تفسیر:المیزان جلد۱۷ بخش۳۵

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


معناى اينكه درباره مشركين فرمود: و ما قدروداالله حق قدره

وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ... قدر هر چيز، همان مقدار و اندازه آن است ، حال يا اندازه حجمش ، يا عددش ، يا وزنش ، يا امثال آن . ولى همين كلمه را به طور استعاره در امور معنوى هم ، يعنى در مقام و منزلت نيز به كار مى برند. پس اينكه فرمود: ((و نمى توانند خدا را آن طور كه حق اندازه گيرى او است ، اندازه بگيرند((، تمثيلى است براى اينكه مردم آن طور كه بايد خدا را نمى شناسند، چون از حيث معاد و برگشت اشياء به او، كه جمله ((و الاءرض جميعا قبضته يوم القيامة (( - تا آخر سوره - آن را افاده مى كند او را نمى شناسند. چون در اين جمله اين معنا را خاطر نشان مى كند كه در روز قيامت تمامى اسباب از سببيت مى افتند و دست خلق از همه آنها بريده مى شود، تنها يك سبب مى ماند و آن هم خداى مسبب الاسباب است . و در آن روز زمين را قبضه مى كند، آسمانها را درهم مى پيچد، و براى مردن همه زنده ها، و زنده شدنشان در صور مى دمد، و زنى به نور پروردگارش نورانى مى گردد، و كتاب را مى گذارند و انبياء و شهداء را مى آورند، و بين خلق داورى مى شود، و هر كسى آنچه را كه كرده به طور كامل دريافت مى كند، و مجرمين را به سوى آتش و متقين را به سوى بهشت مى برند. خوب ، خدايى كه چنين شانى در مالكيت و تصرف دارد اگر كسى او را با اين شؤ ون بشناسد، همين شناسايى ايجاب مى كند كه تنها به سوى او روى آورد و به كلى از غير او اعراض كند. و ليكن مشركين چون ايمانى به معاد ندارند پس در حقيقت قدر خدا را به حقيقت قدردانى ندانسته و نشناخته اند، و بدين سبب بوده كه از پرستش او اعراض نموده به پرستش غير او پرداخته اند.

مراد از اينكه زمين در قيامت در قبضه خداوند است

وَ الاَرْض جَمِيعاً قَبْضتُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۳

منظور از كلمه ((ارض (( كره زمين است با همه اجزاء و اسبابى كه در آن در يكديگر فعاليت دارند. و كلمه ((قبضة (( مصدر به معناى ((مقبوض (( است ، و قبض بر هر چيز و بودن آن در قبضه ، كنايه است از تسلط تام بر آن ، يا انحصار تسلط صاحب قبضه بر آن . و مراد در اينجا معناى دوم است ، چون آيه ((و الامر يومئذ لله (( و آياتى ديگر اين معنا را تاءييد مى كند. در سابق هم مكرر گفتيم كه آيه معناى انحصار ملك و امر و حكم و سلطان و امثال آن در روز قيامت براى خداى تعالى ، اين نيست كه اين عناوين در دنيا منحصر در خدا نباشد، بلكه معنايش اين است كه در قيامت اين عناوين بهتر ظهور دارد و اهل محشر آنها را به وضوح درك مى كنند، بر خلاف دنيا كه در آنجا اين معانى براى همه روشن نيست و گرنه در دنيا هم اين عناوين مال خدا است . پس معناى بودن زمين در قيامت در قبضه خدا، اين است كه در قيامت اين معنا را براى مردم روشن مى شود، نه اينكه اصل آن تنها در قيامت پيدا مى شود و خدا تنها در آن روز داراى چنين تسلط و مالكيت مى گردد. ((و السموات مطويات بيمينه (( - يمين هر چيزى ، دست راست و سمتى كه از سمت ديگر قويتر است مى باشد، و اين كلمه را به طور كنايه در قدرت استعمال مى كنند. و از سياق آيه بر مى آيد كه حاصل دو جمله ، يعنى دو جمله ((و الاءرض جميعا قبضته يوم القيامة (( و جمله ((و السموات مطويات بيمينه ((، اين است كه در آن روز سببهاى زمينى و آسمانى از سببيت مى افتند، و ساقط مى شوند و آن روز اين معنا ظاهر مى گردد كه هيچ مؤ ثرى در عالم هستى بجز خداى سبحان نيست . ((سبحانه و تعالى عما يشركون (( - اين جمله خداى تعالى را از شرك هايى كه مشركين ورزيده و غير خدا را شريك در ربوبيت و الوهيت خدا دانستند و در نتيجه تدبير عالم را به خدايان خود نسبت دادند و آنها را پرستيدند، منزه مى دارد.

