تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۶

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۶۵

وسيله يكى از اين دوبه گروه صالحان از مؤ منين ملحق شود، ودر جاى ديگر در حق اين طايفه فرموده : ((واخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاصالحا واخر سيئا عسى اللّه ان يتوب عليهم (( ونيز فرموده : ((و اخرون مرجون لامر اللّه اما يعذبهم واما يتوب عليهم (( آرى ، اين طايفه با طايفه اى كه هم ايمان دارند وهم عمل صالح ، در اين جهت شركت دارند كه خدا به پاداش اينكه ايمان آوردند ايشان را بر حق پايدار مى نمايد، همچنانكه فرمود: ((وبشر الّذين آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم (( ونيز فرمود: ((يثبت اللّه الّذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا وفى الاخرة (( وَ أَنَّ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ أَعْتَدْنَا لهَُمْ عَذَاباً أَلِيماً(۱۰) ((اعتاد(( به معناى ((اعداد وتهيه كردن ((است كه از ((عتاد(( (به بفتح عين ) گرفته شده است ، وبه طورى كه راغب مى گويد به معناى ((ذخيره كردن چيزى است (( قبل از رسيدن وقت حاجت ونياز به آن . از سياق آيه چنين برمى آيد كه جمله مورد بحث ، عطف باشد به جمله ((ان لهم ...(( كه در آيه قبل بود وتقديرش چنين است : ((قرآن بشارت مى دهد كسانى را كه عمل صالح كردند به اينكه همانا براى آنان است اجرى بزرگ وبراى كسانى كه ايمان به آخرت نياورند عذابى دردناك ذخيره كرده ايم (( اگر عذاب كفار را براى مؤ منين بشارت داده از اين جهت است كه عذاب ايشان انتقامى است كه خدا از دشمنان دين مى گيرد وباعث روشنى ديدگان مؤ منين مى شود. حال چرا از اوصاف اين طايفه ، تنها ((ايمان نياوردن به آخرت (( را ذكر كرده با اينكه كفر، با انكار غير آخرت - مثل انكار توحيد يا نبوت - نيز تحقق مى يابد؟ جوابش اين است كه چون سياق كلام در بيان اثرى است كه دين قيم به دنبال دارد وبا انكار معاد ديگر خاصيت واثرى براى دين قيم باقى نمى ماند، هر چند منكر معاد قائل به وحدانيت خداوند و ساير معارف حق باشد، وبه همين جهت است كه مى بينيم خداى تعالى فراموش كردن قيامت را ريشه تمامى گمراهيها ناميده وفرمود: ((ان الّذين يضلون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۶۶

وَ يَدْعُ الانسنُ بِالشرِّ دُعَاءَهُ بِالخَْيرِ وَ كانَ الانسنُ عجُولاً(۱۱) مراد از ((دعا(( بطورى كه از سياق آيه استفاده مى شود مطلق طلب است ، چه به لفظ دعا باشد مثل ((خدايا مال واولاد بر من روزى كن و...(( وچه بدون لفظ صورت گيرد وبه صورت سعى وعمل بوده باشد، همه اينها دعا ودرخواست از خداست ، حتى اگر اين درخواست از كسى صادر شود كه به خدا معتقد نبوده وتوجهى به درخواست از خدا ندارد، چون در حقيقت غير از خدا معطى ومانعى وجود ندارد همچنانكه فرمود: ((يسله من فى السّموات والارض ونيز فرموده : ((واتيكم من كل ما سالتموه (( پس به شهادت اين دوآيه ، دعا به معناى مطلق طلب است ، وحرف ((باء(( در دوكلمه : ((بالشّر(( و((بالخير(( براى چسباندن فعل به مفعول آن است ومقصود اين است كه انسان به همان نحوشر را مى خواند وآن را درخواست مى كند كه خير را مى طلبد.

بيان اينكه انسان عجول بوده وآنسان كه در طلب خيرات است در پى شر نيز مى باشد(ويدع الانسان بالشر دعائه بالخير)

بنابراين مقصود از اينكه فرمود: ((انسان عجول است (( اين خواهد بود كه اووقتى چيزى را طلب مى كند صبر وحوصله به خرج نمى دهد، در جهات صلاح وفساد خود نمى انديشد تا در آنچه طلب مى كند راه خير برايش مشخص گردد، واز آن راه به طلبش اقدام كند بلكه به محض ‍ اينكه چيزى را برايش تعريف كردند ومطابق ميلش ديد با عجله و شتابزدگى به سويش مى رود ودر نتيجه گاهى آن امر، شرى از آب در مى آيد كه مايه خسارت وزحمتش مى شود، وگاهى هم خيرى بوده كه از آن نفع مى برد. اين آيه وآيات بعديش در سياق توبيخ وسرزنشى است كه ناشى از منت نهادن خداى تعالى در آيات قبل است كه مساءله ((هدايت اقوم (( را به رخ بندگانش مى كشد، گوئى كه فرموده است : ما كتابى نازل كرديم كه شما را به سوى ملتى اقوم هدايت مى كند وگروندگان به آن ملت وكيش ‍ را به سعادت وبهشت مى رساند وبه سوى اجرى عظيم وخيرى كثير ارشاد مى كند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۶۷

