تفسیر:المیزان جلد۱۸ بخش۳۹

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


معناى اينكه فرمود: به اعراب بگو ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد اسلام آورده ايم

((قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا(( - يعنى به تو مى گويند ايمان آورديم و ادعاى ايمان مى كنند، بگو: نه ، هنوز ايمان نياورده ايد، و آنان را در ادعايشان تكذيب كن . و جمله ((و لكن قولوا اسلمنا(( استدراك و اعراض از آن معنايى است كه جمله قبلى بر آن دلالت داشت ، و تقدير كلام چنين است : نگوييد ايمان آورديم بلكه بگوييد اسلام آورديم . ((و لما يدخل الايمان فى قلوبكم (( - اين جمله مى رساند كه : با اينكه انتظار مى رفت ايمان داخل در دل هاى شما شده باشد، هنوز نشده ، و به همين جهت در اين جمله نفى ايمانى كه در جمله قبلى بود تكرار نشده . در آن جا مى فرمود: ((بگو ايمان نياورده ايد(( و در اينجا مى فرمايد ((با اينكه انتظار آن هست هنوز ايمان داخل در قلوب شما نشده (( پس ‍ تكرار يك مطلب نيست . از اينكه در اين آيه شريفه نخست ايمان را از اعراب نفى مى كند و سپس ‍ توضيح مى دهد كه منظور اين است كه ايمان كار دل است ، و دلهاى شما هنوز با ايمان نشده ، و در عين حال اسلام را براى آنان قائل مى شود، بر مى آيد كه فرق بين اسلام و ايمان چيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۲

ايمان معنايى است قائم به قلب و از قبيل اعتقاد است ؛ و اسلام معنايى است قائم به زبان و اعضاء، چون كلمه اسلام به معناى تسليم شدن و گردن نهادن است . تسليم شدن زبان به اينست كه شهادتين را اقرار كند، و تسليم شدن ساير اعضاء به اين است كه هر چه خدا دستور مى دهد ظاهرا انجام دهد، حال چه اينكه واقعا و قلبا اعتقاد به حقانيت آنچه زبان و عملش مى گويد داشته باشد، و چه نداشته باشد، و اين اسلام آثارى دارد كه عبارت است از محترم بودن جان و مال ، و حلال بودن نكاح وارث او. ((و ان تطيعوا اللّه و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا(( - كلمه ((يلتكم (( از ماده ((ليت (( اشتقاق يافته كه به معناى نقص است . وقتى گفته مى شود ((لاته ، يليته ، ليتا(( كه چيزى از مفعول فعل كم كرده باشد. و مراد از اطاعت ، اطاعت خالص و واقعى است ، به طورى كه باطن انسان با ظاهرش مطابقت داشته باشد، نه اينكه چون منافقان تقليد اطاعت كاران واقعى را در آورد. و اطاعت خدا استجابت دعو او است در هر چه كه بدان دعوت مى كند، چه اعتقاد و چه عمل . و اطاعت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تصديق رسالت او و پيرويش در آنچه كه بدان امر مى كند مى باشد، او امرى كه مربوط به ولايت او در امور امت است . و مراد از كلمه ((اعمال ((، جزاى اعمال است ، و مراد از نقص ‍ اعمال ناقص نكردن جزاى آن است . و معناى آيه اين است كه : اگر خدا را در آنچه به شما امر مى كند - كه خلاصه اش پيروى دين او بر حسب اعتقاد است - و رسول را در آنچه به شما امر مى كند اطاعت كنيد از پاداشهاى اعمالتان چيزى كم نمى كند. و جمله ((ان اللّه غفور رحيم ((، همان كم نكردن اعمال بندگان در صورت اطاعتشان از خدا و رسول را تعليل مى كند، (مى فرمايد اجر شما را كم نمى كند براى اينكه او آمرزگار مهربان است ). إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِ أُولَئك هُمُ الصدِقُونَ در آيه قبلى اجمالا تعريف كرد كه ايمان داخل در دلهايشان شده (چون از جمله ((لم تومنوا(( و ((لما يدخل الايمان فى قلوبكم (( كه راجع به مسلمانان بى ايمان بود اين تعريف اجمالى استفاده مى شد) و اينك در اين آيه همان تعريف اجمالى را به طور مفصل بيان مى كند.

