تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۷

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۸

آرى آن روزى را كه مجرمين دارند، پيشوايانشان نيز دارند، چرا كه هر كس كه سنت بدى را باب كند تا زمانى كه در دنيا عاملى به آن سنت زشت وجود دارد صاحب سنت نيز همه آن وزر را خواهد داشت ، همانها كه در دنيا مى گفتند اينكار را بكن مسؤ وليتش به گردن من !، بايد در قيامت گناه ايشان را به گردن بگيرند. اما همه اينها وزر امامت وپيشوايى باطل ورواج دادن سنتهاى بد است نه عين آن وزرى را كه مرتكب گناه دارد، تا لازمه به گردن گرفتن سنت گزاران اين باشد كه خود مرتكبين سنت باطل وزرى نداشته باشند، وبه فرض هم كه عين آن باشد، معنايش اين است كه در يك گناه دوكس ‍ معذب شود. وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتى نَبْعَث رَسولاً(۱۵) توضيح اينكه فرمود: ((وما كنا معذبين حتى نبعث رسولا(( از ظاهر سياقى كه در اين آيه وآيات قبل وبعد دارد بر مى آيد كه مراد از ((تعذيب (( تعذيب دنيوى وعقوبت استيصال باشد، ومؤ يد اين احتمال سياق نفى در ((ما كنا معذبين (( است ، زيرا فرق است در اينكه گفته شود: ((لسنا معذبين (( يا ((لانعذب (( يا ((لن نعذب (( ويا اينكه گفته شود: ((ما كنا معذّبين (( كه در سه تعبير اول ، تنها نفى عذاب را مى رساند، ودر تعبير چهارم استمرار نفى آن در گذشته را افاده مى كند، ومى فهماند كه سنت الهى جارى در امتهاى گذشته بر اين بوده است كه هيچ امتى را عذاب نمى كرد مگر بعد از آنكه رسولى به سويشان مى فرستاد وايشان را از عذاب خدا مى ترساند. كلمه : ((رسول (( نيز مؤ يد اين احتمال است ، چون مى توانست از آن مبعوث به ((نبى (( تعبير كند، وبفرمايد: ((حتى نبعث نبيا(( واگر در نظر خواننده مانده باشد كه در جلد دوم اين كتاب در فرق ميان ((رسول (( و((نبى (( گفتيم كه ((رسالت (( منصب خاصى است الهى كه مستلزم حكم فصل در امت است ، وگفتيم كه حكم فصل عبارتست از عذاب استيصال ويا تمتع وبهره مندى از زندگى تا مدتى معين ، همچنانكه قرآن فرموده : ((ولكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط وهم لايظلمون (( ونيز فرموده : قالت رسلهم افى اللّه شك فاطر السّموات والارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم و يوخّركم الى اجل مسمّى (( به خلاف نبوت ، زيرا نبوت منصبى نيست كه مستلزم چنين لوازمى باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۹

پس اينكه در آيه مورد بحث تعبير به رسول كرده ، خود مؤ يد اين است كه مراد از تعذيب تعذيب دنيوى است نه اخروى ومطلق تعذيب . پس اينكه فرمود: ((وما كنّا معذّبين حتّى نبعث رسولا(( به منزله دفع توهّمى است كه ممكن است از كسى سر بزند، واز آيات سابق كه مى فرمود: ((اثر اعمال به صاحبش برمى گردد، وصالحين را به اجر كبير وطالحين را به عذاب اليم نويد مى داد(( چنين برداشت كند كه آثار گناهان (چه آثار سوء دنيوى آنها وچه اخرويشان ) به هيچ وجه از صاحبانش جدا شدنى نبوده وهيچ قيد وشرطى در لحوق آنها به صاحبانشان نيست . در اين آيه خداوند از چنين احتمالى پاسخ داده كه خدا به رحمت واسعه وعنايت كامله اش يك عذاب را كه همان عذاب استيصال دنيوى باشد مقيد به قيدى كرده ، وآن اين است كه ((بعد از بعث رسول وانذار او(( باشد، هر چند مى توانست اين قيد را نياورد، وليكن به خاطر رحمت ورافتش به زبان پيامبر بندگانش را تا نهايت درجه ، موعظه نموده وحجت را بعد از تمام شدنش كاملتر مى كند آن وقت اگر باز هم به گمراهى خود ادامه دادند عذاب را مى فرستد، وبنابراين جمله ((ما كنّا معذّبين (( معنايش ((واقع نشدن (( آن است ، ((جايز نبودن (( آن . بنابراين آيه شريفه همانطور كه ملاحظه مى شود در مقام اين نيست كه حكم عقل را كه مى گويد: ((عقاب بدون بيان جايز نيست (( امضاء كند، بلكه كاشف از اقتضائى است كه عنايت ورحمت خداوندى دارد،وآن اين است كه هيچ قومى را (هر چند مستحق عذاب باشند) به عذاب استيصال دچار نكند مگر بعد از آنكه رسولى به سويشان گسيل دارد تا حجت را بر ايشان مؤ كد وتمامتر نموده وبا بيانهايى پى در پى گوشزدشان كند. واما ((نبوت ((، مقامى است كه به وسيله آن تكاليف بر بندگان ابلاغ مى شود وشرايع دين بيان مى گردد به همين جهت مواخذه الهى ويا مغفرتش در حق افراد استقرار مى يابد ومشخص مى گردد كه چه كسى مستحق ثواب وچه كسى مستوجب عقاب اخروى است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۸۰

