تفسیر:المیزان جلد۱۳ بخش۱۱

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


واگر اقدام بر عمل ، بر طبق حجت علمى كه اقدام را واجب كند اقدام و پيروى علم نبود آيه شريفه از دلالت بر مدلول خود به كلى قاصر بود، براى اينكه ما مفاد خود آيه را با يك دليل علمى درك مى كنيم كه خود آن ظنى بيش نيست ، وآن ظهور لفظى است كه بيش از ظن وگمان را نمى رساند، وليكن دليل قطعى داريم بر اينكه پيروى اين ظن واجب است ، وآن دليل قطعى عبارت است از بناى عقلا بر حجيت ظهور، پس ‍ اگر پيروى از علم تنها به آن معنا بود كه در هر مساءله خود انسان علم پيدا كند، پيروى ما از ظاهر آيه پيروى علم نبود، زيرا يقين نداريم كه مقصود واقعى از آن همان معنائى است كه از ظاهرش استفاده مى شود،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۲۸

احتمال مى دهيم شايد مقصود واقعى آيه ، غير از معناى ظاهرش باشد، وخود آيه مى گويد پيروى از ظن وگمان نكن ، پس بايد از آيه پيروى نكنيم كه در اين صورت خود آيه ناقض ومخالف خودش خواهد بود.

رد اشكالاتى به آيه كه مى گويد عمل به اين آيه خود متابعت از ظن است !

واز همينجا صحيح نبودن قول بعضى از مفسرين مانند رازى مشخص ‍ مى شود كه گفته اند: ((عمل به ظن در فروع بسيار زياد است ، وبعد از تخصيص زدن آيه به مواردى كه متابعت جائز است جز موارد انگشت شمارى از پيروى ظن غير معتبر باقى نمى ماند وچنين عامى نسبت به موارد باقى مانده ، بيش از ظن افاده نمى كند، وحال آنكه خودش از پيروى ظن نهى كرده (( ودليل صحيح نبودن آن اين است كه : اين آيه بدون هيچ ترديدى دلالت بر ((عدم جواز پيروى از غير علم (( دارد، چيزى كه هست مواردى از عمل به ظن - كه به قول ايشان بسيار هم زياد است - از آنجائى كه با دليل علمى تجويز شده در حقيقت استثناء نشده وعمل كردن در آن موارد عمل به آن دليل هاى علمى است ، پس آيه شريفه هيچ تخصيص نخورده تا عام مخصص باشد. وبه فرض هم كه تسليم شويم وبگوئيم همين هم تخصيص واستثناء است ، تازه نتيجه مى گيريم كه عمل كردن به عام در مابقى افراد كه در تحت عام باقى مانده عمل به حجت عقلائيه است وبا عام غير مخصص ‍ هيچ تفاوتى ندارد. نظير اين اشكال ، اشكال ديگرى نيز در آيه شريفه به نظر مى رسد، وآن اين است كه طريق وراه رسيدن به مقصد وفهم مراد از آيه ، همان ظهور آن است وبس ، وظهور هم طريقى است ظنى ، پس اگر آيه دلالت كند بر حرمت پيروى از غير علم ، مسلما دلالت خواهد كرد بر حرمت عمل و اخذ به ظهور خودش . وليكن قبلا هم گفتيم كه عمل به ظهور هر چند خودش ظنى است ولى همين عمل به ظن پيروى از حجتى است علمى وعقلائى ، به اين معنا كه بناى عقلابر اين است كه ظن ظهور را حجت بدانند، پس پيروى آن ، پيروى غير علم نيست . إِنَّ السمْعَ وَ الْبَصرَ وَ الْفُؤَادَ كلُّ أُولَئك كانَ عَنْهُ مَسئُولاً(۳۶) اين قسمت از آيه ، علت نهى ((پيروى از غير علم (( را بيان مى كند و آنچه كه بر حسب ظاهر به چشم مى خورد وبه ذهن انسان تبادر دارد اين است كه ضمير در ((كان (( ودر ((عنه (( هر دوبه كلمه ((كل (( برمى گردد، كلمه ((عنه (( نائب فاعل است براى اسم مفعول (مسئولا) كه به گفته زمخشرى در كشاف بر آن مقدم شده است ، ويا آنكه قائم مقام نايب فاعل است ، وكلمه : ((اولئك (( اشاره است به گوش و چشم وقلب ، واگر با اين كلمه كه مخصوص اشاره به صاحبان عقل است اشاره به آنها كرده از اين جهت بوده كه در اين لحاظ كه لحاظ مسؤ ول عنه واقع شدن آنها است به منزله عقلااعتبار مى شوند، ونظائر آن در قرآن كريم بسيار است كه اشاره ويا موصول مخصوص صاحبان عقل در موردى كه فاقد عقل است به كار رفته باشد. ولى بعضى ها گفته اند: كه اصلا قبول نداريم كلمه ((اولئك (( مخصوص صاحبان عقل باشد، براى اينكه در كلمات اساتيد زبان عرب ديده شده كه در غير ذوى العقول هم به كار رفته است ، مثلاجرير شاعر گفته : ((ذم المنازل بعد منزلة اللوى والعيش بعد اولئك الايام (( ((يعنى نكوهيده شد منزلها بعد از منزل لواى معهود ونيز نكوهيده و سرزنش گشت زندگى بعد از آن چند روز(( بنابراين ادعا، ((مسؤ ول (( وسؤ ال شده خود ((گوش ((، ((چشم (( و ((قلب (( خواهد بود كه از خود آنها پرسش مى شود، وآنها هم به نفع و يا ضرر آدمى شهادت مى دهند همچنانكه خود قرآن فرمود: ((و تكلّمنا ايديهم وتشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون (( بعضى ديگر چنين به نظرشان رسيده كه ضمير ((عنه (( به ((كل (( برگشته وبقيه ضميرها به ((متابعت كننده غير علم (( (كه سياق بر آن دلالت دارد) برگشته است ، در نتيجه مسؤ ول همان ((متابعت كننده (( باشد كه از اومى پرسند كه چشم وگوش وفوآدش را چگونه استعمال كرد ودر چه كارهائى به كار برد، وبنابراين معنا، در آيه شريفه التفات وتوجهى از خطاب به غيبت به كار رفته ومى بايد گفته شود ((كنت عنه مسئولا(( وبه هر حال معناى بعيدى است . تعليل نهى از پيروى از غير علم به : ((ان السمع والبصر والفوادكل اولئك كان عنه مسؤ ولا(( ومعناى صحيح همان است كه ما از نظر خواننده گذرانديم ، وحاصلش ‍ اين است كه : دنبال روى از چيرهائى كه علم به آنها ندارى نكن ، زيرا خداى سبحان به زودى از گوش وچشم وفوآد كه وسائل تحصيل علمند بازخواست مى فرمايد، وحاصل تعليل آنطور كه با مورد بسازد اين است كه گوش وچشم وفوآد نعمتهائى هستند كه خداوند ارزانى داشته است تا انسان به وسيله آنها حق را از باطل تميز داده وخود را به واقع برساند، وبه وسيله آنها اعتقاد وعمل حق تحصيل نمايد، وبه زودى از يك يك آنها بازخواست مى شود كه آيا در آنچه كه كار بستى علمى به دست آوردى يا نه ، واگر به دست آوردى پيروى هم كردى يا خير؟.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۱۳۰