مؤ منان واقعى اين چنين هستند

پس جمله ((انما المؤ منون الذين امنوا باللّه و رسوله (( مى خواهد مؤ منين را منحصر در كسانى كند كه به خدا و رسول او ايمان داشته باشند. پس تعريف مؤ منين به اينكه به خدا و رسول ايمان دارند، و به ساير صفاتى كه در آيه آمده ، تعريفى است كه هم جامع صفات مؤ من است و هم مانع ، يعنى هيچ غير مؤ منى مشمول آن نمى شود، در نتيجه هر كس ‍ متصف به اين صفات باشد مومن حقيقى است ، همچنان كه هر كس يكى از اين صفات را نداشته باشد، مؤ من حقيقى نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۳

و ايمان به خدا و رسولش عقدى است قلبى بر توحيد خداى تعالى و حقانيت آنچه كه پيامبرش آورده ، و نيز عقد قلبى بر صحت رسالت و پيروى رسول در آنچه دستور مى دهد.

ايمان ثابت و مستقر و جهاد با مال و جان از صفات مؤ منان واقعى است

((ثم لم يرتابوا(( - يعنى مؤ منين آنهايى هستند كه ايمان به خدا و رسول او بياورند، و ديگر در حقانيت آنچه ايمان آورده اند شك نكنند، و ايمانشان ثابت و آنچنان مستقر باشد كه شك آن را متزلزل نكند. و اگر در آغاز جمله كلمه ((ثم (( را آورد، نه كلمه ((واو(( را - به طورى كه مى گويند - براى اين است كه دلالت كند بر اينكه اين شك نكردن آنان منحصر به يك زمان نيست ، بلكه در زمانهاى آينده نيز شك نمى كنند، تو گويى عروض شك چيزى است كه دائما خطرش وجود دارد، در نتيجه اين كلمه مى فهماند كه بايد استحكام اولى ايمان باقى بماند. و اگر فرموده بود ((و لم يرتابوا(( تنها ايمانى را شامل مى شد كه در آغاز مقارن با شك و ترديد نباشد، ولى ديگر نسبت به ما بعد ساكت بود. ((و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه (( - كلمه ((مجاهده (( كه مصدر ((جاهدوا(( است ، به معناى بذل جهد و به كارگيرى تمامى توان خويش در پيشبرد راه خدا است . و كلمه ((سبيل اللّه (( به معناى دين خدا است . و منظور از مجاهده به اموال و انفس ، عمل و به كار گرفتن تا آخرين درجه قدرت است در انجام تكليف مالى الهى ، از قبيل زكات و ساير انفاقات واجب ، و انجام تكاليف بدنى چون نماز و روزه و حج و غيره . و معناى آيه اين است كه : مؤ منين واقعى كوشش مى كنند تا تكاليف مالى و بدنى اسلامى خود را انجام دهند، و در حالى انجام مى دهند - و يا عملشان چنين حالى دارد - كه در دين خدا و در راه او است . ((اولئك هم الصادقون (( - اين جمله بر ايمان مؤ منين نامبرده مادام كه آن صفات را حفظ كرده باشند صحه گذاشته و تصديق مى كند. قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۴

