى كه بر ما داشتند لذت بردند، و نتيجهاش اين شد كه مى بينيم . از اينجا معلوم مى شود كه مراد از « اجل » در جمله و « بلغنا اجلنا الذى اجلت لنا » آن حدى است كه خداوند براى وجود ايشان قرار داده . و آن درجه و پايه اى است كه ايشان به وسيله اعمالى كه كردند بدان رسيدند، نه اينكه معنايش سر رسيدن مدت زندگى باشد، سياق آيه هم همين معنا را تاءييد مى كند. روى اين حساب برگشت معناى آيه به اين است كه : بعضى از ما به سوء اختيار و به عمل زشت خود بعض ديگر را پيروى كرديم ، و اين روش را تا آنجا كه تو مقدر كرده بودى ادامه داديم ، يعنى تا سر حد ظلم و كفر پيش رفتيم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۶

« و يوم يحشرهم جميعا » و روزى كه همه آنان را محشور مى كند تا احتجاج عليه آنان به طور كامل انجام يابد، آنگاه به طايفه شيطانها مى فرمايد: « يا معشر الجن قد استكثرتم من الانس » اى گروه جن شما ولايت بر انسانها و گمراه نمودن آنان را از حد گذرانديد « و قال اوليائهم من الانس » پيروان شيطانها به جاى ايشان جواب داده به حقيقت اعتراف كرده و مى گويند: « ربنا استمتع بعضنا ببعض » پروردگارا ما گروه آدميان خودمان دنبال شيطانها را گرفته و از تسويلات آنان از قبيل زخارف دنيا و هواپرستى لذت برديم ، و گروه جن هم از پيروى كردن ما و القاى وسوسه به دلهاى ما لذت بردند، ما دو طايفه اين روش را ادامه داديم تا آنكه : « بلغنا اجلنا الذى اجلت لنا » رسيديم به آن اندازه از زندگى نكبتبار و كارهاى ناشايسته كه فعلا داريم . به طورى كه ملاحظه مى كنيد اعتراف دارند كه اين « اجل » را هر چند خداوند مقدر فرموده ولى ايشان با پيمودن راه بهره بردارى از يكديگر به اختيار خويش ، به آن رسيدهاند. و بنا بر آنچه گفته شد اگر بگوييم آيه شريفه ظهور دارد در اينكه مراد از « جن » شياطين جنى است كه در سينه ها وسوسه مى كنند خيلى بيراهه نرفتهايم . قَالَ النَّارُ مَثْوَاكُمْ خَلِدِينَ فِيهَا إِلا مَا شاءَ اللَّهُ ... اين جمله حكايت جوابى است كه خداوند به آنان مى دهد، و در عين حال قضايى است كه عليه آنان ميراند، و متن آن قضا تنها جمله « النار مثويكم » است . كلمه « مثوى » اسم مكان از ماده ثوى يثوى ثواء و به معناى محل اقامت با استقرار است ، پس اينكه فرمود: « النار مثويكم » معنايش اين است كه : آتش محل اقامتى است براى شما كه در آن استقرار خواهيد داشت ، و بيرون شدن برايتان نيست ، از اين رو جمله « خالدين فيها » تاءكيد خواهد بود، و چون ممكن بود كسى خيال كند كه خود خداى تعالى هم نميتواند آنان را از آتش بيرون كند لذا فرمود « الا ما شاء الله » تا بفهماند كه قدرت خداى تعالى بر نجات دادن آنان در عين حال بجاى خود باقى است ، گر چه نجات نمى دهد. و در آخر براى اينكه بيان آيه را تكميل نموده و خطابى كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) شده تعليل كرده باشد فرمود: « ان ربك حكيم عليم » . وَ كَذَلِك نُوَلى بَعْض الظلِمِينَ بَعْضا بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ در اين جمله اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه بعضى از ستمكاران را ولى بعضى ديگر قرار دادن به همان ملاكى است كه در آيه قبلى ذكر شد، و آن اين بود كه تابع (ستمگران ) از تسويلات متبوع خود (شيطان ) لذت برده از اين راه گناهانى را مرتكب مى شود، و اين روش را آنقدر ادامه مى دهد تا آنكه خداوند متبوع او را ولى او و او را در تحت ولايت آن متبوع قرار دهد .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۷

