تفسیر:المیزان جلد۱۱ بخش۲۳

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو
→ صفحه قبل صفحه بعد ←


وَ قَالَ الْمَلِك ائْتُونى بِهِ أَستَخْلِصهُ لِنَفْسى فَلَمَّا كلَّمَهُ قَالَ إِنَّك الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ معنى جمله «استخلصه لنفسى » اين است كه : من او را از مقربان خود قرار مى دهم ، و كلمه «مكين » به معناى صاحب مقام و منزلت است ، و در جمله «فلما كلمه » حذف و اضمار بكار رفته و تقديرش اين است كه وقتى يوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگو كرد گفت : تو ديگر از امروز نزد ما داراى مقام و منزلتى هستى . و اينكه حكم خود را مقيد به امروز كرد براى اشاره به علّت حكم بود، و معنايش اين است كه تو از امروز كه من به مكارم اخلاق و اجتناب از زشتى و فحشاء و خيانت و ظلم ، و صبرت بر هر مكروه پى بردم ، و فهميدم يگانه مردى هستى كه بخاطر حفظ طهارت و پاكى نفست حاضر شدى خوار و ذليل شوى ، و مردى هستى كه خداوند به تاييدات غيبى خود اختصاصت داده ، و علم به تاءويل احاديث و راى صائب و حزم و حكمت و عقل را به تو ارزانى داشته ، داراى مقام و منزلت هستى ، و ما تو را امين خود مى دانيم : و از اينكه بطور مطلق گفت : «مكين امين » فهمانيد كه اين مكانت و امانت تو عمومى است ، و خلاصه حكمى كه كرديم هيچ قيد و شرطى ندارد. و معناى آيه اين است كه پادشاه گفت : يوسف را نزد من آريد تا خاص و خالص براى خودم قرارش دهم ، و چون او را آوردند، و شاه با او تكلم كرد گفت : تو امروز با آن كمالاتى كه ما در تو ديديم داراى مكانتى مطلق و امانتى بدون قيد و شرط هستى ، و در آنچه بخواهى آزاد و بر جميع شؤ ون مملكت امينى . و اين در حقيقت حكم و فرمان وزارت و صدارت يوسف بود. قَالَ اجْعَلْنى عَلى خَزَائنِ الاَرْضِ إِنى حَفِيظٌ عَلِيمٌ بعد از آنكه شاه فرمان مكانت و امانت يوسف را بطور مطلق صادر كرد، يوسف از او در خواست نمود كه او را به وزارت ماليه و خزانه دارى منصوب كند، و امور مالى كشور و خزانه هاى زمين را كه مراد از آن همان سرزمين مصر بوده باشد به وى محول نمايد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۴

و اگر اين درخواست را كرد به اين منظور بود كه امور مالى كشور و ارزاق را به مباشرت خود اداره كند، و ارزاق را جمع آورى نموده براى سالهاى بعد كه قهرا سالهاى قحطى خواهد بود و مردم دچار گرانى و گرسنگى خواهند شد ذخيره نمايد، وخودش با دست خويش آن ذخيره ها را در ميان مردم تقسيم كند، و به هر يك آن مقدارى كه استحقاق دارد بدهد، و از حيف و ميل جلوگيرى نمايد. و خود درخواست خويش را چنين تعليل كرد كه من حفيظ و عليم هستم ، زيرا اين دو صفت از صفاتيست كه متصدى آن مقامى كه وى درخواستش را كرده بود لازم دارد، و بدون آن دو نمى تواند چنان مقامى را تصدى كند، و از سياق آيات مورد بحث و آيات بعدش برمى آيد كه پيشنهاد پذيرفته شد، و دست بكار آنچه مى خواست گرديد.