وليكن جنس بشر عجول است وبه خاطر همين عجله اش ميان خير و شر فرق نمى گذارد، بلكه هر چه برايش پيش بيايد همان را مى خواهد و در طلبش برمى خيزد، بدون اينكه خير وشر را از هم جدانموده وحق را از باطل تشخيص دهد، در نتيجه به همان نحوى كه عاشق خير است ، شر را نيز به همان وجه طلب مى كند، وهمانطور كه بايد بر سر حق سر وسينه بشكند بر سر باطل هم مى شكند. سزاوار نيست كه انسان دستخوش عجله گشته وهر چه را كه دلش ‍ خواست واشتهايش طلب كرد دنبال كند وهر عملى كه ارتكابش برايش ‍ ممكن بود مرتكب شود، وتا آنجا كه تيغش بريد ببرد، وآنگاه اين معنا را بهانه كند كه خدا برايم فراهم كرد واگر اونمى خواست نمى گذاشت من اينكار را بكنم ! درست است كه شب وروز دوآيت الهى اند، وهيچ وقت در يك حال نمى مانند، بلكه خدا با آيت شب آثار روز را از بين برده و حركات موجودات را متوقف وديدگان را به خواب مى برد، وبرعكس ‍ با آيت روز قوا را بار ديگر بيدار نموده ومردم به طلب فضل پروردگارشان به جنب وجوش در مى آيند، وبا اين شب وروز عدد سالها وحسابها را در دست دارند. ودرست است كه اعمال خير وشر همه به اذن خدا در عالم وجود تحقق مى يابند وهمه آنها با قدرتى براى آدمى مقدور است كه خدا به آدمى داده است وليكن اين معنى باعث نمى شود كه اعمال خير وشر، هر دو براى آدمى جايز شوند، وانسان هر چه را كه هوس كرد با عجله و سراسيمه دنبال نمايد، وبدون هيچ احساس مسؤ وليتى مرتكب هر عملى - چه خير وچه شر - بشود وهمان طور كه در اطاعت خدا آزاد است معصيت خدا را هم آزادانه مرتكب شود. بلكه واجب است اعمال شر را مانند شب تاريك كننده دانسته و نزديكش نشود وعمل خير را مانند روز بينا كننده دانسته انجامش دهد، وبا انجام آن فضل پروردگار خود را جستجونمايد، اميدوار باشد كه خدا به پاداش آن سعادت آخرت ورزق كريمش مرحمت فرمايد آرى عمل آدمى گريبانگير آدمى است وتا اورا به سعادت ويا شقاوتش ‍ نكشاند دست بردار نيست وآنچه مى كند آثارش به خود برگشته وبه غير خود نمى رسد، وكسى را به جاى خود نمى گيرد. اين آن معنائيست كه از سياق آيه استفاده مى شود وبا در نظر گرفتن آن ، چند نكته روشن مى گردد:

دونكته كه آيه شريفه روشن مى شود

اول اينكه : اين آيه وآيات بعديش در مقام توبيخ وملامتند وهمانطور كه قبلا اشاره كرديم همين معنى وجه اتصال آنها به ماقبلند كه فرمود: ((ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ...((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۶۸