مثلا از گوش مى پرسند آيا آنچه شنيدى از معلومها ويقينها بود يا هر كس ‍ هر چه گفت گوش دادى ؟ واز چشم مى پرسند آيا آنچه تماشا مى كردى واضح ويقينى بود يا خير؟ واز قلب مى پرسند آنچه كه انديشيدى ويا بدان حكم كردى به آن يقين داشتى يا نه ؟ گوش وچشم وقلب ناگزيرند كه حق را اعتراف نمايند، واين اعضاء هم ناگزيرند حق را بگويند، وبه آنچه كه واقع شده گواهى دهند، بنابراين بر هر فردى لازم است كه از پيروى كردن غير علم بپرهيزد، زيرا اعضاء وابزارى كه وسيله تحصيل علمند به زودى عليه آدمى گواهى مى دهند، ومى پرسند آيا چشم و گوش وقلب را در علم پيروى كردى يا در غير علم ؟ اگر در غير علم پيروى كردى چرا كردى ؟ وآدمى در آن روز عذر موجهى نخواهد داشت . وبرگشت اين معنا به اين است كه بگوئيم ((لاتقف ما ليس لك به علم فانّه محفوظ عليك فى سمعك وبصرك وفوآدك - پيروى مكن چيزى را كه علم به صحتش ندارى زيرا گوش وچشم ودل توعليه توشهادت خواهند داد(( وبنابراين ، آيه شريفه در معناى آيه ((حتى اذا ما جاوها شهد عليهم سمعهم وابصارهم وجلودهم بما كانوا يعملون ... وما كنتم تستترون ان يشهد عليكم سمعكم ولاابصاركم ولاجلودكم ولكن ظننتم انّ اللّه لايعلم كثيرا ممّا تعملون ، وذلكم ظنّكم الّذى ظننتم بربّكم ارديكم فاصبحتم من الخاسرين (( خواهد بود با اين تفاوت كه آيه مورد بحث ، فوآد را هم اضافه كرده وجزوگواهان عليه آدمى معرفى نموده ، چون فوآد همان است كه انسان هر چه را درك مى كند به وسيله آن درك مى كند واين از عجيب ترين مطالبى است كه انسان از آيات راجع به محشر استفاده مى كند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۱

