تفسیر:المیزان جلد۷ بخش۳۷

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


وَ تَمَّت كلِمَت رَبِّك صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكلِمَتِهِ وَ هُوَ السمِيعُ الْعَلِيمُ معناى « كلمة » و موارد استعمال آن در قرآن . لفظ « كلمه » در لغت به معناى لفظى است كه دلالت كند بر معناى تام و يا غير تام ، و در قرآن كريم گاهى استعمال مى شود در قول حقى كه خداى تعالى آنرا گفته باشد از قبيل قضا و وعد، مانند آيه « و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم » كه مقصود از كلمهاى كه مى فرمايد در سابق گفته شده ، آن سخنى است كه در موقع هبوط آدم به وى فرموده بود، و قرآن كريم آنرا چنين حكايت مى كند: « و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين » و مانند آيه « حقت عليهم كلمت ربك لا يؤ منون » كه اشاره است به آن حكمى كه در داستان ابليس كرد و فرمود « لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين » . و همين قضا و حكم را در جاى ديگر تفسير كرده و فرموده : « و تمت كلمة ربك لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين » و مانند آيه « و تمت كلمة ربك الحسنى على بنى اسرائيل بما صبروا » كه اشاره است به آن وعده اى كه به بنى اسرائيل داده بود كه به زودى ايشان را از ظلم فرعون نجات داده حكومت را به آنان خواهد سپرد، و قرآن آن وعده را چنين حكايت كرده : « و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين » .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۳

گاهى هم به معناى موجود خارجى از قبيل انسان استعمال مى شود، مانند آيه « ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم » و مسيح را از اين جهت مورد استعمال اين كلمه قرار داده كه خلقت مسيح (عليهالسلام ) خارق العاده بوده ، عادت در خلقت انسان بر اين جارى است كه به تدريج صورت گيرد، و مسيح (عليهالسلام ) به كلمه ايجاد به وجود آمد، همچنانكه در قرآن فرموده : « ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون » ظاهر سياق آيات در مورد بحث ما مى رساند كه مراد از كلمة « ربك كلمه » دعوت اسلامى باشد با آنچه لازم آنست از قبيل نبوت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) و نزول قرآن كه به همه كتابهاى آسمانى محيط و مسلط است و به عموم معارف الهى و كليات شرايع دينى مشتمل مى باشد، چنانكه خداى تعالى در كلام خود در دعايى كه از ابراهيم (عليهالسلام ) هنگام بناى كعبه حكايت فرموده : « ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم ۹ به آن اشاره نموده است . و همچنين به سابقه ذكرش در كتابهاى آسمانى گذشته در آيه (( الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل » اشاره مى فرمايد، و همچنين آيه « و الذين آتيناهم الكتاب يعلمون انه منزل من ربك بالحق » و آيه « الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم » و آيات بسيار ديگر به آن اشاره دارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۴

مراد از تماميت كلمه به صدق و عدل در: « تمت كلمة ربك ... » كمال يافتن شرايع با تشريع شريعت اسلام است . پس مراد از « تماميت كلمه » و خدا بهتر مى داند اينست كه اين كلمه يعنى ظهور دعوت اسلامى با نبوت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) و نزول قرآن كه مافوق همه كتابهاى آسمانى است پس از آنكه روزگارى دراز در مسير تدريجى نبوتى پس از نبوت ديگر و شريعتى پس از شريعت ديگر سير مى كرد به مرتبه ثبوت رسيده در قرارگاه تحقق قرار گرفت ، زيرا به دلالت آيات كريمه ، شريعت اسلامى به كليات شرايع گذشته مشتمل است و زيادت بر آنان نيز دارد، چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: « شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى » . از اين بيان روشن شد كه مراد از « تماميت كلمه » رسيدن شرايع آسمانى است از مراحل نقص و ناتمامى به مرحله كمال ، و مصداقش ‍ همين دين محمدى است . خدا مى فرمايد: « و الله متم نوره و لو كره الكافرون هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون » . و تماميت اين كلمه الهى از جهت صدق اين است كه آنچنان كه گفته شده تحقق پذيرد، و تماميت آن از جهت عدل اين است كه مواد و اجزاى آن يكنواخت باشد بدون اينكه به تضاد و تناقض مشتمل شود، و هر چيز را آنطور كه شانش مى باشد بسنجد، بدون حيف و ميل . و از اينجا است كه اين دو قيد يعنى صدق و عدل را با جمله « لا مبدل لكلماته » بيان فرمود، زيرا كلمه الهى وقتى كه قابل تبديل نباشد خواه تبديل كننده خودش باشد و به واسطه تغيير اراده ، قول خود را به هم زند، يا كسى ديگر باشد كه خدا را عاجز و مجبور به تغيير نظر كند، كلمه خدايى صدق و آنچه فرموده محقق مى شود، و عدل و بدون انحراف و تعدى انجام مى گيرد. پس جمله : « لا مبدل لكلماته » نسبت به « صدقا و عدلا » به منزله تعليل مى باشد. مفسرين ديگر را در معناى اين جمله اقوال ديگرى است ، از آن جمله يكى اين است كه مراد از « كلمه » و « كلمات » ، قرآن مى باشد. و بعضى گفته اند: مراد از « كلمه » شرايع قرآن است كه نسخ مى پذيرد و مراد از « كلمات » مطالب ديگر آن است كه قابل نسخ نيست ، همچنانكه فرموده : « لا مبدل لكلماته » . و بعضى گفته اند: منظور از « كلمه » ، دين است . و بعضى گفته اند مراد از آن حجت است . و در باره معناى صدق و عدل گفته اند: « صدق » ، وصف اخبارى است كه در قرآن آمده و عدل وصف احكام آن است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۵

