تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۱۷

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


ونيز در آن كتاب است كه ابن مردويه از حسين بن على روايت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) را روزى اندوهناك ديدند، واز آن جناب سبب اندوهش را پرسيدند؟ فرمود: در خواب به من نمايان شد كه گويا بنى اميه اين منبر مرا دست به دست مى گردانند وگفته شد يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) غم مخور دنيا است كه ايشان از آن برخوردار مى شوند (در عوض از آخرت بهره اى ندارند) سپس ‍ خداى تعالى اين آيه را فرستاد: ((وما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الافتنة للنّاس (( باز در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم وابن مردويه وبيهقى در كتاب دلائل وابن عساكر از سعيد بن مسيب روايت كرده اند كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در عالم رؤ يا بنى اميه را ديد كه بر بالاى منبرش رفته اند به همين خاطر اندوهناك شد، خداوند وحى فرستاد كه غم مخور دنيائى است كه به دست مى آورند (ودر آخرت بهره اى ندارند) رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) خوشحال شد، واين است معناى آيه ((وما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الافتنة للناس (( يعنى ما اين پيشامد را مايه امتحان مردم قرار داديم . مؤ لف : اين روايت را تفسير برهان هم از ثعلبى نقل كرده كه اودر تفسير خود بدون ذكر سند از سعيد بن مسيب روايت كرده است . ودر تفسير برهان از كتاب فضيله الحسين بدون ذكر سند از ابى هريره روايت كرده كه گفت : روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) فرمود: در عالم رؤ يا بنى الحكم ويا بنى العاص را ديدم كه بر فراز منبرم جست آنطور كه ميمونها بالاوپائين مى روند، آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) آنقدر ناراحت به نظر مى رسيد كه توگوئى خشم از سر وروى نازنينش مى باريد، وديگر تا زنده بود كسى اورا خندان نديد تا از دار دنيا رحلت فرمود. ودر الدر المنثور است كه ابن مردويه از عايشه روايت كرده كه روزى به مروان حكم گفت من خود از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) شنيدم كه به پدرت وجدت مى فرمود: شمائيد آن شجره ملعونه در قرآن . ودر مجمع البيان گفته است : رؤ يائى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در خواب ديد اين بود كه ميمونهائى از منبرش بالامى روند و پائين مى آيند، واين جريان وى را دچار اندوه ساخت ، واين خواب را سهل بن سعيد از پدرش روايت كرده ، آنگاه اضافه مى كند كه همين معنا از حضرت ابى جعفر (عليه السلام ) واز امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرموده اند: بنابراين تاويل شجره ملعونه در قرآن همان دودمان بنى اميه اند. مؤ لف : منظور ما از نقل كلام صاحب مجمع اين بود كه از ايشان بپرسم چرا اين معنا را تاءويل ناميده وحال آنكه تناسبى با تاويل ندارد؟ بلكه انطباق آيه شريفه با اين روايات تنزيل است نه تاءويل ، مگر آنكه در پاسخ بفرمايند گاهى كلمه تاءويل در مطلق توجيه مقصود، استعمال مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۰۶

عياشى هم اين معنا را در تفسير خود از عده اى از راويان موثق مانند زرارة وحمران ومحمد بن مسلم ومعروف بن خربوذ وسلام جعفى و قاسم بن سليمان ويونس بن عبد الرحمان اشل وعبدالرحيم قصير از حضرت ابى جعفر وحضرت صادق (عليه السلام ) روايت نموده قمى هم در تفسير خود بدون ذكر امام وعياشى نيز از ابى الطفيل از على (عليه السلام ) روايت كرده . ودر بعضى از اين روايات ، ديگران نيز با بنى اميه اسم برده شده اند. ودر بيان معنى ومفاد آيه ، در ذيل آن بحث وبررسى لازم گذشت وهمچنين رواياتى در تفسير آيه ((مثل كلمه خبيثه كشجرة خبيثة (( هم گذشت كه بنا بر آن روايات شجره خبيثه دوطائفه از قريشند كه از همه طوائف فاجرترند. ودر الدر المنثور است كه عبدالرزاق وسعيد بن منصور واحمد و بخارى وترمذى ونسائى وابن جرير وابن منذر وابن ابى حاتم و طبرانى وحاكم وابن مردويه وبيهقى در كتاب دلائل همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه در ذيل آيه ((وما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الا فتنة للنّاس گفته : اين آيه راجع به صحنه اى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در شب معراج كه به بيت المقدس رفت با چشم خود ديده نه اينكه در خواب ديده باشد، ومراد از شجره ملعونه در قرآن همان درخت ز قوم است . مؤ لف : ((اين معنا از ابن سعد وابويعلى وابن عساكر از ام هانى نيز روايت شده وليكن وضع اين روايت در بحثى كه در تفسير آيه كرديم به دست آمد. ودر همان كتاب است كه ابن جرير وابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه ((وما جعلنا الرّويا الّتى اريناك ...(( گفته است : رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در خواب ديد كه به اتفاق اصحابش داخل مكه شد، واين خواب را در مدينه ديد ناگزير به سوى مكه حركت كرد، غافل از اينكه خواب مزبور در آن سال تعبير نمى شود ومربوط به سال بعد است مشركين آن سال نگذاشتند آن جناب وارد مكه شود، عده اى از مردم گفتند، پس چطور شد كه پيش بينى رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) درست در نيامد مگر به ما نگفته بود: به زودى داخل مكه مى شويم ؟ وهمين برگشتنش به مدينه باعث فتنه و امتحان آن گروه گرديد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۰۷