توضيحى درباره نفخه صور وصعقه آسمانيان و زمينيان

وَ نُفِخَ فى الصورِ فَصعِقَ مَن فى السمَوَتِ وَ مَن فى الاَرْضِ إِلا مَن شاءَ اللَّهُ ... ظاهر آنچه در كلام خداى تعالى در معناى نفخ صور آمده اين است كه اين نفخه دو بار صورت مى گيرد، يك بار براى اينكه همه جانداران با هم بميرند، و يك بار هم براى اينكه همه مردگان زنده شوند. و اين معنا از روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم السلام )، و بعضى از روايات وارده از طرق اهل سنت از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برمى آيد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۴

هر چند كه بعضى ديگر از روايات اهل سنت خالى از ابهام نيست و همين جهت باعث شده كه بعضى از علماى اهل سنت ، اين نظريه را اختيار كنند كه : نفخه صور در سه نوبت صورت مى گيرد: اول براى ميراندن . دوم براى زنده كردن و بعث . و سوم براى فزع و صعقه . و بعضى ديگر بگويند كه : ((چهار نفخه است (( و ليكن اثبات اين معنا از ظواهر آيات بسيار مشكل است . و شايد همين انحصار نفخ صور در دو نفخه ((اماته (( و ((احيا((، باعث شده كه كلمه ((صعق (( را در نفخه اول به مردن خلايق تفسير كنند، با اينكه معروف از معناى اين كلمه غش كردن است . صاحب صحاح مى گويد: وقتى گفته مى شود: ((صعق الرجل صعقا و تصعقا(( معنايش اين است كه غش كرد و ((اءصعقه غيره ((، يعنى ديگرى او را به غش درآورد آنگاه مى گويد: ((صعقه (( در آيه ((فصعق من فى السموات و الاءرض (( به معناى مردن است .

مقصود از استثناء الا من شاءالله در آيه و نفس فى الصور...

و جمله ((الا من شاء اللّه (( استثنايى است از اهل آسمانها و زمين . و اما اينكه اين استثناء شدگان چه كسانى هستند، بعضى گفته اند: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيلند، كه پيشوايان فرشتگانند، چون اين نامبردگان در هنگام نفخ صور نمى ميرند، بلكه بعد از آن مى ميرند. بعضى ديگر گفته اند: آن چهار نفر با حاملان عرشند. بعضى هم گفته اند: آن نامبردگان با رضوان و حور و مالك و زبانيه اند. بعضى ديگر - كه سخنشان از همه سخنان سخيفتر و بى پايه تر است - گفته اند: منظور از جمله ((من شاء اللّه ((، خود خداى سبحان است . و خواننده عزيز توجه دارد كه هيچ يك از اين اقوال به دليلى از لفظ آيات كه بتوان بدان استناد جست مستند نيستند. بله اگر براى خدا خلقى تصور شود كه در وراى آسمانها و زمين بوده باشند، آن وقت ممكن است بگوييم استثناى مزبور به طور منقطع آنان را استثنا كرده . و يا بگوييم مرگ عبارت است از جدايى روح از جسد، و اين تنها در جانداران داراى جسد تصور دارد، و اما ارواح نمى ميرند، و منظور از استثنا ايشانند، و در اين صورت استثناى مزبور منقطع نيست ، بلكه متصل است ، چون ارواح هم در بين ((من فى السموات و الاءرض (( هستند. مؤ يد اين وجه بعضى از رواياتى است كه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۵

مانند آن روايتى كه در ذيل آيه شريفه ((لمن الملك اليوم (( وارد شده كه فرموده اند: جوابى كه در آيه آمده ، يعنى جمله ((لله الواحد القهار((، كلام ارواح انبياء (عليهم السلام ) است ، و رواياتى ديگر كه اين معنا را تاءييد مى كند.