و اينكه در آخر فرموده : « و هو السميع العليم » معنايش اين است كه او اجابت مى كند آنچه را كه شما به لسان حاجت از او ميطلبيد و مى داند حقيقت حوائجى را كه شما داريد. و يا معنايش اين است كه او به وسيله ملائكه خود ميشنود اخبار حوادثى را كه شما داريد. و يا معنايش اين است كه او به وسيله ملائكه خود ميشنود اخبار حوادثى را كه در ملكش ‍ رخ مى دهد و مى داند همه آنها را بدون واسطه ملائكه . و يا معنايش اين است كه او ميشنود گفتارهاى شما را و مى داند كارهايى را كه شما انجام مى دهيد.

در امورى از قبيل معارف الهى و شرايع ، نبايد به حدس و تخمين بسنده كرد و جز به علمو يقين تكيه نبايد كرد.

وَ إِن تُطِعْ أَكثرَ مَن فى الاَرْضِ يُضِلُّوك عَن سبِيلِ اللَّهِ ... كلمه « خرص » در لغت هم به معناى دروغ آمده و هم به معناى تخمين ، و معناى دوم با سياق آيه مناسبتر است زيرا جمله « و ان هم الا يخرصون » و همچنين جمله قبليش در حقيقت كار تعليل را مى كند، و براى جمله « و ان تطع اكثر من فى الارض » به منزله علت است ، و مى رساند كه تخمين زدن در امورى از قبيل معارف الهى و شرايع كه مى بايستى از ناحيه خدا اخذ شود و در آن جز به علم و يقين نميتوان تكيه داشت طبعا سبب ضلالت و گمراهى است . گو اينكه سير انسان در زندگى دنياييش بدون اعتماد به ظن و استمداد از تخمين قابل دوام نيست ، حتى دانشمندانى هم كه پيرامون علوم اعتبارى و علل و اسباب آنها و ارتباطش با زندگى دنيوى انسان بحث مى كنند به غير از چند نظريه كلى به هيچ موردى برنمى خورند كه در آن اعتماد انسان تنها به علم خالص و يقين محض بوده باشد. ليكن همه اين اعتباريات قابل تخمين ، مربوط است به جزئيات زندگى دنيوى ، و اما سعادتى كه رستگارى انسان در داشتن آن و هلاكت ابدى و خسران دائميش در نداشتن آن است امرى نيست كه قابل تخمين باشد، و خداوند در امور مربوط به سعادت انسان و همچنين در مقدمات تحصيل آن از تفكر در عالم و اينكه چه كسى آنرا آفريده و غرضش چه بوده و سرانجام آن به كجا ميانجامد و آيا بعث و نشورى در كار است و اگر هست براى تاءمين سعادت در آن نشات ، بعثت انبيا و فرستادن كتب لازم است يا نه ؟ به هيچ وجه از بندگانش جز به علم و يقين راضى نمى شود، همچنانكه در آيات بسيارى از قبيل آيه ، « و لا تقف ما ليس لك به علم » اين معنا خاطرنشان شده ، و يكى از روشنترين آنها آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: بيشتر اهل زمين از آنجا كه پيرو حدس و تخمين اند نبايد ايشان را در آنچه كه بدان دعوت مينمايند و طرقى كه براى خداپرستى پيشنهاد مى كنند اطاعت نمود براى اينكه حدس و تخمين آميخته با جهل و عدم اطمينان است ، و عبوديت با جهل به مقام ربوبى سازگار نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۶