بنابراين خداى سبحان مى خواهد بفرمايد كه انسان به خاطر آن قريحه استعجالى كه دارد آنطور كه بايد قدر نعمت هدايت الهى را نمى داند، و ملت اقوم وملت ديگر در نظرش يكسان است ، وبه همين جهت همانطور وبه همان عشق وعلاقه كه خير را مى طلبد در طلب شر مى رود، وبه همان عجله كه به دنبال سعادت مى رود در پى شقاوت مى دود. نكته دوم اينكه : مراد از ((انسان (( جنس آدمى است نه افراد معينى از انسانها، از قبيل كفار ومشركين ، چنانكه بعضى گفته اند ومراد از ((دعا(( هم مطلق طلب است نه دعاى اصطلاحى كه بعضى خيال كرده اند، ومقصود از خير وشر هر آن چيزى است كه در حقيقت مايه سعادت ويا شقاوت آدمى است ، نه مطلق هر چيزى كه مضر يا نافع باشد، مانند درخواست فلاح ورستگارى براى كسى كه مورد علاقه او است ودرخواست خسران ونوميدى براى كسى كه مورد انزجار وخشم اواست و... ومراد از ((عجله (( علاقه آدمى است به اينكه آنچه ميل دارد به زودى تحقق يابد، نه لجاجت ودرخواست عذاب . وما از اين نظر مفردات آيه را معنا كرديم كه مفسرين در معانى آنها اختلاف عجيبى به راه انداخته اند ودر وجه اتصال آيه به آيات قبل و بعدش حرفهائى مضطرب وگوناگون زده اند، كه چون فايده اى در نقل آنها نديديم از ايراد آنها وغور وبحث در پيرامونش صرفنظر نموديم ، كسانى كه مايلند همه آنها را ببينند بايد به كتب تفسير مراجعه نمايند. وَ جَعَلْنَا الَّيْلَ وَ النهَارَ ءَايَتَينِ فَمَحَوْنَا ءَايَةَ الَّيْلِ وَ جَعَلْنَا ءَايَةَ النهَارِ مُبْصرَةً لِّتَبْتَغُوا فَضلاً مِّن رَّبِّكمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السنِينَ وَ الحِْساب وَ كلَّ شىْءٍ فَصلْنَهُ تَفْصِيلاً(۱۲) در مجمع البيان آمده : كلمه ((مبصره (( به معناى ((مضيئه : روشنگر(( ((منيرة : نور دهنده (( و((نيرة : درخشنده (( است ابو عمروگفته : مقصود از اين كلمه اينست كه مردم به وسيله قرآن بينا مى شوند، همانطور كه گفته مى شود ((ليل نائم (( و((سرّ كاتمّ((، كسائى گفته : عرب وقتى مى گويد: ((ابصر النهار(( يعنى بينا كرد روز، مقصود اين است كه روشن شد.

مراد از آيت بودن شب وروز ومحوآيت ليل ومبصره بودن آيات نهار

ودوكلمه ((ليل (( و((نهار(( به معناى ظلمت ونورى است كه متعاقب هم وبه خاطر مواجه بودن زمين با طلوع وغروب آفتاب در زمين پديد مى آيند، واين دومانند ساير موجودات

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۶۹

عالم وهمچنين احوال آن موجودات دوآيت از آيات خداى سبحان است كه بالذات دلالت بر يكتايى خدا در ربوبيت مى كند. واز همينجا روشن مى شود اينكه فرمود: ((شب وروز را دوآيت قرار داد(( مقصود اين است كه آنها را دوآيت خلق كرد، نه اينكه در آغاز خلقتشان آيت نبودند وبعدا آنها را آيت خود قرار داد وآنها را به عنوان دليل مقرر داشت ، زيرا تمامى موجودات از همان اصل وجود، آياتى هستند كه بر مكون خود دلالت دارند. بنابراين به خوبى روشن مى شود كه مراد از آيت شب وآيت روز خود شب وروز است ، ودر حقيقت اضافه آيت به ليل ونهار در عبارت ((آية الليل وآية النهار(( اضافه بيانيه است نه اضافه لاميه ومقصود از محو ليل تاريك كردن وپنهان كردن آن از چشمها است ، كه به خلاف روز باشد. پس اينكه بعضى ها گفته اند: مراد از ((آيت ليل (( ماه ومراد از محو آن ، لكه هايى است كه در آن دوديده مى شود، ومراد از ((آيت نهار(( خود آفتاب ، ومبصر بودن آن ، نداشتن آن لكه ها است به هيچ وجه صحيح نيست . زيرا گفتگودر خود دو((آيت (( (ليل ونهار) است ، نه در آيت آن دو آيت ، علاوه بر اين ، تفريعى كه بر جمله مورد بحث كرده وفرموده : ((لتبتغوا فضلامن ربكم ...(( متفرع بر روشنى دادن روز وظلمت شب است نه بر لكه داشتن ماه ونداشتن آفتاب . ونظير اين حرف بى اساس را بعضى ديگر نيز گفته اند كه : مراد از آيت شب ، ظلمت آن واز آيت روز نور آن ومراد از محوآيت شب ، بردن ظلمت آن با نور روز است ، واگر در آيه از بردن نور روز، به وسيله شب سخنى نرفته براى اين بوده كه همين يكى بر آن ديگرى دلالت مى كرده . واگر خواننده محترم كلام سابق ما را به ياد داشته باشد قطعا وجه سقوط اين گفتار بر اوپوشيده نخواهد ماند، زيرا ما گفتيم كه آيه شريفه در مقام بيان فرقى است كه ميان اين دوآيت است ، وبنا به گفتار مفسر مزبور ديگر فرقى ميان اين دوآيت باقى نمى ماند، اين يكى آن ديگرى را وآن ديگرى اين را از بين مى برد. جمله : ((لتبتغوا فضلا من ربّكم (( متفرع است بر جمله ((وجعلنا آية النّهار مبصرة (( ومعنايش اين است كه اگر ما آيت روز را روشن قرار داديم براى اين است كه شما بتوانيد در آن موقع رزق پروردگار خود را طلب كنيد، چون ((رزق (( فضل وعطاى خداى تعالى است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۷۰