مؤ لف : در تفسير آيه اشكالى كه بر اين روايت وارد مى شد مطرح كرديم ، علاوه بر اين ، اين روايت معارض روايت قبلى ابن عباس است .

چند روايت درباره شركت شيطان در اموال واولاد مردم

ودر تفسير برهان از حسين بن سعيد در كتاب زهد از عثمان بن عيسى از عمر بن اذينه از سليمان بن قيس روايت كرده كه گفت : از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرمود: خداوند بهشت را بر هر كسى كه فحاش وبى حيا باشد و باكى نداشته باشد از اينكه چه مى گويد ومردم در باره اش چه مى گويند، حرام كرده چون اينگونه اشخاص را اگر كاملا بررسى كنى خواهد ديد كه يا خود شيطانند ويا شيطان در نطفه آنان شريك است . پس مردى عرض كرد: يا رسول اللّه مگر در مردم شرك شيطان هم هست ؟ فرمود: مگر كلام خداى را نخوانده اى كه مى فرمايد: ((و شاركهم فى الاموال والاولاد((؟ مرد عرض كرد آن كيست كه از آنچه بگويد ويا در باره اش بگويند پروا نداشته باشد؟ فرمود: آن كسى است كه متعرض مردم شود ودر باره ايشان چيزها بگويد با اينكه مى داند مردم اورا رها نخواهند كرد، چنين كسى است كه باك ندارد از اينكه چه بگويد ومردم در باره اش چه بگويند. ودر تفسير عياشى از محمد بن مسلم از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب معناى شرك شيطان را پرسيدم كه خدا در باره اش فرمود: ((وشاركهم فى الاموال والاولاد(( فرمود: هر چيزى كه از مال حرام باشد شرك شيطان است ، وآنگاه فرمود: همين شيطان با آدمى است تا به عمل جماع بپردازد، اگر آن جماع حرام باشد فرزند شرك شيطان است ، چون از نطفه اوونطفه شيطان درست شده . مؤ لف : روايت در اين معانى بسيار زياد است ، وليكن همه آنها از باب ذكر مصداق است ومعناى جامع آيه وشرك شيطان همان بود كه ما در ذيل آيه آورديم . واينكه در اين روايات آمده كه شيطان در عمل وقاع شركت مى كند و نطفه هم نيمى از شيطان است كنايه از اين است كه شيطان از اين عمل بهره اى مى برد نه اينكه راستى اوهم جماع مى كند ونطفه مى ريزد، بلكه از باب تمثيل ومجسم ساختن مقصود است ، ونظائر اينگونه كنايه ها در روايات بسيار است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۰۸

آيات ۶۶ - ۷۲ سوره اسرى

رَّبُّكُمُ الَّذِى يُزْجِى لَكمُ الْفُلْك فى الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِن فَضلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً(۶۶) وَ إِذَا مَسكُمُ الضرُّ فى الْبَحْرِ ضلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاإِيَّاهُ فَلَمَّا نجَّاشْ إِلى الْبرِّ أَعْرَضتُمْ وَ كانَ الانسنُ كَفُوراً(۶۷) أَ فَأَمِنتُمْ أَن يخْسِف بِكُمْ جَانِب الْبرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكمْ حَاصِباً ثُمَّ لاتجِدُوا لَكمْ وَكيلاً(۶۸) أَمْ أَمِنتُمْ أَن يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَى فَيرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفاً مِّنَ الرِّيح فَيُغْرِقَكُم بِمَا كَفَرْتمْ ثمَّ لاتجِدُوا لَكمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعاً(۶۹)

  • وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنى ءَادَمَ وَ حَمَلْنَهُمْ فى الْبرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطيِّبَتِ وَ فَضلْنَهُمْ عَلى كثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً(۷۰)

يَوْمَ نَدْعُوا كلَّ أُنَاسِ بِإِمَمِهِمْ فَمَنْ أُوتىَ كتَبَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئك يَقْرَءُونَ كتَبَهُمْ وَ لايُظلَمُونَ فَتِيلاً(۷۱) وَ مَن كانَ فى هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فى الاَخِرَةِ أَعْمَى وَ أَضلُّ سبِيلاً(۷۲) ترجمه آيات پروردگار شما است كه در دريا كشتيها را به حركت در مى آورد تا شما بتوانيد سفر كنيد واز فضل خدا ورزق اوبطلبيد كه اونسبت به شما رحيم است (۶۶) وچون در دريا به شما خوف وخطرى رسد به جز خدا همه را فراموش ‍ مى كنيد، ولى همينكه خدا شما را نجات داد باز از خدا روى مى گردانيد كه انسان كفر كيش وناسپاس است (۶۷) آيا پس از نجات از دريا باز هم ايمنيد كه زمين شما را فروببرد؟ ويا بر براى خود از آن بلاى الهى پناه ونگهبانى نيابيد (۶۸)

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۰۹

آيا از اين ايمنيد كه بار ديگر خدا شما را به دريا برگرداند وتندبادى بفرستد تا همه به كيفر كفر به دريا غرق شويد آنگاه كسى را از قهر ما دادخواه وفريادرس نيابيد (۶۹) وما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم ، وآنان را بر مركبهاى آبى و صحرائى سوار كرديم واز هر غذاى لذيذ وپاكيزه روزيشان كرديم وبر بسيارى از مخلوقات خود برتريشان داديم ، آنهم چه برترى ؟ (۷۰) اى رسول بياد آور روزى را كه هر قومى را با كتاب وامامتشان دعوت كنيم هر كس نامه دعوتش را به دست راستش دهند آنان نامه خود قرائت كنند وكمترين ستمى به ايشان نخواهد رسيد (۷۱) هر كسى در اين جهان يعنى دنيا نابينا وكوردل باشد در آخرت نيز نابينا و گمراه تر خواهد بود (۷۲) بيان آيات اين آيات در مقام تكميل نمودن آيات قبلى است ، ومساءله ((استجابت دعا(( و((كشف ضرّ(( را كه آيات قبل ، از بتها وخدايان مشركين نفى مى كرد در باره خداى سبحان اثبات مى نمايد، زيرا آن آيات قبل از اينجا شروع شد كه مى فرمود: ((قل ادعوا الّذين زعمتم من دونه ...(( واين آيات از اينجا شروع مى شود كه ((ربّكم الّذى يزجى لكم الفلك فى البحر...(( واگر گفتيم اين آيات به منزله مكمل است براى اين بود كه هر چند طائفه اول واين طائفه ، خود يك حجت تامه ومستقل در مدلول هستند يكى الوهيت خدايان مشركين را باطل مى كند واين ديگرى الوهيت خداى سبحان را اثبات مى نمايد، وهر يك در جاى خود حجتى مستقلند، براى اين بود كه آن آيات با كلمه ((قل - بگو(( شروع مى شد، ودر اين آيات چنين كلمه اى به كار نرفته ، واگر اين آيات دليل دوم وجداگانه اى بود جا داشت در ابتداى آنها نيز بفرمايد ((وقل (( پس معلوم مى شود كه آنها واينها مجموعا احتجاج واحدى هستند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) ماءمور شده آن را در برابر مشركين القاء نموده و ايشان را ملزم به توحيد بسازد. سياق سابق بر اين دوطائفه آيات هم كه ب ا جمله ((قل لوكان معه آلهة كما يقولون ...(( آغاز مى شد مؤ يد اين معنا است ، مخصوصا در نظر گرفتن اينكه دنبالش داشت ((وقالوا ءاذا متنا تا آنجا كه فرمود: ((قل كونوا حجارة اوحديدا(( وهمچنين اينكه احتجاج مزبور با آيه ((يوم ندعواكلّ اناس ‍ ب امامهم ...(( ختم شده ، وبا آن اشاره به اين معنا كرده كه اين هدايت وضلالتى كه مورد بحث بود در آخرت نيز ملازم انسان است ، ونشاه آخرت مطابق نشاءه دنيا است ، هر كه در دنيا بينا باشد در آخرت هم بينا است وهر كه در اينجا كور باشد آنجا هم كور وبلكه گمراهتر است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۲۱۰