كه خداى تعالى نفس انسانى انسان را مورد باز خواست قرار دهد واز او از آنچه كه در زندگى دنيا درك نموده بپرسد، واوعليه انسان كه همان خود اوست شهادت دهد. پس كاملا روشن شد كه آيه شريفه از اقدام بر هر امرى كه علم به آن نداريم نهى مى فرمايد، چه اينكه اعتقاد ما جهل باشد ويا عملى باشد كه نسبت به جواز آن ووجه صحتش جاهل باشد، وچه اينكه ترتيب اثر به گفته اى داده كه علم به درستى آن گفتار نداشته باشد. آن وقت ذيل آيه ، مطلب را چنين تعليل نموده كه چون خداوند تعالى از گوش وچشم وقلب پرسش مى كند، در اينجا جاى سوالى باقى مى ماند كه چطور پرسش از اين اعضاء را منحصر به صورتى كرده كه آدمى دنبال غير علم را بگيرد وحال آنكه از آيه شريفه ((اليوم نختم على افواههم و تكلّمنا ايديهم وتشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون (( برمى آيد كه اعضاء وجوارح آدمى ، همه به زبان مى آيند. چه در آن عقايد واعمالى كه پيروى از علم شده باشد، وچه در آنها كه پيروى غير علم شده باشد. در پاسخ مى گوئيم علت اعم آوردن براى تقليل يك امرى اخص ضرر ندارد، ودر آيه مورد بحث مى خواهد بفرمايد گوش وچشم وفوآد تنها در صورت پيروى غير علم مورد باز خواست قرار مى گيرند.

كلام مجمع البيان در معناى آيه (ولاتقف ما ليس لك به علم ) ونقد آن

ودر مجمع البيان در معناى جمله ((ولاتقف ما ليس لك به علم (( گفته است : يعنى چيزى را كه نشنيدى به دروغ نگوشنيدم ، وچيزى را كه نديده اى مگوديده ام ، وچيزى را كه علم ندارى مگواطلاع دارم (نقل از ابن عباس وقتاده ) وبعضى گفته اند: يعنى دنبال سر ديگران حرفى نزن وقتى اشخاص از نزد شما مى گذرند بدگوئيشان مكن (نقل از حسن ) و بعضى گفته اند يعنى شهادت دروغ مده (نقل از محمد بن حنفيه ) ليكن مطلب اين است كه آيه شريفه ، عام است وشامل هرگفتار ويا كردار ويا تصميمى كه بدون علم باشد مى شود، گوئى اينكه خداى سبحان فرموده است هيچ حرفى مزن مگر اينكه علم داشته باشى كه زدنش جائز است ، وهيچ عملى انجام مده مگر آنكه علم داشته باشى كه انجام آن جائز است ، وهيچ عقيده اى را معتقد مشومگر بعد از آنكه يقين كنى كه اعتقاد به آن جايز است

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۲

مؤ لف : ليكن اين حرف اشكال دارد، زيرا عموميتش بيش از مفاد آيه است ، آيه از پيروى چيزى نهى مى كند كه بدان علم نداشته باشيم ، نه اينكه پيروى از هر گفتار وكردار واعتقاد را نهى كرده باشد مگر تنها در صورتى كه علم به آن داشته باشيم ، ومعلوم است كه دومى اعم از اولى است . واما آن معانى ووجوهى كه در آغاز كلام خود از ابن عباس وقتاده نقل كرد، جا داشت آن را در تفسير ((انّ السّمع والبصر والفوآد...(( نقل كند نه در تفسير ((لاتقف ما ليس لك به علم (( كه معلل است ، تا به پاره اى از مصاديق تعليل اشاره بشود.