بعضى ديگر گفته اند كه : تقدير جمله مورد بحث چنين است : ((لتسكنوا باللّيل ولتبتغوا فضلا من ربّكم بالنّهار: تا در شب آرام گيريد ودر روز به جستجوى فضل خدا برخيزيد منتهى جمله اولى حذف شد، چون مساءله سكونت در شب را در چند جاى ديگر خاطرنشان كرده بود، وليكن اين حرف صحيح نيست ، زيرا چنين تقديرى با سياق كلام منافات دارد، چون سياق اينست كه مى خواهد آثار يكى از دوآيت را در عين اينكه هر دوآيتند باقى گذارده وآثار آيت ديگرى را محو نمايد. واينكه فرمود: ((ولتعلموا عدد السّنين والحساب (( يعنى تا اينكه با محوشب وروشنگرى روز، سالها را بدانيد، يكى از روزهاى آن را واحد قرار داده وبقيه ايام را بر آن گره بزنيد، وبدينوسيله حساب وقتها و موعدها را بدانيد. وكلمه : ((والحساب (( هم متفرع بر مبصر بودن نهار است ، نظير همان متفرع بودن طلب رزق بر آن ، وجهتش اينست كه ما به هيچ عدم و فقدانى بر نمى خوريم مگر از ناحيه وجودى كه مقابل آنست ، ولى به عكس نيست ، يعنى از ناحيه عدمها به وجود متوجه نمى شويم ، و ظلمت امرى است عدمى به معناى نبود نور، واگر نور نبود نه به نورى منتقل مى شديم ونه به ظلمتى ، وما هر چند كه هم با شب حسابها را نگه مى داريم وهم با روز وآن دورا ظاهرا از هم جدا مى شماريم ، ليكن احساس ، اول به امر وجودى (يعنى روز) متعلق مى شود، وسپس به نوعى قياس متوجه امر عدمى (يعنى شب ) مى شويم ، وهر امر وجودى وعدمى كه با آن مقايسه شود وضع بدين منوال است . فخر رازى در تفسير خود مى گويد بهتر اين است كه بگوييم : مراد از ((محوآيت شب (( بنابر اينكه مقصود از آن ماه باشد، اختلاف شكلى است كه در گردش از محاق به محاق بخود گرفته ونورش با سپرى شدن شبها كم وزياد مى شود، زيرا همين اختلاف نور آثار عظيم و بسيارى در درياها وبيابانها ومزاجهاى مردم دارد، ولازمه اين همانطور كه خودش اشاره كرده اين است كه جمله : ((لتبتغوا فضلا من ربّكم (( وجمله : لتعلموا عدد السّنين والحساب (( متفرع بر محوآيت شب و مبصر كردن آيت نهار (هر دو) باشد، ومعنايش چنين باشد: دوآيت شب وروز را چنين كرديم تا شما با نور خورشيد واختلاف نور ماه رزق خود را به دست آوريد

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۱

وتا اينكه بدين وسيله سالها وحسابها را بدانيد، چون آفتاب شب وروز را از هم متمايز نموده ، وماه با اختلاف شكلهايش ماههاى قمرى را ترسيم نموده وماهها سالها را تشكيل مى دهد، وبنابراين معنا، لام در: ((لتبتغوا(( ودر: ((لتعلموا(( متعلق به دوفعل : ((محونا و جعلنا(( (هر دو) خواهد بود. وليكن اين معنا صحيح نيست وآيه شريفه در سياقى است كه با آن نمى سازد، ونمى توان گفت غرضى كه در آن ذكر شده غرض واحدى است كه مترتب بر هر دوآيه (آيه محووآيه اثبات ) شده است . زيرا قبلا هم گفتيم كه آيات مورد بحث در سياق توبيخ وملامت است ، و آيه مورد بحث يعنى آيه : ((وجعلنا اللّيل والنّهار آيتين (( به منزله جواب از احتجاجى است تقديرى كه ممكن است كسى درخواست شرّ بكند.