اين آيه شريفه اعراب را از اين جهت توبيخ مى كند كه گفتند ما ايمان آورديم . در حالى كه لازمه اين ادعاء اين است كه در سخن خود صادق باشند، و بر ايمان خود پافشارى به خرج داده باشند. بعضى ديگر گفته اند: بعد از آنكه آيه قبلى نازل شد، اعراب سوگند خوردند كه ما مؤ من و صادق در ادعاى خود هستيم ، اين آيه نازل شد كه : شما مى خواهيد با دين خود به خدا چيز ياد بدهيد. و معناى آيه روشن است و احتياج به توضيح ندارد. يَمُنُّونَ عَلَيْك أَنْ أَسلَمُوا قُل لا تَمُنُّوا عَلىَّ إِسلَمَكم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكمْ أَنْ هَدَاشْ لِلايمَنِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ يعنى اى پيامبر بر تو منت مى گذارند كه اسلام آورده اند، و چه خطايى در اين منت گذارى خود مرتكب شده اند، زيرا اولا حقيقت آن چيزى كه بر آن منت مى گذارند ايمان است كه كليد سعادت دنيا و آخرت است ، نه اسلامى كه جز فوائد صورى ، از قبيل تاءمين جانى و شركت با مسلمانان واقعى در جواز نكاح وارث خاصيتى ندارد. و ثانيا همين اسلام را هم نبايد بر پيامبر منت بگذارند، براى اينكه آن جناب شخصى است كه از طرف خداى تعالى ماءمور شده اسلام را به شما برساند (نه از اسلام آوردن آنهايى كه اسلام آوردند چيزى عايد شخص او مى شود و نه از اسلام نياوردن آنها كه نياوردند چيزى از دست مى دهد)، پس احدى از مسلمانان بر او منتى ندارد. و اگر منتى باشد براى خداى سبحان است كه ايشان را هدايت فرموده ، چون دين ، دين او است ، و خود او هم از دينش بهره مند نمى شود تا هر كس دين او را پذيرفت بر او منت بگذارد، بلكه بهره مند از دين او در دنيا و آخرت مؤ منين هستند، زيرا خداى تعالى غنى على الاطلاق است ، پس ‍ منت را خدا بر آنان دارد كه هدايتشان كرده ، نه آنان بر خدا. به طورى كه ملاحظه مى فرماييد كلمه اسلام را از دهان منت گذاران گرفته و در سخن خود آن را مبدل به ايمان كرد تا بفهماند منت همه و هر چه هست به ايمان است ، نه به اسلام كه تنها در ظواهر زندگى آثارى دارد. پس جمله ((قل لا تمنوا على اسلامكم بل اللّه يمن ...(( متضمن اين اشاره است كه خطاى اين منت گذاران از هر دو جهت است : اول اينكه منت گذارى خود را متوجه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) كردند، با اينكه او يك رسول است و بس ، و غير از رسالت چيزى ندارد. و در اين باره فرموده : ((لا تمنوا على اسلامكم : اسلام خود را بر من منت نگذاريد.((.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۵

و جهت دوم اينكه منت را - البته اگر منتى باشد - به اسلام خود نهادند با اين كه بايد به ايمان خود گذاشته باشند. و در ذيل آيه گفتيم كه كلمه اسلام را بدين سبب مبدل به ايمان كرد تا اشاره به جهت دوم كند. إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ اين جمله خاتمه سوره است كه تمامى مطالب سوره را يعنى آنچه كه نهى و امر در سوره بود، و آنچه حقايق در آن آمده بود، و آنچه كه از ايمان قومى و عدم ايمان قومى ديگر خبر داده بود، همه آنها را - تعليل مى كند. و مراد از غيب آسمانها و زمين ، هر غيبى است كه در خصوص آسمانها و زمين است . و يا منظور از آن تمامى غيبها است ، چه آنچه كه در اين دو ظرف قرار دارد و چه آنچه خارج از اين دو ظرف است . بحث روايتى

رواياتى در مورد نهى از مسخره كردن يكديگر، بد زبانى و تنابز به القاب ، غيبت وسوء ظن ، در ذيل آيات مربوطه گذشته

در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از مقاتل روايت كرده كه در تفسير آيه ((يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم (( گفته : اين آيه در باره عده اى از بنى تميم نازل شد كه بلال ، سلمان ، عمار، خباب ، صهيب ، ابن فهيره و سالم مولاى ابى حذيفه را مسخره مى كردند. و در مجمع البيان مى گويد: آيه ((يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم (( در باره ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه گوشش سنگين بود و هر وقت وارد مسجد مى شد مردم به او راه مى دادند تا نزديك رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) برسد، و در آنجا بنشيند تا صداى آن جناب را بشنود. روزى گويا براى نماز صبح وارد مسجد شد و هنوز هوا تاريك بود، و مردم از نماز فارغ شده بودند، و هر كس در جاى خود نشسته بود، او شروع كرد از سر و گردن مردم رد شدن ، و مى گفت راه بدهيد راه بدهيد، تا رسيد به مردى . آن مرد گفت : تو مگر بيش از يك جا مى خواهى ؟ خوب همينجا بنشين . قيس در حالى كه سخت ناراحت بود، همانجا پشت سر آن مرد نشست ، وقتى هوا روشن شد پرسيد اين كيست . گفت : من فلانيم . ثابت گفت آهان پسر فلان زنى ! و نام مادرش را برد. و اين رسم جاهليت بود كه مردم را با نام بردن از مادرشان سرزنش مى كردند. آن مرد سرش را از خجالت پايين انداخت ، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۶