حرف « باء » در جمله « بما كانوا يكسبون » براى سببيت و يا مقابله است ، و مى رساند كه قرار دادن اين ولايت خود مجازاتى است كه خداوند ستمگران را در قبال ظلمهايى كه مرتكب شدند كيفر مى دهد، نه اينكه مجازات ابتدايى و بدون گناه بوده باشد. و اين همان معنايى است كه آيه « يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين » آن را بيان مى كند. در آيه مورد بحث از غيبت به تكلم التفات شده يعنى سياق غيبت پيشين تبديل به خطاب به رسول خدا شده تا اينكه بيان حقايق را اختصاص به رسول خدا داده باشد، چون قوم لايقى براى تلقى اين گونه حقايق نبودند، و اگر به تكلم التفات شده و حال آنكه ممكن بود به نحو ديگر بشود براى اين است كه تكلم براى راز در ميان نهادن مناسب تر است البته در آيات مورد بحث التفاتهاى ديگرى نيز به كار رفته كه خواننده محترم خود ميتواند با كمى دقت به نكات آنها پى برد.

بعثت پيامبران حجت را بر كافرين تمام كرده است .

يَمَعْشرَ الجِْنِّ وَ الانسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسلٌ مِّنكُمْ ... در اين خطاب اشكالى كه ممكن بود متوجه حجت سابق شود دفع شده ، و آن اين است كه اگر كفار اعتراف مى كنند كه پيرويشان از ولايت شيطان به سوء اختيارشان برده ، به خاطر جهل و غفلتى كه داشتند معذورند، زيرا ايشان هرگز خيال نمى كردند كه ارتكاب معاصى و تمتع از لذات مادى آدمى را به تدريج به ولايت ظالمين و ولايت شيطان ميكشاند، و در نتيجه دچار شقاوتى مى كند كه بعد از آن سعادتى نيست . گو اينكه فى الجمله زشتى هر گناه را مى دانستند، و ليكن از چنين سرانجامى غافل بودند، و مؤ اخذه غافل صحيح نيست . آيه مورد بحث اين اشكال را دفع مى كند، و از ايشان مى پرسد آيا انبيا به سوى شما گسيل شدند يا نه ؟ و آيا آيات خداى را به خاطرتان آوردند؟ و شما را از روز رستاخيز و سرانجام گناه و كفر خبر دادند يا خير؟ و چون به همه اينها اقرار دارند قهرا حجت تمام است و ديگر محلى براى اشكال فوق باقى نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۸

بنا بر اين معناى آيه اين مى شود كه : ما در قيامت همگى آنان را مخاطب قرار داده مى پرسيم : اى گروه جن و انس ! آيا پيغمبرانى از شما به سوى شما نيامدند؟ و آيات مرا بر شما نخواندند؟ و شما را به دين حق دعوت نكردند؟ و از عذاب امروز كه روز قيامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند به زودى در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسيدگى نموده ، به آنچه از نيك و بد كرده ايد پاداش و كيفرتان مى دهد؟ در جواب خواهند گفت : ما عليه خود گواهى مى دهيم كه پيغمبران آيات تو را بر ما خواندند و از رسيدن به چنين روزى انذارمان كردند، و ما به دين ايشان كفر ورزيده با علم به حقانيت آنان و بدون هيچ غفلتى ايشان را رد كرديم .

سه نكته كه از معناى آيه استفاده مى شود.

