تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۱۵

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


ومساءله توسل ودست به دامن شدن به بعضى از مقربين درگاه خدا به طورى كه از آيه ((يا ايّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه وابتغوا اليه الوسيلة (( برمى آيد عمل صحيحى است وغير از آن عملى است كه مشركين بت پرست مى كنند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۱۸۰

چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مى شوند، ولى تقرب وعبادت را نسبت به ملائكه وجن واولياى انس انجام مى دهند، وعبادت خداى را ترك مى كنند، نه اورا عبادت مى كنند ونه به اواميدوارند ونه از او بيمناك ، بلكه همه اميد وترسشان نسبت به وسيله است ، ولذا تنها وسيله را عبادت مى كنند، واميدوار رحمت وسيله وبيمناك از عذاب آن هستند آنگاه براى تقرب به آن وسيله ، كه به زعم ايشان يا ملائكه است ويا جن ويا انس متوسل به بتها ومجسمه ها شده خود آن خدايان را رها مى كردند، وبتها را مى پرستيدند، وبا دادن قربانيها به آنها تقرب مى جستند. خلاصه اينكه ادعاى اصليشان اين بود كه ما به وسيله بعضى از مخلوقات خدا، به درگاه اوتقرب مى جوئيم ولى در مقام عمل آن وسيله را بطور مستقل پرستش نموده ، از خود آنها بيمناك وبه خود آنها اميدوار بودند، بدون اينكه خدا را در آن منافع مورد اميد، وآن ضررهاى مورد بيم موثر بدانند، پس در نتيجه بتها ويا خدايان را شريك خدا در ربوبيت وپرستش مى دانستند. حال اگر مراد از جمله ((اولئك الّذين يدعون (( ملائكه گرام ويا صلحاى مقربين از جن ، ويا انبياء واولياء از انس باشد قهرا مراد از ((جستجوى وسيله (( و((اميد رحمت (( و((ترس از عذاب (( همان معناى ظاهرش خواهد بود. واگر مراد اعم از اين باشد به طورى كه شامل شياطين جن ، وفاسقين از انس از قبيل فرعون ونمرود وامثال آنها نيز بشود آن وقت مراد از ((جستجوى وسيله (( به سوى خدا همان خضوع وسجود وتسبيح تكوينى خواهد بود، كه قبلا بيان نمود (وبراى همه موجودات اثباتش ‍ كرد) وهم چنين خوف ورجايشان مربوط به ذات ايشان خواهد بود. وجوه ديگرى كه در معناى جمله : ((يبتغون الى ربهم الوسيلة ايهم اقرب (( گفته اند بعضى از مفسرين تمامى ضميرهاى جمع را كه در آيه وجود دارد به كلمه ((اولئك (( برگردانده اند، ولى در معنا اشتباه كرده آيه را چنين معنا كرده اند كه : ((آن انبيائى كه ايشان به جاى خدا مى پرستند ومردم را به سوى حق مى خوانند، يا خداى را مى خوانند، وبه درگاه اوتضرع برده در جستجوى تقرب به سوى اويند(( وليكن همان طور كه مى بينيد معناى صحيحى نيست . در كشاف در معناى آيه گفته است : يعنى خدايان آنها خودشان در جستجوى وسيله وتقرب به سوى خدايند، وكلمه ((ايّهم را بدل از واو ((يبتغون (( وكلمه ((اىّ(( را موصوله گرفته كه در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: ((مشركين كسانى وچيزهائى مى پرستند وآن را خداى خود قرار مى دهند كه مقرب ترين آنها در جستجوى وسيله اى به درگاه اويند تا چه رسد به غير مقربين ((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۱