نفخه دوم و زنده شدن مردگان در قيامت

((ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون (( - ضمير در ((فيه (( به كلمه ((صور(( بر مى گردد. و كلمه ((اءخرى (( صفت براى موصوفى است كه حذف شده و تقديرش ((و نفخ فيه نفخة اخرى (( است . و كلمه ((قيام (( جمع ((قائم (( است . و كلمه ((ينظرون (( به معناى ((ينتظرون : منتظرند(( و يا به معناى معروف خود كلمه است كه همان نظر كردن باشد. و معناى آيه اين است كه : در صور نفخه ديگرى دميده مى شود كه ناگهان همه از قبرها برمى خيزند و منتظر مى ايستند تا چه دستورى برسد، و يا چه رفتارى با ايشان مى شود. و يا معنايش اين است : برمى خيزند و مبهوت و متحير نگاه مى كنند. و اينكه در اين آيه آمده كه بعد از نفخه دوم برمى خيزند و نظر مى كنند، منافاتى با مضمون آيه ((و نفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون (( و آيه ((يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا(( و آيه ((و يوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السموات و من فى الاءرض (( ندارد، براى اينكه فزعشان و دويدنشان به سوى عرصه محشر، و آمدن آنان فوج فوج بدانجا، مانند بپا خاستن و نظر كردنشان حوادثى نزديك بهمند، و چنان نيست كه با هم منافات داشته باشند.

مراد از اشراق زمين به نور پروردگارش در قيامت ، و وجوهى كه در اين باره گفته شدهاست

وَ أَشرَقَتِ الاَرْض بِنُورِ رَبهَا ... ((اشراق الاءرض (( به معناى نورانى شدن زمين است . و كلمه ((نور(( معنايش معروف است . البته اين كلمه در كلام خداى تعالى در بسيارى موارد به همان معناى معروفش يعنى نور حسى آمده ، و در بعضى موارد به عنايتى بر ايمان و بر قرآن نيز اطلاق شده است ، و آن عنايت اين است كه ايمان و قرآن حقايقى را براى دارنده اش روشن مى كند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۶

كه اگر ايمان و قرآن نبود به آن حقايق دست نمى يافت ، از جمله موارد اطلاقش بر ايمان آيه ((اللّه ولى الّذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور(( است . و يكى از موارد اطلاقش بر قرآن آيه ((فامنوا باللّه و رسوله و النور الّذى انزلنا(( مى باشد. مفسرين در معناى ((اشراق زمين به نور پروردگارش (( اختلاف كرده اند. بعضى گفته اند: آن روز زمين به نورى روشن مى شود كه خدا خلقش كرده ، نه به نور اجسام نورانى چون خورشيد و ماه . و اگر نور را به كلمه پروردگارش اضافه كرده ، در حقيقت از قبيل ((روحى (( و ((ناقة اللّه (( است . ليكن اين وجه هيچ دليل قابل اعتمادى ندارد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، تجلى پروردگار متعال است براى داورى بين خلق ، همچنان كه در بعضى اخبار از طرق اهل سنت نيز آمده است . اشكال اين وجه اين است كه به فرضى كه آن روايت صحيح باشد، هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد كه اشراق زمين ناظر به آن نور باشد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، روشن شدن زمين به عدالت پروردگار است در قيامت ، چون همانطور كه نور علم به عمل است ، نور زمين هم به عدالت است . اشكال اين هم آن است كه : اگر فرضا استعاره گرفتن نور را در عدالت صحيح بدانيم ، لازمه اش آن نيست كه نور در آيه هم به همان معناى عدالت باشد، مگر آنكه دليلى بر آن دلالت كند، آنهم به عهده صاحب اين قول است كه بياورد، و نياورده .