اين معنا كه ما براى آيه كرديم چند نكته را روشن مى سازد: اول اينكه كلمه « منكم » بيش از اين دلالت ندارد كه پيغمبران از جنس ‍ مجموع و روى هم رفته همان جن و انسى بودند كه به سوى ايشان مبعوث شدند، و خداوند پيغمبران را از جنس ملائكه قرار نداد تا امتان ايشان از ديدنشان وحشت نكنند، و كلام ايشان را كه همان زبان مادرى خودشان است بفهمند، و اما اينكه براى جن پيغمبرانى از جن و براى انس انبيايى از انس مبعوث كرده باشد آيه شريفه هيچ گونه دلالتى بر آن ندارد. دوم اينكه تكرار كلمه شهادت در آيه مورد بحث به اين جهت است كه متعلق آن دو مختلف است مراد از شهادت اولى شهادت به آمدن انبيا و ابلاغ آيات خداوند و انذار از عذاب قيامت است و مقصود از شهادت دومى شهادت به كفر عمدى خود نسبت به دين انبيا (عليهم السلام ) است . و اينكه بعضيها گفته اند: مقصود از شهادت اولى شهادت به كفر و معصيت در حال تكليف و مقصود از دومى شهادت در آخرت ، بر كفر خود در دنيا است ، صحيح نيست ، براى اينكه بالاخره مرجع هر دو به همان كفر در دنيا است . و اين توجيه ، اشكال تكرار لفظ را حل نمى كند. سوم اينكه جمله « و غرتهم الحيوة الدنيا » جمله معترضهاى است كه به منظور دفع توهمى در وسط كلام گنجانيده شده ، و آن توهم اين است كه : چگونه مى توان اين معنا را قبول كرد كه مردمى با اينكه از همديگر بهره مند مى شدند و پيغمبران خود را ميشناختند و آن پيغمبران ايشان را از عذاب دوزخ انذار مى كردند در عين حال با علم و اختيار خود را به هلاكت برسانند؟ جمله مزبور اين توهم را دفع نموده جواب مى دهد: زندگى مادى دنيا ايشان را مغرور نموده و در نتيجه هر وقت برقى از حق و حقيقت در دلشان جستن مى كرد رذايل اخلاقى و هواى نفس پرده ظلمانى خود را به دلهايشان افكنده و بين آنان و ديدن حق حائل مى شد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۸۹

سنت الهى چنان نيست كه مردم بى خبر را (قبل از اتمام حجت ) هلاك سازد.

ذَلِك أَن لَّمْ يَكُن رَّبُّك مُهْلِك الْقُرَى بِظلْمٍ وَ أَهْلُهَا غَفِلُونَ از ظاهر سياق چنين برمى آيد كه كلمه « ذلك » اشاره است به مضمون آيه قبلى و بر سر جمله « ان لم يكن » لام تعليل مقدر است ، و معناى آيه چنين است : آنچه كه ما در خصوص ارسال رسل و ابلاغ آيات خدايى و انذار به عذاب روز قيامت بيان داشتيم براى اين بود كه بدانيد سنت ما چنين نيست كه اهل قرى را قبل از آنكه خواسته خود را گوشزدشان كنيم و آنان مخالفت كنند هلاك نموده به غضب خود دچار سازيم ، گو اينكه اينگونه اشخاص و اقوام به قضاى الهى و اينكه خداوند ايشان را اولياى شيطانهايى از خود و از جن قرار داده بدبخت هستند، و ليكن چنين هم نيست كه سلب قدرت و اختيار از آنان نموده باشد، بلكه اين گروه شرك و معصيت را به اختيار خود برگزيدند سپس خداوند پيغمبرانى از جنس خودشان به سويشان گسيل داشت و آن پيغمبران آيات او را برايشان خوانده از لقاى روز حساب انذارشان نمودند، آنگاه آنان به مقتضاى همان بدبختى و شقاوت به انبيا كفر ورزيده از شقاوت و طغيان خود دست برنداشتند، خداوند هم به پاداشت اين ولايت حكم كرد به اينكه آتش منزلگاهشان باشد. پس اين خودشانند كه از روى علم و اراده خواهان هلاكتند، و خداوند ايشان را در حال غفلت هلاك نكرده تا كسى بگويد خداوند به ايشان ظلم كرده است ، بلكه اين عمل از خداوند تبارك و تعالى عين عدالت است . پس معلوم شد اولا اينكه فرمود: « لم يكن ربك » معنايش اين است كه « سنت خداوند چنين نيست » نه اينكه « خداوند چنين نمى كند » ، زيرا خداوند هر كارى را كه مى كند به مقتضاى سنت جارى و صراط مستقيمى است كه دارد، همچنانكه فرموده : « ان ربى على صراط مستقيم » و بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين جمله به خوبى بر مدعاى ما دلالت مى كند. و ثانيا مقصود از هلاك ساختن اهل قرى بطورى كه از سياق استفاده مى شود عذاب دنيوى نيست ، بلكه مقصود از آن شقاوت در دنيا و عذاب آخرت است . و ثالثا مراد از ظلمى كه در آيه شريفه است ظلم خداوند و هلاك ساختن اهل قرى است در صورتى كه غافل باشند، نه ظلم اهل قرى . وَ لِكلٍّ دَرَجَتٌ مِّمَّا عَمِلُوا وَ مَا رَبُّك بِغَفِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ متعلق لفظ كل ضميرى است كه به دو طايفه جن و انس برمى گردد و در آيه حذف شده ، و معناى آيه اين است كه :