سپس گفته ممكن هم هست جمله ((يبتغون الوسيلة (( را متضمن معناى ((يحرصون (( گرفته وچنين معنا كنيم : ((اينها هستند كه مشركين خداى خود پنداشته اند، وحال آنكه همين خدايان خود حرص وشتاب دارند كه از ديگران به درگاه خدا نزديك تر باشند وچون راه تقرب را اطاعت وزيادى خير وصلاح مى دانند بيشتر اطاعت مى كنند ومانند ساير بندگان خدا بيشتر به خير وصلاح مى پردازند، بيشتر مى ترسند، وبيشتر اميد مى دارند، آن وقت چگونه مشركين ايشان را آلهه خود مى گيرند. والبته معناى بدى نيستند، در صورتى كه سياق آيه با آنها بسازد، ليكن آنطور كه بايست سازگارى ندارد، هر چند كه معناى دوم به سياق آيه از اولى نزديك تر است . بعضى ديگر گفته اند: معناى آيه اين است كه : ((اينها هستند كه مشركين آنان را خداى خود خوانده وعبادتشان مى كنند ومعتقدند كه معبود ايشانند وسعى مى كنند با پرستيدن آنها وسيله اى وتقربى به درگاه خدا پيدا كنند، وهر يك سعى مى كند با پرستش بيشتر از ديگران سبقت جسته مقرب تر شود(( اين معنا هم به هيچ وجه با الفاظ آيه تطبيق نمى كند. وَ إِن مِّن قَرْيَةٍ إِلانحْنُ مُهْلِكوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَمَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَاباً شدِيداً كانَ ذَلِك فى الْكِتَبِ مَسطوراً(۵۸) مى گويند: عذاب شديد هميشه به معناى آن عذابى است كه قومى را مستاءصل ومن قرض كند آن وقت در اين آيه كه در مقابل عذاب شديد مساءله هلاكت را قرار داده لابد معنا ومراد از هلاكت مرگهاى طبيعى و تدريجى افراد است ، ودر نتيجه معناى آيه چنين مى شود ((هيچ قومى نيست مگر اينكه ما مردمش را قبل از قيامت يا مى ميرانيم ويا به عذاب استيصال ومرگ دسته جمعى مبتلا مى كنيم تا بعد از آن قيامت را بپا كنيم (( همچنانكه در جاى ديگر فرمود: ((وانا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا(( ولذا بعضى گفته اند كه ((هلاك (( وى مربوط به قراء واقوام صالح ، و((تعذيب (( مربوط به قراء واقوام طالح است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۲

سنت الهى در اقوام گذشته : دعوت به حق ، به سعادت رساندن مؤ منان وهلاكت يا عذاب شديد منكران وطاغيان

مفسرين در اينكه آيه مورد بحث به چه وجهى متصل به آيه قبلى است گفته اند: كه اين آيه موعظه اى است كه همان مشركين را بعد از بيان توحيد ومعاد از عذاب خدا انذار مى كند، واز حوادث قبل از روز بعث پاره اى را كه دليل بر عظمت خداى سبحان است خاطر نشان مى سازد، تا مؤ يد مطالب قبل باشد. ولى ظاهرا اين آيه معطوف ومربوط به جلوتر از آيات مورد بحث است ، يعنى آيه شانزدهم كه مى فرمود: ((واذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها...(( چون آيات اين سوره همواره بعضى به بعضى نظر داشته و عطف مى شود، وغرض عمومى از سراپاى اين سوره ، بيان سنتى است كه خداى تعالى در اقوام وملل داشته كه نخست ايشان را به سوى حق دعوت مى كرده ، آنگاه يك عده را كه پذيراى دعوتش گشته واطاعت كرده اند سعادتمند، وديگران را كه از در استكبار مخالفت وطغيان نمودند عقوبت مى نموده است ، وبنابراين مراد از هلاك در اين آيه همان تدمير به عذاب استيصال در آن آيه است چنانچه از ابى مسلم مفسر هم نقل شده ومراد از عذاب شديد عذاب آسان تر است از قبيل عذاب قحطى يا گرانى كه باعث جلاى وطن ويا خرابى عمارتهاى آن قريه شده ، ويا بلاها ومحنت ديگر است . در نتيجه آيه شريفه به اين معنا اشاره دارد كه قريه هاى نامبرده به زودى يكى پس از ديگرى به خاطر فساد اهلش وفسق فاسقانش ويران مى گردد، واين خود بنا به اشاره اى كه در ذيل آيه دارد به قضاى خداى سبحان است . با اين بيان وجه اتصال آيه بعدى (وما منعنا...) به اين آيه روشن مى شود ومعنا چنين مى شود كه : ((اين مردم نيز مانند اهل همان قريه ها مستعد براى فساد وآماده تكذيب آيات خدا هستند، آياتى كه به دنبال تكذيبش ‍ هلاك ونابودى در پى دارد، چيزى كه هست اگر از آن قسم آيات خود را كه بر آن اقوام فرستاديم وبه خاطر تكذيبشان هلاكشان كرديم به اين مردم هم بفرستيم همان اهلاك وتدمير كه بر سر آنها آمد ومنقرضشان كرد بر سر اينان نيز آمده واينان را به آنان ملحق خواهد كرد، آن وقت بساط دنيا برچيده خواهد شد وچون نمى خواهيم بر چينيم لذا تا مدتى مهلتشان داديم ، ولى سرانجام اينان را نيز گرفتار مى كنيم ، وچنين نيست كه اينان استثناء شوند(( واين همان معنائى است كه آيه ((ولكلّ امّة رسول (( وآيات بعد از آن ، بدان اشاره مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۳

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ((قرى (( در آيه شريفه ، قريه هاى كافرنشين است واگر بگوئيم مراد عموم قريه ها است ، با سياق آيه نمى سازد، ليكن اين ادعائى است بدون دليل .

