تفسیر:المیزان جلد۱۱ بخش۴۱

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


كَذَلِك أَرْسلْنَك فى أُمَّةٍ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهَا أُمَمٌ ... كلمه «متاب » مصدر ميمى از توبه و به معناى رجوع است . اشاره به كلمه «كذلك » اشاره به سنت جاريه از دعوت امم به دين توحيد است و اينكه گمراه كردن هر كه را بخواهد و هدايت هر كه را بخواهد خود بر طبق نظامى است كه در رجوع به خدا و ايمان به او و سكون قلب به ياد او و عدم رجوع به او جريان دارد. و معناى آيه اين است كه : تو را در امتى فرستاديم كه قبل از ايشان امتهاى ديگرى بودند و گذشتند، و اين ارسال ، نظير همان ارسال و بر طبق سنتى است كه همواره در عالم جريان داشته ، ارسال تو نيز بدين منظور بوده كه بر امتت آنچه را كه به سويت وحى مى كنيم تلاوت كنى ، و براى آنها مضامين اين كتاب را تبليغ كنى و حال آنكه آنها به رحمان كفر مى ورزند.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۰

و اگر فرمود: «به رحمان » و نفرمود «به ما» با اينكه ظاهر سياق اقتضاء داشت بفرمايد «و براى ايشان كه به ما كفر مى ورزند تبليغ نمايى » بدان جهت بود كه اشاره كند به اينكه نپذيرفتن وحيى كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر ايشان مى خواند - كه همان قرآن باشد - و اعتنا نكردنشان به امر آن و اعتراضشان به اينكه «چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نشده » در حقيقت كفران رحمت عمومى الهى است ، رحمتى كه اگر آن را بپذيرند و بدان عمل كنند متضمن سعادت دنيا و آخرت آنان است . معناى جمله : «اليه متاب » «قل هو ربى لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب » - در اين جمله رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه مساءله توحيد را به صراحت به ايشان گوشزد كند، و فرمود: «بگو او پروردگار من است ، معبودى نيست جز او، من بر او توكل مى كنم و بازگشت گاه من بسوى اوست »، يعنى او تنها پروردگار من است بدون اينكه شريكى با او باشد. - بر خلاف آنچه كه شما پنداشته ايد - و تنها او براى من ربوبيّت دارد، من نيز تنها او را قائم به جميع امور خود مى دانم و حوائجم را تنها به درگاه او عرضه مى دارم . از اينجا كاملا روشن مى شود كه مساءله توكل كردن بر خدا، و بازگشت را تنها بسوى او دانستن ، از آثار ربوبيّت و متفرع بر آنست ، چون «رب » به معنى مالك و مدبّر است . پس حاصل معنا اين مى شود كه : او وكيل من است و من به سوى او بازمى گردم . بعضى گفته اند: منظور از كلمه «متاب » توبه از گناهان است ، چون اگر به معناى اولى (بازگشت گاه ) بگيريم ، لازم مى آيد كه كلمه مزبور تاءكيد جمله «عليه توكلت » بوده باشد، و اين خلاف ظاهر است . ليكن ما قبول نداريم كه اگر به آن معنا باشد تاءكيد مى شود، علاوه اين را هم قبول نداريم كه تاءكيد بودن خلاف ظاهر است ، و مطلب در هر دو جهت روشن است . بعضى ديگر گفته اند: معناى «اليه متاب »، «اليه متابى و متابكم » است ، يعنى بازگشت من و شما به سوى اوست . و ليكن اين معنا مستلزم حذف و تقديرى است كه هيچ دليلى بر آن نيست ، و صرف اينكه در واقع بازگشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و امتش به سوى خداست باعث و مصحح اين نمى شود كه ما آن را در تقدير آيه هم مقدر بدانيم ، بدون اينكه در كلام چيزى كه موجب آن باشد وجود داشته باشد.

بدون مشيت خداوند شگفت ترين آثار الهى نيز اثرى در هدايت گمراهان نخواهد داشت

وَ لَوْ أَنَّ قُرْءَاناً سيرَت بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطعَت بِهِ الاَرْض أَوْ كلِّمَ بِهِ الْمَوْتى بَل لِّلَّهِ الاَمْرُ جَمِيعاً مقصود از براه انداختن كوهها اين است كه آنها را از ريشه كنده از جايى به جايى انتقال دهند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۱