وجود قدرت وآزادى ، دليل ومجوز ارتكاب هر عملى نيست

وخلاصه آن احتجاج اين است كه آدمى به خاطر عجله اى كه دارد در طلب مقاصدش سراسيمه مى شتابد، وبدون اينكه اعتنا و توجهى نسبت به كتاب وهدايت الهى كه به سوى ملت فرستاده شده و اقوم است ، بنمايد، در اين راه تفاوتى ميان خير وشر نگذاشته واز هيچ عملى به منظور بررسى صلاح وفساد آن باز نمى ايستد، بلكه به مجرد اينكه عملى را مورد علاقه ومطابق ميلش يافت ، وقدرتش بر انجام آن نيز مساعدت نمود انجامش مى دهد، ودر اين باره بحريت طبيعى خود اعتماد نموده با زبان حال چنين استدلال مى كند كه با اينكه خداوند قدرت اينگونه اعمال را به من داده ومرا از آن جلوگيرى نكرده ، چرا نكنم ؟ همچنانكه قرآن كريم اين زبان حال را به عنوان زبان حال از مشركين نقل كرده كه رسما مى گفتند: ((لوشاء اللّه ما عبدنا من دونه من شى ء نحن ولااباونا((، وچون جاى چنين استدلالى بوده خداوند در آيه مورد بحث بعد از آنكه كلام رابالحن توبيخ وملامت بيان فرمود چنين جواب داد كه صرف قدرت داشتن بر عمل وصحيح انجام دادن آن ، دليل بر جواز آن نمى شود، وصرف اينكه خداوند ايشان را هم بر انجام خيرها قدرت داده وهم بر انجام شرها دليل بر اين نيست كه ارتكاب شر هم جائز باشد، مگر نمى بينيد كه خداوند شب وروز را دو آيت از آيات خود قرار داده كه انسان ها در آن شب وروز زندگى كنند، و در عين حال آيت شب را محونموده ، وموجودات را محكوم كرده كه در آن به آسايش وخمود بپردازند وآيت روز را مبصر ووسيله درك وبينائى قرار داده تا در آن رزق خود را طلب كنند وبه وسيله آن عدد سنين و حساب را در دست داشته باشند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۲

پس همانطور كه مشترك بودن شب وروز در آيت بودن باعث نمى شود كه در حركات وتقلبات هم مشترك باشند، بلكه حركات وتقلبات مخصوص روز است ، همچنين اشتراك اعمال خير وشر در اينكه هر دو به اذن خدا صورت مى گيرند، وخداوند قدرت انجام آنها را به آدمى داده باعث نمى شود كه بگوييم ارتكاب هر دوجايز است ، بلكه جواز انجام وارتكاب از خواص عمل خير است ، وعمل شر از آن سهمى ندارد، پس آدمى نبايد هر چه كه برايش پيش آمد بكند، ويا هر چه كه دلش خواست انجام دهد، وبه اين معنا اعتماد واستدلال كند كه هم آزادى طبيعى دارم ، وهم خداوند قدرت انجام آن را به من داده است . از آنچه گفته شد فساد گفتار بعضى روشن مى شود كه گفته اند آيه مورد بحث در مقام استدلال واثبات توحيد است ، به اين بيان كه شب وروز و اختلافاتى كه بر آن دوعارض مى شود وبركاتى كه از ناحيه آن اختلافات پيدا مى كنند از نشانه هاى توحيد است . زيرا دلالت شب وروز بر توحيد دليل بر اين نمى شود كه آيه هم بخواهد همان را افاده كند، ودر هر سياقى كه قرار داشته باشد دليل بر توحيد به حساب آيد. واينكه در ذيل آيه فرمود: ((وكلّ شى ء فصّلناه تفصيلا اشاره است به تميز موجودات ، واينكه در خلقت هيچ گونه ابهام واجمالى نيست . وَ كلَّ إِنسنٍ أَلْزَمْنَهُ طئرَهُ فى عُنُقِهِ معناى ((طائر(( ومراد از جمله : ((وكل انسان الزمناه طائره فى عنقه (( در مجمع البيان گفته : ((طائر(( در اينجا عمل انسان است ، وعمل آدمى را به طائرى تشبيه كرده است كه از چپ به راست پرواز مى كند كه عربها آن را به فال نيك مى گيرند، ويا از راست به چپ مى پرد وآن را به فال بد مى گيرند، آرى مرغان در عرب دوحال داشتند يا از طرف چپ مسافر به طرف راست وى پرواز مى كردند كه آن را سانح مى ناميدند، ويا طرف چپ خود را در برابر طرف راست ايشان قرار مى دادند، وآن را بارح مى خواندند واصل اين نامگذارى اين بود كه مرغ اگر سانح بود تيرانداز به سهولت مى توانست صيدش كند، ولى اگر بارح بود نمى توانست نشانه بگيرد. ابوزيد مى گويد: هر حيوانى (اعم از مرغ ، آهوويا غير آن ) در حال حركت ديده مى شد آن را طائر مى ناميدند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۳