كتاب (لوح محفوظ) وبحث مفسرين پيرامون آن

واين كه فرمود: ((كان ذلك فى الكتاب مسطورا(( معنايش اين است كه اهلاك قرى وتعذيب آنها به عذاب شديد قبلا در كتاب نوشته شده ، يعنى سرنوشتى است حتمى ، از اينجا معلوم مى شود كه ((مراد(( از كتاب لوح محفوظ است كه قرآن تمامى حوادث را نوشته شده در آن دانسته ودر باره اش فرموده : ((وكل شى ء احصيناه فى امام مبين (( و نيز فرموده ((وما يعزب عن ربّك من مثقال ذرّة فى الارض ولافى السّماء ولااصغر من ذلك ولااكبر الافى كتاب مبين (( برخى از مفسرين بحث عجيبى در باره اين كتاب عنوان كرده وگفته اند كه : بسيارى از دانشمندان معتقدند كه هيچ موجود وهيچ حادثه اى نيست مگر آنكه با تمامى كيفيات واسباب موجبه اش وزمانى كه برايش ‍ تعيين شده در لوح محفوظ وكتاب مسطور نوشته شده ، آن وقت به آنان اشكال شده است كه اين حرف مستلزم آن است كه بعد كتاب نامبرده غير متناهى باشد، وحال آنكه براهين عقلى ونقلى بر خلاف آن است ، و همه آنها بطور كلى بعد را متناهى مى دانند، پس ناگزير بايد در جواب بگوئيم كتاب مزبور تنها حوادث اين جهان را در بر دارد، وكلمه ((شى ء(( را كه در آيه ((وكلشى ء(( است حمل بر خصوص اشياء اين عالم بكنيم . بعضى ديگر در حل اشكال گفته اند كه كلمه ((شى ء(( را به همان عموم خود باقى مى گذاريم ليكن نوشته را حمل بر بيانى مى كنيم كه با تناهى ابعاد بسازد، ومى گوئيم لوح محفوظ در بيان كردن ونوشتن تمامى اشياء دنيوى واخروى وآنچه بوده وآنچه خواهد شد نظير بيان جفر، جامع است كه يك حرفش شامل وبيان كننده بسيارى حوادث است اين بود آن بحث عجيبى كه خاطرنشان ساختيم . عجيب تر اين است كه اينان خيال كرده اند كتاب مذكور از جنس همين كاغذ وقلمهاى جسمانى ومادى است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۴