كلام صاحب كشاف در معنى روشن شدن زمين به نور پروردگارش در قيامت و دواشكال به آن

و در تفسير كشاف آمده كه : خداى عزّوجلّ كلمه ((نور(( را استعاره گرفته براى حق و برهان ، و اين استعاره در چند جاى قرآن آمده كه آيه مورد بحث هم يكى از آنها است ، و معنايش اين است كه : زمين به خاطر آن حقى كه در آن اقامه مى شود، و آن عدلى كه در آن گسترده مى گردد، و آن ميزان حقى كه با آن حسنات و سيئات را مى سنجد، نورانى مى شود. و همين كه كلمه نور را به نام خودش اضافه كرد و فرمود به ((نور رب (( با در نظر گرفتن اينكه رب همان حق و عدل است و نيز اضافه كردن نام خودش بر ضمير زمين ((ربها((، با در نظر گرفتن اينكه نام او زمين را زينت مى دهد، چون عدل خود را در آن مى گستراند، و موازين قسط را در آن نصب مى كند، و بين اهل زمين به حق حكم مى كند، خود به بانگ بلند اين معنا را تاءييد مى نمايد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۷

آرى ، آراسته ترين مكانها آنجا است كه در آن عدالت باشد و از آن آبادتر نخواهى يافت . و در اين اضافه ها اين اشاره هست كه رب و خالق زمين است كه در زمين عدالت را بر قرار مى كند و اگر در زمين جور مى شود از ناحيه غير خدا است . و نيز عطفى كه بر جمله ((اشرقت الاءرض بنور ربها(( كرده ، يعنى جمله ((و وضع الكتاب (( و جمله ((و جى ء بالنبيين (( و خلاصه كتاب را نهادن و بر طبق آن حكم كردن ، و آوردن انبيا و شهدا و صديقين ، و داورى به حق ، همه عبارتند از همان نور. چون در بين خود ما نيز معمول است ، و مى بينى كه مردم به پادشاه عادل مى گويند: ((اءشرقت الافاق و اضاءت الدنيا بقسطك : همه آفاق و سراسر جهان با عدالت تو روشن گرديد(( و نيز در مقابلش مى گويند: ((اظلمت البلاد بجور فلان : تمام شهرها از ظلم فلانى تاريك شد(( رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم فرموده : ((ظلم همان ظلمات روز قيامت است (( و نيز مى بينيم كه آيه شريفه با اثبات عدالت آغاز شده و با نفى ظلم خاتمه يافته است . و ما بر آن دو اشكال داريم : اول اينكه در آغاز كلامش گفت : در بسيارى از موارد كلمه ((نور(( در قرآن كريم ، استعاره در حق و قرآن و برهان شده ((. قرآنش را قبول داريم ، ولى استعاره شدن آن را براى حق و برهان قبول نداريم ، چون از هيچ آيه اى چنين چيزى برنمى آيد. دوم اينكه : كلمه ((حق (( و ((عدل (( هر چند كه در بعضى موارد يك مصداق پيدا مى كنند، ولى هر چه باشد دو مفهوم متغايرند، و صرف اينكه نور در آيه استعاره براى حق شده باشد، مستلزم آن نيست كه مقصود از آن عدالت بوده باشد. و آقاى زمخشرى وقتى مى خواهد بگويد كه از كلمه نور عدالت اراده شده ، پاى حق و عدالت هر دو را به ميان مى آورد، آن وقت عدالت به تنهايى را نتيجه مى گيرد، و ديگر سخنى از حق به ميان نمى آورد.

حق به طلب در تفسير و اشرقت الاءرض بنور ربها

اما آنچه به نظر ما مى رسد - و خدا داناتر است - اين است كه : بعيد نيست مراد از ((اشراق زمين به نور پروردگارش (( آن حالتى باشد كه از خصايص روز قيامت است ، از قبيل كنار رفتن پرده ها، و ظهور حقيقت اشيا و بروز و ظهور واقعيت اعمال ، از خير يا شر، اطاعت يا معصيت ، حق يا باطل ، به طورى كه ناظران حقيقت هر عملى را ببينند؛