اين مطلب با قطع نظر از آيات و روايات مطلبى است كه عقل صريح نيز به آن حكم مى كند، البته خداى سبحان هم آنرا امضا نموده و در آيه بعدى كه به منزله تعليل آيه مورد بحث است مى فرمايد: « ان ربك هو اعلم من يضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين » كه نهى از اطاعت مردم را تعليل كرده است به علم خدا و اسمى از اينكه عقل چنين حكمى مى كند نبرده . و در پارهاى از آيات به هر دو جهت يعنى هم به علم خدا و هم به حكم عقل تعليل كرده ، از آن جمله فرموده است : « و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا » تا اينجا تعليل مطلب است به حكم عقل ، و در قسمت بعد، يعنى « فاعرض عمن تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدى » تعليل شده به علم خداى سبحان و حكم او. إِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ مَن يَضِلُّ عَن سبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ گفته اند كه اگر به دنبال كلمه « اعلم » لفظ « من » ذكر نشود گاهى معناى تفضيل (داناتر) مى دهد و گاهى معناى صفت خالى از تفضيل (دانا). و در اين آيه احتمال هر دو معنا هست ، چه اگر مقصود از علم حقيقت علم به گمراهان و هدايت يافتگان باشد كلمه مزبور به معناى دوم (دانا) خواهد بود، زيرا غير خداى تعالى كسى چنين علمى را ندارد تا خدا از او داناتر باشد. و اگر مقصود مطلق علم اعم از علم ذاتى و علمى كه به عطيه خداى تعالى است باشد كلمه مزبور معناى اول (داناتر) را خواهد داشت براى اينكه غير خدا نيز به آن مقدارى كه خداوند از نعمت علم به او افاضه كرده نسبت به گمراهان و هدايت يافتگان علم دارد. از اينكه در جمله « اعلم بالمهتدين » كلمه « اعلم » به حرف « باء » متعدى شده است بر مى آيد كه كلمه « من » در « من يضل » منصوب به نزع خافض است ، و تقدير آن « اعلم بمن يضل » مى باشد، آيه اى هم كه قبلا از سوره نجم نقل كرديم مؤ يد اين تقدير است . فَكلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِن كُنتُم بِئَايَتِهِ مُؤْمِنِينَ در بيانى كه پيش از اين آيه ايراد نمود به ثبوت رسانيد كه خداى تعالى كه پروردگار جهان و جهانيان است به اطاعت سزاوارتر از ديگران است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۷

اينك در اين آيه از بيان قبلى استنتاج مى كند كه بنا بر اين بايد حكمى را كه خداوند تشريع فرموده (خوردن از گوشت حيوانى كه نام خدا بر آن برده شده ) اطاعت كرد، و آنچه را ديگران از روى هواى نفس و بدون علم ، اباحه و تجويز مى كنند (خوردن از گوشت حيوان مردار كه نام خدا بر آن برده نشده ) و بر سر آن به وحى و وسوسه شياطين با مؤ منين به مجادله مى پردازند بايد به دور انداخت . از اينجا معلوم مى شود كه در جملات اين آيه و سه آيه بعد از آن عنايت اصلى متعلق به همين دو جمله « فكلوا... » و « لا تاكلوا... » است ، و جملات ديگر به تبع آن دو جمله ذكر شده ، و غرض از ذكر آنها بيان جهات آن دو حكمى است كه در آن دو جمله ذكر شده است ، و گر نه اصل كلام همان دو جمله « فكلوا مما ذكر اسم الله عليه و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه » است كه مفادش فرق گذاشتن بين حيوان ذبح شده و حيوان مردار و حليت آن و حرمت ديگرى است . مى فرمايد: شما از آن بخوريد و از اين مخوريد هر چند مشركين با شما در فرق بين آن دو مجادله كنند. بنابراين ، جمله « فكلوا مما ذكر اسم الله عليه » تفريع حكم است بر بيان قبلى . وَ مَا لَكُمْ أَلا تَأْكلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ ... اين آيه تفريعى را كه اجمالا در آيه قبلى ذكر شده بود بطور تفصيل بيان مى كند، و معنايش اين است كه : خداوند آنچه را كه بر شما حرام كرده بيان فرموده ، و صورت اضطرار را نيز استثنا كرده است و گوشت حيوانى كه در هنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده شده جزء آن محرمات نيست ، پس خوردن چنين گوشتى مانعى نخواهد داشت . بسيارى از مردم هستند كه كارشان گمراه ساختن ديگران است و آنان را با هواى نفس ‍ خود و بدون داشتن علم از راه به در مى برند، ليكن پروردگارت به كسانى كه از حدود خدايى تجاوز مى كنند داناتر است . و اين متجاوزين همان مشركين هستند كه مى گفتند: چه فرق است بين آن گوشتى كه با اسم خدا ذبح شده و آن حيوانى كه مردار شده و خدا آنرا كشته است ، يا بايد هيچكدام را نخورد، و يا هر دو را خورد. بنابراين ، حرف « ما » در « ما لكم » براى استفهام تعجبى است و معناى جمله « و ما لكم الا تاكلوا » اين خواهد بود: « چه فايدهاى براى شما هست در نخوردن » . بعضى ديگر گفته اند كه « ما » نافيه است و معناى جمله مزبور اين است كه : « نيست براى شما كه نخوريد » . از آيه شريفه به دست مى آيد كه محرمات از خوردنيها قبل از سوره انعام نازل شده ، و چون اين محرمات در ميان سور مكى در سوره نحل است پس بايد سوره نحل قبل از انعام نازل شده باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۸