وخلاصه كتابى است مانند ساير كتابها كه آن را در يك گوشه عالم گذاشته اند ودر آن اسامى واوصاف واحوال تمامى موجودات واينكه هر يك چه حوادثى مخصوص به خود دارند، ودر نظام عمومى و جارى چه بر سرشان مى آيد نوشته شده است . غافل از اينكه اگر لوح محفوظ چنين كتابى مى بود، حتى گنجايش آن را نداشت كه اسامى يك يك اجزاى خودش را كه از آنها تركيب شده وبيان صفات واحوال آن اجزاء را در خود بگنجاند تا چه رسد به موجودات ديگر كه جز خداى سبحان هيچ كس نمى تواند به تفاصيل صفات و احوال آنها وحوادث مربوط به آنها وربط ونسبت هائى كه با يكديگر دارند برشمرده وبه آنها احاطه يابد. بنابراين جواب دادن از اشكال به اينكه كلمه ((شى ء(( تنها مخصوص به اشياء اين عالم است چه حلى از اشكال مى كند واينكه بعضى ها در حل آن گفته اند كه اين كتاب از قبيل حروف ۲۸ گانه الفباء است كه تمامى عالم وكتاب ها از آنها تشكيل شده در حقيقت ملتزم شده اند به اينكه لوح محفوظ كتابى است كه تنها صور حوادث آن هم بالقوه ويا اجمال آن را دارد، وحال آنكه آياتى كه اين كتاب را تعريف و توصيف مى كند، يا صريح ويا نزديك به صريح است در اينكه كتاب مذكور مشتمل بر خود اشياء وخود حوادث گذشته وحال وآينده است آن هم بالفعل ن ه بالقوه ، آنهم بطور تفصيل نه اجمال ، آنهم به عنوان قضاء وسرنوشت حتمى ووجوبى نه امكان ، واگر لوح محفوظ از مقوله الفباء بود يك صفحه كاغذ هم كه ۲۸ حرف در آن نوشته باشد لوح محفوظ مى بود، چون اسامى هر چه هست وبوده وخواهد بود در اين حروف وجود دارد. علاوه بر اين ، جمع كردن ميان اين دوحرف كه : ((لوح محفوظ مصون از هرگونه تحول وتغييرى است (( وهم ((مادى وجسمانى وقابل تحول ودگرگونى ها است (( دليلى لازم دارد كه خيلى اساسى تر از اينگونه تصورات پوچ باشد، واين حرف اشكالات بسيارى دارد كه ديگر متعرض نمى شويم . پس حق مطلب اين است كه كتاب مبين همان متن اعيان وموجودات با حوادثى است كه به خود مى گيرند، واين به خود گرفتن از اين نظر حتمى وواجب است كه هر يك مترتب بر علت خويش است وپيدايش معلول بعد از وجود علت واجب وغير قابل تخلف است ، نه از نظر اينكه موجودى است مادى ، آرى ماده وقوه آن از نظر ذاتشان ممكن الوجودند. واگر اين معنا يعنى مساءله عليت ومعلوليت را كتاب مبين ولوح محفوظ ناميده به اين منظور بوده كه حقيقت معنا را با كمك مثال بفهماند، وما به زودى در جاى مناسبى ان شاء اللّه اين بحث را به طور كامل مطرح خواهيم نمود. وَ مَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالاَيَتِ إِلاأَن كذَّب بهَا الاَوَّلُونَ ... قبلا وجه اتصال اين آيه با آيات قبلش گذشت ، وحاصل آن اين بود كه آيه قبلى مى رسانيد كه مردم - كه آخرينشان مثل اولينشان هستند - به خاطر آن غريره فسق وفساد كه در ايشان است مستحق آمدن هلاكت و انواع ديگر عذابهاى شديد هستند، وخداى تعالى هم در باره قريه ها اين سرنوشت را مقرر فرموده كه همه هلاك ويا معذب به عذاب شديد شوند، وهمين معنا باعث شد كه خداى تعالى آياتى كه كفار پيشنهاد مى كنند نفرستد، چون با در نظر گرفتن اينكه آخرين بشر با اولين او يكسانند، وهر چه اولين را وادار به عصيان كرد آخرين را هم وادار مى كند، ونيز با در نظر گرفتن اينكه اولين با آمدن آيات پيشنهادى خود باز كفر ورزيدند اين مساءله وجود دارد كه اينها نيز بعد از ديدن معجره و آيت پيشنهادى خود ايمان نياورند، ودر نتيجه به عذاب هلاك ويا عذاب شديد ديگرى مبتلاشوند، همچنانكه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمى خواهد اين امت را به عذاب عاجل وزودرس مؤ اخذه نمايد، لذا آيات پيشنهادى كفار را نمى فرستد. با اين بيان اين معنا روشن مى شود كه اين دوآيه با آيات ديگر اين سوره - از آيه ۹۰ تا آخر سوره - كه اقتراحات وپيشنهادات كفار را خاطرنشان ساخته ومى فرمايد: ((وقالوالن نومن لك حتى تفجر لنا من الارض ‍ ينبوعا...(( ارتباط دارند واز ظاهر آيات سوره هم بر مى آيد كه سوره يكباره نازل شده است .

