تفسیر:المیزان جلد۳ بخش۴۶

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


پس آيه سوره تغابن ، وسيله اى است براى اينكه خطاب در آيه مورد بحث عمومى شود. نظير مساءله اهتداء به صراط مستقيم ، كه در عين اينكه مقام بس بلندى است كه به جز افرادى انگشت شمار به آن نمى رسند، مع ذلك خداى تعالى عموم بشر را به رساندن خويش به آن مقام دعوت فرموده است . در نتيجه ، از دو آيه فوق يعنى آيه : «اتقوا اللّه حق تقاته ...» و آيه : فاتقوا اللّه ما استطعتم ...)) چنين استفاده مى شود كه نخست خداى تعالى همه مردم را دعوت به حق التقوى نموده و سپس دستور داده كه در اين مسير قرار بگيرند. و براى رسيدن به اين مقصد تلاش كنند، و هركس هر قدر توانائى دارد صرف بكند. نتيجه اين دو دعوت اين مى شود كه همه مردم در صراط تقوا قرار بگيرند. الا اينكه هركس به يك مرحله آن برسد، و طبق فهم و همت خود و توفيقاتى كه خداى تعالى به او افاضه مى كند، يك درجه آن را كسب كند، تا ببينى فهم هركس و همتش و تاءييد و تسديد خدا درباره او چقدر باشد. پس اين است آنچه كه با تدبر در معناى دو آيه ، از آن دو استفاده مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۱

پس معلوم شد كه اين دو آيه اختلافى در مضمون ندارند. و در عين حال آيه اولى يعنى آيه : «اتقوا اللّه حق تقاته » نمى خواهد عين آن مطلبى را خاطر نشان سازد كه آيه دومى در مقام افاده آنست . آيه اولى دعوت به اصل مقصد دارد. و آيه دومى كيفيت پيمودن راه اين مقصد را بيان مى كند. وَ لا تمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ مساءله موت يكى از امور تكوينى است كه از حيطه اختيار ما بيرون است و به همين جهت اگر امر و نهى به آن تعلق گيرد، مثلا به ما دستور بدهند كه اينطور بميريد، و يا آنطور نميريد. قطعا امر و نهى تكليفى نخواهد بود، بلكه امر و نهى تكوينى است ، مانند امر به مردن در آيه : «فقال لهم اللّه موتوا...» و امر به زنده شدن در آيه : «ان يقول له كن فيكون ...». ليكن گاهى مى شود كه يك امر غير اختيارى را به امرى اختيارى اضافه و تركيب مى كنند و آنگاه اين تركيب يافته را امرى اختيارى قرار داده ، نسبت اختيار به آن مى دهند، تا بشود مورد امر و نهى اعتباريش قرار دهند، و مثلا بفرمايند: فلا تكونن من الممترين و يا: «و لا تكن مع الكافرين » و يا: «كونوا مع الصادقين » و امثال اينها، با اينكه ممترى و دو دل نبودن ، و همچنين با كافران نبودن ، و با صادقان بودن ، امرى صد در صد اختيارى نيست ، چون اصل بودن و نبودن ، لازمه تكوينى انسان است و در تحت اختيار خود آدمى نيست . ولى همين امر غير اختيارى را وقتى مربوط و وابسته به امرى اختيارى از قبيل دو دلى و كفر و ملازمت صدق كنند، آن وقت امرى اختيارى مى شود. و امر و نهى مولوى به آن تعلق مى گيرد. و كوتاه سخن اينكه : نهى از مردن بدون اسلام بخاطر اين صحيح شده كه امرى اختيارى شده ، و برگشت نهائيش به كنايه است از اينكه همواره و در همه حالات ملتزم به اسلام باش تا قهرا هر وقت مرگت رسيد. در يكى از حالات اسلامت باشد. و در حال اسلام مرده باشى .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۲