البته اين هم تنها در مسائلى است كه (مانند فروع دين ) حق وباطل آن ، جز از طريق نبوت به دست نمى آيد واما اصولى كه عقل آدمى آن را درك مى كند، ومسائلى كه (مانند توحيد ونبوت ومعاد) كه از ضروريات عقل است در آنها هيچ حاجتى به نبوت ورسالت نيست ، بلكه عقل خودش به تنهايى پذيرندگان آنها را مستحق ثواب ومنكرين آنها را مستوجب عقاب مى داند. وخلاصه اينكه اصول دين آن مسائلى است كه عقل بطور مستقل آنها را بيان مى كند وقبول فروع دين كه دعوت پيامبران متضمن آنست فرع بر اصول دين است ، وتماميت حجت الهى در باره آنها، منوط به بيان نبى و رسول نيست ، چون حجيت بيان نبى ورسول خود از همان مسائل عقلى است ، واگر حجت الهى هم منوط بر آن باشد دور لازم مى آيد كه خلاصه اش ((موقوف بودن حجيت مسائل عقلى بر حجيت بيان نبى ورسول وموقوف بودن حجيت بيان نبى ورسول بر حجيت مسائل عقلى (( است بلكه در اينگونه مسائل همين كه عقل دليلى قاطع يافت حجت تمام شده ، ومؤ اخذه الهى صحيح خواهد شد. آرى در فروع دين احتياجى به بيان نبى هست ، وحجت خدا تمام نمى شود ومواخذه اش در آخرت استقرار نمى يابد، مگر به بيان نبى ، وصرف حكم عقل در آن كافى نبوده وحجت را تمام نمى كند. وما در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب ودر ذيل داستانهاى نوح در جلد دهم آن ودر مواردى ديگر بطور مفصل در اين مساءله بحث كرديم . اين راجع به مؤ اخذه اخروى ، واما در باره مؤ اخذه دنيوى وعذاب استيصال ، اينكه ما گفتيم : خداوند نخست رسولى را براى مردم گسيل مى دارد تا مردم را انذار كند ودر صورتى كه زير بار نرفتند برايشان عذاب مى فرستد، نه از اين نظر كه حكم عقل چنين است ، وعقل عذاب قبل از بعث رسول را محال مى داند، بلكه صرفا بدين جهت است كه خداوند سبحان چنين عنايت كرده است كه قبل از بعث رسول ، عذاب نفرستد. مفسرين در معناى آيه مشاجره هاى طولانى دارند، كه چون بيشتر آنها از غرض بحث تفسيرى بدور است لذا به ايرادش نپرداختيم ، وشايد هم آنچه ما گفتيم با گفته آنان وفق ندهد، به هر حال حق براى پيروى و اطاعت سزاوارتر است تا گفته اين وآن . وَ إِذَا أَرَدْنَا أَن نهْلِك قَرْيَةً أَمَرْنَا مُترَفِيهَا فَفَسقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَهَا تَدْمِيراً(۱۶) راغب در مفردات گفته است كه : كلمه ((ترفه (( به معناى توسعه دادن در نعمت است ، وقتى گفته مى شود: ((اترف فلان : فلانى مترف است (( معنايش اين است كه فلانى نعمتش از حد گذشته است - تا آنجا كه مى گويد - مراد از ((مترفين (( در جمله ((امرنا مترفيها(( همان كسانيند كه آيه : ((فامّا الانسان اذا ما ابتلاه ربّه فاكرمه ونعّمه : خدا وقتى انسان را آزمايش كند اورا اكرام نموده غرق در نعمتش ‍ مى سازد(( وصفشان مى كند. وصاحب مجمع البيان گفته است : ((ترفه (( به معناى نعمت است . ابن عرفه در معناى آن گفته : ((مترف (( كسى را گويند كه افسارش را رها كرده باشند وهر چه دلش خواست بكند وجلويش را نگيرند، ونيز در معناى ((تدمير(( گفته است : اين كلمه به معناى هلاك كردن است ومشتق از ((دمار(( مى باشد. مقصود از اراده هلاك قريه در جمله : ((واذا اردنا ان نهلك قرية (( ومعناى جمله : ((واذا اردنا ان نهلك قرية (( اين است كه وقتى زمان هلاك كردن قومى نزديك شد چنين وچنان مى كنيم ، واين تعبير از قبيل اين است كه مى گويند: وقتى فلانى مى خواست بميرد چنين وچنان گفت ، وآسمان وقتى مى خواست ببارد فلان جور شد، كه در همه اينها معنا اين است كه ((وقتى نزديك شد بميرد ويا ببارد((، چون پر واضح است كه هيچكس به حقيقت معناى اراده ، اراده مردن نمى كند، و آسمان هم اراده باريدن ندارد، در قرآن هم آمده : ((فوجدا فيها جدارا يريد ان ينقضّ(( پس در همه اين موارد، اراده به معناى نزديك شدن وقت عمل است . ممكن هم هست مراد از آن ، اراده فعليه باشد، چون حقيقت اراده عبارت است از توافق اسبابى كه مقتضى مراد ومساعد با وقوع آنست و اين معنا نزديك به همان معنايى است كه خاطرنشان ساختيم ، چون برگشت آن به تحقق اسبابى است كه اقتضاى هلاكت ايشان را دارد، وآن عبارت از كفران ايشان به نعمت وطغيان به معصيت است ، همچنانكه فرموده : ((لئن شكرتم لازيدنّكم ولئن كفرتم انّ عذابى لشديد((، و نيز فرموده : ((الّذين طغوا فى البلاد، فاكثروا هم فيها الفساد، فصبّ عليهم ربّك سوط عذاب ، ان ربّك لبالمرصاد((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۲