وَ ذَرُوا ظهِرَ الاثْمِ وَ بَاطِنَهُ ... اين آيه گر چه به حسب مضمون مطلق است ، و از جميع گناهان ظاهرى و باطنى نهى مى كند ولى از سياق آيات قبل و بعد از آن استفاده مى شود كه اين آيه تهميد و زمينه چينى است براى نهيى كه بعدا در جمله « و لا تاكلوا » مى آيد و لازمه آن اين است كه خوردن از گوشت حيوانى كه اسم خدا بر آن برده نشده حرام و از مصاديق اثم باشد، تا اين جمله مربوط به جمله « و ذروا ظاهر الاثم و باطنه » شود، پس اين خوردن ، « اثم ظاهر » يا « اثم باطن » هر دو ميتواند باشد، ولى از تاءكيد بليغى كه در جمله « و انه لفسق » است به دست مى آيد كه خوردن چنين گوشتى جزو گناهان باطنى است ، وگرنه هيچ احتياجى به چنين تاءكيد اكيدى نبود. مراد از گناه ظاهرى در: ذروا ظاهر الاءثم و باطنه )) واقوال مفسرين در اين باره . از اين بيان معلوم شد كه مراد از « گناه ظاهرى » آن گناهى است كه شومى عاقبت و زشتى اثرش بر كسى پوشيده نيست ، مانند شرك ، آشوبگرى و ظلم ، و مراد از « گناه باطنى » آن گناهى است كه زشتيش ‍ همه كس فهم نيست ، مانند خوردن ميته ، خون و گوشت خوك ، اين قسم از گناه با تعليم خدايى شناخته مى شود و عقل نيز گاهى آنرا درك مى كند. اين معنايى كه ما براى گناه ظاهرى و باطنى كرديم معنايى است كه ظاهر سياق آنرا افاده مى كند، بعضى از مفسرين معانى ديگرى براى آن كرده اند، از آن جمله گفته اند: ظاهر بودن گناه و باطن بودن آن به معناى علنى بودن و پنهانى بودن آن است . و نيز گفته اند: مقصود از گناه ظاهرى گناهانى است كه از جوارح سرميزند، و گناه باطنى گناهان قلبى و درونى است . و نيز گفته اند: گناه ظاهرى به معناى زنا و گناه باطنى روابط پنهانى نامشروع است . بعضى ديگر گفته اند: گناه ظاهرى ازدواج با زن پدر و گناه باطنى به معناى زنا است . و نيز گفته اند: گناه ظاهرى آن زنايى است كه علنى انجام گيرد، و گناه باطنى زنايى است كه در نهان انجام شود، چون مردم جاهليت بين اين دو قسم زنا فرق مى گذاشتند، و مى گفتند زنا در صورتى كه در نهان انجام شود گناه نيست ، وقتى گناه است كه علنا ارتكاب شود. اين بود اقوال مفسرين در معناى گناه ظاهرى و باطنى ، و همانطورى كه ملاحظه مى كنيد هيچكدام اين اقوال با سياق آيه سازگار نيست و دليلى هم كه اقتضا كند آيه را بر خلاف ظاهرش حمل كنيم در كار نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۵۹

جمله « ان الذين يكسبون الاثم سيجزون بما كانوا يقترفون » نهى قبلى را تعليل نموده از مخالفت آن ميترساند. وَ لا تَأْكلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسمُ اللَّهِ عَلَيْهِ نهى در اين جمله مقابل امرى است كه در جمله « و كلوا مما ذكر اسم الله عليه » بود. جمله « و انه لفسق ... » نيز نهى مزبور را تعليل نموده تثبيت مى كند. و تقدير جمله « و انه لفسق » در حقيقت چنين است : « خوردن از گوشت ميته و گوشتى كه در هنگام ذبحش اسم خدا بر آن برده نشده فسق است ، و هر فسقى اجتنابش واجب است پس ‍ اجتناب از خوردن چنين گوشتى نيز واجب است » . و اما جمله « و ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم » اين جمله رد آن سخنى است كه مشركين به دهان مؤ منين انداخته و جواب شبهه اى است كه به ذهن مؤ منين القا كرده بودند، و آن اين بود كه : چطور حيوان ذبح شده بدست شما حلال است و اما حيوانى كه خدا آنرا كشته خوردنش حرام ؟ جواب مى دهد: اين سخن از چيزهايى است كه شيطان به دلهاى اولياى خود (مشركين ) القا مى كند، زيرا بين اين دو قسم گوشت فرق هست ، يكى خوردنش فسق است و آن ديگرى نيست ، خدا خوردن ميته را حرام كرده و آن ديگرى را نكرده ، زيرا در بين محرمات الهى اسمى از حيوان تذكيه شده برده نشده است .

خطاب به مؤ منين كه اگر در خوردن مردار، از مشركين پيروى كنند در زمره آنان قرارخواهند گرفت .