رَّبُّكُمُ الَّذِى يُزْجِى لَكمُ الْفُلْك فى الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِن فَضلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً(۶۶) كلمه يزجى از ((ازجاء(( است كه به قول صاحب مجمع به معناى سوق دادن چيزى است از حالى به حالى ديگر، پس مراد از آن ، در اينجا به راه انداختن كشتيها در دريا به وسيله باد وامثال آن وروان ونرم ساختن آب است ، چون اگر خداوند آب را تر ومايع خلق نمى كرد، ديگر كشتيها نمى توانستند در درياها به حركت در آيند، كلمه ((فلك (( جمع ((فلكه (( است ، كه به معناى كشتى است . وطلب رزق را از اين جهت ((ابتغاء الفضل (( ((طلب زيادى (( خوانده كه رزق فضل وجودى از خداى تعالى است ، چه شخص جواد غالبا آنچه را كه مازاد بر مقدار احتياج خودش باشد به ديگران مى دهد، وفضل هر چيز زيادى وباقى مانده آن را گويند وحرف ((من (( ابتدائيه است وچه بسا گفته شود كه تبعيضيه است ، ودر ذيل آيه ، حكم آيه را با رحمت خدايى تعليل مى كند، ومعناى آيه روشن است ، وآيه مقدمه آيه بعدى است . وَ إِذَا مَسكُمُ الضرُّ فى الْبَحْرِ ضلَّ مَن تَدْعُونَ إِلا إِيَّاهُ كلمه ((ضر(( به معناى سختى وگرفتارى است ، ومس ضر در دريا عبارت از مشرف شدن به غرق است ، كه به خاطر طوفانى شدن دريا پيش مى آيد. ومراد از ((ضلال (( در جمله ((ضل من تدعون الاايّاه (( بطورى كه گفته اند محوشدن از خاطره ها است نه گم كردن راه ، بعضى هم گفته اند به معناى از دست دادن است ، وقتى گفته مى شود ((ضل عن فلان كذا(( معنايش اين است كه فلان چيز از دست فلانى رفت ، وبه هر حال برگشت هر دومعنا به يك چيز است ، وآن فراموشى است . ومراد از ((دعا(( طلب كردن ودر خواست است ، نه دعاى عبادت ، و به همين جهت جمله ((من تدعون (( هم شامل اله حق مى شود، و هم آلهه باطل كه مشركين از آنها درخواست مى كنند، واستثناء ((الا(( استثناء متصل است ، ومعناى آيه اين است كه وقتى در دريا كارتان به سختى كشيد وبيچاره شديد ونزديك شد غرق شويد آن وقت ديگر همه خدايان خود را كه همواره از آنها حاجت مى خواستيد فراموش مى كنيد، جز خداى تعالى را.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۱

بعضى گفته اند: مراد از دعادعاى عبادت است نه دعاى در خواست ودر نتيجه جمله ((من تدعون (( مختص به همان معبودهائى است كه مى پرستيدند، در نتيجه استثناء مزبور منقطع است ، ومعناى آيه اين است كه ((وقتى بيچارگى گريبان شما را در دريا گرفت خدايانى كه همواره عبادت مى كرديد از خاطرهايتان محومى شود، وليكن خداى سبحان را هيچوقت غايب نديده وفراموش نمى كنيد(( وظاهرا مراد از ضلال همان معناى معروف آن است كه مخالف هدايت است ، وگفتار در آيه بر اساس تمثيل آمده آن هم تمثيلى لطيف ، مثل اينكه وقتى انسان در دريا بيچاره مى شود به قلبش مى افتد كه دست به دامن معبودش شود ومقصودش از معبود به خاطر انس ذهن وسوابقى كه دارد همان آلهه اى است كه هميشه آنها رامى خواند، آنگاه آلهه يكى پس از ديگرى به ذهن شخص گرفتار مى آيند، ودر راه آمدن از يكديگر پيشدستى مى كنند تا شايد خود را به يارى وى برسانند، وليكن هيچيك از آن آلهه به شخص درمانده نمى رسند ودر راه گم مى شوند، ودر نتيجه شخص مزبور هيچ وقت بياد آنها نمى افتد، وناگزير از همان بار اول متوجه خدا مى شود، وخداى را در دل خود حاضر مى بيند، وبه ياد او مى افتد ودست به دامن اومى زند، با اينكه تاكنون از اواعراض مى كرد، خداى تعالى هم ايشان را پاسخ گفته وبه سوى خشكى نجاتشان مى دهد. از همينجا روشن است كه مراد از ((ضلال (( همان معناى معروف آن ، يعنى راه گم كردن است ، ومراد از ((من تدعون (( تنها آلهه اى است كه به غير خدا مى خوانند، واستثناء هم استثناء منقطع است ، و وجه منقطع بودن اين است كه آن معناى تشبيهى كه گفتيم كلمه ((ضل (( آن را مى رساند با ساحت قدس خداى تعالى مناسب نيست چون نمى توان در اين تشبيه خداى را هم در سر راه قرار داده ودر آمدن شريك آلهه اش قرار داد تا پس از گم شدن آلهه تنها اوبه سوى خواهنده قطع طريق نمايد از همين جهت بايد گفت استثناء مزبور استثناء منقطع است . علاوه بر اين ، جمله ((فلمّا نجّيكم الى البّر اعرضتم (( ظاهر در اين است كه مراد از ((دعوت (( دعاى مسئلت است ، نه دعاى عبادت ، و چون مشركين در خشكى ودر حال عادى از خداى تعالى اعراض ‍ داشته وهيچ وقت اورا نمى خواندند، وجمله ((من تدعون (( كه ظاهر در استمرار وهميشگى است كه مى رساند كه مراد از آن خواندن آلهه است كه هميشه مى خواندند، پس گفتن مگر خدا قهرا استثناء منقطع خواهد بود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۲