توجيه امر خدا در (امرنا مترفيها ففسقوا فيها) با اينكه خدا امر به فحشاء نمى كند!

واينكه فرمود: ((ما به مترفين آن قوم دستور داديم تا در آن قريه ها فسق وفجور كنند(( با اينكه از كلام خداى تعالى اين معنا را مى دانيم كه هرگز امر تشريعى به فسق وفجور نكرده وبلكه صريحا فرموده : ((قل انّ اللّه لايامر بالفحشاء((، لذا مى فهميم كه اين امر، امر تشريعى نبوده . واما تعلق نگرفتن امر تكوينى ، به معصيت ، از آن جهت كه معصيت است نيز واضح است بلكه واضح تر از امر تشريعى است ، زيرا اگر خداوند امر تكوينى به عملى كند، آن عمل ، ضرورى شده وديگر متعلق به اختيار كسى نمى شود، ووقتى عملى اختيارى انسان نشد انجامش ‍ معصيت نيست ، همچنانكه قرآن كريم در معناى امر تكوينى خداوند فرموده است : ((اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون (( بنابراين اگر متعلق امر، در جمله ((امرنا(( اطاعت باشد، امر به معناى حقيقى يعنى امر تشريعى خواهد بود، يعنى امرى كه با زبان پيغمبرشان به ايشان ابلاغ شده ، پيامبرى كه مبعوث شدنش براى انذار ايشان به عذاب خدا در صورت مخالفت امر اوبوده است ، وقبلا هم اشاره كرديم كه اصولا اين شاءن يعنى انذار مردم از مختصات فرستادگان خداست . پس قوم هر پيغمبرى اگر مخالفت كنند واز امر پروردگارشان فسق بورزند، قول عذاب برايشان محقق مى شود، يعنى مبتلابه عذاب و هلاكت مى گردند. واگر متعلق امر در جمله مورد بحث ، فسق ومعصيت باشد، مقصود از امر اين خواهد بود كه ما نعمت را برايشان افاضه نموده وبر سبيل املاء و استدراج فراوانش كرديم تا بدين وسيله دسترسيشان به فسق بيشتر گشته وفسق را از حد بگذرانند وقول بر آنان محقق گردد تا عذاب نازل شود. اين دووجه بود كه با هر يك از آنها جمله ((امرنا...(( را مى توان توجيه نمود. اما وجه اول از دوجهت بعيد است ، يكى اينكه خلاف ظاهر است ، چون ظاهر اينكه مى گوئيم : ((دستورش دادم واوچنين وچنان كرد(( اين است كه دستور به عين همان عملى كه اوكرده صادر شده است ، ودر آيه مورد بحث هم ظاهر اين است كه امر به خود فسق تعلق گرفته باشد، نه به طاعت . دوم اينكه تا همه اهل يك شهر فسق نورزند بلاى عمومى نازل نمى شود، وبا اين حال وجهى نيست كه امر تنها متوجه مترفين شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۳