ودر كشاف آمده است كه : عرب به مرغان فال مى زدند، وآن را زجر مى ناميدند، وچون به سفر مى رفتند، ودر راه به آن بر مى خوردند، كارى مى كردند كه آن را از خود دور كنند، اگر از طرف چپ ايشان به طرف راستشان پرواز مى كرد آن را به فال نيك مى گرفتند، واگر از طرف راست ايشان به سوى چپ شان مى پريد آن را شوم دانسته وبه فال بد مى گرفتند، وبه همين جهت فال بد را تطير ناميدند. ودر مفردات آمده : تطير اصلش تفالّ به طير است ، ولى بعدها هر فال زدنى را تطير ناميدند، چه فال نيك وچه فال بد، چه باطير باشد وچه با غير آن ، ودر قرآن آمده : ((قالوا انّا تطيرنا بكم (( گفتند كه ما شما را نحس مى دانيم وبه همين مناسبت گفته اند: ((لاطير الاطيرك : هيچ فال بدى نيست مگر فال بد تو(( ونيز در قرآن آمده : ((ان تصبهم سيّئة يطّيّروا بموسى : اگر بدى به ايشان برسد به موسى فال بد مى زنند(( ونيز آمده : الاانّما طائرهم عنداللّه : آگاه باش كه فال بدشان نزد خداست (( يعنى آن شوم وپيش آمد بدى كه در پيش دارند نزد خداست ، كه خدا به خاطر اعمال زشتشان برايشان آماده كرده در آيات زير كه مى فرمايد: ((قالوا طّيّرنا بك وبمن معك (() و((قال طائركم عنداللّه (( و((قالوا طائركم معكم (( و((كلّ انسان الزمناه طائره فى عنقه (( نيز همه به اين معنا است ، ووقتى گفته مى شود: ((تطايروا(( معنايش اين است كه ((سرعت گرفتند((، وبه معناى ((متفرق (( شدند نيز استعمال مى شود. وخلاصه اينكه از سياق ما قبل آيه وما بعد آن ومخصوصا از جمله : ((من اهتدى فانّما يهتدى لنفسه ...(( به خوبى برمى آيد كه مراد از كلمه ((طائر(( هر چيزى است كه با آن بر ميمنت ونحوست استدلال شود، وحسن عاقبت ويا سوء آن كشف وآشكار گردد، زيرا براى هر انسانى چيزى كه مربوط به عاقبت امر بوده وبتوان به وسيله آن به كيفيت عاقبتش از خير وشر پى برد وجود دارد. واينكه فرمود: ((ما طائر هر كسى را در گردنش الزام كرده ايم (( معنايش اينست كه آن را لازم لاينفك وجدائى ناپذير اوقرار داده ايم كه به هيچ وجه از اوجدا نگردد. واگر فرمود ((طائر اورا در گردنش ...((، براى اين بود كه تنها عضوى كه از آدمى جدا نمى شود وانسان از آن جدا نمى گردد گردن است . به خلاف اعضاى ديگر از قبيل دست وپا كه زندگى انسان بدون داشتن آنها امكان دارد، ولى با قطع شدن گردن ، كسى زنده نمى ماند، چون گردن است كه سر را به سينه وصل مى كند، وگردن عضوى است كه هر چه بر آن آويخته باشد چه زيور وچه غل اولين چيزى خواهد بود كه در مواجهه به چشم بيننده مى خورد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۴

عاقبت وسرنوشت انسان با اعمال ارادى واختيارى اولزوم وحتميت پيدا مى كند

وبنابراين مقصود از جمله ((وكلّ انسان الزمناه طائره فى عنقه (( اين خواهد بود كه خواست خدا بر اين مطلب استوار است كه آن چيزى كه سعادت وشقاوت را به دنبال خود براى آدمى خواهد آورد همواره در گردن اوباشد، واين خداست كه سرنوشت آدمى را چنين لازم لاينفك اوكرده است ، واين سرنوشت همان عمل آدمى است ، چون خداى تعالى مى فرمايد: ((وان ليس للانسان الاما سعى وانّ سعيه سوف يرى ثمّ يجزيه الجزاء الاوفى (( پس آن طائر وآينده اى كه خداوند لازم لاينفك آدمى كرده همان عمل اوست ، ومعناى الزام كردن آن اينست كه خداوند چنين مقرر فرموده است كه هر عملى قائم به عاملش بوده وخير وشر آن ، به خود اوبرگردد، نه آنكه اورا رها كرده به غير اوگلاويز شود. واز آيه : ((وانّ جهنّم لموعدهم اجمعين - تا آيه - انّ المتّقين فى جنّات وعيون (( استفاده مى شود كه خداوند چنين مقرر فرموده است كه عاقبت خير، با داشتن ايمان وتقوى محقق مى شود، وعاقبت بد در پيروى از كفر ومعصيت است . ولازمه اين قضاء اين است كه در عمل هر انسانى شواهدى باشد كه به طور قطع وبدون خطا واشتباه عاقبت اورا تعيين ومشخص كند، چون گفتيم كه چنين مقرر شده كه هر عملى به صاحبش برگردد، وهر كسى جز عملش سرمايه ديگرى نداشته باشد وسرانجام كار ((اطاعت (( به بهشت وكار ((گناه (( به آتش بيانجامد. در اين بيان ، روشن مى شود كه آيه شريفه سعادت وشقاوت را اگر بطور لزوم وحتم براى انسان اثبات مى كند از راه اعمال نيك وبدش مى باشد كه خود به اختيار خويش كسب كرده است نه اينكه بخواهد بگويد لزوم يكى از اين دوجبرى است وعمل افراد هيچگونه اثرى در سعادت و شقاوت آنان ندارد، خلاصه اينكه معناى آيه شريفه آنطور نيست كه بعضى خيال كرده اند كه آيه شريفه سعادت وشقاوت هر كس را اثر قضاء حتمى وازلى دانسته ، چه اينكه عملى انجام دهد ويا ندهد، وچه اطاعت كند يا معصيت نمايد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۵