و در همان كتاب است كه جمله ((و لا نساء من نساء(( در باره زنان رسول خدا نازل شد، كه ام سلمه را مسخره مى كردند نقل از انس . و داستان چنين بود كه ام سلمه كمر خود را با پارچه اى سفيد مى بست و دو طرف پارچه را به هم گره مى زد و آويزان مى كرد، عايشه به حفصه گفت : اين را نگاه كن ، چطور اين زبان سگ را دنبال خود مى كشد، و منظور اين دو نفر مسخره كردن او بود. بعضى هم گفته اند عايشه ام سلمه را در كوتاه قدى سرزنش مى كرد، و با دستش اشاره مى كرد كه ام سلمه اينقدر است - نقل از حسن . و در الدر المنثور است كه : احمد، عبد بن حميد و بخارى - در كتاب الادب - و ابو داوود، ترمذى ، نسائى ، ابن ماجه ، ابو يعلى ، ابن جرير، ابن منذر و بغوى - در كتاب معجم - و ابن قيان و شيرازى - در كتاب الالقاب - و طبرانى و ابن السنى - در كتاب عمل اليوم و الليله - و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از ابى جبيره بن ضحاك نقل مى كنند كه آيه ((و لا تنابزوا بالالقاب (( در باره قبيله ما بنى سلمه نازل شده ، و داستان چنين بود كه وقتى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وارد مدينه شد، هيچ يك از مردم ما قبيله نبود مگر آنكه داراى دو اسم و يا سه اسم بود، وقتى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) يك نفر را به يكى از اين اسمها صدا مى زدند، اصحاب مى گفتند: يا رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) او از اين اسم بدش مى آيد، اينجا بود كه آيه ((و لا تنابزوا بالالقاب (( نازل شد. دو روايت در شاءن نزول آيه ((اءيحب اءحدكم اءنياءكل ...(( باز در همان كتاب آمده كه : ابن ابى حاتم از سدى نقل كرده كه وقتى سلمان فارسى با دو نفر ديگر سفرى كردند، و در سفر، سلمان آن دو نفر را خدمت مى كرد، و از طعام خود به آن دو مى داد، روزى در بين راه سلمان خوابش برد و از آن دو نفر عقب ماند، آن دو نفر وقتى به منزل رسيدند، متوجه شدند كه سلمان دنبال سرشان نيست ، پيش خود گفتند: او مرد رندى كرده ، خواسته است وقتى مى رسد كه چادر زده شده باشد و غذا حاضر باشد، مشغول شدند چادر را زدند، همين كه سلمان رسيد، او را فرستادند نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تا خورشتى از آن جناب برايشان بگيرد، سلمان به راه افتاد و نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) رفت .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۷