و مقصود از تقطيع زمين ، اين است كه آن را قطعه قطعه سازند، و مقصود از به سخن آوردن مردگان ، اين است كه ايشان را براى پرسش از اينكه بعد از مرگ چه بر سرشان آمده زنده كنند، تا از گفته آنان بر حقيقت آخرت استدلال نمايند، چون پيشنهاد كفار و مقصود ايشان از آيت همينها بوده . و اينها امور عجيب و غريب و خارق العاده ايست كه به عنوان آثار قرآن فرض شده ، (كه به فرضى هم كه قرآن چنين آثارى مى داشت باز اين كفار هدايت نمى شدند) و چون جمله «بل للّه الامر جميعا» در كلام بود و دلالت مى كرد بر اينكه جزاء «لو» چيست ، لذا جزاء شرط مزبور حذف گرديده است . اين آيات بطورى كه دانستى در مقام بيان اين معنا است كه مساءله هدايت مربوط به آيه هايى كه پيشنهاد مى كنند و مى گويند: «لو لا انزل عليه آيه ...» نيست ، بلكه امر هدايت به دست خداست ، كه هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را كه بسويش انابه كند هدايت مى نمايد. و همچنين آيات بعدى ، از قبيل «بل زين للذين كفروا مكرهم و صدوا عن السبيل و من يضلل اللّه فما له من هاد»، و همچنين آيه «و كذلك انزلناه حكما عربيا و لئن اتبعت اهواءهم ...» و آيه «و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه ...» و همچنين آيات قبل ، همه در اين سياق قرار دارند و در مقام بيان اين معنا هستند. بنابراين ، جزاء «لو» كه گفتيم حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم : «هدايت نخواهند شد مگر آنكه خدا بخواهد»، و معناى آن اين است كه : اگر هم فرض كنيم كه قرآن چنين اثرى مى داشت كه كوهها را از ريشه مى كند و زمين را پاره پاره مى نمود و مردگان را بزبان درمى آورد، مع ذلك با ديدن اين گونه آثار، هدايت شونده نيستند، مگر آنكه خدا بخواهد، بلكه امر تمامى آن بدست خداست ، و زمام هيچ امرى بدست غير او نيست تا كسى توهم كند كه اگر آيتى عظيم و عجيب و غريب و مدهش نازل مى شد ممكن بود اين كفار را هدايت كند، نه ، بلكه امر همه اش بدست خداست ، و هدايت هم (كه خود امرى است از امور) مربوط به مشيت او است . و بنابراين آيه شريفه از نظر معنا شبيه مى شود به آيه «و لو اننا نزلنا اليهم الملئكه و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليومنوا الا ان يشاء اللّه » وجوهى كه در معناى آيه شريفه : «و لو ان قرانا سيرت بهالجبال ... بل لله الامر جميعا» گفته شده است و بعضى گفته اند: جزاء «لو» كه حذف شده چيزى نظير اين است كه بگوييم : «هر آينه اين قرآن است » و مقصود بيان عظمت شاءن قرآن ، و اين نكته است كه قرآن در قدرت بيان و نفوذ كلام نهايت درجه را دارد،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۲

و اين از جهالت كفار است كه از قرآن اعراض نموده پيشنهاد معجزه ديگرى مى كنند چه معجزه اى بالاتر از اين قرآن كه در رفعت قدر و عظمت به حدى است كه اگر قرآنى فرض شود كه كوهها را از جاى كنده يا زمين را پاره پاره كند و يا مردگان را به زبان آورد (كلمه يا در هر دو جمله بمنظور منع خلو است نه منع جمع ) قطعا همين قرآن خواهد بود، ليكن خداوند قرآن را اين چنين نازل نكرده . و بنابراين معنا، آيه شريفه در معناى آيه «لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه » است . و ليكن اين معنا با سياق آيات به بيانى كه گذشت مساعد و سازگار نيست ، و مخصوصا با جمله «بل للّه الامر جميعا» و همچنين با جمله بعدى : «افلم يايئس الذين آمنوا ان لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا» هيچ نمى سازد، و به زودى توضيح اين ناسازگارى - انشاء اللّه - خواهد آمد. و لذا مفسرينى كه آيه را به معنائى كه نقل شد تفسير كرده اند در تفسير «بل للّه الامر جميعا» و ربطش بماقبل ، خود رابه زحمت انداخته اند و گفته اند: معنايش به ضميمه صدر آيه اين است كه اگر قرآنى فرض شود كه چنين اثرى به آن بدهند همين قرآن خواهد بود، و ليكن خداى سبحان چنين كارى را با اين قرآن نكرده ، بلكه آن را بهمين صورتى كه هست نازل كرده ، چون امر همه اش فقط به دست او است . بعضى ديگر گفته اند: حاصل معناى «بل » اين است كه اين گونه امور خارق العاده با قرآن انجام نمى شود، و اگر انجام شود به وسيله ديگرى كه در تحت اراده خداست انجام مى گيرد، چون همه امور بدست او است و بس . بعضى ديگر گفته اند: بهتر اين است كه بگوييم جمله مورد بحث يعنى «بل للّه الامر جميعا» عطف بر محذوف است ، و تقدير اين است كه «اختيار هيچ امرى بدست تو نيست ، بلكه همه اش بدست خداست » و ليكن خواننده محترم خود داورى مى كند كه سياق با هيچيك از اين چند معنا مساعدت ندارد، و حق معنا كه با سياق سازگار باشد همان است كه كلمه «بل » اعراض از خود جمله شرطيه سابق باشد و جزاء آن در تقدير گرفته شود. و همانطور كه گفتيم تقدير جمله شرطيه و جزائش ‍ چيزى نظير اين باشد «كه اگر هم قرآنى نازل شود كه فرضا كوه ها را از جاى بكند و زمين را قطعه قطعه سازد و مردگان را به زبان آورد باز اينان هدايت نمى شوند مگر آنكه خدا بخواهد»