وجه اينكه خداوند پيشنهاد كفار راجع به آوردن آيات را اجابت نكرد

پس اينكه فرمود: ((وما منعنا ان نرسل بالايات (( كلمه ((منع (( نمى تواند به معناى ظاهرى خودش باشد، زيرا ((منع (( عبارت است از اينكه كسى ويا چيزى قوى تر از انسان جلوى خواست اورا بگيرد، و چون به حكم ((واللّه يحكم لامعقّب لحكمه (( وبه حكم اينكه او غالب وقاهر است هر چه اراده كند مى شود، وبراى شدن آن به غير از كلمه ((كن (( سرمايه ديگرى لازم نيست نمى توان گفت تكذيب اولين نسبت به آيات خدا مانع شد از اينكه خداوند آيات پيشنهادى بعدى را بف رستد وخداى را جلوگير وسد گرديد. ناگزير بايد بگوئيم معنايش اين است كه از آنجا كه آيات پيشنهادى هيچگونه مصلحتى نداشته ، وصاحبان پيشنهاد وبطور كلى هيچكس از آن نفعى نمى برده وهيچيك به آن ايمان نمى آوردند از اين نظر خداى تعالى آن آيات را نفرستاد. واگر خواستى بگوكلمه ((منع (( در آيه شريفه معناى ديگرى غير از ((جلوگيرى (( را مى رساند وآن منافات ميان دوامر زير است . ۱ - فرستادن آيات پيشنهادى مردم با اينكه امتهاى گذشته آن را تكذيب كرده وآخرين هم راه ايشان را مى روند باعث انقراض واستيصال ايشان مى شود. ۲ - ومشيت خدا تعلق گرفته بر اينكه امت اسلام را مهلت دهد. و خداوند از اين منافات كه ميان اين امر است به منع تعبير فرموده . وشايد به منظور اشعار به همين نكته بوده كه فرستادن آيات را به عبارت ((ارسال (( تعبير فرمود نه به ((ايتاء(( چرا كه ((ايتاء(( به معناى دادن وارسال به معناى فرستادن است ، وهر جا كه به دومى تعبير شود بيانگر اين است كه خود آيات مانند يك فرد با شعور ماموريت دارند. واما چرا جمله ((الاان كذّب بها الاوّلون (( از امتهاى گذشته وهلاك شده تعبير به ((اوّلون (( كرده ؟ شايد براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اين مردمى كه امروز آيات خدا را تكذيب مى كنند دنباله روان و ادامه دهندگان همانها هستند (وبه تعبير امروزه جلد دوم همانهامى باشند) ودر حقيقت امت واحد هستند، پس اگر اينها هم تكذيب كنند نابود خواهند شد، خلاصه اينكه بشريت سر وته يك كرباس است ، هر غريزه اى كه در قبلى ها واولى ها بوده وكار آنها را به هلاكت كشيده در آخريها نيز هست وهر حكمى كه صدرش داشت ذيلش هم دارد، وبه همين جهت است كه از همين مردم مكرر نقل كرده كه مى گفتند: ((ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاوّلين كه صدر بشريت را پدران خود شمرده اند، وبه هر حال معناى آيه اين است كه ما آن آياتى را كه قريش پيشنهاد كردند نفرستاديم ، زيرا اگر مى فرستاديم ايمان نمى آوردند وما هلاكشان مى كرديم ، ولى قضا وخواست ما بر اين شده است كه اين امت را عذاب نكنيم مگر بعد از مدتى مهلت ، واين خصوصيت امت اسلام ، در مواردى از كلام خداى تعالى استفاده مى شود وتنها آيه مورد بحث نيست . دووجه ديگر در معناى آيه : ((وما منعنا ان نرسل بالايات الاان كذب بها الاولون (( ودر معناى آيه كريمه دووجه ديگر ذكر كرده اند. ۱ - ما آيات را نفرستاديم چون مى دانستيم كه ايشان حتى با ديدن آنها نيز ايمان نمى آورند، وفرستادنش بى فايده بود،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۷

همچنانكه امتهاى قبل هم با آمدن آياتى كه خودشان خواسته بودند ايمان نياوردند، والبته اين مطلب در مورد آيات مربوط به اثبات توحيد است ، واما معجزاتى كه نبوت را اثبات مى كند، ويا بودنش لطفى از ناحيه خداوند به شمار مى رود لامحاله فرستاده مى شود، چون اگر نفرستد، نبوت پيغمبر اثبات نمى شود. ۲ - ما آيات را از اين رونفرستاديم كه پدران واسلاف شما نظير آنها را درخواست كرده وپيشنهاد دادند ووقتى اجابت كرديم وفرستاديم باز ايمان نياوردند، شما هم كه پيروومقلّد گذشتگان خود هستيد ايمان نمى آوريد، پس چه فايده از فرستادن آن . ومعناى دوم از ابى مسلم نقل شده ، وليكن فرقى ميان آن دوووجه قبلى به نظر نمى رسد، ومشكل است آن را طورى معنا كرد كه با هيچيك از آن دوتطبيق نكند. ((وآتينا ثمود النّاقة مبصرة فظلموا بها(( - قوم ثمود مردمى بودند كه نام پيغمبرشان صالح است ، از اوناقه اى خواستند، خداوند هم شتر ماده اى به عنوان يك معجره بسيار روشن بر ايشان از كوه بيرون كرد. كلمه ((مبصرة (( همانطور كه در آيه ((وجعلنا آية النّهار مبصرة (( آمده به معناى بين وروشن است ، ودر آيه مورد بحث صفت ناقه ويا صفت محذوف است كه همان آيت باشد، يعنى ما براى قوم ثمود ناقه را در حالى كه ظاهر وروشن بود، ويا در حالى كه آيتى روشن بود فرستاديم ، ايشان به سبب آن به خود ستم كردند، ويا با تكذيب كردن آن ، به خود ستم كردند. ((وما نرسل بالايات الاتخويفا(( - يعنى حكمت در فرستادن آيات ترساندن وانذار مردم بود، حال اگر آن آيت از آياتى باشد كه در دنبال خود عذاب استيصال را دارد تخويف در آن تخويف به هلاكت در دنيا و عذاب آتش در آخرت است ، واگر از آن آيات نباشد تخويف از آنها تخويف وانذار به عقوبت آخرت است . وبعيد نيست مراد از ((تخويف (( ايجاد خوف ووحشت باشد به اينكه عذاب كمتر از استيصال را به ايشان نشان دهد، وبنابراين تخويف در اين آيه معناى تخوف در آيه ((اوياخذهم على تخوّف فانّ ربّكم لروف رحيم (( را خواهد داشت ، وبرگشت معناى آيه به اين مى شود كه ما آيات اقتراحى ايشان را نمى فرستيم ، چون نمى خواهيم با عذاب استيصال از بينشان ببريم ، واگر آياتى را مى فرستيم به منظور اين است كه با ايجاد ترس در دلهايشان متوجهشان كنيم ، وآنوقت با ديدن آن از عذابهاى سخت تر بهراسند. اين وجه را به برخى از مفسرين نسبت داده اند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۸