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۸

چون اشراق هر چيزى عبارت است از ظهور آن به وسيله نور، و اين هم جاى شك نيست ، كه ظهور دهنده آن روز خداى سبحان است ؛ چون غير از خدا هر سبب ديگرى در آن روز از سببيت ساقط است . پس اشيا در آن روز با نورى كه از خداى تعالى كسب كرده روشن مى شوند. و اين اشراق هر چند عمومى است و شامل تمامى موجودات مى شود و اختصاصى به زمين ندارد، و ليكن از آنجا كه غرض بيان حالت آن روز زمين ، و اهل زمين است ، لذا تنها از اشراق زمين سخن گفته و فرموده : ((و اءشرقت الاءرض بنور ربها((. و اگر به جاى كلمه ((اللّه (( كلمه ((رب (( را آورده براى تعريض بر مشركين است ، كه منكر ربوبيت خداى تعالى براى زمين ، و موجودات زمينى هستند. و مراد از زمين در عين حال زمين و موجودات در آن و متعلقات آن است ، همچنانكه در جمله ((و الاءرض جميعا قبضته ((، نيز گفتيم كه منظور، زمين و آنچه در آن است مى باشد. اين معنايى كه به نظر ما رسيده از مواضعى از كلام خداى تعالى استفاده مى شود: مانند آيه ((لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد(( و آيه ((يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضراو ما عملت من سوء(( و آيه شريفه ((يومئذ تحدث اخبارها بان ربك اوحى لها يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره ((، و آيات بسيارى ديگر كه دلالت دارند بر ظهور اعمال و تجسم آنها، و شهادت اعضاى بدن آدميان و امثال آن . ((و وضع الكتاب (( - بعضى از مفسرين گفته اند: ((مراد از نهادن كتاب رسيدگى به حساب اعمال است ((. ولى اين وجه - به طورى كه ملاحظه مى كنيد - صحيح نيست . و بعضى ديگر گفته اند: مراد از كتاب ، همان نامه هاى اعمال است ، كه حساب بر طبق آنها صورت ميگيرد و بر طبق آن حكم مى كنند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۴۹

و بعضى ديگر گفته اند: مراد از كتاب لوح محفوظ است . مؤ يد اين وجه آيه ((هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون (( است . ((و جى ء بالنبيين و الشهداء(( - اما آوردن انبيا - به طورى كه از سياق برمى آيد - براى اين است كه از ايشان بپرسند آيا رسالت خدا را انجام داديد يا نه ؟ و آيه شريفه ((فلنسئلن الّذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين ((، هم مؤ يد اين معنا است . و اما آوردن شهدا كه عبارتند از گواهان اعمال ، آن نيز براى اين است كه آنچه از اعمال قوم خود ديده اند و تحمل كرده اند، اداء كنند كه در جاى ديگر در اين باره فرموده : ((فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هولاء شهيدا((. ((و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون (( - دو ضمير جمع كه در ((بينهم (( و ((يظلمون (( است ، به عموم مردم كه از سياق استفاده مى شود، برمى گردد، هر چند كه كلمه ((ناس (( قبلا ذكر نشده باشد. و قضاى بين مردم ، عبارت است از داورى بين آنان در آنچه كه در آن اختلاف مى كردند. و اين معنا مكرر در كلام خداى تعالى آمده ، مانند: ((ان ربك يقضى بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ((. وَ وُفِّيَت كلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَت وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ كلمه ((توفيه (( به معناى دادن و پرداختن چيزى است به حد كمال و تمام . و در جمله مورد بحث به خود عمل متعلق شده ، يعنى فرموده در قيامت خود اعمال را به صاحبانشان مى دهيم ، نه جزا و پاداش آن را و اين بدان جهت است كه ديگر جاى شكى در عادلانه بودن جزاى آن روز باقى نگذارد، و در نتيجه آيه مزبور به منزله بيان براى جمله ((و هم لا يظلمون (( است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۵۰

((و هو اعلم بما يفعلون (( - يعنى حكم خدا بدين منوال كه كتاب را بگذارند و از روى آن به حساب خلايق برسند، و همچنين آوردن انبياء و شهداء بدين جهت نيست كه خدا از اعمال بندگان بى اطلاع است و محتاج است تا آگاهان و گواهان بيايند و شهادت دهند، بلكه بدين منظور است كه حكمش بر اساس عدالت اجرا گردد. و گر نه او به هر چه كه خلايق مى كنند آگاه است . آيه سابق درباره اصل قضاى خدا و حكم او بود، و آيه مورد بحث در خصوص اجراى آن است و آيات بعدى همين اجرا را تفصيل مى دهد.