وَ اعْتَصِمُوا بحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيه : «و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه ...» فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت ) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است ، و هدايتش ‍ ضمانت شده است . كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده : «و ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا...». مراد از اعتصام همگانى به «حبل اللّه » در «واعتصموابحبل اللّه جميعا...» اينك در اين آيه ، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام بحبل اللّه . در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه گفتيم ، اعتصام بحبل اللّه است . يعنى آن رابط و واسطه اى كه بين عبد و رب را به هم وصل مى كند، و آسمان را به زمين مرتبط مى سازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا و رسول ، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مى رسد. و اگر خواست ى ، مى توانى اينطور بگوئى : حبل اللّه همان قرآن و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . چون قبلا هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است . و قرآن كريم ، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمى كند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى : «اتقوا اللّه حق تقاته ...» داشت ، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده ، جز با اسلام نمى رند. ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است . دليلش اين است كه مى فرمايد: «جميعا» و نيز مى فرمايد: «و لا تفرقوا». پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب وسنت سفارش ‍ مى كنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مى دهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند. وَ اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّف بَينَ قُلُوبِكُمْ فَأَصبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً جمله «اذ كنتم » بيان است براى كلمه «نعمته » و جمله بعدى كه مى فرمايد: «و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها» عطف است به همين جمله .

داءب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مى باشد و از اطاعت و تقليدكوركورانه وبدون دليل نهى مى كند

و اينكه خداى تعالى امر مى كند به يادآورى اين نعمت ، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه ، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مى كند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷

بدون اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده ، حيرت ، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد ولى لازم است كه مساءله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت ، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است ، آنجا كه تقليد ممنوع است ، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است . و آنجا كه جاى تسليم است ، مسائل فروع و احكام عملى است . «مترجم ») پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مى دهد، علت آن را هم بيان مى كند تا كوركورانه نپذيرفته باشد، بلكه بفهمد كه حقايق دينى ، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است . در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مى داند، چون رب العالمين است ، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است . همچنانكه در آخر آيات مى فرمايد: «تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق ... و الى اللّه ترجع الامور».

چكيده سخن

و سخن كوتاه اينكه ، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آنگاه از اين دستور كلى ، دو مورد را استثناء نموده ، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مى فرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق ايشان است . پس ايشان حق ندارند بخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته ، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند. مورد دوم اينكه ، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مى كند، بطور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مى فرمايد، كه چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از پيش خود چيزى نمى گويد، و دستورى نمى دهد، آنچه مى گويد ابلاغ دستورات خداست پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده ، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بى چون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد. آنگاه با بندگان خود درباره حقايق معارف سخن مى گويد، و طرق سعادت را شرح مى دهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مى فرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه مى يابد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۴

و از اين راه ، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مودب شده ، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيله علم زنده شده ، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزاد انديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را اخذ مى كنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفه اش به بحث و تدبر مى پردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مى پذيرند. و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بى دليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش قبول نكند، براى اينكه اين گفتار، سفيهانه ترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهم ترين دليل است ، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنانكه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مى گويد، از پيش خداى تعالى مى گويد. (دقت فرمائيد) و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه بخاطر ربوبيتش تصرف مى كند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض نيست . و حاصل كلام اين است كه : مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمى كند، و اينهائى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته ، از آن انتقاد مى كنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفته اند.

وجه اينكه خداوند اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرق را نعمت خوانده است

و شايد وجه اينكه اعتصام بحبل اللّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده ، و فرمود: «اذكروا نعمه اللّه عليكم » اشاره به همين معنائى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مى خوانيم بى دليل نيست . دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كرده ايم ، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش ‍ نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مى كشيم ، نه از اين باب است كه بر خود واجب مى دانيم هر چه مى گوئيم ، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده ، نه ، گفتار ما هميشه حق است ، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مى دهيم ، همه اش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تامين مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۵