وَ إِذْ قُلْنَا لَك إِنَّ رَبَّك أَحَاط بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتى أَرَيْنَك إِلافِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فى الْقُرْءَانِ وَ نخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاطغْيَناً كَبِيراً(۶۰) مراد از ((رؤ يا(( و((شجره ملعونه (( در آيه : ((وما جعلنا الرؤ يا التى اريناك ...(( فقرات اين آيه كه چهار فقره است معانى روشنى دارد، وليكن از نظر ارتباط ووجه اتصالى كه با هم دارند خالى از اجمال نيست وسبب اصلى اين اجمال دوفقره دومى وسومى است ، زيرا خداى سبحان بيان نكرده كه آن رويا كه به پيغمبر خود ارائه داده چه بوده ، ودر ساير آيات قرآنش هم چيزى كه آن را تفسير كند نيامده . وروياهائى كه در آيه : ((اذ يريكهم اللّه فى منامك قليلا ولواريكهم كثيرا لفشلتم (( وآيه ((لقد صدق اللّه رسوله الرّويا بالحقّ لتد خلنّ المسجد الحرام (( آمده هيچيك با روياى در آيه مورد بحث تطبيق نمى كند چون آيه مورد بحث در مكه نازل شده ومربوط به قبل از هجرت است ، وآن دوآيه مربوط به حوادث بعد از هجرت هستند. وهمچنين شجره ملعونه هم معلوم نيست كه چيست كه خدا آن را فتنه مردم قرار داده ، ودر قرآن كريم شجره اى به چشم نمى خورد كه خداوند اسمش را برده سپس آن را لعنت كرده باشد. آرى ، از شجره اى اسم برده به نام شجره زقوم وآن را به وصف فتنه توصيف مى كند، ومى فرمايد: ((ام شجرة الزّقوم انا جعلناها فتنة للظالمين (( ولى ديگر آن را نه در اينجا ونه در جاى ديگر لعنت نكرده ، واگر صرف اينكه در جهنم سبز مى شود ومايه عذاب ستمگران است باعث لعن آن باشد، بايد خود جهنم وعذابهاى آن همه لعن شوند، ونيز بايد ملائكه عذاب كه در حقشان فرموده : ((وما جعلنا اصحاب النّار الاملائكة وما جعلنا عدّتهم الافتنة للّذين كفروا(( ملعون باشند، با اينكه خداى تعالى ايشان را ستوده وثنا گفته ، آن هم ثنائى كه فرموده : ((عليها ملائكة غلاظ شداد لايعصون اللّه ما امرهم ويفعلون ما يومرون ((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۸۹