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۳

أَ فَلَمْ يَايْئَسِ الَّذِينَ ءَامَنُوا أَن لَّوْ يَشاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاس جَمِيعاً سه وجه در معناى آيه : «افلم يياءس الذين امنوا ان لو يشاء الله لهدى الناس جميعا» اين آيه تفريع بر مطالب قبل است ، و در معناى آن سه وجه گفته اند: ۱ - بعضى گفته اند: كلمه «ياس » بر اساس لغت هوازن به معناى «علم » است و نيز بعضى گفته اند كه اين معنا بر مبناى لغت «حى » كه قبيله اى از نخع مى باشند است . و استدلال كرده اند به شعريكى از شعراى نخع به نام «سحيم بن وثيل رباحى » كه گفته است : اقول لهم بالشعب اذ ياسروننى الم تياسوا انى ابن فارس ‍ زهدم و نيز استدلال كرده اند به شعر «رباح بن عدى » كه گفته است : الم يياس الاقوام انى انا ابنه و ان كنت عن ارض العشيره نائيا و بنابراين لغت ، حاصل تفريع اين نمى شود كه وقتى اسباب ، قدرت هدايت اينان را ندارند، حتى قرآن هم اگر كوهها را از جاى بركند و زمين را پاره پاره كند و مردگان را به زبان آورد باز نمى تواند ايشان را هدايت كند. و چون امر همه اش به دست خداست لذا واجب است مؤ منين بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، چون اگر او مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، چه مؤ منين را و چه كفار را، اما او كفار را هدايت نكرد و در نتيجه ايشان راه نيافتند، و نخواهند يافت . ۲ - بعضى ديگر گفته اند: معناى كلمه «ياس » همان معناى «نااميدى » است ، چيزى كه هست جمله «افلم يايئس » معناى علم را هم متضمن است ، و مقصود بيان اين جهت است كه مؤ منين لازم است بدانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته ، و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد، و ايشان از اينكه كفار هدايت شوند براى هميشه نااميد باشند. پس در حقيقت تقدير كلام اين مى شود: «افلم يعلم الذين آمنوا ان اللّه لم يشا هدايتهم و لويشاء لهدى الناس جميعا او لم يياءسوا من اهتدائهم و ايمانهم » يعنى : آيا كسانى كه ايمان آورده اند هنوز نمى دانند كه خدا هدايت كفار را نخواسته و اگر مى خواست همه مردم را هدايت مى كرد؟ و آيا هنوز از هدايت و ايمان كفار ماءيوس نشده اند؟