و اما جمله « و ان اطعتموهم انكم لمشركون » اين جمله تهديد مى كند مخالفت كنندگان را به خروج از ايمان ، و معنايش اين است كه : اگر شما مشركين را در خوردن از گوشت ميته اطاعت كنيد شما نيز مانند ايشان مشرك خواهيد شد. حال يا از اين جهت كه قائل به سنت مشركين شده اند، و يا از اين جهت كه با اطاعت ايشان از اولياى ايشان مى شوند، همچنانكه فرموده : « و من يتولهم منكم فانه منهم » . اينكه اين جمله ، يعنى جمله « و ان اطعتموهم » در ذيل نهى از خوردن گوشت مردار واقع شده نه در ذيل امر به خوردن گوشتى كه اسم خدا بر آن برده شده خود دليل بر اين است كه غرض مشركين از جدالى كه باداشتند اين بوده كه مؤ منين گوشت مردار را هم بخورند نه اينكه گوشت تذكيه شده را نخورند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه :۴۶۰

بحث روايتى (رواياتى در ذيل جمله « و تمت كلمة ربك ... » و تذكيه حيوانات و...). در الدرالمنثور است كه ابن مردويه از ابى اليمان جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) در روز فتح مكه داخل مسجد الحرام شد در حالى كه چوبدستى در دست داشت ، اقوام عرب هر كدام در مسجد الحرام براى خود بتى داشتند كه آنرا مى پرستيدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) به هر يك از اين بتها كه مى گذشت عصاى خود را به سينه آن مى كوبيد و مى گذشت و تا بتى واژگون مى شد مردمى كه دنبال آن حضرت بودند با تبرهايى كه در دست داشتند آن بت را خرد كرده از مسجد بيرون مى انداختند. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) مكرر اين آيه را مى خواند: « و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم » . و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه و ابن النجار از انس بن مالك از رسول خدا روايت كرده اند كه در تفسير آيه « و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا » فرمود: مقصود كلمه « لا اله الا الله » است . و در كافى به سند خود از محمد بن مروان روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم كه مى فرمود: امام در همان موقعى هم كه در شكم مادر است گفتگوها را مى شنود، و وقتى به دنيا مى آيد بين دو كتفش نوشته شده : « و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم » . و هر گاه زمام امر به دست او بيفتد خداوند عمودى از نور برايش قرار مى دهد كه با آن نور آنچه را كه اهل هر شهرى عمل مى كنند مى بيند. مؤ لف : اين معنا به طرق ديگرى از عده اى از اصحاب ما از امام صادق (عليهالسلام ) روايت شده . مرحوم قمى و عياشى نيز در تفسير خود آنرا از آن حضرت روايت كرده اند، و در بعضى از آن طرق دارد كه آيه شريفه در بين دو چشم امام و در بعضى ديگر دارد كه در بازوى راست او نوشته مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۱

اين اختلافى كه در مورد نوشته شدن آيه است كشف مى كند از اينكه مراد از نوشته شدن ، قضاى الهى و ظهور حكم او است ، و اختلاف در موضع كتابت از جهت اختلاف در اعتبار است ، مثلا آن روايتى كه مى گويد آيه شريفه بين دو چشم امام نوشته شده آيه را وجهه و هدف امام قرار داده و مى رساند كه امام هميشه متوجه اين آيه است . و آن روايتى كه مى گويد آيه شريفه بين دو كتف امام نوشته شده منظور از آن اين است كه بار امامت به دوش آن حضرت گذاشته شده و ظهور و تاءييد امام به بركت اين آيه است . و آن روايتى كه مى گويد آيه شريفه به بازوى راست امام نوشته شده مى رساند كه اين آيه برنامه عملى امام است و تقويت و تاءييد امام در عمل به وسيله اين آيه است . اين روايت و آن دو روايتى كه قبل از آن ايراد شد آنچه را كه در بيان آيه گفتيم كه آيه ظهور دارد در اينكه مراد از تماميت كلمه ، ظهور دعوت اسلامى و لوازم آن از قبيل نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) و نزول قرآن و امامت ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) است را تاءييد مى كند. در تفسير عياشى در ذيل آيه « فكلوا مما ذكر اسم الله عليه » از محمد بن مسلم روايت شده كه گفت : من از امام (عليهالسلام ) پرسيدم مردى ذبح مى كند و در هنگام ذبح « لا اله الا الله » و يا « سبحان الله » و يا « الحمد لله » و يا « الله اكبر » مى گويد آيا اينگونه ذكرها كفايت از « بسم الله » مى كند؟ فرمود: آرى همه اينها اسماى خداى تعالى است . و نيز در همين تفسير عياشى از ابن سنان روايت شده كه گفت : از امام صادق (عليهالسلام ) پرسيدم آيا خوردن ذبيحه پسر بچه و زنان حلال است ؟ فرمود: آرى ، در صورتى كه زن مسلمان باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبيحهاش حلال است ، و همچنين پسر بچه در صورتى كه بازويش قدرت ذبح را داشته باشد و در هنگام ذبح اسم خدا را ببرد ذبيحهاش حلال است ، و اگر هم مرد مسلمان بردن اسم خدا را فراموش ‍ كند باز خوردن ذبيحهاش اشكال ندارد، مگر آنكه در دين متهم باشد. (يعنى در اثر اتهام گمان برى كه گفتن بسم الله را عمدا ترك نموده ). مؤ لف : در اين معنا روايات ديگرى از طرق اهل سنت وارد شده . و نيز در همان كتاب از حمران روايت شده كه گفت : من از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم كه در باره ذبيحه ناصبى و يهودى مى فرمود: ذبيحه آنان را مخور مگر آنكه بشنوى كه در هنگام ذبح اسم خدا را بردهاند، مگر نشنيدهاى قول خداى تعالى را كه مى فرمايد: « و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه » .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۲