خداى تعالى در آيه شريفه ، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرقه آورده يكى در جمله : «اذ كنتم اعداء...» و دوم در جمله : «و كنتم على شفا حفره من النار...» دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه ، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخى هاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه بزودى خواهد آمد. و اگر در جمله : فاصبحتم بنعمته اخوانا...)) دوباره كلمه «نعمت » را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله : «اذكروا نعمه اللّه عليكم ...» بر آن دلالت داشت و مراد از نعمت همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است . پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعائى است نه واقعى ، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد. (و يا پدر و احد يا مادر واحد). و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيه : «انما المومنون اخوة » كه حقيقتى است اعتبارى ، زيرا در اين آيه ، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤ منين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است . وَ كُنتُمْ عَلى شفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنهَا ... شفاى «حفره »، به معناى لبه آن است ، البته لبه اى كه هركس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمه «من النار» يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ . اگر منظور آتش آخرت باشد، در اين صورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديك تر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد. و اگر مراد از آن «آتش » جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده ، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهائى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد. و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و بطور استعاره .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۶

بطور استعاره . پس در اين صورت ، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهائى مختلف و هدفهائى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست ، تا به هدفى واحد سوقش دهد، بلكه راهنماها بخاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است . و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مى كند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مى آورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مى كشاند، و دائما به قتال و نزال و فناء و زوال تهديدشان مى كند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مى افتد، و همه چيز را مى سوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد. معلوم مى شود قبل از نزول اين آيه ، طايفه اى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفه اى خاص بوده اند كه در خطاب اين آيات ، از ساير طوائف نزديكتر بوده اند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظه اى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مى كرده . نه امنيتى داشته اند و نه راحتى و فراغت و اصلا به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير زندگى عمومى را تامين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند. و بعد از آنكه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده ، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده ، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است . پس خطاب در اين آيات ، در نفوس چنين مردمى جاى گيرتر و مؤ ثرتر از نفوس اقوام ديگر است . و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته ، نه صرف فرض و تئورى . چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيه : «و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا...» به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را همه ديده بودند، تجربه اى بود براى مؤ منين . پس اين مؤ منين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند. آنگاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست ، تنبه داده ، مى فرمايد: «كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تهتدون ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۷

وَ لْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلى الخَْيرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالمَْعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... تجربه قطعى دلالت مى كند بر اينكه معلوماتى كه انسان در زندگيش ‍ براى خود تهيه مى كند و معلوم است كه از ميان معلومات ذخيره نمى كند مگر آنچه را كه برايش سودمند باشد، از هر طريقى كه باشد و به هر نحوى كه ذخيره كرده باشد، وقتى متوجه آن معلومات نباشد و با عمل به آن معلومات و تمرين عملى دائمى به ياد آنها نباشد، به تدريج از يادش مى رود و به بوته فراموشى سپرده مى شود. و در اين هم شكى نداريم كه عمل در همه شؤ ون داير مدار علم است هر زمان كه علم قوى باشد عمل قوت مى گيرد. و هر زمان علم ضعيف باشد عمل هم ضعيف مى گردد. هر زمان كه علم يك علم صالحى باشد، عمل هم صالح مى شود، و هر زمان كه علم فاسد باشد عمل هم فاسد مى گردد. خداى تعالى هم حال علم و عمل را در آيه زير، به زمين و روئيدنى هاى آن مثل زده و فرموده : «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا...» و نيز شكى نداريم در اينكه علم و عمل ، اثرى متقابل در يكديگر دارند. قوى ترين داعى به عمل علم است و وقتى عمل واقع شد و اثرش به چشم ديده شد، بهترين معلمى است كه همان علم را به آدمى مى آموزد. و همه اينها كه گفته شد، انگيره شده است در اينكه مجتمع صالحى كه علمى نافع و عملى صالح دارد، علم و تمدن خود را با تمام نيرو حفظ كند. و افراد آن مجتمع ، اگر فردى را ببينند كه از آن علم تخلف كرد، او را به سوى آن علم برگردانند، و شخص منحرف از طريق خير و معروف را به حال خود واگذار نكنند، و نگذارند آن فرد در پرتگاه منكر سقوط نموده ، در مهلكه شر و فساد بيفتد، بلكه هر يك از افراد آن مجتمع به شخص منحرف برخورد نمايد، او را از انحراف نهى كند.