ونيز يكى از وسائل عذاب وشكنجه مردم كافر، دست مؤ منين است كه فرموده : ((قاتلوهم يعذّبهم اللّه بايديكم (( معلوم است كه دست مؤ منين ملعون نيست . از همه اينها معلوم مى شود كه مراد آيه ، روشن كردن وبيان دوفقره خود يعنى ((داستان رويا(( و((داستان شجره ملعونه (( در قرآن كه مايه فتنه مردم شده نيست ، بلكه مقصود اشاره اجمالى است به آن دوتا، خواننده به كمك سياق تفصيل آنها را پيدا كند. آرى چه بسا بتوان از سياق آيات پاره اى از جزئيات اين دوداستان را استفاده كرد، آيات قبلى در اين مقام بود كه بفرمايد: بشريت آخرش ‍ مانند اول وصدرش در بى اعتنائى به آيات خدا وتكذيب آن الگوى آيندگان مى باشد، ومجتمعات بشرى به تدريج ونسلى بعد از نسل ديگر وقريه اى بعد از قريه اى ديگر عذاب خداى را مى چشند كه يا آن عذاب هلاكت است ويا عذابى كمتر از آن . وآيات بعدى كه از آيه ((واذ قلنا للملائكة اسجدوالادم (( شروع مى شود وداستان ابليس وتسلط عجيب اورا بر اغواى بنى آدم بيان مى كند ونيز همان سياق آيات قبل را دنبال مى كند. واز اين وحدت سياق بر مى آيد كه داستان رويا وشجره ملعونه دوامر مهمى است كه يا به زودى در بشريت پيدا مى شود ويا آنكه در ايام نزول آيات پيدا شده ومردم را دچار فتنه نموده وفساد را در آنان شايع ساخته ، وطغيان واستكبار را در آنان پرورش داده . وذيل آيه كه مى فرمايد: ((ونخوّفهم فما يزيدهم الاطغيانا كبيرا(( به همين معنا اشاره نموده وآن را تاءييد مى كند وبلكه صدر وابتداى آيه هم كه مى فرمايد ((واذ قلنا لك ان ربّك احاط بالنّاس (( همين اشاره و تاييد را دارد. با در نظر گرفتن آنچه گفته شد اين را نيز در نظر بگيريم كه خداى تعالى شجره نامبرده را به وصف ملعونه در قرآن توصيف كرده است ، واز اين به خوبى برمى آيد كه قرآن كريم مشتمل بر لعن آن هست ، ولعن آن شجره هم الان در ميان لعنت هاى قرآن موجود است ، چون جمله ((و الشّجرة الملعونة فى القرآن (( همين است . معناى اصطلاحى ((شجره (( وتطبيق آن با فرقه خاصى در صدر اسلام حال ببينيم در قرآن چه چيرهائى لعن شده ، در قرآن ابليس ويهود و مشركين ومنافقين ومردمى ديگر به عناوينى ديگر لعنت شده اند مثل كسانى كه با حالت كفر بميرند، ويا آيات خدا را كتمان كنند، ويا خدا ورسول را آزار نمايند وامثال اين عناوين . ودر آيه مورد بحث ((شجره (( به اين لعنت ها وصف شده ، وشجره همانطور كه به درختهاى ساقه دار اطلاق مى شود همچنين به ريشه هائى كه از آنها شاخه هاى فرعى جوانه مى زند اطلاق مى گردد مانند ريشه هاى مذهبى واعتقادى . در لسان العرب مى گويد: وقتى مى گويند فلانى از شجره مباركه اى است معنايش اين است كه ريشه دودمان مباركى دارد، از گفتار لسان العرب هم كه بگذريم در لسان رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) هم بسيار ديده مى شود كه ((من وعلى از يك شجره ايم (( ونيز از همين باب است كه در حديث عباس فرمود عموى آدمى صنوپدر اواست ، (و صنويكى از دوشاخه خرما را مى گويند كه از يك ريشه روئيده باشند) واگر در اين مساءله كمال دقت را به كار ببريم ، اين معنا برايمان روشن خواهد شد كه شجره ملعونه يكى از همان اقوام ملعونه در كلام خدا هستند كه صفات شجره را دارند، يعنى از يك ريشه منشعب شده ونشو ونما نموده وشاخه هائى شده اند، ومانند درخت ، بقائى يافته وميوه اى داده اند، دودمانى هستند كه امت اسلام به وسيله آن آزمايش شده و مى شوند. وچنين صفاتى جز بر يكى از سه دسته از آنها كه شمرديم تطبيق نمى كند، يا مشركين ، ويا منافقين ويا اهل كتاب . وبقاء ونشوونمايشان يا از راه تناسل وزاد وولد است ، وهر خانواده از ايشان كه در ميان مردمى زندگى كنند دين ودنياى آن مردم را فاسد نموده ودچار فتنه شان مى سازند، يا از اين راه در ميان مسلمين دوام يافته ودر همه اعصار آثار شوم خود را مى بخشند، ويا از راه پيدا شدن عقيده ها ومذاهب فاسد كه آنها دور آن را گرفته وترويجش مى كنند، و همچنان نسلى بعد نسل آن را پايدار نگه مى دارند، ودر آن لانه فساد، به اسلام ضربه وارد مى آورند. وقتى بنا شد شجره ملعونه بطور مسلم يكى از اين سه فرقه باشد حال بايد ببينيم از اوضاع واحوال زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) وزمان نزول آيه چه مى فهميم ؟. بطور مسلم در آن زمان از مشركين واهل كتاب يعنى يهود ونصارى قومى كه چنين فاتى داشته باشند ظهور نكرد (نه قبل از هجرت ونه بعد از آن )