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۴

آنگاه به منظور اختصار، معناى علم در «ياس » تضمين شده و از متعلق علم تنها جمله شرطيه يعنى «لو يشاء اللّه لهدى الناس جميعا» به آن نسبت داده شده است . ۳ - بعضى ديگر گفته اند: جمله «افلم يايئس » همان معناى ظاهرى خود را دارد و متضمن معناى علم نيست ، و جمله «ان لو يشاء اللّه » هم مربوط به آن نيست ، بلكه متعلق است به جمله «آمنوا»، البته با تقدير حرف باء، و متعلق «يياءس » هم محذوف شده ، و تقدير كلام چنين است : «افلم يايئس الذين آمنوا بان لو يشاء اللّه لهدى الناس ‍ جميعا من ايمانهم » يعنى : آيا هنوز ماءيوس نشده اند آنها كه ايمان دارند به اينكه اگر خدا بخواهد همه مردم را هدايت مى كند از اينكه كفار ايمان آورند؟ اين بود سه وجهى كه در معناى آيه گفته شده ، و از همه معتدل تر وجه وسطى است . و به هر حال ، آيه شريفه خالى از اشاره به اين نكته نيست كه مؤ منين آرزو مى كردند شايد كفار ايمان بياورند و شايد هم اين اميد ايشان ناشى از گفتار كفار بود كه مى گفتند: «لو لا انزل عليه آيه من ربه »، لذا پيش خود اميدوار شدند كه شايد آيتى غير از قرآن نازل بشود و در نتيجه كفار ايمان بياورند و لذا از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) درخواست كردند كه خواسته كفار را اجابت كند. خداى تعالى با آيه مورد بحث ، و در آيات ديگرى در كلام مجيدش ايشان را از ايمان آوردن آنان ماءيوس نمود. و اين گونه آيات هم در مكه و هم در مدينه نازل شده ، مانند، آيه شريفه سوره يس كه مكى است و مى فرمايد: «و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون » و آيه ششم سوره بقره كه مدنى است و مى فرمايد: «ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون وَ لا يَزَالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبهُم بِمَا صنَعُوا قَارِعَةٌ أَوْ تحُلُّ قَرِيباً مِّن دَارِهِمْ حَتى يَأْتىَ وَعْدُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يخْلِف الْمِيعَادَ سياق آيات شهادت مى دهند بر اينكه منظور از جمله ((بما صنعوا» همان كفر ورزيدنشان به رحمان ، در قبال دعوت حقه اسلام است . و كلمه «قارعه » به معناى مصيبتى است كه انسان را بكوبد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۵

و در آيه شريفه تهديد و وعيد قطعى است براى كسانى كه كفر ورزيدند به عذابى كه هرگز برنمى گردد، و نيز در آن علائم و مقدمات آن عذاب ذكر شده ، كه يكى پس از ديگرى بروز مى كند تا خود آن عذاب موعود فرا رسد.

تهديد كفارى كه در ابتداى دعوت اسلام انكار و دشمنى پيشه كردند به نزول مصيبتها

و معناى آيه اين است كه : لا يزال مصيبتهاى كوبنده بر سر اينها كه به دعوت حقه تو كفر مى ورزند بخاطر آنچه كردند و كفرى كه به رحمان ورزيدند مى آيد، و يا در نزديكى هاى خانه شان فرود آمده ، همواره بدين حال هستند، تا آنكه آن عذابى كه خداوند وعده شان داده برسد، چون خداى تعالى خلف وعده نمى كند و گفتارش تغيير نمى پذيرد. دقّت در اينكه اين سوره مكى است ، - به شهادت مضامين آياتش - و همچنين دقّت در حوادثى كه بعد از بعثت و قبل از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رخ داده ، و بررسى حوادثى كه بعد از هجرت تا قبل از فتح اتفاق افتاده ، اين معنا را به دست مى دهد كه منظور از جمله «الذين كفروا - كسانى كه كافر شدند» همان كفار عرب از اهل مكه و غير ايشان است كه در ابتداى دعوت اسلام آن را رد نموده ، انكار و عناد را به نهايت رسانده ، در انگيختن فتنه و فساد پافشارى نمودند. و مقصود از «آنانكه مصيبت ها بر سرشان آمد كفار اطراف مكه است كه جنگ ها و قتل و غارتها از پايشان درآورد. و مقصود از ((آنها كه مصائب در نزديكى هاى خانه هاشان فرود آمد» اهل مكه اند كه حوادث ناگوار در پيرامون شهرشان اتفاق مى افتاد، و دودش به چشم آنها نيز مى رفت و وحشت و اندوه و ساير آثار سوء آن خواب و خوراك را از ايشان سلب مى نمود. و مقصود از «عذابى كه وعده شان داده » عذاب شمشير است كه در روزهاى بدر و احد و ساير غزوات با آن روبرو شدند. و بايد دانست اين عذابى كه خداوند در اين آيه كفار را بدان تهديد نموده غير آن عذابيست كه در سوره يونس كه تفسيرش گذشت بدان انذار كرده و فرمود: «و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون » تا آنجا كه براى بار دوم فرمود: «و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون » زيرا آيه سوره يونس تهديدى است عمومى درباره همه امت ، و اما اين آيات تهديد و وعيدى است در خصوص كفار قريش ‍ و غير ايشان كه در ابتداى دعوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عليه دعوتش قيام مى نمودند. قبلا هم در جلد اول اين كتاب در سوره بقره در تفسير آيه «ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون »

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۶

گفتيم : كه منظور از «الذين كفروا» هر جا كه در قرآن بطور مطلق آمده باشد معاندين از مشركين عرب است ، كه در ابتداى دعوت اسلام عليه آن قيام مى كردند، همچنانكه مقصود از «الذين آمنوا» هر جا كه بدون قيد آمده باشد سابقين در اسلامند، كه در اول دعوت اسلام ايمان آوردند. اين را نيز بايد دانست كه مفسرين در آيه شريفه مورد بحث اقوال گوناگونى دارند، كه چون فائده اى در ايراد بيشتر آنها نديديم از ايرادش ‍ خوددارى نموديم . علاوه بر اينكه آنچه ما خود اختيار نموده و آورديم براى اهل بحث كافى است ، و - ان شاء اللّه - در بحث روايتى آتيه بعضى از آن اقوال را خواهيم آورد. وَ لَقَدِ استهْزِىَ بِرُسلٍ مِّن قَبْلِك فَأَمْلَيْت لِلَّذِينَ كَفَرُوا ثمَّ أَخَذْتهُمْ فَكَيْف كانَ عِقَابِ اين آيه تاءكيد همان وعيد قطعى است كه در آيه قبلى كرده بود، به بيان نظائر آن تا دلالت كند بر اينكه تهديد در آيه قبلى صرف تهديد نيست و آنچنان نيست كه دليلى بر وقوعش نباشد، بلكه از امكان وقوع گذشته ، وقوع هم يافته است ، و آنچنان نيست كه كفار پيش خود پنداشته و گفتند: «لقد وعدنا هذا نحن و آباونا من قبل ان هذا الا اساطير الاولين » آرى ، قبل از تو (اى پيغمبر اسلام ) بفرستادگان ديگر نيز كفر ورزيدند، و استهزاء كردند، و معجزات دلبخواه پيشنهاد كردند، عينا همينطور كه اينان به دعوت تو كفر مى ورزند و با وجود معجزه قرآن ، معجزات ديگرى از پيش خود پيشنهاد مى كنند، من هم كفار را هميشه مهلت مى دهم و سپس ايشان را به عذاب خود مى گيرم ، و كس نمى داند كه عقاب من چگونه است ، آيا صرف تهديد است ؟ و يا چيزيست كه مى توانند از آن بگريزند؟ و يا چيزيست كه مى توانند تحمّل كنند؟ پس ‍ وقتى عذاب من بر امتهاى گذشته نازل شده اينها نيز بايد بدانند كه عذاب من واقع شدنى است ، و بايد از كارهايى كه نظير افعال آنان است بپرهيزند تا آنچه بر سر آنان آمد بر سر اينان نيايد. و از اينجا معلوم مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند آيه مورد بحث تسليت و مايه دلگرمى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است صحيح نيست .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۷

و اگر فرمود: «فامليت للذين كفروا» با اينكه جا داشت بفرمايد: «فامليت للذين استهزوا» بدين منظور بوده كه بفهماند استهزاء كفر بوده ، همچنانكه كفرشان كفر استهزاء بوده ، پس ايشان كافرانى استهزاء كننده به آيات خدا بودند، همچنانكه معاصرين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) همينطور بودند، قرآن را كه خود آيت خدا بود انكار نموده ، از در استهزاء مى گفتند: «چرا آيتى از ناحيه پروردگارش بر او نازل نمى شود» أَ فَمَنْ هُوَ قَائمٌ عَلى كلِّ نَفْسِ بِمَا كَسبَت وَ جَعَلُوا للَّهِ شرَكاءَ