وجوهى كه مفسرين در توجيه اين امر گفته اند.

زمخشرى در توجيه اين امر گفته است : امر در اينجا حتما امرى است مجازى ، زيرا وقتى امر حقيقى مى بود كه به ايشان فرموده باشد: ((افسقوا: فسق بورزيد(( وچون چنين امرى معقول وممكن نيست ، لاجرم امر مجازى خواهد بود، واما وجه مجازيت آن اين است كه از آنجائى كه خداوند نعمت را بر آنان بسيار كرده ووسيله پيروى شهوات را بر ايشان فراهم نموده پس گويى كه ايشان ماءموريت داشته اند كه نعمت هاى خدا را در اينكار صرف كنند. ولى حقيقتش اين است كه خداوند نعمت را براى اين ارزانيشان داشت كه شكرگزارى نموده ودر راه خير صرف كنند، ومتمكن از احسان و نيكى باشند، همچنانكه ايشان را صحيح وسالم ونيرومند آفريد و متمكن در خير وشرشان كرد، واز ايشان خواست تا خير را بر شر و اطاعت را بر معصيت مقدم بدارند، ولى ايشان فسق وفجور را مقدم داشتند، وچون دست ودامن بدان بيالودند ((قول (( كه همان كلمه عذاب باشد برايشان استقرار يافت ، ونابودشان كرد. واگر بگويى كه چرا آيه را چنين معنا نكنيم كه ((ماايشان را به اطاعت امر كرديم وايشان فسق ورزيدند((؟ در جواب مى گوئيم بدين جهت نمى توانيم كه چنين معنا كردن مستلزم حذف چيزى است كه در آيه دليل وقرينه اى بر آن نيست وچنين حذفى جايز نمى باشد چه رسد به حذف چيزى كه دليل بر خلاف آن هست . به خلاف اينكه ماءمور به كه حذف شده همان فسق باشد كه كلمه ((فسقوا(( بر آن دلالت دارد، واينگونه تعبير بسيار است ، مثلا گفته مى شود: امرش كردم پس ايستاد، يا دستورش دادم خواند، كه غير از اين از آن فهميده نمى شود كه ماءمور به حذف شده در اولى ايستادن ودر دومى همان قرائت است ، واگر چيز ديگرى در تقدير بگيريم در حقيقت از شنونده خود علم غيب توقع كرده ايم . البته اين معنا را در مثل ((اورا دستور دادم نافرمانيم كرد(( ويا ((او راامر كردم امرم را امتثال نكرد(( نمى گوئيم ، زيرا هيچ عاقلى ماءمور خود را امر به نا فرمانى نمى كند، وچون محال است چنين معنايى مورد نظر گوينده باشد از اين جهت كلام گوينده هم دلالت بر آن ندارد، بلكه صاحب چنين كلامى منظورش اين است كه من اصلا ماءمور ندارم و خطم را نمى خوانند، من فلانى را امر كردم ولى اواطاعتم نكرد، مثل اينكه بعضى از سفيهان وديوانگان بدون اينكه ماءمورى داشته باشند امر ونهى مى كنند. خواهى گفت : با اينكه مى دانيم خداوند امر به فحشاء نمى كند وهمواره به خير وعدالت امر مى كند چرا همين معنا قرينه بر اين نباشد كه مقصود از جمله ((امرنا...((، اين باشد كه ما مترفين آن قريه ها را امر به خير كرديم ولى ايشان عصيان ورزيدند؟.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۱