عرضه داشت : يا رسول اللّه رفقايم مرا فرستاده اند تا اگر خورشتى دارى به ايشان بدهى . حضرت فرمود رفقاى تو خورشت مى خواهند چه كنند، آنها خورشت خوردند. سلمان برگشت و پاسخ رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را به آن دو باز گفت . آن دو نفر نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آمدند و سوگند خوردند به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده ، ما از آن ساعتى كه پياده شده ايم طعامى نخورده ايم . فرمود: چرا شما سلمان را با آن حرفها كه دنبال سرش زديد خورشت خود كرديد. اينجا بود كه آيه ((ايحب احدكم ان ياءكل لحم اخيه ميتا(( نازل شد. و در همان كتاب است كه ضياء مقدسى از انس روايت كرده كه گفت : عرب را رسم چنين بود كه در سفرها به يكديگر خدمت مى كردند، و با ابوبكر و عمر مردى همراه بود كه آن دو را خدمت مى كرد، روزى آن دو به خواب رفتند، و چون بيدار شدند طعامى آماده نيافتند، به يكديگر گفتند: اين مرد چقدر خوابش سنگين است ، او را بيدار كردند كه برو نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و بگو ابوبكر و عمر سلام مى رسانند و از تو خورشتى مى خواهند. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود ابوبكر و عمر خورشت خوردند. آن مرد نزد ابوبكر و عمر آمد و كلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را باز گفت . آن دو نزد رسول خدا آمدند كه يا رسول اللّه ، ما چه خورشتى خورده ايم ؟ فرمود: گوشت برادرتان را. به آن خدايى كه جانم به دست او است ، گوشت او را بين دندانهايتان مى بينم . گفتند: يا رسول اللّه پس برايمان استغفار كن . فرمود به همان برادرتان كه گوشتش را جويديد بگوييد برايتان استغفار كند. مؤ لف : چنين به نظر مى رسد كه اين دو داستان كه در اين دو روايت آمده يك داستان باشد، چيزى كه هست در روايت اول نام سلمان را برده ، و آن دوى ديگر را به عنوان دو نفر ياد كرده ، و در روايت دوم نام آن دو نفر را كه ابوبكر و عمر باشد برده و نام همسفرشان را به عنوان مردى همسفر ياد كرده . مؤ يد اين احتمال روايتى است كه از جامع الجوامع نقل شده كه گفته است : روايت شده كه ابوبكر و عمر، سلمان را نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرستادند كه از آن جناب طعامى بگيرد، و براى آن دو بياورد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) او را نزد اسامه بن زيد كه نگهبان بار و بنه اش بود فرستاد، اسامه به سلمان گفت نزد من هيچ طعامى نيست . سلمان نزد ابوبكر و عمر برگشت ، آن دو گفتند: اسامه بخل ورزيده ، ما اگر سلمان را به چاه پر آبى هم بفرستيم آن چاه خشك مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۸

بعد خودشان نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) رفتند. حضرت فرمود: من اثر خوردن گوشت را در دهان شما مى بينم . عرضه داشتند: يا رسول اللّه ما امروز اصلا لب به گوشت نزده ايم ، فرمود: مدتى طولانى گوشت سلمان و اسامه را مى خورديد. آنگاه آيه نازل شد.

كلام معصومين عليه السلام در حسن ظن به برادر مسلمان وحمل كار او بر صحت

و در عيون به سند خود از محمد بن يحيى بن ابى عباد، از عمويش ‍ روايت كرده كه گفت : روزى از حضرت رضا (عليه السلام ) شنيدم كه شعرى مى خواند، با اينكه ايشان خيلى كم شعر مى خواند و آن شعر اين بود: كلنا ناءمل مدا فى الاجل و المنايا هن آفات الاءمل لا يغرنك اباطيل المنى و الزم القصد ودع عنك العلل انما الدنيا كظل زائل حل فيه راكب ثم رحل من پرسيدم : خدا عزت امير را زياد كند، اين شعر از كيست ؟ فرمود از عراقى خودتان است . عرضه داشتم : من آن را از ابو العتاهيه شنيده ام كه براى خودش مى سرود. حضرت فرمود اسم اصليش را ببر، و هيچ وقت او را به اين كنيه ياد مكن . كه خداى عزّوجلّ مى فرمايد ((و لا تنابزوا بالالقاب (( و شايد - صاحب اين شعر از اين اسم خوشش نيايد. و در كافى به سند خود از حسين بن مختار از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: امير المؤ منين (صلوات اللّه عليه ) در يكى از كلماتش فرمود: همواره كار برادر مسلمانت را حمل بر صحت و بلكه بر بهترين وجهش كن ، تا وقتى كه دليلى قطعى وظيفه ات را تغيير دهد، و دلت را از او برگرداند. و هرگز كلمه اى را كه از برادر مسلمانت مى شنوى حمل بر بد مكن ، مادام كه مى توانى محمل خيرى براى آن كلمه پيدا كنى .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۴۹۹

و در نهج البلاغه فرموده : وقتى صلاح بر روزگار و اهل روزگار مسلط باشد، در چنين جوى اگر يك نفر سوء ظنى به كسى پيدا كرد كه از او خطائى نديده ، نبايد آن ظن بد را از دل خود بپذيرد و اگر بپذيرد ظلم كرده . و اگر فساد بر زمان و اهل زمان مسلط شد، در چنين جوى اگر يك نفر نسبت به كسى حسن ظن پيدا كند، خود را فريب داده . مؤ لف : اين دو روايت تعارضى با هم ندارد، براى اينكه روايت دومى ناظر به خود ظن است ، و روايت اولى راجع به ترتيب اثر دادن عملى بر ظن است .