نهى از تكبر وگردن فرازى كردن

وَ لاتَمْشِ فى الاَرْضِ مَرَحاً إِنَّك لَن تخْرِقَ الاَرْض وَ لَن تَبْلُغَ الجِْبَالَ طولاً(۳۷) كلمه : ((مرح (( به طورى كه گفته اند به معناى ((براى باطل ، زياد خوشحالى كردن است ((، وشايد قيد باطل براى اين باشد كه بفهماند خوشحالى بيرون از حد اعتدال مرح است ، زيرا خوشحالى به حق آن است كه از باب شكر خدا در برابر نعمتى از نعمتهاى اوصورت گيرد، و چنين خوشحالى هرگز از حد اعتدال تجاوز نمى كند، واما اگر بحدى شدت يافت كه عقل را سبك نموده وآثار سبكى عقل در افعال وگفته ها ونشست وبرخاستنش ومخصوصا در راه رفتنش نمودار شد چنين فرحى ، فرح به باطل است ، وجمله ((لاتمش فى الارض ‍ مرحا(( نهى است از اينكه انسان به خاطر تكبر خود را بيش از آنچه هست بزرگ بداند، واگر مساءله راه رفتن به مرح را مورد نهى قرار داد، براى اين بود كه اثر همه آن انحرافها در راه رفتن نمودارتر مى شود، و جمله ((انّك لن تخرق الارض ولن تبلغ الجبال طولا(( كنايه است كه اين ژست وقيافه اى كه به منظور اظهار قدرت ونيرووعظمت به خود مى گيرى وهمى بيش نيست ، چون اگر دستخوش واهمه نمى شدى مى ديدى كه از توبزرگتر ونيرومندتر وجود دارد كه توبا چنين راه رفتنى نمى توانى آن را بشكافى وآن زمين است كه زير پاى تواست واز تو بلندتر هم هست وآن كوههاى بلند است كه خيلى از تورشيدتر و بلندترند، آن وقت اعتراف مى كردى كه خيلى خوار وبى مقدارى و انسان هيچ چيز را، ملك وعزت وسلطنت وقدرت وآقائى ومال ونه چيزهاى ديگر در اين نشاه به دست نمى آورد، وبا داشتن آن به خود نمى بالد وتنها چيزى كه به دست مى آورد امورى هستند موهوم وخالى از حقيقت كه در خارج از درك وواهمه آدمى ذره اى واقعيت ندارند، بلكه اين خداى سبحان است كه دلهاى بشر را مسخر كرده كه اينگونه موهومات را واقعت بپندارند، ودر عمل خود بر آنها اعتماد كنند، تا كار اين دنيا به سامان برسد، واگر اين اوهام نبود، وبشر اسير آن نمى شد آدمى در دنيا زندگى نمى كرد، ونقشه پروردگار عالم به كرسى نمى نشست وحال آنكه اوخواسته است تا غرض خود رابه كرسى بنشاند، وفرموده است ((ولكم فى الارض مستقرّ ومتاع الى حين ((

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۳

كلُّ ذَلِك كانَ سيِّئُهُ عِندَ رَبِّك مَكْرُوهاً(۳۸) كلمه ((ذلك (( به طورى كه گفته اند اشاره است به واجبات و محرماتى كه قبلا گفته شد، وضمير در ((سيئه (( به همين كلمه ، يعنى به ((ذلك (( برمى گردد، ومعنايش اين است كه ((همه اينها كه گفته شد - يعنى همه آنچه كه مورد نهى واقع شد - گناهش نزد پروردگارت مكروه است ، وخداوند آن را نخواسته است (( وبنا به قرائتى كه ((همزه (( را به صداى بالاو((هاء(( را ((تاء(( وكلمه را به صورت ((سيئه (( خوانده اند كلمه مزبور خبر ((كان (( خواهد بود، ومعنايش چنين مى شود: ((همه اينها نزد پروردگارت سيئه ومكروه است (( ذَلِك مِمَّا أَوْحَى إِلَيْك رَبُّك مِنَ الحِْكْمَةِ كلمه ((ذلك (( اشاره است به تكاليفى كه قبلا ذكر فرمود، واگر در اين آيه احكام فرعى دين را حكمت ناميده ، از اين جهت بوده است كه هر يك مشتمل بر مصالحى است كه اجمالااز سابقه كلام فهميده مى شد. وَ لاتجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ فَتُلْقَى فى جَهَنَّمَ مَلُوماً مَّدْحُوراً(۳۹) خداى سبحان از آن جهت نهى از شرك را تكرار نمود - چون قبلا هم از آن نهى كرده بود - كه خواست عظمت امر توحيد را برساند، علاوه بر اين نهى دومى به منزله پيوندى است كه آخر كلام را به اول آن وصل مى كند، ومعناى آيه روشن وواضح است .