در جواب مى گوييم : اين حرف صحيح نيست ، زيرا تقدير گرفتن كلمه ((بخير(( تقدير گرفتن چيزيست كه ظاهر عبارت ((فسقوا(( مخالف آنست ، بنابراين جز همان راه كه گفتيم كه بايد كلام مورد بحث را، حمل بر مجاز كرد چاره ديگرى نداريم . واين كلام در توجيه جمله مورد بحث واينكه چگونه فسق ماءمور به شده است حرف خوبى است ، وليكن آنطور كه ايشان ادعا كرده اند كه آيه شريفه صريح در اين معنا است واحتمال ديگرى وجود ندارد، صحيح نيست . همانطور كه آن وجه محتمل است بيان ما نيز محتمل است ، چرا صحيح نباشد كه بگوئيم در جمله ((امرش كردم پس نافرمانى كرد(( به قرينه اينكه ((عصيان (( منافى با ((امر(( است ، ماءمور به ((اطاعت (( بوده وتقدير چنين باشد كه ((من اورا به اطاعت امر كردم ولى اوفسق ورزيد(( چون فسق همان عصيان وخروج از زىّ بندگى است ، ويا چرا صحيح نباشد بگوئيم كه فعل امر نا در آيه شريفه در لازمه معناى خود استعمال شده ، ومعناى آن اين است كه امر ما متوجه مترفين شد، و ايشان در آن فسق ورزيدند. بنابراين انصاف اين است كه هم توجيه ما متحمل است ، وهم توجيه زمخشرى ، وهيچيك هم اشكالى ندارد، جز اينكه توجيه ما صرف احتمال نيست ، بلكه بهره اى از ظهور نيز دارد. بعضى ديگر از اين سؤ ال كه چرا امر فقط متوجه مترفين شده ، چنين پاسخ داده اند كه چون ايشان رؤ سا وزمامداران قوم بوده اند، وديگران از ايشان پيروى مى كردند، ومعلوم است كه حكم تابع حكم متبوع او است ، ولى اين جواب بى اشكال نيست . بعضى ديگر گفته اند: جمله : ((اءمرنا...(( صفت قريه است ، نه جواب كلمه ((اذا(( وجواب كلمه مزبور حذف شده است ، همچنانكه در آيه ((حتّى اذا جاوها وفتحت ابوابها وقال لهم خزنتها(( حذف شده ، وجهت حذف آن اين بوده كه حاجتى به ذكرش نبوده ، وكلام بر آن دلالت مى كرد. عده اى ديگر گفته اند كه در آيه ، تقديم وتاءخير به كار رفته وتقديرش ‍ چنين است ((واذا امرنا مترفى قرية ففسقوا فيها اردنا ان نهلكها: وچون مترفين هر شهرى را امر كنيم وايشان در امر ما فسق بورزند اراده مى كنيم هلاكشان سازيم (( چون اراده هلاكت قبل از آنكه جهتش ‍ محقق شود معنا ندارد، اين وجه مانند وجه قبليش سخيف وبى اساس ‍ است . همه اين توجيهات بر تقديريست كه آيه را به قرائت معروف كه جمله ((اءمرنا(( را با همره وبعد از آن ميم بدون تشديد قرائت نموده اند قرائت كنيم وآن را از ماده امر كه به معناى طلبيدن است بدانيم ، ولى چه بسا كه آن را به معناى اكثار دانسته اند، وگفته اند معنايش اين است كه مال واولاد مترفين را زياد كرديم ، وايشان در آن شهر فساد راه انداختند. وبعضى ديگر آن را به صورت ((اءمرنا(( قرائت كرده وبه على (عليه السلام ) وبه عاصم وابن كثير ونافع وغير ايشان نسبتش داده اند كه از ماده ((ايمار(( وبه معناى زياد كردن مال ونسل است ، بعضى ديگر آن را به صورت ((اءمرنا(( با تشديد ميم از مصدر تاءمير به معناى توليت وعهده دارى امارت قرائت كرده وبه امام على وامام حسن وامام باقر (عليه السلام ) وبه ابن عباس وزيد بن على وغير ايشان نسبتش داده اند. وَ كَمْ أَهْلَكْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِن بَعْدِ نُوحٍ وَ كَفَى بِرَبِّك بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيراً(۱۷) در مفردات گفته است : كلمه ((قرن (( به معناى مردمى است كه در يك زمان زندگى كنند واز جهت عصر وزمان مشترك باشند، وجمع آن قرون مى آيد، همچنانكه در قرآن فرمود: ((ولقد اهلكنا من القرون (( ونيز فرموده : ((كم اهلكنا من القرون (( ومعناى آيه روشن است كه مى خواهد مطلب گذشته در آيه قبل را تثبيت نموده وبا اشاره به قرون گذشته هلاك شده ، بفهماند كه هلاك ساختن اهل قريه ها وديارها يكى از سنت جاريه خداوندى است . واين آيه خالى از اشعار به اين معنا نيست كه سنت هلاك ساختن از زمان نوح در ميان قرون بشرى شروع شده است ، وهمينطور هم هست قبلا هم در تفسير آيه : ((كان النّاس امة واحدة فبعث اللّه النّبيين ((، در جلد دوم اين كتاب گفتيم كه جامعه انسانى ، قبل از زمان نوح (عليه السلام ) يك جامعه ساده فطرى بوده است وبشر جز آنچه را كه به فطرت خود مى يافته درك نمى كرده است وبعد از آمدن نوح بود كه اختلافات در ميان بشر پيدا شد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۶