عزت يافتن يوسف (عليه السلام ) به رحمت الهى ، بعد از آنكه براى ذلت او اسباب چينى كردند

وَ كَذَلِك مَكَّنَّا لِيُوسف فى الاَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنهَا حَيْث يَشاءُ نُصِيب بِرَحمَتِنَا مَن نَّشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ كلمه «تمكين » به معناى قدرت دادن ، و كلمه «تبوء» به معناى جاى گرفتن است ، و كلمه «كذلك » اشاره است به داستانى كه تا رسيدن يوسف به مقام عزيزى مصر بيان كرد، و آن عبارت بود از زندانى شدنش كه با وجود اينكه غرض همسر عزيز از آن ، تحقير و ذليل كردن يوسف بود مع ذلك خداوند همان را وسيله عزّتش قرار داد، و ساير امور زندگيش نيز بهمين منوال جريان داشت ، پدرش او را احترام كرد و برادران بر وى حسد برده در چاهش انداختند، و به بازرگانان فروختند تا بدين وسيله آن احترام را مبدّل به ذلت كنند، خداى سبحان هم همين مكر و حيله آنان را وسيله عزّت او در خانه عزيز مصر قرار داد، زنان مصر مخصوصا همسر عزيز با وى خدعه كردند، و بناى مراوده را گذاشتند تا او را به منجلاب فسق و فجور بكشانند، خداوند همين توطئه را وسيله بروز و ظهور عصمت و پاكى او قرار داد، و در آخر هم زندان را كه وسيله خوارى او بود باعث عزّتش قرار داد. و خداوند متعال بهمين داستان زندانى شدن و محروميت يوسف (عليه السلام ) از اختلاط و آميزش آزادانه با مردم اشاره نموده و فرموده «و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء» يعنى ما اين چنين زحمت زندان را كه از او سلب آزادى اراده كرده بود برداشتيم ، و در نتيجه صاحب مشيتى مطلق و اراده اى نافذ گرديد، كه مى توانست در هر بقعه اى و قطعه اى از زمين كه بخواهد منزل بگزيند، پس اين جمله به وجهى محاذى جمله «و كذلك مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تاءويل الاحاديث و اللّه غالب على امره » كه قبلا درباره وارد شدن يوسف به خانه عزيز فرموده بود قرار گرفته است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۵

و با اين مقايسه اين معنا روشن مى گردد كه جمله «نصيب برحمتنا من نشاء» در اينجا به معناى جمله «و اللّه غالب على امره » در آنجا است ، و معلوم مى شود كه مراد اين است كه خداى سبحان وقتى بخواهد رحمت خود را به شخصى برساند، كسى در خواستن او معارضه ندارد و هيچ مانعى نمى تواند او را از بكار بردن اراده و خواستش جلوگيرى كند. و اگر سببى از اسباب ، مى توانست كه مشيت خدا را در مورد احدى باطل سازد هر آينه درباره يوسف اين كار را مى كرد، زيرا در خصوص او تمامى اسباب ، آن هم سببهايى كه هر كدام جداگانه در ذليل كردن وى كافى بود دست بدست هم دادند، و مع ذلك نتوانستند او را ذليل كنند، بلكه بر خلاف جريان اسباب ، خداوند او را بلند و عزيز كرد، آرى «حكم تنها از آن خداست ». و اينكه فرموده «و لا نضيع اجر المحسنين » اشاره است به اينكه اين تمكين اجرى بوده كه خداوند به يوسف داد، و وعده جميلى است كه به هر نيكوكارى مى دهد، تا بدانند او اجرشان را ضايع نمى كند. وَ لاَجْرُ الاَخِرَةِ خَيرٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ يعنى اجر آخرت براى اولياى از بندگان اوست . پس در حقيقت اين جمله وعده جميلى است كه خداوند به خصوص اولياى خود كه يوسف يكى از ايشان است مى دهد. دليل بر اينكه اين جمله وعده به عموم مؤ منين نيست جمله حاليه «و كانوا يتقون » است كه دلالت دارد بر اينكه ايمان ايشان كه همان حقيقت ايمان است لا محاله مسبوق به تقواى استمرارى ايشان بوده آنهم تقواى حقيقى ، و (معلوم است كه ) چنين تقوايى بدون ايمان تحقق نمى يابد، پس ايمان بعدى ، ايمان بعد از ايمان و تقواست ، و چنين ايمانى همان اجراى ولايت اللّه است كه درباره اش فرموده : «الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخرة ».