امر به معروف و نهى از منكر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم بهحبل اللّه است

و اين همان دعوت به فراگيرى و تشخيص معروف از منكر و امر به معروف و نهى از منكر است و اين همان است كه خداى تعالى در اين آيه شريفه خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: «يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر» و از اينجا روشن مى شود كه چرا از خير و شر تعبير به معروف و منكر نمود. چون زمينه گفتار و مضمون آيه قبلى بود كه ، مى فرمود: «همگى به حبل اللّه چنگ بزنيد و متفرق نشويد...» و معلوم است كه چنين مجمع كه همه افرادش چنگ به حبل اللّه دارند، معروف در آن خير، و منكر در آن شر است و ممكن نيست به عكس اين باشد و به فرض هم كه اين نكته در نظر نبوده باشد، قطعا وجه اينكه خير و شر را معروف و منكر خوانده ، اين است كه به حسب نظر دين ، خير معروف و شر منكر است ، نه به حسب عمل خارجى .

الميزان ج : ۳ ص : ۵۷۸

و اما اينكه فرمود: «و لتكن منكم امة » بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه «مِن » براى تبعيض است ، چون امر به معروف و نهى از منكر - و به كلى دعوت به سوى خير - از واجبات كفائى است و مثل نماز و روزه واجب عينى نيست و قهرا وقتى در هر جامعه اى عده اى اين كار را بكنند، تكليف از سايرين ساقط مى شود. ولى بعضى گفته اند: اين كلمه بيانيه است . و مراد از آيه شريفه اين است كه : ((شما با اين اجتماع صالح (و متمسك بحبل اللّه ) كه داريد، بايد امتى باشيد كه به سوى خير دعوت مى كنند)). در نتيجه جريان اين كلام همانند اين است كه بگوئيم : «و ليكن لى منك صديق » كه منظورمان از اين سخن اين است كه تو بايد دوست من باشى . و ظاهرا منظور اين مفسر از بيانيه بودن من اين است كه اين كلمه ، نشويه ابتدائى باشد.

امر به معروف و نهى از منكر اگر واجب باشد واجب كفايى است

و آنچه سزاوار است گفته شود اين است كه بحث و بگو مگو در اينكه كلمه «مِن » تبعيضى است و يا بيانيه ، بحثى بى فايده است و به نتيجه اى منتهى نمى شود. براى اينكه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر از امورى است كه اگر واجب باشد طبعا واجب كفائى خواهد بود. چون بعد از آنكه فرضا يكى از افراد اجتماع اين امور را انجام داد، ديگر معنا ندارد كه بر ساير افراد اجتماع نيز واجب باشد كه همان كار را انجام دهند. پس اگر فرض كنيم ، امتى هست كه روى هم افرادش داعى به سوى خير و آمر به معروف و ناهى از منكرند، قهرا معنايش اين خواهد بود كه در اين امت افرادى هستند كه به اين وظيفه قيام مى كنند. پس مساءله در هر حال قائم به بعضى افراد جامعه است ، نه به همه آنها و خطابى كه اين وظيفه را تشريع مى كند، اگر متوجه همان بعضى باشد كه هيچ ، و اگر متوجه كل جامعه باشد، باز هم به اعتبار بعض است . و به عبارتى ديگر، بازخواست و عقاب در تخلف اين وظيفه ، متوجه تك تك افراد است . ولى پاداش و اجرش از آن كسى است كه وظيفه را انجام داده باشد. و به همين جهت است كه مى بينيم دنبال جمله فرمود: «و اولئك هم المفلحون ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : ۵۷۹

پس ظاهر همين است كه به قول آن مفسر، كلمه «مِن » تبعيضى است ، و در محاورات خود ما نيز اگر در مثل چنين تركيبى و چنين كلامى ، كلمه «من » بكار رفته باشد، ظاهرش همين است كه براى تبعيض باشد مگر آنكه دليلى در كلام باشد، و دلالت كند بر اينكه معناى ديگرى از اين كلمه منظور است . اين را هم بايد دانست كه موضوعات سه گانه ، يعنى دعوت به خير، و امر به معروف ، و نهى از منكر، بحثهاى تفسيرى بس طولانى و عميق دارد كه ان شاء اللّه در موارد ديگرى كه مناسب باشد متعرض آنها و همچنين بحث هائى علمى و نفسى و اجتماعى مربوط به آن مى شويم .