مَّن كانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشاءُ لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصلَاهَا مَذْمُوماً مَّدْحُوراً(۱۸) كلمه ((عاجلة (( صفت است براى موصوفى كه حذف شده وبعيد نيست كه موصوفش حيات (زندگى ) باشد، به قرينه اينكه مقابل آن را در آيه بعد، آخرت آورده است . بعضى هم گفته اند كه مراد از ((عاجله (( نعمت هاى عاجله است ، بعضى نيز گفته اند كه متاع دنياى عاجل است . ومفردات در معناى ((يصليها(( گفته است كه اصل اين كلمه ((صلى (( وبه معناى گيراندن آتش است ، آنگاه از خليل نقل كرده كه گفته است : معناى ((صلى الكافر النّار(( اين است كه كافر حرارت آتش را چشيد. وبه همين معنا است جمله ((يصلونها فبئس ‍ المصير(( وبعضى گفته اند ((صلى النار(( به معناى ((داخل آتش ‍ گشت (( مى باشد و((اصلى النار(( يعنى : ((ديگرى را در آتش ‍ انداخت (( همچنانكه در قرآن كريم آمده است : ((فسوف نصليه نارا(( ودر مجمع البيان گفته : ((مدحور(( از ماده ((دحر(( به معناى دور كردن است : ومدحور يعنى مطرود ودور شده . اينكه گفته مى شود ((اللّهم ادحر عنّا الشّيطان - يعنى خدايا شيطان را از ما دور كن (( مراد از ((اراده عاجله (( در آيه : ((من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها...(( خداوند متعال بعد از آنكه سنت خود را در تعذيب دنيوى ، پس از دعوت رسالت ، بيان نمود ومتذكر شد كه همواره امتهاى انسانى را به سوى ايمان وعمل صالح راهنمائى مى كند، ودر آخر اگر به فساد و افساد پرداختند رسولى مى فرستد، واگر باز هم طغيان وفسق ورزيدند به عذاب دسته جمعيشان مبتلامى سازد، اينك در اين آيه به بيان سنتش ‍ در عذاب اخروى وثواب آن مى پردازد، در يك آيه بعد، عذاب اخروى را ودر آيه بعد از آن ، ملاك ثواب اخروى را ودر آيه اى ديگر خلاصه گفتار واصل كلى در اين باب را بيان مى فرمايد. پس اينكه فرمود: ((من كان يريد العاجلة (( معنايش اين است كه هر كس حيات عاجله يعنى زندگى دنيا را بخواهد يعنى متاعى را از دنيا طلب كند كه نفس از آن ملتذذ وقلب بدان علاقمند است ، وتعلق قلب به حيات عاجله وطلب آن ، وقتى تعلق ودنيا طلبى است كه فقط حيات عاجله را بخواهد، اما اگر دنيا را از اين نظر بخواهد كه وسيله نيل به سعادت اخروى است ، اين در حقيقت دنيا طلبى نيست ، بلكه اراده آخرت وعقبى طلبى است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۷