چند روايت دال بر اينكه غيبت از زنا شديدتر است

و در كتاب خصال از اسباط بن محمد به سندى كه به رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) دارد از آن جناب روايت كرده كه فرمود: غيبت از زنا شديدتر است . پرسيدند: يا رسول اللّه چرا چنين است ؟ فرمود: زناكار مى تواند توبه كند، و خدا هم توبه اش را بپذيرد، چون سر و كارش تنها با خدا است ، ولى مرتكب غيبت مى خواهد توبه كند، اما خدا توبه اش را نمى پذيرد مگر وقتى كه شخص غيبت شده از او درگذرد. مؤ لف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه ، و بيهقى از ابى سعيد، و جابر از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) روايت كرده ، به اين عبارت كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: غيبت از زنا شديدتر است . گفتند: يا رسول اللّه چطور غيبت از زنا شديدتر است ؟ فرمود: براى اينكه ممكن است مردى زنا كند و بعد توبه كند، خدا هم توبه اش را بپذيرد، ولى مرتكب غيبت آمرزيده نمى شود، مگر وقتى كه شخص غيبت شده او را ببخشد. و در كافى به سند خود از سكونى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: غيبت در تباه كردن دين مسلمان سريعتر از خوره اى است كه اندرون او را بخورد. و در همان كتاب به سند خود از حفص بن عمر، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: شخصى از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست ؟ فرمود: براى آن كس ‍ كه غيبتش كرده اى ، به تلافى غيبتش استغفار كن .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۵۰۰

و در تفسير قمى در ذيل آيه ((و جعلناكم شعوبا و قبائل (( فرمود: شعوب ، ملتهاى غير عرب است و قبائل به معناى طوائف عرب . مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع البيان به امام صادق (عليه السلام ) نسبت داده .

رواياتى درباره اينكه تنها ملاك فضيلت تقوا است

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه و بيهقى از جابر ين عبداللّه روايت آورده اند كه گفت : در وسط ايام تشريق (يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذى الحجه كه روز وسطش دوازدهم مى شود) رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) براى ما خطبه وداع را ايراد كرد و فرمود: ((ايها الناس ! آگاه باشيد كه پروردگارتان يكى است ، پدرتان يكى است و هيچ فضيلتى براى عربى بر غير عرب نيست ، و هيچ غير عربى بر عرب فضيلتى ندارد و هيچ سياهى بر سرخى ، و هيچ سرخى بر سياهى ، فضيلت ندارد مگر به تقوى . و گرامى ترين شما نزد خدا باتقوى ترين شما است . با شما هستم آيا ابلاغ كردم ؟ همه گفتند بله يا رسول اللّه . فرمود: پس حاضرين به غائبين برسانند.

رواياتى در خصوص فرق بين اسلام و ايمان

و در كافى به سند خود از ابوبكر حضرمى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ضباعه دختر زبير بن عبد المطلب را (كه دختر عموى خودش بود) براى مقداد بن اسود تزويج كرد، و اين كار را نكرد مگر براى اينكه امر ازدواج را آسان كند، و مردم به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تاسى كنند، و بدانند كه گرامى ترين آنان نزد خدا باتقوى ترينشان است . و در روضه كافى به سند خود از جميل بن دراج روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم بفرماييد كرم چيست ؟ فرمود كرم تقوى است . و در كافى به سند خود از يونس از يعقوب از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اسلام قبل از ايمان است ، بر مدار اسلام است كه مسلمانان با هم ازدواج مى كنند و از يكديگر ارث مى برند، و بر مدار ايمان است كه در آخرت اجر مى برند. و در خصال از اعمش از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اسلام غير از ايمان است ، و هر مؤ منى مسلمان هست ، ليكن هر مسلمانى مؤ من نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۵۰۱