و در الدر المنثور است كه ابو داوود و بيهقى در كتاب سنن خود و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : آيه « و لا تاكلوا مما لم يذكر اسم الله عليه و انه لفسق » نسخ شده ، و آيه « و طعام الذين اوتوا الكتاب حل لكم » ذبيحه اهل كتاب را از مفاد آن آيه استثنا كرده . مؤ لف : مساءله نسخ از ابى حاتم از مكحول نيز روايت شده . و در اول سوره مائده در تفسير آيه « و طعام الذين اوتوا الكتاب » هم گذشت كه اين آيه اگر ناسخ آيه مورد بحث هم باشد تنها در مساءله اشتراط اسلام در شخص تذكيه كننده آنرا نسخ كرده نه در مساءله وجوب بردن اسم خدا، براى اينكه آيه اول سوره ، نظرى به مساءله بردن اسم خدا ندارد و در اين مساءله تنافى و تضادى بين دو آيه نيست ، و چون بحث در اين مساءله مربوط به فقه است لذا از آن ميگذريم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۳

آيات ۱۲۷ - ۱۲۲، سوره انعام

أَ وَ مَن كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فى النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فى الظلُمَتِ لَيْس بخَارِجٍ مِّنهَا كَذَلِك زُيِّنَ لِلْكَفِرِينَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ(۱۲۲) وَ كَذَلِك جَعَلْنَا فى كلِّ قَرْيَةٍ أَكبرَ مُجْرِمِيهَا لِيَمْكرُوا فِيهَا وَ مَا يَمْكرُونَ إِلا بِأَنفُسِهِمْ وَ مَا يَشعُرُونَ(۱۲۳) وَ إِذَا جَاءَتْهُمْ ءَايَةٌ قَالُوا لَن نُّؤْمِنَ حَتى نُؤْتى مِثْلَ مَا أُوتىَ رُسلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْث يجْعَلُ رِسالَتَهُ سيُصِيب الَّذِينَ أَجْرَمُوا صغَارٌ عِندَ اللَّهِ وَ عَذَابٌ شدِيدُ بِمَا كانُوا يَمْكُرُونَ(۱۲۴) فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهدِيَهُ يَشرَحْ صدْرَهُ لِلاسلَمِ وَ مَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يجْعَلْ صدْرَهُ ضيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصعَّدُ فى السمَاءِ كذَلِك يجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْس عَلى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ(۱۲۵) وَ هَذَا صرَط رَبِّك مُستَقِيماً قَدْ فَصلْنَا الاَيَتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ(۱۲۶)

  • لهَُمْ دَارُ السلَمِ عِندَ رَبهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُم بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ(۱۲۷)

ترجمه آيات آيا آن كس كه مرده بود و زنده اش كرده براى او نورى قرار داديم كه به كمك آن ميان مردم راه ميرود با كسى كه صفت وى در ظلمات (بودن ) است و از آن بيرون شدنى نيست چگونه مثل هم توانند بود؟، بدينسان براى كسانى كه كافر شده اند اعمالى كه مى كرده اند آرايش يافته است (۱۲۲) و بدينسان در هر دهكدهاى بزرگانى قرار داديم كه بدكاران آنند تا در آن نير جز با خودشان نيرنگ نمى كنند ولى نمى فهمند (۱۲۳)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۴

و چون آيهاى به سويشان آيد گويند هرگز ايمان نمى آوريم مگر آنكه نظير آنچه پيغمبران را داده اند به ما نيز بدهند، خدا بهتر داند كه پيغمبرى خويش كجا نهد، كسانى كه به گناه پرداخته اند به زودى نزد خدا بخاطر آن نيرنگها كه مى كرده اند خفتى و عذابى سخت به ايشان مى رسد (۱۲۴) هر كه را خدا بخواهد هدايت كند سينهاش را براى پذيرفتن اسلام مى گشايد و هر كه را بخواهد گمراه كند سينه اش را تنگ و سخت نموده گوئى مى خواهد به آسمان بالا رود، بدينسان خدا بر كسانى كه ايمان نمى آورند ناپاكى مى نهد (۱۲۵) اين است راه راست پروردگار تو، و به راستى ما اين آيه ها را براى كسانى كه اندرز مى گيرند شرح داده ايم (۱۲۶) ايشان در پيشگاه پروردگارشان سراى سلامت دارند و همو به پاداش ‍ كارهايى كه مى كرده اند دوستدار ايشان است (۱۲۷) بيان آيات

تشبيه ايمان ، به حيات و نور و كفر، به مرگ و تاريكى .