از آنجا كه به آخرت نمى توان رسيد مگر از راه دنيا، لذا به هر انسانى كه اين راه را طى كند نمى شود گفت دنيا طلب مگر آنكه از آخرت اعراض ‍ نموده وبه كلى آن را فراموش كند ودر نتيجه اراده وحواسش خالص ‍ براى دنيا شود، همچنانكه كلمه ((كان (( در جمله ((من كان يريد(( كه استمرار را افاده مى كند نيز اين معنا را مى رساند. آرى طالب دنيا كسى است كه معتقد به زندگى ديگرى غير اين زندگى دنيا نباشد، ودر نتيجه اعتقاد به نبوت وتوحيد را لغوبپندارد، زيرا كه اگر اعتقاد به معاد نباشد، ديگر ايمان به خدا وفرستادگان اووتدين به دين اثرى نخواهد داشت . همچنانكه خداى تعالى فرمود: ((فاعرض عن من تولى عن ذكرنا ولم يرد الاالحيوة الدّنيا ذلك مبلغهم من العلم انّ ربّك هواعلم بمن ضلّ عن سبيله (( واينكه فرمود: ((عجّلنا له فيها ما نشاء لمن نريد(( معنايش اين است كه ما هم آنچه را كه اومى خواهد فورا به اومى دهيم ، البته نه هر قدر كه او مى خواهد، بلكه هر قدر كه ما بخواهيم ، پس امر به دست ما است نه به اختيار او، واثر هر چه هست در اراده ما است نه در اراده او، تازه اين روش را در باره همه دنياطلبان اعمال نمى كنيم ، بلكه در حق هر كس كه خواستيم به كار مى بنديم ، پس اراده اشخاص از هيچ جهت حاكم بر اراده ما نيست ، واين تنها اراده ما است كه در ايشان حكومت مى كند. وچون اراده فعلى خداى عزوجل نسبت به هر چيز عبارتست از فراهم شدن اسباب خارجى ورسيدن آن به حد عليت تامه ، لذا بايد گفت كه آيه شريفه دلالت بر اين دارد كه هر انسان دنيا طلب از دنيا آن مقدارى كه اسباب اقتضاء كند، وعواملى كه خداوند در عالم به جريان انداخته وبه تقدير خود هر كدام را اثرى داده ، مساعدت نمايد رزق مى خورد، پس ‍ دنيا طلب جز به قسمتى از خواسته هايش نمى رسد وفقط به پاره اى از آن چه كه مى خواهد وبه زبان تكوين مسئلت مى نمايد نائل مى شود، ليكن جز آن مقدار كه خداوند اسباب را به سويش جريان بيندازد نائل نمى گردد. ((واللّه من ورائهم محيط(( خداى سبحان اين حقيقت را در آيه اى ديگر به زبانى ديگر بيان كرده و فرمود: ((ولولاان يكون النّاس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرّحمن لبيوتهم سقفا من فضّة ومعارج عليها يظهرون ولبيوتهم ابوابا وسررا عليها يتّكون وزخرفا وان كلّ ذلك لمّا متاع الحيوة الدّنيا((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۸

يعنى اگر نبود يكنواخت زندگى كردن مردم ، واينكه همه محكوم به قانون اسباب وعللند، ودر اين قانون فرقى ميان مؤ من وكافر نيست وهر يك از اين دوفريق به عوامل غنى وثروت مصادف شود ثروتمند گشته و هر يك به عوامل مخالف آن برخورد كند فقير مى شود، چه مؤ من وچه كافر، ما كفار را به مزيد نعمتهاى دنيوى اختصاص مى داديم ، چون نعمتهاى دنيوى در نزد ما ودر بازار آخرت ارج وقيمتى ندارد. اين بود معنايى كه ما براى ((اراده عاجله (( كرديم ، بعضى ديگر گفته اند: مقصود از خواستن عاجله ، اين است كه انسان هر چه مى كند مقصودش طلب دنيا باشد نه آخرت ، چنين كسى در آخرت از پاداش ‍ نيك اعمالش بى بهره است ، وليكن اين قيدى است كه آيه را بدون دليل ، مقيد بدان كرده اند وبعيد نيست اين معنى را از آيه : ((من كان يريد الحيوة الدّنيا وزينتها نوفّ اليهم اعمالهم فيها وهم فيها لايبخسون اولئك الّذين ليس لهم فى الاخرة الاالنّار گرفته باشد، غافل از اينكه اين آيه با آيه مورد بحث ، دوغرض مختلف را دنبال مى كنند، به اين صورت كه آيه مورد بحث در مقام بيان اين معنا است كه ((طالب دنيا از سعى و كوشش جز همان دنيا بهره نمى برد(( وآيه سوره هود در اين مقام است كه بفهماند ((انسان جز عملش بهره ديگرى ندارد((، يعنى اگر طالب دنيا باشد همان دنيا را به اومى رسانند، وفرق ميان اين دوغرض روشن وواضح است (دقت بفرمائيد) ومعناى جمله ((ثمّ جعلنا له جهنّم يصليها مذموما مدحورا(( اين است كه ما جهنم را جزاى اودر آخرت قرار داديم تا حرارت آن را بچشد آنهم در حالى كه مذموم ودور از رحمت باشد، واين دوقيد، يعنى قيد مذموم ودورى از رحمت مى فهماند كه وى ((مخصوص به جهنم (( و((محروم از مغفرت ورحمت (( است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۸۹