نهى از تفرقه و اختلاف در آراء و عقايد

وَ لا تَكُونُوا كالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَت ... بعيد نيست كه جمله «من بعد ما جاءهم البينات » متعلق باشد فقط به جمله : «و اختلفوا» و در اين صورت مراد از «اختلاف »، تفرق از حيث اعتقاد و مراد از «تفرق » اختلاف و تشتت از حيث بدنها است . و اگر تفرق را جلوتر از اختلاف ذكر فرمود، براى اين بود كه تفرقه و جدائى بدنها از يكديگر، مقدمه جدائى عقايد است ، چون وقتى يك قوم به هم نزديك و مجتمع و مربوط باشند، عقايدشان به يكديگر متصل و در آخر از راه تماس و تاءثير متقابل متحد مى شود. و اختلاف عقيدتى در بينشان رخنه نمى كند. بر عكس وقتى افراد از يكديگر جدا و بريده باشند، همين اختلاف و جدائى بدنها باعث اختلاف مشربها و مسلكها مى شود و به تدريج هر چند نفرى داراى افكار و آرائى مستقل و جداى از افكار و آراى ديگران مى شوند و تفرقه و جدائى باطنى هم پيدا نموده شق عصاى وحدتشان مى شود. پس كانه خداى تعالى خواسته است بفرمايد: «شما مسلمانان مثل آن امتها نباشيد كه در آغاز بدنهايشان از يكديگر جدا شد و از جماعت خارج شدند و در آخر اين جدائى از اجتماع ، سبب شد كه آراء و عقائدشان هم مختلف گردد». و مى بينيم كه خداى تعالى اين اختلاف را در مواردى از كلامش به بغى نسبت داده مثلا فرموده : «و ما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم » با اينكه مساءله ظهور اختلاف در آراء و عقائد، امرى ضرورى است و جلوگيرى افراد از آن ممكن نيست ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۳ صفحه : .۵۸

چون درك و فهم افراد مختلف است ، ليكن همانطور كه اين بروز اختلاف ضرورى است ، برطرف شدن آنهم به وسيله اجتماع ضرورى است . و اجتماع بدنها با يكديگر به خوبى مى تواند اين اختلاف را برطرف سازد. پس رفع اختلاف امرى است ممكن و مقدور - البته مقدور بواسطه . و خلاصه اگر جامعه مستقيما نتواند اختلاف را برطرف سازد، با يك واسطه مى تواند. و آنهم اين است كه بدنها را بهم متصل و مرتبط سازد، پس با اين حال ، اگر امتى نخواهد اينكار را بكند امتى باغى و ستمگر است . و خودش به دست خود اختلاف راه انداخته و در آخر هلاكت را براى خود فراهم كرده است .