بحث روايتى

در احتجاج از يزيد بن عمير بن معاويه شامى از حضرت رضا (عليه السلام ) نقل كرده كه در ضمن حديثى كه در آن مساءله جبر و تفويض وامربين امرين را ذكر فرموده گفته است : ((عرض كردم آيا خداى تعالى در كار بندگان اراده ومشيتى دارد((؟ فرمود: اما در اطاعتها اراده ومشيت خدا همان امرى است كه خدا در باره آنها فرموده وخشنودى است كه نسبت به انجام آنها دارد وكمك وتوف يقى است كه به فاعل آنها ارزانى مى دارد، واما در معصيت ها اراده ومشيتش همان نهيى است كه از آنها كرده وسخطى است كه نسبت به مرتكبين آنها دارد، وسنگينى بار ايشان است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۴

رواياتى در ذيل جمله : ((وبالوالدين احسانا(( درباره نيكى كردن به پدر ومادر ودر تفسير عياشى از ابى ولاد الحناط روايت كرده كه گفت : از امام صادق معناى آيه ((وبالوالدين احسانا(( را پرسيدم ، فرمود: يعنى با پدر ومادر نيكومعاشرت كنى ووادارشان مكنى كه مجبور شوند در حوائجشان از توچيزى بخواهند (بلكه قبلا برايشان فراهم كنى ) هر چند كه خود بى نياز از آن باشند مگر نشنيدى كه خداى تعالى فرموده : ((لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا ممّا تحبّون (( به خير واحسان نمى رسيد مگر زمانى كه از آنچه كه دوست مى داريد انفاق كنيد آنگاه امام (عليه السلام ) فرمود: ((اما اينكه فرمود: امّا يبلغنّ عندك الكبر احدهما اوكلاهما فلاتقل لهما افّ(( معنايش اين است كه اگر خسته ات كردند به ايشان اف نگوئى واگر تورا زدند ((فلاتنهر هما(( ايشان را نرنجانى ((وقل لهما قولا كريما(( يعنى در عوض بگوئى خدا شما را بيامرزد، اين است قول كريم تو، ((واخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمة (( يعنى ديدگان خود از نگاه پر مكنى مگر به نگاه از رحمت ورقت ، وصداى خود بلندتر از صداى ايشان ودست خود ما فوق دست ايشان بلند مكنى ودر راه از ايشان جلونيفتى . مولف : اين روايت را كلينى نيز در كافى به سند خود از ابى ولاد الحناط از آن جناب نقل كرده است . ودر كافى به سند خود از حديد بن حكيم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: كمترين عقوق والدين ((اف گفتن (( است ، و اگر خداى تعالى از اين كمتر را سراغ داشت از آن نيز نهى مى كرد. مولف : همچنين اين روايت را به سند ديگر از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده ونيز همين معنا را به سند خود از ابى البلاد از آن حضرت روايت كرده است ، وعياشى هم همان را در تفسير خود از حريز از آن جناب نقل نموده ، وطبرسى در مجمع البيان از حضرت رضا (عليه السلام ) وآن حضرت از پدرش وپدرش از آن جناب امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است ، وروايات در نيكى به پدر ومادر وحرمت عقوق چه در زندگى ايشان وچه بعد از مرگشان چه از طرق عامه از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) واز طرق خاصه از آن حضرت ، واز امامان اهل بيت (عليهم السلام ) بيش از آن است كه بتوان شمرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۵

چند روايت در معناى ((اوابين (( ودر مجمع از ابى عبد اللّه (عليه السلام ) درباره معناى ((اوّاب (( روايت كرده كه فرمود: اواب به معناى كسى است كه بسيار توبه مى كند، ومتعبدى است كه همواره از گناه به سوى خدا باز مى گردد. ودر تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) آورده كه فرمود: اى ابامحمد بر شما باد به ورع واجتهاد واداى امانت و راستگوئى وحسن معاشرت با هر كس كه با شما همنشين است وطول دادن سجده ، كه اينها از سنت ها وروش توابين اوابين اس ت ، آنگاه ابو بصير اضافه كرد كه اوابين همان توابين اند. مولف : ونيز از ابوبصير از آن حضرت روايت شده كه در تفسير آيه فرموده : توابين - عبادت پيشگانند. ودر الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه وحناد از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : وقتى كه سايه ميل كرد وارواح به استراحت پرداختند (يعنى هنگام عصر) حوائج خود به درگاه خداى تعالى ببريد كه آن ساعت ، ساعت اوابين است ، آنگاه خواند ((فانّه كان للاوّابين غفورا(( ونيز در همان كتاب آمده كه ابن حريز از على بن الحسين (رضى اللّه عنه ) روايت كرده كه به مردى از اهل شام فرمود: آيا قرآن خوانده اى ؟ عرض كرد: بلى ، فرمود: آيا در باره بنى اسرائيل نخوانده اى كه فرمود ((وآت ذا القربى حقّه ((؟ مرد گفت : مگر شما از آنهائيد كه خدا امر كرده حقشان داده شود؟ فرمود: آرى . مؤ لف : اين روايت را تفسير برهان از صدوق واوبه سند خود از امام (عليه السلام ) وثعلبى در تفسير خود از سدى از ابن ديلمى از آن جناب آورده اند. ودر تفسير عياشى از عبدالرحمن بن حجاج نقل كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) در باره اين آيه پرسيدم كه مى فرمايد: ((ولا تبذّر تبذيرا(( در جوابم فرمود: هر كس هر خرجى در غير اطاعت خدا كند مبذر است ، وهر خرجى كه در راه خدا كند در آن خرج اقتصاد و ميانه روى را رعايت كرده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۶