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۹۱

زيرا تاريخ نشان مى دهد كه خداوند مسلمانان را از شرّ اين دوطائفه ايمن كرده وايشان را استقلال داده بود وبا امثال آيه ((اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم واخشون ((، استقلالشان را اعلام فرموده بود كه ما در تفسير آن ب حث مفصلى گذرانديم . وقتى اوضاع واحوال صدر اسلام با مصداق بودن مشركين واهل كتاب سازگار نشد، قهرا باقى مى ماند فرقه سوم ، يعنى منافقين كه در ظاهر مسلمان بودند، وتظاهر به اسلام مى كردند، ودر ميان مسلمانان يا از راه فاميلى ويا از راه پيروزى عقيده ومسلك بقا ودوام يافته ودر اعصار بعدى هم فتنه مسلمانان شدند.

شجره ملعونه اى كه در رؤ يا بر پيامبر (ص ) نشان داده شده است فتنه اسلام است

آرى جاى هيچ ترديدى نيست كه سياق آيه اشاره به ارتباطى دارد كه در ميان دوفقره ((ما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الافتنة للناس (( وفقره ((والشجرة الملعونة فى القرآن (( برقرار است ، مخصوصا با دقت در اينكه قبل از اين فقره جمله ((واذ قلنا لك ان ربّك احاط بالناس (( قرار گرفته وآنگاه دنباله هر سه فقره جمله ((ونخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا(( آمده است . زيرا ارتباط اين چند فقره با يكديگر اين معنا را به خوبى مى رساند كه آيه شريفه در صدد بيان واشاره به يك امرى است كه خداى سبحان به آن احاطه دارد، خطرى است كه موعظه وتخويف از آن را نكاسته بلكه بيشترش مى كند. با در نظر گرفتن اين جهات معلوم مى شود كه قضيه از اين قرار بوده كه خداى سبحان شجره ملعونه را در عالم خواب به رسول گرامى خود نشان داده ، آنگاه در قرآن بيان كرده كه آن شجره اى كه در رؤ يا نشانت داديم ، وپاره اى از رفتارشان را در اسلام برايت ارائه داديم فتنه اسلام است . پس مراد از ((احاطه (( در جمله ((واذ قلنا لك انّ ربّك احاط بالنّاس (( به مقتضاى سياق احاطه علمى است ، وظرف ((اذ(( متعلق به محذوف است ، وتقدير كلام چنين است ((بياد آور آن زمانى را كه به توچنين وچنان گفتيم ((، وخلاصه آنچه را كه در اين آيات برايت گفتيم فراموش مكن كه شيوه مردم است مرار بر فساد وفسق و فجور است ودر اعراض از ياد خدا وبى اعتنائى اواز اسلاف خود پيروى مى كنند، وگفتيم كه پروردگار تواحاطه علمى به سراپاى بشريت دارد، ومى داند كه اين شيوه همانطور كه در گذشته در بشر جريان داشت در آينده نيز جريان خواهد يافت . پس حاصل معناى ((وما جعلنا الرّويا الّتى اريناك الافتنة للنّاس و الشّجرة الملعونه فى القرآن (( اين شد كه ما شجره ملعونه در قرآن را (كه توبا معرفى ما آن را شناختى ودر رويا پاره اى از فسادهايش را ديدى ) قرار نداديم مگر فتنه براى مردم وبوته امتحانى كه يك يك مردم در آن آزمايش گردند، وما به همه آنان احاطه داريم . ودوضمير جمعى كه در جمله ((نخوفهم فما يزيدهم الاطغيانا كبيرا(( است ظاهرا به ناس بر مى گردد، ومراد از تخويف (ترساندن ) مردم يا تخويف با موعظه بيان است ويا تخويف به آيات آسمانى و زمينى است كه ايشان را مى ترساند ولى از بين نمى برد. ومعنايش اين است كه ما مردم را مى ترسانيم ، ولى هشدار وترساندن ما جز به طغيان ايشان نمى افزايد، آن هم نه هر طغيانى ، بلكه طغيانى بزرگ ، يعنى مردم از هشدار ما نمى ترسند، تا بدينوسيله از كرده هاى زشت خود دست بردارند، بلكه تخويف ما را با طغيانى كبير پاسخ مى گويند، و خلاصه مردم در طغيان خود تا آنجا كه مى توانند پيش مى روند، و دشمنى وعناد با حق را از حد مى گذرانند.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←