مقصود از كتابى كه در قيامت براى افراد انسان بيرون آورده مى شود (ونخرج له يومالقيمة كتابا يلقيه منشورا)

وَ نخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ كتَباً يَلْقَاهُ مَنشوراً(۱۳) وضع اين كتاب را كه در اين جمله گفته شده ، جمله بعدى يعنى ((اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا روشن مى كند، چون دلالت دارد بر اينكه : اولا آن كتابى كه روز قيامت براى انسان بيرون مى كشند كتاب خود او است ، وهيچ ربطى به غير اوندارد. وثانيا اين كتاب حقايق تمامى اعمال آدمى را دارد، بدون اينكه كوچك ترين عمل اورا از قلم انداخته باشد، همچنانكه در آيه ديگرى همين معنا را آورده وفرموده است : ((ويقولون يا ويلنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة ولاكبيرة الااحصيها(( وسوم اينكه : حقيقت اعمال را آمارگيرى نموده سعادت باشد يا شقاوت ، نفع باشد يا ضرر جلوه گر مى سازد، جلوه اى كه هيچ ابهامى نداشته وجاى هيچگونه عذرى باقى نمى گذارد، همچنانكه فرموده : ((لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد(( واز آيه ((يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضرا وما عملت من سوء برمى آيد كه كتاب مزبور در بردارنده حقيقت اعمال ونتايج خير و شر آنها است ، نه اينكه مانند كتابهاى معمولى عبارت از خطوط و رسمها بوده باشد، پس آن كتاب عبارتست از همان اعمالى كه خداوند آن را به انسان نشان مى دهد كه ديگر جاى حاشا وتكذيب نماند، چون هيچ دليلى محكمتر از مشاهده وديدن نيست . واز همينجا معلوم مى شود كه مراد از ((طائر(( و((كتاب (( كه در آيه مورد بحث آمده ، يك چيز است وآن عبارت از اعمال آدمى است ، و اگر فرمود: ((ونخرج له يوم القيمة كتابا(( ونفرمود و((نخرجه (( با اينكه يكى بودن آن دو، اقتضاء مى كرد كه به صورت دوم تعبير كند، به خاطر اين نيست كه ((كتاب (( غير از ((طائر(( است ، بلكه براى اين بوده كه كسى توهم نكند كه عمل قبلا طائر بوده وكتاب نبوده ودر قيامت كتاب شده وديگر طائر نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۶

وخلاصه اينكه در جمله ((ونخرج له (( اشاره ايست به اينكه حقايق كتاب اعمال از ادراك انسان پوشيده شده ودر پس پرده غفلت است ، و خداوند در روز قيامت آن را از پس پرده بيرون مى كشد وآدمى را از جزئيات آن با خبر مى سازد، ومقصود از جمله ((يلقيه منشورا(( هم همين است واين خود دليل بر اين است كه اين كتاب براى هر كس آماده وزير سر است ، ونسبت به احدى در آن غفلت نمى شود، بنابراين ، جمله مذكور تاكيد جمله قبلى است كه مى فرمود: ((وكلّ انسان الزمناه طائره فى عنقه (( چون حاصل معناى اين جمله نيز همين بود كه هر انسانى به زودى آثار اعمالش را خواهد يافت ، اولا براى اينكه آثار اعمال ، لازم لاينفك وجدائى ناپذير اواست وثانيا براى اينكه به صورت كتابى در آمده كه به زودى آن را پخش ومنتشر خواهد ديد. اقْرَأْ كِتَبَك كَفَى بِنَفْسِك الْيَوْمَ عَلَيْك حَسِيباً(۱۴) در اين آيه چيزى در تقدير است ، وتقدير آن چنين است : ((يقال له اقرء كتابك ...(() حرف ((باء(( در جمله ((كفى بنفسك (( زائده است ، واصل آن ((كفت نفسك : نفس توكافى است (( بوده واگر به جاى ((كفت (( ((كفى (( آورده وبا اينكه كلمه ((نفس (( مؤ نث است فعل آن را مذكر آورده ، از اين جهت بوده است كه نفس مؤ نث مجازى است ودر هر فاعلى كه مؤ نث مجازى باشد هم مى توان فعلش را مذكر آورد وهم مؤ نث ، وچه بسا كه بعضى در توجيه مذكر آوردن ((كفى (( گفته باشند كه باء در ((بنفسك (( زائده نيست ، واين كلمه مجموعا اسم فعل است به معناى ((اكتف : بس كن (( وبسا توجيهات ديگرى نيز وجود دارد. اين آيه دلالت مى كند بر اينكه حجت كتاب مذكور حجتى است قاطع به طورى كه خواننده آن هيچ ترديدى در آن نمى كند، هر چند كه خواننده خود گنهكار باشد، وچطور چنين نباشد وحال آنكه در كتاب به جاى خط ونقش ، خود عمل ديده مى شود وپاداش وكيفر هم خود عمل است ، همچنانكه فرموده ((لاتعتذروا اليوم انّما تجزون ما كنتم تعملون (( از آن بيانى كه ما قبلا در وجه اتصال آيه ((ويدع الانسان بالشر(( به ما قبلش ذكر كرديم وجه اتصال دوآيه مورد بحث يعنى آيه ((وكلّ انسان الزمناه طائره (( تا كلمه ((حسيبا(( به ما قبل خود نيز معلوم وروشن مى گردد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۷۷