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۶

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات مربوط به رؤ ياى ملك مصر و تعبير آن به وسيله يوسف و اثبات بى گناهى آن حضرت و عزت يافتن او)

در تفسير قمى آمده كه : پادشاه ، خوابى ديد و به وزراى خود چنين نقل كرد كه : من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را مى خوردند، و نيز هفت سنبله سبز و سنبله هاى خشك ديگرى ديدم - امام صادق (عليه السّلام ) جمله سبع سنبلات را سبع سنابل قرائت نمودند. - آنگاه به وزراى خود گفت كه : اى بزرگان مملكت ! اگر از تعبير خواب سررشته داريد مرا در رويايم نظر دهيد، ليكن كسى معنا و تاءويل روياى او را ندانست . «و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه » يكى از دو تن يار زندانى يوسف كه نجات يافته بود و آن روز بالاى سر پادشاه ايستاده بود بعد از مدتى بياد روياى خود افتاد كه در زندان ديده بود و گفت «انا انبئكم بتاءويله فارسلون » من شما را از تعبير اين خواب خبر مى دهم اينك مرا بفرستيد، (او را مرخص كردند تا) به نزد يوسف آمد و گفت : «ايها الصديق افتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات » يوسف در پاسخش گفت : «تزرعون سبع سنين دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قليلا مما تاكلون » يعنى هفت سال پى در پى بكاريد و آنچه درو كرديد در خوشه بگذاريد و مصرف نكنيد مگر اندكى كه مى خوريد خرمن كرده مى كوبيد، چون اگر همه را بكوبيد، تا هفت سال نمى ماند، بخلاف اينكه در سنبله بماند كه در اين مدت آفتى نمى بيند، آنگاه هفت سال ديگر بعد از آن مى رسد كه سالهاى سختى خواهد بود، و در آن مدت آنچه كه براى ايشان در سالهاى گذشته ذخيره كرده ايد به مصرف مى رسانيد، امام صادق (عليه السّلام ) فرموده : آيه به جاى «ما قدمتم » به صورت «ما قربتم » نازل شده بود، سپس بعد از آن چند سال ، سالى فرا مى رسد كه مردم در آن يارى مى شوند، و در آن باران بر آنان مى بارد. امام (عليه السّلام ) فرمود: مردى نزد على اميرالمومنين (عليه السّلام ) كلمه «يعصرون » را به بناى معلوم و مبنى بر فاعل قرائت كرد، حضرت فرمود: واى بر تو چه چيز را مى فشرند، آب انگور را براى شراب ؟ مرد عرض كرد: يا امير المومنين پس چگونه قرائت كنم ؟ فرمود: آيه بصورت «يعصرون » به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده ، و معنايش اين است كه در آن سال و بعد از سالهاى قحطى باران داده مى شوند، به دليل اينكه در جاى ديگر قرآن فرموده : «و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا». فرستاده يوسف نزد پادشاه برگشته پيغام و دستور العمل را براى او باز گفت ، پادشاه گفت او را نزد من آريد، فرستاده اش نزد يوسف آمده از او خواست كه به دربار مصر بيايد، (يوسف ) گفت بسوى صاحبت برگرد و از او بپرس داستان زنانى كه دستهاى خود را پاره كردند چه بود؟ كه همانا پروردگار من به كيد ايشان عالم است .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۷