ودر همان كتاب از ابى بصير از آن جناب روايت كرده كه در تفسير اين جمله فرموده است : ((تبذير(( آن است كه انسان هر چه دارد بدهد آنوقت خودش دست روى دست بگذارد ومحتاج گردد، پرسيدم اين تبذير تبذير در حلال نيست ؟ فرمود: چرا.

رواياتى درباره اجتناب از افراط وتفريط در انفاق درذيل آيه : ((

ولاتجعل يدك مغلولة الى عنقك ...(( ودر تفسير قمى مى گويد: امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((محسورا(( به معناى برهنه وعريان است . ودر كافى به سند خود از عجلان روايت مى كند كه گفت وقتى در حضور حضرت صادق (عليه السلام ) بودم ، سائلى آمد حضرت برخاست واز ظرفى كه خرما داخل آن بود دومشتش را پر كرد وبه سائل داد، چيزى نگذشت كه سائل ديگرى آمد، دومشتى هم به اوداد، آنگاه سومى آمد به اوندا داد وفرمود: ((اللّه رازقنا واياكم - خدا روزى ده ما وشما است (( آنگاه فرمود: رسول خدا چنين بود كه احدى از اوچيزى از مال دنيا نمى خواست مگر آنكه به اومى داد، زنى فرزند خود را نزد آن جناب فرستاد وبه اوسپرد اگر رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) گفت چيزى ندارم بگوپيراهنت را بده كه ما در خانه چيزى نداريم ، حضرت پيراهنش را در آورد وبه سويش انداخت ، ودر نسخه ديگرى آمده ، به او داد، وخدا آن حضرت را اين چنين تاءديب كرد كه ((لاتجعل يدك مغلولة الى عنقك ولاتبسطها كلّ البسط فتقعد ملوما محسورا(( آنگاه حضرت فرمود: ((احسار(( به معناى فقر وندارى است . مؤ لف : اين روايت را عياشى هم در تفسير خود از عجلان از آن جناب نقل كرده وداستان رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) را قمى هم در تفسير خود وهمچنين در المنثور از ابن ابى حاتم از منهال بن عمروو از ابن جرير طبرى از ابن مسعود آورده اند. ودر كافى به سند خود از مسعدة بن صدقه از ابى عبداللّه (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خداوند در اين آيه رسول خدا را تعليم مى دهد كه چطور بايد انفاق كند، وداستانش اين است كه چند وقيه پول طلانزدش ‍ مانده بود دلش نمى خواست شب آنها را نزد خود نگهدارد لذا همه را صدقه داد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۷

وچون صبح شد چيزى در دست نداشت ، واتفاقا سائلى مراجعه نموده وچيزى خواست ، ووقتى فهميد چيزى ندارد آن جناب را ملامت كرده وحضرت غمناك شد، زيرا از يك سوچيزى در دست نداشت واز سوى ديگر چون دلسوز ورقيق القلب بود، از وضع مرد متاءثر شد، لذا خداى تعالى وى را به وسيله اين آيه مؤ دب نمود كه : ((لاتجعل يدك مغلوله ...(( خاطر نشانش كرد كه چه بسا مردم از تودر خواستى كنند كه اگر عذر بياورى عذرت را نپذيرند، پس هيچوقت نبايد همه آنچه را كه در دست دارى به يك نفر بدهى ودست خالى بمانى . ودر تفسير عياشى از ابن سنان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير: ((ولاتجعل يدك مغلولة الى عنقك (( دستها را در هم قفل كرد وفرمود يعنى اين طور (ودست خود به گردن حلقه كرد) ودر ذيل جمله ((ولاتبسطها كلّ البسط(( كف دست خود را باز نموده و فرمود يعنى اينچنين . ودر تفسير عياشى از ابن سنان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى مى گويد: خدمت آن حضرت عرض كردم : ((املاق (( چيست ؟ فرمود: املاق به معناى افلاس است .