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۹۰

براى هر يك از دو طايفه جن و انس درجاتى است از عمل ، چون اعمال مختلف است و اختلاف اعمال باعث اختلاف درجات صاحبان اعمال است ، و خداوند از آنچه كه اين دو طايفه مى كنند غافل نيست . نفى جميع انحاء ظلم از خداى متعال در جمله : « و ربك الغنى ذوالرحمة » . وَ رَبُّك الْغَنىُّ ذُو الرَّحْمَةِ ... اين جمله بيان عامى است براى نفى جميع انحاى ظلم در خلقت از خداوند. توضيح اينكه : ظلم كه عبارت است از بكار بستن چيزى در غير موردش و به عبارت ديگر تباه ساختن حقى ، پيوسته براى يكى از دو منظور انجام مى گيرد: يا براى احتياجى است كه ظالم به وجهى از وجوه داشته و با ظلم ، آن احتياج را رفع مى كند، مثلا نفعى كه يا خودش و يا دوستش به آن محتاج است به دست مى آورد، و يا بدان وسيله ضررى از خودش و يا از كسى كه دوستش ميدارد دفع مى كند. و يا به خاطر شقاوت و قساوت قلبى است كه دارد، و از رنج مظلوم و مصيبت او متاءثر نمى شود. و خداى سبحان از اين هر دو صفت زشت منزه است نه احتياج به ظلم دارد چون غنى بالذات است ، و نه شقاوت و قساوت دارد چون داراى رحمت مطلقى است كه همه موجودات هر كدام به مقدار قابليت و لياقت خود از رحمت او متنعمند، پس او به احدى ظلم نمى كند، اين است آن معنايى كه جمله : « و ربك الغنى ذو الرحمة » بر آن دلالت مى كند، پس معناى آيه اين شد كه : پروردگار تو آن كسى است كه متصف است به غناى مطلقى كه آميخته به فقر و احتياج نيست و نيز متصف است به رحمت مطلقى كه تمامى موجودات را فرا گرفته است . و مقتضاى آن اين است كه او به ملاك غنايى كه دارد ميتواند همه شما را از بين برده و به ملاك رحمتش هر مخلوق ديگرى را كه بخواهد بجاى شما بنشاند، همچنانكه به رحمتش شما را از ذريه قوم ديگرى آفريد و آن قوم را به ملاك غنايى كه از آنان داشت از بين برد و منقرض ساخت . و در اينكه فرمود: « ما يشاء: هر چه را بخواهد » و نفرمود: « من يشاء: هر كه را بخواهد » اشاره است به سعه قدرت او.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←