پادشاه ، زنان نامبرده را در يكجا جمع كرده پرسيد جريان شما در آن روزها كه با يوسف و بر خلاف ميل او مراوده مى كرديد چگونه بود؟ گفتند خدا منزه است كه ما كمترين عيب و عمل زشتى از او نديديم . همسر عزيز گفت : الان حق روشن و برملا گرديد، آرى من با او و برخلاف ميل او مراوده داشتم ، و او از راستگويان است ، و اين را بدان جهت گفتم كه او بداند من در غيابش خيانتش نكردم ، و اينكه خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى كند - و معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم تا يوسف بداند اين بار مانند سابق بر عليه او دروغ نگفتم -، سپس اضافه كرد: من نفس خود را تبرئه نمى كنم زيرا نفس وادارنده به زشتيهاست ، مگر آنكه پروردگارم رحم كند. آنگاه پادشاه گفت : او را نزد من آريد تا او را از نزديكان خود قرار دهم ، پس وقتى نگاهش به يوسف افتاد گفت : تو امروز نزد ما داراى مكانت و منزلتى ، و نزد ما امين مى باشى ، هر حاجتى دارى بگو. يوسف گفت : مرا بر خزانه هاى زمين بگمار كه من نگهبان و دانايم ، يعنى مرا بر كندوها و انبارهاى آذوقه بگمار. او هم يوسف را مصدر آن كار كرد، و همين است مقصود از اينكه فرمود: «و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء». مؤ لف : اينكه صاحب تفسير قمى گفتند كه امام صادق «سبع سنابل » قرائت كرده منافى با روايت عياشى است كه از ابن ابى يعفور از آنجناب نقل كرده كه سبع سنبلات ، قرائت كرده اند البته اين به نقلى است كه تفسير برهان از عياشى كرده ، و گرنه در نسخه چاپى خود عياشى نيز سبع سنابل آمده .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۸

و اينكه گفت امام فرمود: آيه بصورت «ما قربتم » نازل شده مقصود اين است كه «ما قدمتم » بحسب تنزيل به معناى تقريب است ، و اينكه فرمود: آيه بصورت «و فيه يعصرون »، به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده و معنايش اين است كه مردم در آن سال باران داده مى شوند، دلالت دارد بر اينكه آن جناب كلمه «يغاث » را از ماده غوث به معناى يارى گرفته نه از ماده غيث كه به معناى باران است ، و اين معنا را عياشى نيز در تفسير خود از على ابن معمر از پدرش از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است و اينكه فرمود: معناى اين جمله از كلمات زليخا اين است كه اين اعتراف را بدان سبب كردم ... ظاهر اين است كه امام (عليه السّلام ) جمله «ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ... ان ربى غفور رحيم » را از كلام همسر عزيز دانسته . و خواننده محترم بيانى را كه در اين خصوص گذرانديم بخاطر دارد.

دو روايت نبوى درباره يوسف (ع ) از طرق اهل سنت واشكال آندو

و در الدّرالمنثور است كه فاريابى و ابن جرير و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه به چند طريق از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: من از صبر و بزرگوارى برادرم يوسف در عجبم ، خدا او را بيامرزد، براى اينكه فرستادند نزد او تا درباره خواب پادشاه نظر دهد (و او هم بدون هيچ قيد و شرطى نظر داد) و حال آنكه اگر من جاى او بودم نظر نمى دادم مگر بشرطى كه مرا از زندان بيرون بياورند، و نيز از صبر و بزرگوارى او در عجبم از آنكه از ناحيه پادشاه آمدند تا از زندان بيرونش كنند باز هم بيرون نرفت تا آنكه بى گناهى خود را اثبات كرد، و حال آنكه اگر من بودم بى درنگ بسوى در زندان مى دويدم ، ولى او مى خواست بى گناهى خود را اثبات كند خدايش بيامرزد. مؤ لف : اين معنا بطريق ديگرى نيز روايت شده ، و از طرق اهل بيت (عليهم السلام ) هم روايتى آمده كه عياشى آنرا در تفسير خود از ابان از محمد بن مسلم از يكى از دو امام - امام باقر و يا امام صادق (عليه السّلام ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود اگر من جاى يوسف بودم در آن موقع كه فرستاده پادشاه نزدش آمد تا خواب وى را تعبير كند تعبير نمى كردم مگر بشرطى كه مرا از زندان خلاص كند و من از صبر يوسف در برابر كيد همسر پادشاه در عجبم كه تا چه اندازه صبر كرد تا سرانجام خداوند بى گناهيش را ظاهر ساخت . مؤ لف : اين روايت نبوى - كه هم بطرق اهل سنت و هم بطرق اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده - خالى از اشكال نيست ، زيرا در آن يكى از دو محذور هست ، يا طعن و عيبجويى از يوسف و يا طعن بر خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ).