و در الدر المنثور در ذيل آيه ((قالت الاعراب امنا(( مى گويد: ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت : آيه ((قالت الاعراب امنا(( در باره بنى اسد نازل شده . مؤ لف : اين روايت از مجاهد و غير او نيز نقل شده . و نيز در همان كتاب است كه ابن ماجه و ابن مردويه و طبرانى و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از على بن ابى طالب روايت كرده اند كه فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: ايمان عبارت است از معرفت به قلب ، اقرار به زبان و عمل به اركان . و نيز در همان كتاب آمده كه نسائى و بزاز و ابن مردويه از ابن عباس ‍ روايت كرده اند كه گفت : بنى اسد نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آمدند و عرضه داشتند: يا رسول اللّه ! ما بدون اينكه با تو جنگ كنيم مسلمان شديم ، در حالى كه عرب با تو جنگ كرد. اينجا بود كه آيه ((يمنون عليك ان اسلموا(( نازل شد. مؤ لف : در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست . سوره ق

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۵۰۲

آيات ۱ - ۱۴، سوره ق

سوره ق مكّى است و چهل و پنج آيه دارد بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ق وَ الْقُرْءَانِ الْمَجِيدِ(۱) بَلْ عجِبُوا أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ فَقَالَ الْكَفِرُونَ هَذَا شىْءٌ عجِيبٌ(۲) أَ ءِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً ذَلِك رَجْعُ بَعِيدٌ(۳) قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُص الاَرْض مِنهُمْ وَ عِندَنَا كِتَبٌ حَفِيظ(۴) بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فى أَمْرٍ مَّرِيجٍ(۵) أَ فَلَمْ يَنظرُوا إِلى السمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْف بَنَيْنَهَا وَ زَيَّنَّهَا وَ مَا لهََا مِن فُرُوجٍ(۶) وَ الاَرْض مَدَدْنَهَا وَ أَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَسىَ وَ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كلِّ زَوْج بَهِيجٍ(۷) تَبْصِرَةً وَ ذِكْرَى لِكلِّ عَبْدٍ مُّنِيبٍ(۸) وَ نَزَّلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً مُّبَرَكاً فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّتٍ وَ حَب الحَْصِيدِ(۹) وَ النَّخْلَ بَاسِقَتٍ لهََّا طلْعٌ نَّضِيدٌ(۱۰) رِّزْقاً لِّلْعِبَادِ وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاً كَذَلِك الخُْرُوجُ(۱۱) كَذَّبَت قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصحَب الرَّس وَ ثَمُودُ(۱۲) وَ عَادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوَنُ لُوطٍ(۱۳) وَ أَصحَب الاَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كلُّ كَذَّب الرُّسلَ فحَقَّ وَعِيدِ(۱۴) ترجمه آيات به نام اللّه كه هم رحمان است و هم رحيم . ق . به قرآن مجيد سوگند (۱). تو را ما فرستاديم ليكن كفار تعجب كردند كه از جنس خودشان كسى به عنوان بيمرسان از ناحيه خدا آيد، لذا كفار گفتند اين چيز عجيبى است (۲). آيا وقتى مرديم و خاك شديم ؟ اين برگشتن بعيدى است (۳).

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۵۰۳

با اينكه ما مى دانيم كه زمين از ايشان چه مقدار كم مى كند و نزد ما كتابى است كه (از خطر اشتباه و يا حوادث ) محفوظ است (۴). بلكه اينان با حق دشمنى دارند و آن را هر چه باشد تكذيب مى كنند پس ‍ ايشان در امرى حيرت آورند (با اينكه حق را تشخيص مى دهند باز انكار مى كنند) (۵). مگر تاكنون سر بلند نكرده و به آسمان بالاى سر خود نگاهى نينداخته اند كه چگونه آن را بنا كرديم و آن را با ستارگان زينت داديم (۶). و مگر زمين زير پاى خود را نديدند كه گسترده اش كرديم و كوههاى ريشه دار در آن جايگزين كرديم و در آن از هر صنف گياه مسرت انگيز رويانديم (۷). تا مايه بصيرت و تذكر هر بنده اى باشد كه دائما به سوى ما توبه مى آورد (۸). و از آسمان ، آبى پر بركت نازل كرديم و به دنبالش باغها و دانه هاى درو كردنى رويانديم (۹). درختان خرماى بلند با ميوه هاى روى هم چيده (۱۰). تا رزق بندگان باشد، همچنان كه با آن آب پر بركت شهرى مرده را زنده كرديم زنده كردن انسانها نيز اين طور است (۱۱). قبل از اين كفار، قوم نوح و اصحاب رس و ثمود تكذيب كردند (۱۲). و همچنين عاد و فرعون و مردم لوط (۱۳). و اصحاب الايكه و قوم تبع كه همه آنان رسولان را تكذيب كردند و تهديد خدا در باره شان محقق شد (۱۴). بيان آيات