اعمالى كه با ايمان به خدا سازگارى ندارد

ودر الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از قتاده واواز حسن روايت كرده كه در ذيل آيه ((ولاتقربوا الزّنى انّه كان فاحشة (( گفته است : رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) بارها مى فرمود: ((بنده خدا در حينى كه زنا مى كند ايمان به خدا ندارد، ودر حينى كه بهتان مى زند ايمان به خدا ندارد، ودر حينى كه دزدى مى كند ايمان به خدا ندارد، و در حينى كه شراب مى خورد ايمان به خدا ندارد، ودر حينى كه خيانت مى كند ايمان به خدا ندارد(( پرسيدند: يا رسول اللّه به خدا سوگند ما خيال مى كرديم اين كارها با ايمان سازگار هست ، رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) فرمود اگر يكى از اين كارها از آدمى سر بزند ايمان از قلبش بيرون مى رود، واگر توبه كند توبه اش قبول مى شود. مؤ لف : اين حديث به طرق ديگرى از عايشه وابى هريره نيز روايت شده ، واز طرق اهل بيت (عليهم السلام ) هم چنين مضمونى رسيده كه روح ايمان در حين معصيت از آدمى جدا مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۸

چند روايت در ذيل آيه : ((ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا...(( ودر كافى به سند خود از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت : به حضرت ابى الحسن (عليه السلام ) عرض كردم خداى عزوجل مى فرمايد: ((ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليّه سلطانا فلايسرف فى القتل انّه كان منصورا(( مقصود از اين اسراف چيست كه خدا از آن نهى مى كند؟ فرمود: مقصود اين است كه به جاى قاتل شخص بى گناهى را بكشى ويا قاتل را مثله كنى ، عرض كردم ، پس معناى جمله : ((انّه كان منصورا(( چيست ؟ فرمود: چه نصرتى بالاتر از اين كه قاتل را دست بسته در اختيار اولياى مقتول بگذارند تا اگر خواستند به قتل برسانند البته اين در صورتى است كه پيامد وتالى فاسدى در بين نباشد، واثر سوء دينى ويا دنيائى به بار نياورد. ودر تفسير عياشى از ابى العباس روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) پيرامون دونفر كه شخصى را به شركت كشته بودند سوال كردم فرمود: صاحب خون يعنى اولياى مقتول مى توانند يكى از آن دو نفر را بكشند، وهر يك را كشتند نصف ديه اورا آن ديگرى به ورثه اش ‍ مى دهد وهمچنين اگر مردى زنى را كشت اگر اولياى مقتول قبول كردند كه خونبها بگيرند هيچ واگر جز كشتن قاتل را رضا ندادند مى توانند قاتل را بكشند ونصف ديه اش را هم به ورثه اش بپردازند، اين است معناى كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: ((فقد جعلنا لوليّه سلطانا فلايسرف فى القتل (( مؤ لف : ودر معناى اين دوروايت روايات ديگرى نيز هست ، مثلا الدر المنثور از بيهقى نقل كرده كه اودر سنن خود از زيد بن اسلم روايت كرده كه گفت : مردم را در جاهليت رسم چنين بود كه اگر مردى از يك فاميلى كسى را مى كشت از آن قوم وقبيله راضى نمى شدند، مگر بعد از آنكه يكى از بزرگان ورؤ ساى ايشان را بكشند، البته اين در صورتى بود كه قاتل خودش از روساء نباشد، خداى تعالى در اين آيه ايشان را اندرز نموده ومى فرمايد و(( لاتقتلوا - تا آنجا كه مى فرمايد - فلايسرف فى القتل (( ودر تفسير قمى در ذيل آيه شريفه ((وزنوا بالقسطاس المستقيم (( گفته : كه در روايت ابى الجارود نقل شده كه امام ابى جعفر (عليه السلام ) در معناى ((قسطاس مستقيم (( فرموده كه : قسطاس مستقيم آن ميزانى را گويند كه زبانه (شاهين ) داشته باشد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه : ۱۳۹

مؤ لف : مقصود از ذكر زبانه اين است كه استقامت را برساند كه معمولا ترازوهاى دوكفه اى اين حال را دارند.

رواياتى درباره پيروى نكردن از غير علم وتقسيم شدن ايمان ، بر اعضاء وجوارح (انالسمع والبصر...)