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۷۹

طعن بر يوسف به اينكه بگوييم در توسل و چاره جويى براى نجات از زندان ، تدبير خوبى بكار نبرده ، و حال آنكه بهترين تدبير همان تدبيرى بود كه او بكار برد، چون آن جناب هدفش صرف بيرون آمدن از زندان نبود، زيرا همسر عزيز و همچنين زنان اشراف مصر از خدا مى خواستند او نسبت به خواست و هواى دل آنان موافقت كند، و ايشان بى درنگ آزادش سازند، و اصلا اگر موافقت مى كرد به زندان نمى افتاد، به زندانش ‍ انداختند تا مجبور به موافقتش كنند، و او در چنين محيطى از خدا خواست تا به زندان بيفتد و گفت : «رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه » بلكه خواست او اين بود كه اگر بيرون مى آيد در جو و محيطى قرار گيرد كه ديگر آن پيشنهادهاى نامشروع به او نشود و نيز محيط بر بى گناهى او در زندانى شدنش واقف گردد، و در درجه سوم وقتى بيرون مى آيد باز بصورت يك غلام درنيايد، بلكه در رتبه اى قرار گيرد كه لايق شانش باشد. و لذا نخست در همان زندان به دنبال روياى پادشاه وظيفه اى را كه يك نفر زمامدار نسبت به ارزاق رعيت و حفظ و نگهدارى آن دارد بيان نمود، و بدين وسيله زمينه اى فراهم كرد كه شاه بگويد «ائتونى به - او را نزد من آريد» و در درجه دوم وقتى آمدند و گفتند كه برخيز تا از زندان بيرون و به نزد پادشاه رويم ، امتناع ورزيد، و بيرون آمدن خود را مشروط بر اين كرد كه شاه ميان او و زنان اشرافى مصر به عدل و داد حكم كند، و با اين عمل زمينه اى چيد كه نتيجه اش آن شد كه شاه بگويد: «ائتونى به استخلصه لنفسى - او را نزد من آريد تا از مقربان خود قرارش دهم » حال آيا چنين تدبيرى قابل طعن است ؟ و يا آنكه بهترين تدبيرى است كه براى رسيدن به عزّت ، و نجات از بردگى و رسيدن به مقام عزيزى مصر و گسترش دادن عدل و احسان در زمين ممكن است تصوّر شود؟ قطعا بهترين تدبير است كه علاوه بر آن آثار، اين نتيجه را هم داشت كه پادشاه وكرسى نشينان او در خلال اين آمد و شدها، به صبر و عزم آهنين و تحمّل طاقت فرساى او در راه حق و نيز به علم فراوان و حكم قاطع و محكم وى پى بردند. و اما طعن بر رسول خدا به اينكه بگوييم آن جناب فرموده باشد اگر من جاى يوسف بودم بقدر او صبر نمى كردم . با اينكه گفتيم در اين صبر وحق با يوسف بود، و آيا نسبت دادن چنين كلامى به آن جناب معنايش ‍ اعتراف به اين نيست كه يكى از خصوصيات پيغمبر اكرم اين است كه نمى توانست در مواردى كه صبر واجب و لازم است صبر كند؟! چرا معنايش همين است و حاشا بر آن جناب كه مردم را به چنين صبرى توصيه كند و خودش از انجام آن عاجز باشد، و چگونه عاجز بود و حال آنكه قبل از هجرتش و همچنين بعد از آن در راه خدا و در برابر اذيت ها و شكنجه هاى مردم آنچنان صبر كرد كه خداى تعالى به مثل آيه «و انك لعلى خلق عظيم » ثنا خوانيش كرد.

رواياتى در ذيل (ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب )

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۸۰

و نيز در الدّرالمنثور است كه حاكم در تاريخ خود و ابن مردويه و ديلمى از انس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا آيه «ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب » را قرائت كرده و فرمودند: وقتى يوسف اين حرف را زد جبرئيل به او گفت : اى يوسف يادت مى آيد كه تو نيز قصد زليخا را كردى ؟ يوسف گفت : «و ما ابرى ء نفسى ».