محتواى سوره مباركه ق

اين سوره مساءله دعوت اسلام را بيان مى كند. و به آنچه در اين دعوت است اشاره مى كند، يعنى انذار به معاد و انكار مشركين به معاد، و تعجبى كه از آن داشتند كه بعد از مردن و بطلان شخصيت آدمى و خاك شدنش ‍ چگونه دوباره زنده مى شود و به همان صورت و وضعى كه قبل از مرگ داشت برمى گردد؟ آنگاه تعجب آنان را رد مى كند به اين كه علم الهى محيط به ايشان است ، و كتاب حفيظ كه هيچ يك از احوال خلقش و هيچ حركت و سكون آنها - چه خردش و چه كلانش - از قلم آن كتاب نيفتاده نزد او است . آنگاه اين منكرين را تهديد مى كند به اينكه اگر به راه نيايند بر سرشان همان خواهد آمد كه بر سر امت هاى گذشته و هلاك شده آمد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۸ صفحه : ۵۰۴

و آنگاه براى بار دوم باز به علم و قدرت خداى تعالى پرداخته از راه تدبيرى كه در خلقت آسمانها و آراستن آن با ستارگان بى حركت و با حركت و تدابير ديگرى كه به كار برده و نيز تدبيرى كه در خلقت زمين به كار برده و آن را گسترده و كوههاى ريشه دار در آن جايگزين ساخته گياهان نر و ماده در آن رويانيده و نيز به اينكه آب را از آسمان فرستاده و ارزاق بندگان را تاءمين نموده و زمين را با آن آب زنده كرده است ، علم و قدرت او را اثبات مى كند. و نيز به همين منظور به بيان حال انسان مى پردازد كه از اولين روزى كه خلق شده و تا زنده است در تحت مراقبت شديد و دقيق قرار دارد، حتى يك كلمه در فضاى دهانش نمى آورد، و از اين بالاتر يك خاطره را در دلش خطور نمى دهد، و نفسش آن را وسوسه نمى كند، مگر آنكه همه اش را ثبت مى كنند. و آنگاه بعد از آنكه مرد با او چه معامله مى شود و بعد از زنده شدنش براى پس دادن حساب ، همچنان در تحت مراقبت هست تا آنكه از حساب فارغ شود، يا به آتش در آيد اگر از تكذيب كنندگان حق باشد، و يا به بهشت و قرب پروردگار اگر از متقين باشد. و كوتاه سخن آنكه : زمينه گفتار در اين سوره مساءله معاد است ، و يكى از آيات برجسته آن آيه ((لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد(( و يكى ديگر آيه ((يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد(( و يكى هم آيه ((لهم ما يشاؤ ن فيها و لدينا مزيد(( است . و اين سوره به اين دليل گفتيم مكى است كه سياق آياتش بر آن گواهى مى دهند. اما بعضى گفته اند كه آيه ((و لقد خلقنا السموات و الارض ...((، و يا اين آيه و آيه بعدش در مدينه نازل شده . ولى در لفظ آيه هيچ شاهدى بر آن نيست . و در اين آياتى كه نقل كرديم به طور اجمال به مساءله معاد و اينكه مشركين آن را امرى بعيد مى پنداشتند اشاره شده ، و نخست جوابى اجمالى با تهديد مى دهد، و سپس به طور مفصل از آن جواب داده ، باز براى بار دوم تهديد مى كند. ق وَ الْقُرْءَانِ الْمَجِيدِ در مجمع البيان مى گويد: كلمه ((مجد(( كه كلمه ((مجيد(( از آن اشتقاق يافته به معناى شرف وسيع است ؛ وقتى گفته مى شود ((مجد الرجل و مجد(( - به فتح و ضم جيم - كه بزرگوار و كريم باشد و در اصل اين كلمه از اين قول گرفته شده كه مى گويند: ((مجدت الابل مجودا(( يعنى شتر آنقدر علف بهارى خورده كه شكمش بزرگ شده .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←