أَ وَ مَن كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فى النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فى الظلُمَتِ .... معناى آيه روشن است ، و آنچه از آيه به ذهن ساده و بسيط تبادر مى كند اينست كه مثلى است كه براى هر مؤ من و كافرى زده شده ، زيرا انسان قبل از آنكه هدايت الهى دستگيريش كند شبيه ميتى است كه از نعمت حيات محروم است و حس و حركتى ندارد، و پس از آنكه موفق به ايمان شد و ايمانش مورد رضايت پروردگارش هم قرار گرفت مانند كسى است كه خداوند او را زنده كرده و نورى به او داده كه با آن نور مى تواند هر جا كه بخواهد برود، و در پرتو آن نور راه خود را از چاه و خيرش را از شر و نفعش را از ضرر تميز دهد، منافع و خيرات را بگيرد و از ضرر و شر احتراز كند. به خلاف كافر كه مثلش مثل كسى است كه در ظلمت و تاريكى محض به سرميبرد و راه نجات و مفرى پيدا نمى كند، كافر زندگى و مرگش و همچنين در عوالم بعد از مرگش همه در ظلمت است ، در زندگى خير را از شر و نفع را از ضرر تشخيص نمى دهد. اين آيه از نظرى نظير آيه « انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله » و آيه « من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة » است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۵

بنابراين ، در آيه شريفه استعاراتى به كار رفته : ضلالت را به مرگ ، ايمان و هدايت يافتن را به زندگى ، هدايت به سوى ايمان را به احيا، راه پيدا كردن به اعمال صالح را به نور، و جهل را به ظلمت تشبيه كرده ، و همه اين تشبيهات براى نزديك ساختن مطلب به ذهن عامه مردم است ، چون فهم عامه مردم آنقدر رسا نيست كه براى انسان از آن نظر كه انسان است زندگى ديگرى غير از زندگى حيوانيش سراغ كند، او در افق پستى كه همان افق ماديت است به سرميبرد، و به لذايذ مادى و حركات ارادى به سوى آن سرگرم است ، و جز اين سنخ لذايذ و اين قسم پيشرويها لذت و حركت ديگرى سراغ ندارد، و منشاء اين سنخ شعور همان زندگى حيوانى است نه انسانى تا او بتواند به زندگى انسانى خود پى ببرد. اين سنخ مردم فرقى بين مؤ من و كافر نمى بينند و هر دو را از نظر داشتن موهبت حيات برابر ميدانند. براى چنين مردمى معرفى كردن مؤ من را به اينكه او زنده است به زندگى ايمانى و داراى نورى است كه با آن نور راه ميرود، و همچنين معرفى كردن كافر را به اينكه او مرده به مرگ ضلالت است و در ظلمتى به سر مى برد كه مخرج و مفرى از آن نيست ، محتاج است به تشبيهاتى كه حقيقت معناى مورد نظر را به افق فهم آنان نزديك كند.

حيات طيبه مؤ من يكى زندگى ممتاز از ديگر انسانهاست .

اين آن معنايى است كه هر كس آنرا از آيه مى فهمد، ليكن اگر در اطراف آيه دقت و تامل بيشترى شود معناى دقيقترى از آن به دست مى آيد، زيرا مى بينيم كه خداى سبحان در كلام مجيد خود به انسانهاى الهى حيات جاويدى را نسبت مى دهد كه با مردن سپرى نمى شود، و پس از مرگ هم در تحت ولايت خدا محفوظ به حفظ او است . در آن زندگى تعب و فرسودگى نيست ، ذلت و شقاوت نيست ، صاحبان آن زندگى مستغرق در محبت پروردگار خود و خرسند به تقرب درگاه او هستند، و جز خير چيزى نمى بينند، و جز با سعادت مواجه نمى شوند، در امنيت و سلام به سر مى برند، امنيت و سلامتى كه آميخته با خوف و خطر نيست ، و سعادت و بهجت و لذتى كه آخر نداشته و از بين رفتنى نيست ، چيزهايى را مى بينند و مى شنوند كه مردم ديگر از ديدن و شنيدن آن محرومند، عقل و اراده شان به جاهايى دست مى يابد كه عقل و اراده مردم ديگر بدان دست پيدا نمى كند، گر چه ظواهر اعمال و صور حركات و سكناتشان عينا شبيه به ظواهر اعمال و حركات و سكنات ديگران است پس ناگزير شعور و اراده اى فوق شعور و اراده ديگران دارند و ناگزير در آنان منشا ديگرى براى اينگونه اراده و شعور هست . و آن حيات انسانى است ، آرى ، اين چنين افراد علاوه بر حيات نباتى و حيات حيوانى حيات ديگرى دارند كه مردم كافر فاقد آنند، و آن حيات انسانى است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۶