كافران دسته دسته به جهنم و متقين گروه گروه به بهشت هدايت مى شوند

وَ سِيقَ الَّذِينَ كفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ ... كلمه ((سيق (( ماضى مجهول از مصدر ((سوق (( به - فتحه سين و سكون واو - است ، و به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى به حركت واداشتن است . و كلمه ((زمر(( جمع ((زمرة (( است كه - به طورى كه در صحاح آمده - به معناى جماعتى از مردم است . و معناى آيه چنين است : در قيامت كفار را دسته دسته از پشت سر به سوى جهنم مى رانند. ((حتى اذا جاؤ ها(( و چون به جهنم مى رسند ((فتحت ابوابها(( درهاى آن باز مى شود، تا داخل آن شوند. و از اينكه در اينجا فرمود درهاى آن باز مى شود معلوم مى شود درهاى متعددى دارد. آيه ((لها سبعة ابواب (( به اين معنا تصريح مى كند، ((و قال لهم خزنتها((، خازنان دوزخ يعنى ملائكه اى كه موكل برآنند، از در ملامت و انكار برايشان مى گويند: ((لم ياتكم رسل منكم ((، آيا رسولانى از خود شما يعنى از نوع خود شما انسانها به سويتان نيامدند؟ ((يتلون (( تا بخوانند ((عليكم آيات ربكم (( بر شما آيات پروردگارتان را؟ و آن حجتها و براهينى كه بر وحدانيت خدا در ربوبيت ، و وجوب پرستش او دلالت مى كند برايتان اقامه كنند؟ ((قالوا بلى (( گفتند چرا چنين رسولانى براى ما آمدند، و آن آيات را براى ما خواندند، ((و لكن (( زير بار نرفتيم و آنان را تكذيب كرديم ، و در نتيجه ((حقت كلمة العذاب على الكافرين (( فرمان خدا و حكم ازلياش درباره كفار به كرسى نشست . و منظور از ((كلمه عذاب (( همان است كه در هنگامى كه به آدم فرمان مى داد به زمين فرود آيد، فرمود: ((و الّذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ((.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۵۱

قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوَب جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا فَبِئْس مَثْوَى الْمُتَكبرِينَ گوينده اين فرمان - به طورى كه از سياق برمى آيد - خازنان دوزخند. و از جمله ((فبئس مثوى المتكبرين (( برمى آيد كه اين فرمان درباره كفارى صادر مى شود كه از در تكبر آيات خدا را تكذيب كرده ، و با حق عناد ورزيدهاند. وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبهُمْ إِلى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتى إِذَا جَاءُوهَا وَ فُتِحَت أَبْوَبُهَا در اين آيه بر خلاف آيه قبلى جواب ((اذا(( ذكر نشده ، و اين خود اشاره به آن است كه امر بهشت مافوق آن است كه با زبان گفته شود و ماوراى هر مقياسى است كه اندازه اش را معين كند. و جمله ((و فتحت ابوابها(( حاليه است ، يعنى تا آنكه به بهشت مى رسند، در حالى كه درها برايشان باز شده . و منظور از جمله ((خزنتها(( ملائكه اى هستند كه موكل بر بهشتند. و معناى آيه اين است كه : ((سيق (( به حركت وا مى دارند ((الّذين اتقوا ربهم الى الجنة زمرا(( كسانى را كه از انتقام پروردگار خود پرهيز داشتند دسته دسته به سوى بهشت ((حتى اذا جاءها(( تا آنكه بدانجا برسند، در حالى كه ((فتحت ابوابها((، درهاى آن برويشان باز شود ((و قال لهم خزنتها(( موكلين بهشت در حالى كه بهشتيان را استقبال مى كنند به ايشان مى گويند: ((سلام عليكم (( شما همگى در سلامت مطلق خواهيد بود، و جز آنچه مايه خشنودى است نخواهيد ديد. ((طبتم (( بعيد نيست كه اين جمله بيانگر علت اطلاق سلام باشد. ((فادخلوها خالدين (( اينك داخل شويد كه اثر پاكى شما اين است كه جاودان در آن زندگى كنيد.