واين آيه هر چند كه وضعيت دنياطلبان وغافلان از آخرت را بيان مى كند، وليكن بايد بدانيم كه مراتب دنيا طلبى وانكار آخرت مختلف است ، يكى هم از ناحيه زبان چنين است وهم از ناحيه عمل ، وديگرى در مرحله عمل چنين است هر چند لسانا به نشاءه آخرت گواهى مى دهد، جمله ((وللاخرة اكبر درجات ...(( كه به زودى مى آيد نيز اين اختلاف را تصديق مى كند. وَ مَنْ أَرَادَ الاَخِرَةَ وَ سعَى لهََا سعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئك كانَ سعْيُهُم مَّشكُوراً(۱۹) ومن اراد الاخرة و سعى لها سعيها وهومؤ من فاولئك كان سعيهم مشكورا راغب مى گويد: ((سعى (( به معناى راه رفتن به سرعت است ، البته نه به آن حدى كه دويدن شمرده شود، ودر حديث در هر كار (چه خير و چه شر) استعمال مى شود. در باره جمله ((ومن اراد الاخرة (( بيان ما همان است كه در جمله ((من كان يريد العاجله (( گذشت ، اشكال ما هم به كلام مفسرى كه گفته است : ((معناى اينكه فرموده : ((ومن اراد الاخرة (( اين است كه آن كس كه با عمل خود آخرت را طالب باشد(( همان اشكالى است كه در گفتار مفسّر در معناى جمله ((من اراد العاجلة (( گذشت .

اعمال آدمى اسباب اخروى هستند وبر خلاف اسباب دنيوى تخلف ناپذيرند

حرف ((لام (( در جمله ((وسعى لها سعيها(( براى اختصاص ‍ است وهمچنين اضافه ((سعى (( به ((ضمير آخرت (( اختصاص ‍ را مى رساند وچنين معنا مى دهد كه ((هر كه كوشش كند ومجدانه كوشش كند وكوششى كند كه مختص به آخرت است (( واز اين معنا چنين استفاده مى شود كه سعى براى آخرت بايد طورى باشد كه لايق به آن باشد، مثل اينكه كمال جديت را در حسن عمل به خرج دهد وحسن عمل را هم از عقل قطعى ويا حجت شرعى گرفته باشد، ومعناى جمله ((وهومؤ من (( اين است كه اين سعى را در حالى كند كه ايمان به خدا داشته باشد، واين خود مستلزم توحيد وايمان به نبوت ومعاد است ، زيرا كسى كه اعتراف به يكى از اين سه اصل نداشته باشد خداى سبحان اورا در كلام مجيدش مؤ من به خود نمى داند، وآيات قرآنى در اين باره بسيار است . به فرض اينكه از آيات مذكور هم كه چشم پوشى كنيم تقييد به جمله ((وهومؤ من (( براى رساندن اين معنا كافى است ، زيرا كسى كه آخرت بخواهد وكارهاى مخصوص به آن را مجدانه انجام دهد قطعا ايمان به خدا وبه وراى دنيا دارد. واگر تقييد مذكور به منظور رساندن صحت ايمان ، كه خود مستلزم اعتقاد به توحيد ونبوت است نبود، هيچ وجه ديگرى براى آن متصوّر نمى شد، پس تنها تقييد به ايمان ، به ساير آيات قرآنى در اين باره كمك مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۹۰

ومعناى جمله ((فاولئك كان سعيهم مشكورا(( اين است كه خداوند عمل چنين كسانى را به بهترين وجه قبول نموده وكوشش آنان را مى ستايد وستايش خدا در برابر عمل بنده ، عبارت است از تفضل اوبر بنده اش .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←