انسان بالفطره متوجه خدا است

ومعناى اينكه فرمود: ((فلما نجيكم الى البر اعرضتم (( اين است كه وقتى شما را از غرق شدن نجات داده گرفتارى وبيچارگيشان را برطرف نمود، وشما را بار ديگر به خشكى رسانيد، دوباره از اوواز دعاى او اعراض كرديد، واين خود دلالت دارد بر اينكه ياد خداى تعالى هيچ وقت از دل آدمى بيرون نمى رود، ودر هيچ حالى مغفول نيست ، واگر دعا مى كند ذات وفطرت اووادارش مى كند كه در ضراء وسراء در شدت ودر رخاء اورا بخواند، زيرا اگر بعضى از اواعراض مى كنند لابد اوهست ، وگرنه اگر چنين چيزى در ذات وفطرت آدمى وجود نداشت ديگر اعراض معنا نداشت ، پس معناى اينكه آيه مورد بحث مى فرمايد: انسان خداى را در بيچارگيهايش مى خواند ولى در خوشحالى ها از او اعراض مى كند در معناى اين است كه انسان هميشه به وسيله فطرتش به سوى خدا هدايت مى شود. ((وكان الانسان كفورا(( - يعنى كفران نعمت عادت انسان است ، واز اين جهت است كه داراى طبيعت انسانى است كه همه سر وكارش با اسباب مادى وطبيعى است ، ودر اثر عادت وخوكردن با اسباب مادى وطبيعى مسبب الاسباب را فراموش مى كند، با اينكه در هر آنى در نعمتهاى اوغوطه ور است . واگر كلام را با اينچنين ذيلى ختم نمود براى اين بود كه بفهماند اعراض ‍ آدمى از ياد خدا در غير حال بيچارگى امرى غريزى فطرى نيست ، چون اگر فراموشى خدا فطرى بود خود دليل بر نفى ربوبيت اومى شد، بلكه امرى عادى است وعادت زشتى است از انسان كه اورا به كفران نعمت وا مى دارد. ودر آيه ، دليلى هم بر توحيد ربوبيت خداى تعالى هست ، وحاصلش ‍ اين است كه اگر آدمى در حادثه اى كارش به جائى برسد كه از هر سببى از اسباب ظاهرى جهان منقطع وماءيوس شود اصل سبب منقطع نمى شود، واميد نجاتش به كلى نااميد نمى گردد، بلكه هنوز اميد نجات داشته وبه سببى كه تواناى بر امورى باشد كه هيچ سببى قادر بر آن نيست اميدوار است . واگر در واقع چنين سببى كه مافوق همه اسباب عالم ومسبب همه آنها يعنى خداى سبحان وجود نمى داشت چرا بايستى در دل آدمى ودر فطرت اوچنين ارتباط وتعلقى يافت شود؟ پس وجود چنين تعلقى خود حجتى است بر مساءله اثبات صانع كه اگر اشتغال به زخارف زندگى دنيا ودلبستگى وانس با اسباب مادى وظاهرى نبود هرگز از ياد اوغافل نمى شديم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۳