معناى قائم بودن خداى تعالى بر هر نفس و به هر آنچه مى كند

«القائم على شى ء» به معناى مسلط بودن بر چيزى است و «القائم بشى ء» به معناى كسى است كه به نوعى مدبّر آن باشد و خداى سبحان ، هم قائم بر هر نفس است ، و هم قائم به آنچه مى كند. اما قيامش بر هر نفس ، براى اينكه او محيط به ذات آن و قاهر بر آن و شاهد و ناظر ذات آنست . و اما قيامش به آنچه مى كند، براى اين است كه او مدبّر امر اعمال آن است و آن را از مرتبه حركت و سكون به مرحله عمل تحوّل مى دهد، و اعمالش را در صحيفه هاى اعمال ضبط نموده ، سپس آنها را بصورت ثوابها و عقابهاى دنيا و آخرت ، و قرب و بعد، و هدايت و ضلالت ، و نعمت و نقمت ، و جنت و نار، متحول مى سازد. اين آيه متفرع است بر آيات قبل ، بدين بيان كه : خداى سبحان هدايت مى كند هر كه را بخواهد، و پاداش مى دهد به بهترين ثواب ها، و گمراه مى كند هر كه را بخواهد، و كيفر مى دهد بشديدترين عقاب ، و وقتى همه امور بدست اوست ، پس او قائم بر هر نفس و قائم به كرده هاى هر نفس ، و مسلط بر آن ، و مدبّر نظام اعمال آنست ، و با اين وصف آيا كسى معادل او هست تا در الوهيت شريك او باشد؟ از اينجا معلوم مى شود كه خبر مبتداء، در «افمن هو قائم ...»، حذف شده ، و جمله «جعلواللّه شركاء» دلالت بر آن محذوف مى كند، (و تقديرش چنين است : افمن هو قائم ... هل يشاركه احد - آيا كسى كه قائم بر هر نفس است ... كسى هست كه شريك او باشد؟) و از سخنان سخيف و بى پايه اى كه در تفسير آيه گفته اند، مطلبى است كه به ضحاك نسبت داده اند، كه منظور از «من » در جمله «افمن هو قائم على كل نفس بما كسبت » ملائكه است ، نه خداى تعالى ، چون ملائكه هستند كه موكل بر اعمال مردمند، و معناى آيه اين است كه : «آيا ملائكه كه به امر خدا موكل بر اعمال مردمند شركاى خداى سبحانند؟» و سخافت اين قول از آنست كه بى نهايت از سياق آيات اجنبى است .

احتجاجى بى سابقه عليه مشركين : اوصاف وفضائل شركاى خدا را بيان كنيد...

قُلْ سمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لا يَعْلَمُ فى الاَرْضِ أَم بِظهِرٍ مِّنَ الْقَوْلِ بعد از آنكه فرمود: «وجعلوا للّه شركاء» دوباره با بيان ديگرى كه از بيان سابق اخذ شده گفتارشان را باطل نموده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۸

پس پيغمبر خود را دستور مى دهد به اينكه با ايشان به نوعى كه در باب خود عجيب و بى سابقه است احتجاج نموده ، به ايشان تكليف كند اين شركاء را توصيف كنيد، چون صفات است كه هر چيزى را متعين ، و شؤ ون و آثار آن را مشخص مى كند. و اگر اين بتها شركاى خدا و شفعاى درگاه او باشند بايد صفاتى داشته باشند كه با داشتن آن صفات به چنين شاءن و مقامى رسيده باشند، همانطور كه خداى تعالى از اين نظر معبود است كه حى و عليم و قدير و خالق و مالك و مدبّر است ، و بهمين جهت رب هر چيزيست . و ليكن بتها وقتى اسمشان برده مى شود و معرفى مى شوند جز اسامى هبل و لات و عزى صفت و فضيلتى كه بخاطر آن شريك خدا شده باشند براى آنها شمرده نمى شود. سپس دستور مى دهد از ايشان بپرسد «ام تنبئونه بما لا يعلم فى الارض »، و كلمه «ام » در اينجا منقطعه ، و به معناى بل است . يعنى : بلكه معناى بت پرستى و شرك ورزى شما اين است كه خدا را خبر دهيد از چيزى كه خود او خبر ندارد، چون اگر او در زمين شريكى مى داشت حتما خودش اطلاع مى داشت ، و شريك در تدبير خلق چيزى نيست كه شريك ديگر از او بى خبر بماند، زيرا بالاخرة از اينكه شخص ديگرى تدبير ديگرى در خلائق دارد مى فهمد كه حتما مدبرى غير خودش ‍ وجود دارد. و خداى سبحان خود به تنهايى تمامى امور است ، و او از غير خودش ‍ هيچ تدبير و اثرى در اين باب نديده ، چه اثر مخالف و چه موافق . دليل بر اينكه خدا شريكى براى خود سراغ ندارد، اين است كه او قائم بر تمامى نفوس و واقف است به آنچه نفوس مى كنند. و به عبارت ديگر هم خلق از اوست ، و هم امر، و او به شهادت برهانى كه جاى ترديد در آن نيست بر هر چيزى شهيد و ناظر است . و كوتاه ، سخن ، اين آيه نظير آيه ديگرى است كه مى فرمايد: «قل اتنبئون اللّه بما لا يعلم فى السموات و لا فى الارض » آنگاه اضافه مى كند كه «ام بظاهر من القول »، بلكه اين خبرى كه مى دهيد كه براى خدا شركائى هست صرف گفتار، و خالى از حقيقت است . و اين جمله نظير آيه ايست كه مى فرمايد: «ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباؤ كم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۴۹۹