سخن بهشتيان بعد از ورود به بهشت

وَ قَالُوا الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِى صدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الاَرْض ‍ ... گويندگان اين سخن - به گفته جمعى - مردم پرهيزگارند، و مرادشان از وعدهاى كه خدا به آنان داده بود، آن وعده اى است كه در قرآن و در ساير وحيها كه به انبياى ديگر كرده بود مكرر آمده ، و متقين را وعده بهشت داده ، از آن جمله در قرآن عزيزش فرموده : ((للذين اتقوا عند ربهم جنات (( و نيز فرموده : ((ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم (( بعضى هم گفته اند: مراد از اين وعده وعده آمدن قيامت و ثواب در آن است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۵۲

و بعيد نيست كه مراد از اين وعده ، وعده به ارث دادن بهشت باشد، همچنانكه در قرآن فرموده : ((اولئك هم الوارثون الّذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ((، و بنابراين احتمال جمله ((و اورثنا الاءرض (( عطف تفسير مى شود براى جمله ((صدقنا وعده (( (و معنا چنين مى شود: گفتند حمد آن خدايى را سزد كه به وعده خود وفا كرد، و بهشت ديگران را هم به ما ارث داد). ((و اورثنا الاءرض (( - مراد از كلمه ((ارض (( - به طورى كه گفته اند - زمين بهشت است ، يعنى همانجايى كه بهشتيان در آنجا مستقر مى شوند. و در اول سوره مؤ منون هم گذشت كه مراد از ارث دادن بهشت ، اين است كه : بهشت را برايشان باقى گذاشت ، با اينكه در معرض ‍ آن بود كه ديگران آن را ببرند و يا حداقل شريك ايشان شوند، ولى آن ديگران (در اثر گناه و شرك ) سهم بهشت خود را از دست دادند و به اينان منتقل گرديد. ((نتبوء من الجنة حيث نشاء(( - اين جمله بيانگر ارث دادن زمين به ايشان است ، و اگر با اينكه جا داشت بفرمايد ((نتبوء منها((، فرمود: ((نتبوء من الجنة (( و خلاصه با اينكه جا داشت ضمير كلمه ((ارض (( را به كار ببرد كلمه جنت را آورد براى اين است كه كلمه ((ارض (( را معنا كند، و بفهماند كه منظور ما از ((ارض (( همان بهشت است . ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ((ارض (( همين زمين دنيا است . ولى تفسيرى است بسيار بى پايه ، مگر اينكه آن را توجيه كنند، و بگويند بهشت عبارت است از آخرت همين زمين دنيا، همچنان كه خداى تعالى فرموده : ((اولئك لهم عقبى الدار((. و معناى آيه اين است كه : پرهيزكاران بعد از داخل شدن در بهشت ، مى گويند حمد خدايى را كه به وعده خود وفا كرد، آن وعده اى كه مى داد كه به زودى ما را داخل بهشت مى كند. و يا آن وعده اى كه مى داد كه به زودى بهشت را به ما به ارث مى دهد، و ما در بهشت هر جايش كه دلمان بخواهد مسكن خواهيم كرد - و از اين جمله اخير به دست مى آيد كه بهشتيان هر چه بخواهند در بهشت دارند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۵۳

((فنعم اجر العاملين (( - يعنى چه خوب است اجر آنهايى كه براى خدا عمل كردند، و اين جمله - به طورى كه از سياق برمى آيد - سخن اهل بهشت است . احتمال هم دارد تتمه كلام خداى تعالى باشد.