آيا در خشكى تضمينى وتاءمينى از گرفتارى ها داريد كه از خدا اعراض مى كنيد؟

أَ فَأَمِنتُمْ أَن يخْسِف بِكُمْ جَانِب الْبرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكمْ حَاصِباً ثُمَّ لاتجِدُوا لَكمْ وَكيلاً(۶۸) خسوف قمر به معناى پنهان شدن قرص ماه وپوشيده شدنش به ظلمت وسايه است ، واگر گفته شود: ((خسف اللّه به الارض (( معنايش اين است كه خداوند اورا در زمين پوشانيد وكلمه ((حاصب (( به طورى كه در مجمع البيان آمده به معناى بادى است كه از شدت ، سنگ ريزه ها را از جاى بكند وبعضى گفته اند: ((حاصب (( به معناى باد كشنده اى است كه در بيابان برخيزد، به خلاف (قاصف ) كه به معناى باد كشنده در دريا (يعنى طوفان ) است . استفهامى كه در آيه آمده ، استفهام توبيخ است ، خداى سبحان ايشان را بر اين معنا كه تا در خشكى هستند از دعوتش اعراض مى كنند توبيخ و سرزنش مى فرمايد، چون بشر در خشكى هم هيچ ماءمن وپناهگاهى كه اورا از حوادث كشنده حفظ كند ندارد، همچنانكه هيچ ماءمنى از غرق و هلاكت در دريا ندارد، زيرا نمى داند چه حوادثى در دريا ويا بيابان در انتظار اواست ، وبه همين جهت در هر آنى احتمال مى دهد كه خداوند زمين زير پاى اورا فروببرد ويا تند بادى بفرستد، واورا هلاك كند، و كسى را هم كه شدت وبلارا از ايشان دور كرده وسلامتى وامنيت قبلى را برگرداند، ندارند. أَمْ أَمِنتُمْ أَن يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَى فَيرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفاً مِّنَ الرِّيح فَيُغْرِقَكُم بِمَا كَفَرْتمْ ثمَّ لا تجِدُوا لَكمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعاً(۶۹) كلمه ((قصف (( به معناى شكستن وخرد كردن شديد است ، و ((قاصف (( به معناى بادى است كه كشتى ها وساختمان ها را در هم مى شكند. بعضى ديگر گفته اند: به معناى بادهاى كشنده دريا است ، وكلمه ((تبيع (( به معناى تابع است ، وضمير ((فيه (( به ((بحر(( (دريا) وضمير ((به (( به ((غرق (( يا به ارسال ويا به اعتبار ما وقع به هر دوبر مى گردد، وبراى هر يك از اين احتمالات قائلى هم هست ، و آيه شريفه تتمه توبيخ قبل است . ومعنايش اين است كه آيا شما ايمن از اين هستيد كه هيچوقت دچار غرق دريا نگرديد؟ ويا ايمنيد از اينكه بار ديگر گذارتان به دريا نيفتد؟ تا خداوند از بادهاى شكننده وكشنده بفرستد وشما را وكشتى شما را خرد نموده وغرقتان سازد؟ نه ، چنين تاءمينى نداريد، كسى را هم نداريد كه بعد از غرق شدن از شما دفاع نموده وبه خدا اعتراض كند كه چرا چنين كردى .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۴