و از بعضى مفسرين نقل شده كه گفته اند: منظور از ظاهر قول ، ظاهر كتابيست كه از ناحيه خدا نازل شده باشد، و حاصل آيه اين است كه نه دليل عقلى بر الوهيت و شريك بودن اين بتها داريد، و نه دليلى نقلى ، ولى اين معنا از الفاظ آيه بعيد است . و اما وجه ارتباط ميان اين سه دليل ، اين است كه بت پرستان در پرستش ‍ بتها و شريك خدا قرار دادن آنها متردد بودند، زيرا از هر طرف اشكال بر ايشان وارد بود اگر بگويند شريك خدايند، دليلى ندارند، چون در بتهاى خود اوصافى كه دلالت بر الوهيت آنها بكند سراغ ندارند، و اگر ادعا كنند كه چنين اوصافى در بتهاى خود ديده اند، دروغ گفته اند، زيرا معنايش اين مى شود كه ايشان به وجود شركاى خدا پى برده باشند، ولى خداوند از وجود آنها بى خبر باشد. و اگر به صرف لقلقه زبان اكتفاء كنند، بدون اينكه حقيقتى داشته باشد در حقيقت خواسته اند خدا را فريب دهند، و خدا بزرگتر از اين حرفها است ، خيلى هم بزرگتر است . زمخشرى در كشاف گفته : اين احتجاج و اسلوبهايش بسيار عجيب است ، و خود با زبانى رسا و شيوا فرياد مى زند كه از زبان بشر نيست ، مگر كسى معرفت و يا انصاف نداشته باشد. بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صدُّوا عَنِ السبِيلِ وَ مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ كلمه ((بل » به معناى اعراض و آيه شريفه اعراض از دليلهاى ذكر شده و لوازم آنست ، و معنايش اين است كه اين دليلها را واگذار، زيرا اينان اگر براى خدا شريك قائل مى شوند بخاطر هيچ يك از اين وجوه كه گفتيم نيست ، بلكه علتش تنها اين است كه شيطان شرك را در نظرشان جلوه داده و بدين وسيله از راه خدايشان باز داشته است . چون اينان علم دارند بر اينكه هيچ حجتى بر شركت اين شركاء ندارند، و اين را هم مى دانند كه صرف ادعا، بتها را شريك خدا نمى سازد، ليكن هدفشان از ترويج بت پرستى و الوهيت بتها و جلب توجه عامه بسوى آنها، تنها و تنها بدست آوردن پول و زخارف دنيا است ، و چون دعوت تو سد راه منافع ايشان است ، از اين نظر از در لجبازى و دشمنى با تو نسبت به عبادت بتها تعصب به خرج داده ، مردم را بيش از پيش بسوى بت و بسوى توسل به آن دعوت مى كنند، تا هم سد راه تو شوند، و همه مردم را گمراه كنند. شيطان هم اين مكر و نقشه را در نظر آنان جلوه داده ، و گرنه هيچ سبب ديگرى در مشرك بودن آنان نيست ، نه دليلى ، و نه جهت ديگرى ، و هر چند شيطان اين نقشه ها را در نظر آنان زينت داده و گمراهشان ساخته .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۵۰۰

و ايشان هم مردم را گمراه نمودند، و ليكن در عين حال خداوند گمراهشان كرد و از نعمت هدايت محرومشان نمود، و كسى كه خدا او را گمراه كرده باشد هدايت كننده اى نخواهد داشت . لهَُّمْ عَذَابٌ فى الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَشقُّ وَ مَا لهَُم مِّنَ اللَّهِ مِن وَاقٍ كلمه «اشق » صيغه افعل تفضيل است از ماده «مشقه » است . و كلمه «واق » اسم فاعل از ماده «وقايه » به معناى نگهدارى است . در اين آيه بطور اختصار عذابى را كه در آيات سابق وعده داده بود بيان مى كند. و مقصود از جمله «و ما لهم من اللّه من واق » نفى شفاعت و تاءثير آن در حق ايشان است ، و معنايش اين است كه به هيچ وجه كسى را ندارند كه شفاعتشان كند.