طواف ملائكه گرداگرد عرش الهى در قيامت و تسبيح آنان خداونند را

وَ تَرَى الْمَلَئكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ ... كلمه ((حافين (( اسم فاعل از ماده ((حف (( است كه به معناى احاطه كردن و حلقه زدن دور چيزى است . و كلمه ((عرش (( عبارت است از آن مقامى كه فرامين و اوامر الهى از آن مقام صادر مى شود، فرامينى كه با آن امر عالم را تدبير مى كند. و ((ملائكه (( عبارتند از: مجريان مشيت خدا، و عاملان به اوامر او. و ديدن ملائكه به اين حال كنايه است از اينكه بعد از درهم پيچيده شدن آسمانها، ملائكه را به اين صورت و حال مى بينى . و معناى آيه اين است كه : تو در آن روز ملائكه را مى بينى در حالى كه گرداگرد عرشند و پيرامون آن طواف مى كنند، تا اوامر صادره را اجرا كنند، و نيز مى بينى كه سرگرم تسبيح خدا با حمد اويند. ((و قضى بينهم (( - احتمال دارد ضمير ((هم (( به ملائكه برگردد. و احتمال هم دارد به ملائكه و مردم هر دو برگردد. و احتمال هم دارد به جميع خلايق و يا تنها به مردم برگردد، و معناى ((قضاء(( داورى در بين اهل بهشت و اهل آتش و يا بين انبيا و امتهاى ايشان باشد. ولى يك نكته احتمال اخير را تضعيف مى كند و آن اين است كه داورى در بين مردم را قبلا در جمله ((و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون (( فرموده بود و دوباره سخن از قضاى بين مردم راندن تكرارى است بى جهت . ليكن ظاهر قضاوت در ما بين يك جماعت ، اين است كه به نفع بعضى ، و به ضرر بعضى داورى شود؛ چون در جايى قضا به كار مى آيد كه اختلافى در بين آن گروه بوده باشد و اختلاف در بين ملائكه فرض ندارد و همين خود مؤ يد آن است كه ضمير مزبور به ملائكه بر نگردد و به غير ملائكه يعنى مردم برگردد. چيزى كه هست كلمه قضا همان طور كه بر حكم حاكم و داورى او اطلاق مى شود، اطلاقش بر مجموع حكم و مقدمات و آثار و دنباله هاى آن ، از قبيل احضار دو طرف دعوى ، طرح دعوى ، و شهادت خواستن از شهود، حكم حاكم ، و رساندن حق به صاحب حق ، نيز صحيح است . پس ممكن است مراد از كلمه ((قضا(( در آيه قبل ، خود حكم الهى باشد، و مراد از ((قضا(( در جمله مورد بحث مجموع جزئيات باشد، جزئياتى كه از ساعت مبعوث شدن تا آخرين لحظه ، يعنى لحظه داخل شدن دوزخيان در دوزخ و استقرار در آن و در آمدن بهشتيان در بهشت ، و استقرار در آن ، پيش مى آيد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۷ صفحه ۴۵۴

پس با اين بيان اشكال تكرار كلمه ((قضا(( برطرف شده و تكرار آن بدون جهت نمى باشد. ((و قيل الحمد لله رب العالمين (( - اين كلمه خاتمه آغاز و انجام خلقت است ، و هم ثنايى است عمومى براى خداى تعالى ، كه هيچ كارى نكرده و نمى كند، مگر آنكه آن كار جميل و زيبا است . بعضى از مفسرين گفته اند: گوينده اين حمد همان متقين هستند، چون حمد اولشان براى داخل شدن در بهشت بوده ، و حمد دومشان براى اين بوده كه خدا حكم را به نفع آنان صادر فرمود و به حق بين ايشان و غير ايشان داورى كرد. بعضى ديگر گفته اند: گوينده آن ملائكه هستند، و اگر صريحا به ايشان نسبت نداد، براى اين است كه خواست تعظيمشان كرده باشد. بعضى ديگر گفته اند: صاحب اين كلام تمامى خلائق اند. مؤ يد وجه اول اين آيه شريفه است كه در صفت اهل بهشت مى فرمايد: ((و آخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين (( و اين خود حمدى است عام كه قبلا گفتيم حمد آخرين روز خلقت است . بحث روايتى


→ صفحه قبل صفحه بعد ←