ودر جمله ((ثم لاتجدوا لكم علينا به تبيعا التفات از ((غيبت (( به ((تكلم با غير(( به كار رفته ، قبلا خداى تعالى غايب فرض شده بود، وضمير غايب (بفرستد) (حفظ كند) (برگرداند) به اوبر مى گشت ، ولى ناگهان در اين جمله به صورت متكلم با غير (علينا - بر ما) درآمده ، و گويا نكته اين التفات اين باشد كه مى خواهد اين آيه را با آيات بعدى كه سياق متكلم مع الغير را دارد در يك سياق در آورد. وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنى ءَادَمَ وَ حَمَلْنَهُمْ فى الْبرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطيِّبَتِ وَ فَضلْنَهُمْ عَلى كثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً(۷۰) معناى آيه : ((ولقد كرمنا بنى آدم ...(( اين آيه در سياق منت نهادن است ، البته منتى آميخته با عتاب ، گوئى خداى تعالى پس از آنكه فراوانى نعمت وتواتر فضل وكرم خود را نسبت به انسان ذكر نمود واورا براى به دست آوردن آن نعمتها ورزقها و براى اينكه زندگيش در خشكى به خوبى اداره شود سواربر كشتيش كرد. واوپروردگار خود را فراموش نموده واز وى روگردانيد، واز اوچيزى نخواست وبعد از نجات از دريا باز هم روش نخست خود را از سر گرفت با اينكه همواره در ميان نعمت هاى اوغوطه ور بوده اينك در اين آيه خلاصه اى از كرامت ها وفضل خود را مى شمارد، باشد كه انسان بفهمد پروردگارش نسبت به وى عنايت بى شترى دارد، ومع الاسف انسان اين عنايت را نيز مانند همه نعمتهاى الهى كفران مى كند. از همينجا معلوم مى شود كه مراد از آيه ، بيان حال جنس بشر است ، صرفنظر از كرامتهاى خاص وفضائل روحى ومعنوى كه به عده اى اختصاص داده ، بنابراين اين آيه مشركين وكفار وفاسقين را زير نظر دارد، چه اگر نمى داشت ومقصود از آن انسان هاى خوب ومطيع بود معناى امتنان وعتاب درست درنمى آمد. پس اينكه فرمود: ((ولقد كرمنا بنى آدم (( مقصود از تكريم اختصاص دادن به عنايت وشرافت دادن به خصوصيتى است كه در ديگران نباشد، وبا همين خصوصيت است كه معناى ((تكريم (( با ((تفضيل (( فرق پيدا مى كند، چون تكريم معنائى است نفسى ودر تكريم كارى به غير نيست ، بل كه تنها شخص مورد تكريم مورد نظر است كه داراى شرافتى وكرامتى بشود، به خلاف تفضيل كه منظور از آن اين است كه شخص مورد تفضيل از ديگران برترى يابد، در حالى كه او با ديگران در اصل آن عطيه شركت دارد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۵

امتياز وخصيصه انسان بين همه موجودات ونظر مفسرين در اين باره

حال كه معناى تكريم وفرق آن با تفضيل روشن شد اينك مى گوئيم : انسان در ميان . ساير موجودات عالم خصوصيتى دارد كه در ديگران نيست ، وآن داشتن نعمت عقل است ، ومعناى تفضيل انسان بر ساير موجودات اين است كه در غير عقل از ساير خصوصيات وصفات هم انسان بر ديگران برترى داشته وهر كمالى كه در ساير موجودات هست حد اعلاى آن در انسان وجود دارد. واين معنا در مقايسه انسان وتفنن هائى كه در خوراك ولباس ومسكن و ازدواج خود دارد با ساير موجودات كاملاروشن مى شود، وهمچنين فنونى را كه مى بينيم انسان در نظم وتدبير اجتماع خود به كار مى برد در هيچ موجود ديگرى نمى بينيم ، انسان براى رسيدن به اين هدفهايش ‍ ساير موجودات را استخدام مى كند ولى ساير حيوانات ونباتات وغير آن دوچنين نيستند بلكه مى بينيم كه داراى آثار وتصرفاتى ساده وبسيط ومخصوص به خود هستند. از آن روزى كه خلق شده اند تاكنون از موقف وموضع خود قدمى فراتر نگذاشته اند، وتحول محسوسى به خود نگرفته اند، وحال آنكه انسان در تمامى ابعاد زندگى خود، قدمهاى بزرگى به سوى كمال برداشته وهمچنان بر مى دارد. وخلاصه اينكه بنى آدم در ميان ساير موجودات عالم ، از يك ويژگى و خصيصه اى برخوردار گرديده وبه خاطر همان خصيصه است كه از ديگر موجودات جهان امتياز يافته وآن عقلى است كه به وسيله آن حق را از باطل وخير را از شر ونافع را از مضر تميز مى دهد. واما اينكه مفسرين گفته اند ويا روايتى هم برطبقش رسيده كه مقصود از آن خصيصه مساءله ((نطق وگويائى (( است ، ويا ((بر دوپا راه رفتن ((، ويا ((انگشت داشتن (( است كه با آنها به دلخواه خود كار كند، ويا عبارت از ((خوردن با دست (( ويا ((قدرت بر نوشتن (( و يا ((خوش تركيبى (( و((حسن صورت ((، ويا ((تسلط بر ساير مخلوقات وتسخير آنها(( است ويا آنكه ((خداوند پدر ايشان - آدم - را به دست خود خلق كرده ((، ويا ((هم چون خاتم انبيا محمد صلوات اللّه عليه ، پيغمبرى را براى آنان برانگيخته ويا آنكه ((به خاطر همه اينها((ئى است كه گفته شد هيچيك صحيح نيست ، بلكه روايات اينها را به عنوان مثل ذكر كرده نه اينكه مراد از آن خصيصه اينها باشد. چون بعضى از آنها كه شمرده شد بعد از داشتن عقل ، پيدا مى شود يعنى ابتدا بايد عقل وجود پيدا كند وسپس ((خط(( و((نطق (( و ((تسلط بر ساير مخلوقات ((، وبعضى ديگرش از مصاديق تفضيل است نه تكريم چون در ساير مخلوقات هم مقدار كمترش وجود دارد، وبعضى ديگر از آنها اصلا از مدلول آيه خارج است ، مانند ((آفريده شدن پدر آدميان به دست خدا((، ويا قرار گرفتن خاتم انبياء (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) در ميان آنان ، چرا كه اينها همه جزوتكريم هاى معنوى وآخرتى است ، وآيه شريفه پيرامون خصيصه هاى مادى و دنيوى سخن مى گويد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۶