همانطورى كه حيوانات در عين اينكه در تغذيه و نمو با نباتات شريكند از آنها امتياز داشته ، و ما به خاطر حركت ارادى كه در آنها مى بينيم حكم مى كنيم به اينكه علاوه بر حيات نباتى حيات ديگرى بنام حيات حيوانى دارند، و نيز همانطورى كه مردم بى ايمان را با اينكه در درك لوازم زندگى و داشتن حركات ارادى با ساير حيوانات مشتركند بخاطر آثار عجيب و افكار و تعقلات عاليترى كه در آنان مشاهده مى كنيم بدون ترديد حكم مى كنيم به اينكه حياتى فوق حيات ساير حيوانات دارند، همچنين بايد حكم كنيم به اينكه انسانهاى با علم و ايمان و آن افرادى كه پروردگار خود را شناخته و با شناختن او از غير او قطع علاقه نموده اند داراى حياتى فوق حيات ساير انسانها هستند، چون اين گونه افراد نيز چيزهايى را درك مى كنند كه درك آن در وسع و طاقت ديگران نيست و چيزهايى را اراده مى كنند كه ديگران از اراده كردن آن عاجزند. خداى تعالى هم درباره آنان فرموده : « فلنحيينه حيوة طيبة » و نيز در باره انسانهاى فاقد ايمان فرموده : « لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون » ، و در عين اينكه همان دل و چشم و گوش كه در مردم با ايمان است براى مردم بى ايمان هم اثبات همان را كرده ، آن آثار كاملى كه دل و چشم و گوش در مردم با ايمان دارد از مردم بى ايمان نفى كرده و به اين مقدار هم اكتفا ننموده براى مردم با ايمان روح مخصوصى اثبات كرده و فرموده : « اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه » . پس به خوبى روشن گرديد اينكه مى گوييم براى مؤ من حيات و نورى ديگر است مجاز گويى نبوده بلكه راستى در مؤ من حقيقت و واقعيتى داراى اثر، وجود دارد كه در ديگران وجود ندارد. و اين حقيقت سزاوارتر است به اينكه اسم حيات و زندگى بر آن گذاشته شود تا آن حقيقتى كه در ديگر مردم است ، و آن را در مقابل حيات نباتى حيات و زندگى حيوانى مى ناميم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۷ صفحه : ۴۶۷

پس اينكه در آيه مورد بحث فرمود: « او من كان ميتا فاحييناه » معنايش اين مى شود: « آيا كسى كه از ناحيه نفس خود گمراه و فاقد هدايت است و يا مدتى كافر بوده و اين خود نوعى مرگ است و خداوند او را به حيات ايمان و هدايت زنده كرده و براى او نور يعنى علمى كه زاييده ايمان است قرار داده مثل كسى است كه به گمراهى ذاتى و يا به گمراهى سابق خود باقى است ؟ » و اينكه گفتيم « نور » به معناى آن علمى است كه از ايمان متولد مى شود شاهدش روايتى است كه شيعه و سنى آنرا از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) نقل كرده اند كه فرمود: « هر كه عمل كند به آنچه كه عالم به آن است خداوند علم به آنچه را هم كه نمى داند روزيش نموده آنچه را هم كه نمى دانست به او ياد مى دهد » جهت اين مطلب روشن است ، زيرا وقتى روح ايمان در دل كسى جايگير شد عقايد و اعمال او هم عوض شده به صورتى كه مناسب با ايمان باشد در مى آيد، عينا مانند ملكات نفسانى از قبيل فضايل و رذايل كه وقتى در نفس پيدا شد رنگ اعمال را هم مناسب با خود مى سازد. بعضى ديگر از مفسرين در معناى آيه گفته اند: مراد از « نور » ايمان و يا قرآن است . و اين معنا از سياق آيه به دور است . به هر حال ، يكى از آثار اين نور را دين شمرده كه مؤ من داراى اين نور در مسير زندگى اجتماعى كه مسير تاريك و پرتگاه عجيبى است راه خود را پيدا نموده ، از اعمال ، آن عملى را انجام مى دهد كه در سعادت زندگيش نافع باشد، و آن كارهايى كه برايش ضرر دارد نمى كند. وقتى حال مؤ من چنين باشد آيا او مثل كسى است كه در ظلمتهاى گمراهى و نداشتن نور ايمان به سر برده و از آن بيرون شدنى نيست ؟ هرگز مثل او نيست ، براى اينكه مرگ هيچوقت اثر زندگى را ندارد، پس ‍ نبايد اميدوار بود كه كافر در عين كفرش به سوى اعمالى كه نافع براى آخرتش باشد هدايت شود. پس ، از آنچه گفته شد روشن گرديد كه جمله « كمن مثله فى الظلمات ... » در تقدير: « هو فى الظلمات ليس بخارج منها » بوده ، و مبتدايى كه همان ضمير « هو » باشد حذف شده و ضمير مزبور ضمير موصول (من ) و عايد به آن است . بعضيها گفته اند: تقديرش ‍ « كمن مثله مثل من هو فى الظلمات » بوده ، و اين حرف جز كثرت تقدير عيب ديگرى ندارد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←