ودر تفسير عياشى از ابى عمر وزبيرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: خداى تبارك وتعالى ايمان را بر همه اعضاء وجوارح آدمى واجب كرده وبر همه تقسيم نموده است ، پس هيچ عضوى نيست مگر آنكه موظف است به ايمانى مخصوص به خود، غير از آن ايمانى كه عضوديگر موظف بر آن است ، يك عضوآدمى دوچشم اواست كه با آن مى بيند ويكى دوپاى اواست كه با آن راه مى رود. بر چشم واجب كرده كه به آنچه حرام است ننگرد، وآنچه را كه خدا نهى كرده وحلال نيست نبيند اين عمل ايمان چشم است ، وفرموده : ((لا تقف ما ليس لك به علم انّ السّمع والبصر والفواد كلّ اولئك كان عنه مسئولا(( اين وظيفه چشم وايمان اواست ... وهمچنين بر دوپاى آدمى واجب كرده كه به سوى معاصى الهى نرود، و به سوى آنچه كه خدا واجب كرده حركت كند، وفرموده ((لاتمش فى الارض مرحا انّك لن تخرق الارض ولن تبلغ الجبال طولا(( ونيز فرموده ((واقصد فى مشيك واغضض من صوتك انّ انكر الاصوات لصوت الحمير(( مؤ لف : اين روايت را كافى هم به سند خود از ابى عمر وزبيرى از آن جناب در ضمن حديث مفصلى نقل كرده . ودر همان كتاب از ابى جعفر روايت كرده كه گفت : نزد امام صادق (عليه السلام ) بودم كه مردى خدمت آن حضرت عرض كرد: پدر ومادرم فداى توباد، من كنيفى دارم ووارد آن كنيف (مستراح ) مى شوم تا رفع حاجت كنم ، در همسايگى ما اشخاصى هستند كه كنيزان آوازه خوان دارند، آواز مى خوانند وموسيقى مى نوازند، وچه بسا مى شود من نشستن در آنجا را طول مى دهم تا صداى آنها را بشنوم ، اين عمل چطور است ؟ فرمود: اينكار را مكن عرض كرد به خدا قسم من هرگز به سراغ آنها نرفته ام ونمى روم ، بلكه صدائى است كه از ايشان مى شنوم ، فرمود: مگر كلام خداى را نشنيدى كه مى فرمايد: ((انّ السّمع والبصر والفوآد كلّ اولئك كان عنه مسئولا؟.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۳ صفحه :۱۴۰

عرض كرد: نه به خدا سوگند، مثل اينكه تاكنون اين آيه را از كتاب خدا نشنيده بودم نه از عجم ونه از عرب ، ديگر چنين عملى را تكرار نمى كنم ان شاء اللّه ، ونسبت به گذشته هم استغفار مى كنم . فرمود: برخيز وغسل كن وآنچه مى توانى نماز بخوان ، چون تاكنون در كار بزرگى مشغول بوده اى وچقدر حال بدى داشتى اگر بر اين حال مى مردى ، شكر مى كنم خدا را كه متوجه شدى واز اودرخواست مى كنم كه از هر بدى كه از توديده صرفنظر كند. آرى خداى تعالى كراهت ندارد مگر از هر كار زشت تو، كارهاى زشت را بگذار براى اهلش ، چون هر چيزى در عالم اهلى دارد. مؤ لف : اين روايت را شيخ طوسى رضوان اللّه عليه در كتاب تهذيب از آن جناب وكلينى در كافى از مسعدة بن زياد از آن جناب نقل كرده اند. ونيز در همان كتاب از حسين بن هارون از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله ((انّ السّمع والبصر والفوآد...(( فرمود: خداى تعالى از گوش مى پرسد كه چه شنيدى واز چشم سؤ ال مى كند كه به چه چيز نگريستى واز قلب پرسش مى كند كه بر چه چيرهائى معتقد شدى . ودر تفسير قمى در ذيل آيه ((ولاتقف ما ليس لك به علم ...(( گفته است : معصوم (عليه السلام ) فرموده احدى را از آنچه كه به آن علم ندارى پيروى مكن ، كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) فرمود: هر كس به مردى مؤ من ويا زنى مؤ منه تهمت بزند خداوند اورا در طينت خبال نگه مى دارد تا از عهده آنچه گفته برآيد. مؤ لف : طينت خبال در روايت ابن ابى يعفور از امام صادق (عليه السلام ) به نقل از كافى ، به چركى تفسير شده كه از عورت زنان بدكار بيرون مى آيد، واز طرق اهل سنت از ابوذر وانس از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) معنائى نظير آن روايت شده است . وروايات - بطورى كه ملاحظه مى كنيد - بعضيها مفسر مورد آيه به خصوص است ، وبعضى ديگرش مفسر عموم تعليل آيه است ، همچنانكه در بيان گذشته هم اشاره شده .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←