علت تاءكيد فراوان قرآن كريم به دعوت به اتحاد و نهى از اختلاف

و قرآن كريم به همين جهت دعوت به اتحاد را بسيار تاكيد نموده و نهى از اختلاف را به نهايت رسانده و اين نيست مگر به خاطر اينكه تفرس و ژرف نگرى مى كرده ، و مى دانسته كه اين امت مانند امتهائى كه قبل از ايشان بودند و بلكه بيش از آنان دستخوش اختلاف مى شوند. و ما مكرر خاطر نشان ساخته ايم كه از داب قرآن مى فهميم هرگاه در تحذير و هشدار دادن از خطرى و نهى از نزديك شدن به آن بسيار تاكيد مى كند، نشانه اين است كه اين خطر پيش مى آيد، و يا مثلا اين عملى كه بسيار از آن نهى فرموده ارتكاب خواهد شد و مساءله وقوع اختلاف در امت اسلام را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم خبر داد، و فرمود: چيزى نمى گذرد كه اختلاف بطور نامحسوس و آرام آرام در امتش رخنه مى كند و در آخر امتش را به صورت فرقه هايى گوناگون در مى آورد و امتش مختلف مى شوند، آنطورى كه يهود و نصارا مختلف شدند، كه ان شاء اللّه روايت آن جناب در اين باب در بحث روايتى خواهد آمد. جريان حوادث هم اين پيشگوئى قرآن و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را تصديق كرد، چيزى از رحلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نگذشت كه امت اسلام قطعه قطعه شد و به مذاهبى گوناگون منشعب گشت ، هر مذهبى صاحب مذهب ديگر را تكفير كرد و اين بدبختى از زمان صحابه آن حضرت تا امروز ادامه دارد و هر زمانى كه شخصى خيرخواه برخاست تا اختلاف بين اين مذاهب را از بين ببرد، به جاى از بين بردن اختلاف ، و يك مذهب كردن دو مذهب ، مذهب سومى بوجود آمد. و آنچه كه بحث ما با تجزيه و تحليل ما را بدان رهنمون مى شود، اين است كه همه اين اختلاف هائى كه در اسلام پديد آمد همه به منافقين منتهى مى گردد، همان منافقينى كه قرآن كريم خشن ترين و كوبنده ترين بيان را درباره آنان دارد و مكر و توطئه آنان را عظيم مى شمارد. چون اگر خواننده عزيز بياناتى را كه قرآن كريم در سوره بقره و توبه و احزاب و منافقين و ساير سوره ها درباره منافقين دارد، به دقت مورد مطالعه قرار دهد لحنى عجيب خواهد ديد. تازه اين لحن منافقين در عهد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است كه هنوز وحى قطع نشده بود.

الميزان ج : ۳ ص : ۵۸۱

(و اگر دست از پا خطا مى كردند و حتى در درون خانه هايشان توطئه اى مى چيدند، بلافاصله خبرش به وسيله وحى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و به وسيله آن جناب به عموم مسلمانان مى رسيد. «مترجم ») آن وقت چطور شد كه بعد از درگذشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ديگر هيچ سخنى از منافقين در ميان نيامد. و ناگهان سر و صدايشان خوابيد (آيا هيچ عاقلى احتمال مى دهد كه با رفتن آن جناب نفاق تمام شد و منافقين هم از بين رفتند؟!) به هر حال بعد از رحلت آن جناب بسيار زود مردم متفرق شدند و مذاهب گوناگون بين آنها جدائى و دورى افكند. و حكومتها مردم را در بند تحكم و استبداد خود كشيدند و سعادت حياتشان را به شقاوت ، و هدايتشان را مبدل به ضلالت و غى نمودند (و اللّه لمستعان ). (در اينجا بد نيست تذكر دهم كه استاد علامه اعلى اللّه مقامه را عادت چنين بود كه هر وقت سخن از ناملايمات و گرفتاريهاى مسلمين به ميان مى آمد، اين كلمه را تكرار مى فرمود: «و اللّه المستعان » - «مترجم »). و اميدوارم خداى تعالى توفيق دهد در تفسير سوره برائت ان شاء اللّه اين بحث را بطور كامل دنبال كنيم . يَوْمَ تَبْيَض وُجُوهٌ وَ تَسوَدُّ وُجُوهٌ ... هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ از آنجائى كه مقام آيات مورد بحث ، مقام كفران نعمت بود، و كفران به نعمت هم نظير خيانت ، باعث خست و فرومايگى انفعال و شرمندگى مى شود. لذا خداى تعالى در اين مقام از ميان انواع عذاب هاى آخرت ، عذابى را ذكر كرد كه با حالت شرمندگى مناسبت دارد و حال شرمندگان را ممثل مى سازد، و آن عبارت است از سيه روئى كه در دنيا هم مردم دنيا اين تعبير را در مورد شرمندگان و امثال آنان دارند. همچنانكه جمله : «فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمانكم ...» به خوبى بر اين معنا دلالت دارد. و همچنين از ميان همه ثوابهاى اخروى - كه مى تواند ثواب شاكران اين نعمت باشد - مى توان ثوابى را نام برد كه با شكرگزارى تناسب داشت ، و آن رو سفيدى است كه در محاورات دنيائى نيز دلالت بر خشنودى و پسند دارد.

→ صفحه قبل صفحه بعد ←