وعده به مؤ منان در مقابل وعيدى كه به كافران داده شد

مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تجْرِى مِن تحْتهَا الاَنهَرُ أُكلُهَا دَائمٌ وَ ظِلُّهَا تِلْك عُقْبى الَّذِينَ اتَّقَوا وَّ عُقْبى الْكَفِرِينَ النَّارُ كلمه «مثل » به معناى توصيفى است كه موصوف را ممثل و مجسم نمايد. در آيه شريفه وعده جميلى را كه در قبال وعيد كفار به مردم پرهيزگار اختصاص داده بيان مى كند، تا هم آن را بيان كرده باشد، و هم اينكه زمينه براى خاتمه كلام كه خلاصه گيرى از نتيجه سعى كفار و مؤ منين در مسير بسوى پروردگار و بازگشتشان بسوى اوست ، فراهم گردد. و اگر در قبال كفار متقين را قرار داد، با اينكه مى بايست مؤ منين را قرار داده باشد، بدين منظور است كه اشاره كند بر اينكه كسانى به اين عاقبت حسنى نائل مى آيند كه علاوه بر ايمان ، عمل صالح هم داشته باشند، چون اگر ايمان به خدا داشته باشند و عمل صالح نكنند مؤ من به خدا و كافر به آيات او خواهند بود. و از جمله اشارات لطيفى كه در اين آيه به كار رفته اين است كه در مقابله اول ميان مؤ منين و مشركين ، از آنان به «متقون » و از اينان به «الذين كفروا» تعبير كرده ، و در آخر از آنان به «الذين اتقوا» و از اينان به «كافرون » تعبير نموده است . و بعيد نيست كه در اين اختلاف تعبير اشاره باشد به اينكه فعل ماضى «اتقوا» و «كفروا» و صفت «متقين » و «كافرون » در اينجا يك مدلول دارند، و مجموع اعمالشان در دنيا يك عمل اعتبار شده است ، و لازمه آن اين است كه يك بار بودن عمل عين استمرار آن باشد، و به اين اعتبار تعبير «الذين كفروا» و «الذين اتقوا» كه دلالت بر صدور فعل دارد با تعبير «كافرون و متقون » كه دلالت بر اتصاف و استمرار مى كند يك مفاد را مى رسانند، و آن عبارتست از منحصر ساختن موصوف بر صفتش ، و اينكه يك دسته فقط كفر مى ورزند و دسته ديگر فقط در راه ايمان قدم برمى دارند،

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۵۰۱

و اما آن كسانى كه اعمالشان و كفر و ايمانشان استمرار نداشته هر لحظه عوض مى شود، مدتى كفر از ايشان سرمى زند سپس مبدّل به ايمان مى گردد، و يا چندى بر طريق ايمانند، سپس به كفر مى گرايند و خلاصه هنوز بر يك طريق معيّن استوار نشده اند، از سياق اين آيات خارج اند، و روى سخن در اين آيات با آنان نيست - دقّت فرمائيد. اين را نيز بايد خاطرنشان سازيم كه در آيات قبلى وجوه مختلفى از التفات به كار رفته بود، مانند «كذلك ارسلناك » كه در آن خداوند متكلم مع الغير و در «بل للّه الامر» غايب اعتبار شده است ، و باز در جمله «فامليت للذين كفروا» متكلم وحده و در جمله «و جعلوا للّه شركاء» غايب اعتبار شده است ، و وجه آن روشن است ، چون تعبير به مثل «ارسلناك » كه خداوند متكلم با غير اعتبار شده است بدين جهت بوده كه دلالت كند بر اينكه در اين ميان وسائطى مثلا از قبيل ملائكه وحى دخالت دارند، و در جمله «بل للّه الامر جميعا» كه خداوند غايب اعتبار شده است براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه هر امرى چه با واسطه و چه بدون واسطه به مقام الوهيت خداى تعالى كه قيوم بر هر چيز است برگشت مى كند. و تعبير به مثل «فامليت للذين كفروا ثم اخذتهم » براى دلالت بر اين است كه خداى تعالى در حقيقت واسطه اى كه شريك و يا شفيع او باشد ندارد، آنچنان كه كفار ادعا مى كنند. آنگاه جمله «تلك عقبى الذين اتقوا و عقبى الكافرين النار» همانطور كه گفتيم اشاره مى كند به سرانجام كار دو طائفه ، و با اين جمله بحث در پيرامون مؤ منين و مشركين از نظر آثارى كه حق و باطل در عقايد و اعمالشان دارد خاتمه مى يابد. و بخاطر داريد كه گفتيم اين آيات نه گانه كه مورد بحث ما است تتمه آيات ده گانه قبل است كه با آيه «انزل من السماء ماء...» شروع مى شد.


→ صفحه قبل صفحه بعد ←