از اينجا آن اشكال كه متوجه گفتار بعضى مى شود روشن مى گردد، چون گفته اند: مقصود از تكريم همه اينهائى است كه گفته شد، واشتباهى كه صاحب روح المعانى كرده اين است كه بعد از ذكر اقوال گذشته گفته است كه همه اينها از باب مثال وذكر مصداق است ، واگر كسى مانند ابن عطيه بگويد: تكريم به فعل است وبس ادعاى غلطى كرده ، وسخن بيهوده اى گفته ، وراهى بر خلاف صريح عقل وصحيح نقل ، پيموده است . وحال آنكه خواننده محترم توجه فرمودند كه بر عكس ، سخن ابن عطيه صحيح ، ودعوى روح المعانى باطل است . واينكه فرمود: ((وحملناهم فى البر والبحر(( معنايش اين است كه ما ايشان را در دريا سوار بر كشتى ودر خشكى سوار بر چارپايان وغير از آن كرديم تا به سوى مقاصد خود رهسپار شوند ودر پى جستجوى فضل پروردگار خود ورزق اوبرآيند، واين خود يكى از مظاهر تكريم بشر است (چون بشر به وسيله عقل از اين موهبت ها برخوردار مى شود) ومقصود از ((طيبات (( در جمله ((ورزقناهم من الطيّبات (( اقسام ميوه ها وحاصل هائى است كه مورد استفاده وخوش آيند بشر بوده وهر چيزى ديگر است كه از آن متنعم گشته ولذت مى برد، وعنوان رزق بر آن صادق باشد، واين نيز يكى از مظاهر تكريم است كه انسان را به ميهمانى مثل مى زند كه به ضيافتى دعوت شود آنگاه براى حضور در آن ضيافت برايش مركب بفرستند، ودر آن ضيافت انواع غذاها وميوه ها در اختيارش بگذارند، كه هم ميهمانى تكريم است ، وهم مركب فرستادن وهم غذاهاى لذيذ برايش آوردن همه مصداق تكريم است . با اين بيان روشن مى گردد كه عطف جمله ((وحملناهم ...(( وجمله و((رزقناهم ...(( بر ((تكريم (( از قبيل عطف مصداقى است كه از عنوانى كلى انتزاع شده وبر آن متفرع شود. معناى جمله : ((وفضلنا هم على كثير ممن خلقنا تفضيلا(( ((وفضّلنا هم على كثير ممن خلقنا تف ضيلا - بعيد نيست كه مراد از ((من خلقنا - كسانى كه خلق كرديم (( انواع حيوانات داراى شعور و همچنين جن باشد كه قرآن آن را اثبات كرده ، آرى قرآن كريم انواع حيوانات را هم امتهائى زمينى خوانده ، مانند انسان كه يك امت زمينى است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۲۱۷

وآنها را به منزله صاحبان عقل شمرده وفرمود: ((وما من دابّة فى الارض ولاطائر يطير بجناحيه الاامم امثالكم ما فرّطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربّهم يحشرون (( واين احتمال با معناى آيه مناسب تر است ، چون مى دانيم كه غرض از آيه مورد بحث بيان آن جهاتى است كه خداوند با آن جهات آدمى را تكريم كرده ، وبر بسيارى از موجودات اين عالم برترى داده ، واين موجودات - تا آنجا كه ما سراغ داريم - حيوان و جن هستند، واما ملائكه از آن جائى كه موجودات مادى ودر تحت نظام حاكم بر عالم ماده قرار ندارند نمى توانيم آنها را نيز مشمول آيه بگيريم .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←