وخلاصه معناى آيات با در نظر گرفتن اينكه سياق آنها سياق توبيخ و ملامت است اين مى شود كه : ((خداى سبحان قرآن را نازل كرده وآن را راهنماى ملتى قرار داد كه اقوم است واين كار بر طبق سنت الهى جريان يافته چرا كه سنت اودر هدايت مردم به سوى توحيد وبندگى و به سعادت رساندن راه يافتگان وبدبخت كردن گمراهان در همه اعصار اينچنين بوده است وليكن انسان خير را از شر ونفع دهنده را از ضرر زننده تشخيص نداده است ، نسبت به آنچه كه مطابق هوى وهوس باشد عجله مى كند، ودر نتيجه شر را به عين حرص وولعى كه در خير از خود نشان مى دهد جستجووطلب مى كند وحال آنكه عمل چه خير وچه شر همچون سايه دنبال آدمى است ، واز يكديگر جدا شدنى نيستند بلكه در كتابى محفوظ شده تا به زودى در روز قيامت برايش بيرون آورند ودر پيش رويش بگسترند، وبر سر آن باز خواستش كنند، وچون چنين است بر آدمى لازم است كه به هر چه كه دلش خواست مبادرت نورزد ودر ارتكاب آن عجله نكند، بلكه در امورش قدرى توقف وتفكر نمايد تا خير وشر آن را از هم تشخيص داده وخير را برگزيده وشر را رها سازد.

هدايت هر كس به سود خود وضلالتش عليه خود است (ولاتزر وازرة وزر اخرى )

مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَن ضلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيهَا وَ لاتَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى در مفردات مى گويد: كلمه ((وزر(( به معناى سنگينى است كه در اصل از وزر ((كوه (( گرفته شده است ، وگناه را هم به ((وزر(( تعبير مى كنند وهم به ((ثقل (( ودر قرآن هر دوتعبير آمده است ، يكجا فرموده : ((ليحملوا اوزارهم كاملة (( ودر جاى ديگر فرموده : ((وليحملنّ اثقالهم واثقالامع اثقالهم (( ونيز فرموده : ((ولاتزر وازرة وزر اخرى (( يعنى حمل نمى كند احدى سنگينى ديگرى را به طورى كه صاحبش به كلى از وزر فارغ شود. اين آيه به منزله نتيجه ، براى آيه ((وكلّ انسان الزمناه طائره ...(( مى باشد، وجمله سومى يعنى ((ولاتزر وازرة وزر اخرى (( تاكيد جمله دوم است كه مى فرمايد: ((ومن ضلّ فانّما يضلّ عليها(( ومعنايش اين است كه عمل چه نيك باشد وچه بد، ملازم ودنبال صاحبش بوده وعليه اوبايگانى مى شود ودر هنگام حساب ، خود را در برابر صاحبش آفتابى مى كند، بنابراين هر كس در راه وبه سوى راه قدم نهد براى خود وبه نفع خود قدم نهاده ونفع هدايتش عايد خودش ‍ مى شود نه غير خود، وكسى هم كه در بيراهه وبه سوى بيراهه قدم نهد ضرر گمراهيش به خودش برمى گردد ودودش به چشم خودش ‍ مى رود، بدون اينكه به غير خود كمترين ضررى برساند، وهيچ نفسى بار گناه نفس ديگر را نمى كشد، وآنطور كه بعضى از اهل ضلالت مى پندارند كه اگر گمراهى كنند وزر گمراهيشان به گردن پيشوايانشان است ، ويا مقلدين مى پندارند كه مسؤ وليت گمراهيشان به گردن پدران ونياكان ايشان است ، وخود مسؤ وليتى ندارند، سخت در اشتباهند.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←