مؤ لف : اين معنا در روايات متعددى قريب بهم نقل شده ، از آن جمله روايت ابن عباس است كه وقتى يوسف اين

حرف را زد جبرئيل به او طعنه زد و گفت : «آرى خيانت نكردى حتى آن موقعى كه قصد او را كردى » و روايت حكيم بن جابر است كه دارد: جبرئيل گفت : «آرى خيانت نكردى حتى آن موقعى كه بند شلوار را باز كردى »، و همچنين نظير آن ، روايات ديگرى از مجاهد و قتاده و عكرمه و ضحاك و ابن زيد و سدى و حسن و ابن جريح و ابى صالح و غير ايشان آمده . و ما در بيان سابق گذرانديم كه اين روايات از روايات جعلى است كه مخالف با صريح قرآن است ، آرى حاشا بر مقام يوسف صديق اينكه در گفتار «لم اخنه بالغيب » دروغ گفته و آنگاه بعد از طعنه جبرئيل دروغ خود را اصلاح كرده باشد. زمخشرى در كشاف گفته : هرزه سرايان رواياتى جعلى بهم بافته و چنين پنداشته اند كه وقتى يوسف گفت : «لم اخنه بالغيب » جبرئيل گفت : «آرى و نه آنوقت كه قصد او كردى » و خود زليخا گفت : آرى و نه آن موقع كه بند زير جامه ات را باز كردى . و اين هرزه سرائيها بخاطر آن است كه اينان نه تنها از بهتان بستن بخدا و رسولش باكى ندارند بلكه در اين عمل با يكديگر كورس و مسابقه مى گذاشتند. و در تفسير عياشى از سماعه نقل كرده كه گفت : من از او سؤ ال كردم كه مقصود از «ربك » در جمله «برگرد بسوى صاحب و خدايت » كيست ؟ فرمود: مقصود عزيز است .

روايتى از امام رضا (ع ) درباره جمع آورى آذوقه در هفت سال و تدبير مملكت توسط يوسف (ع )

مؤ لف : و در تفسير برهان از طبرسى در كتاب نبوت و او به سند خود از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن على بن الياس روايت كرده كه گفت : من از حضرت رضا (عليه السّلام ) شنيدم كه مى فرمود: يوسف به جمع آورى آذوقه پرداخت ، و در آن هفت سال فراوانى ، طعامهاى اندوخته را انبار كرد، و چون اين چند سال سپرى شد و سالهاى قحطى فرا رسيد يوسف شروع كرد بفروختن طعام ، در سال اول در برابر نقدينه از درهم و دينار، و در مصر و اطراف آن هيچ درهم و دينارى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شد.

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۸۱

و در سال دوم در برابر زيورها و جواهرات ، و در نتيجه در مصر و اطرافش زيور و جواهرى هم نماند مگر آنكه به ملك يوسف درآمد، و در سال سوم طعام را در ازاى دامها و چارپايان فروخت ، و دام و چارپايى نماند مگر آنكه ملك او شد، در سال چهارم آنرا در ازاى غلامان و كنيزان فروخت ، در نتيجه غلام و كنيزى هم در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه همه در ملك يوسف درآمدند، و در سال پنجم طعام را به قيمت خانه ها و عرضه ها فروخت و ديگر خانه و عرصه اى در مصر و پيرامونش نماند مگر آنكه آن نيز ملك وى شد، در سال ششم در ازاى مزرعه ها و نهرها فروخت ، و ديگر در مصر و پيرامونش مزرعه و نهرى نماند مگر آنكه ملك وى شد و در سال آخر كه سال هفتم بود چون براى مصريان چيزى نمانده بود ناگزير طعام را به ازاى خود خريدند، و تمامى سكنه مصر و پيرامون آن برده يوسف شدند. و چون احرار و عبيد ايشان همه ملك يوسف شد گفتند ما هيچ ملك و سلطنتى مانند ملك و سلطنتى كه خدا به اين پادشاه داده نديده و نه ، شنيده ايم ، و هيچ پادشاهى سراغ نداريم كه علم و حكمت و تدبير اين پادشاه را داشته باشد. پس يوسف به پادشاه گفت حال نظرت درباره اين نعمت ها كه پروردگار من در مصر و پيرامونش به من ارزانى داشته چيست راى خود را بگو و بدان كه من ايشان را از گرسنگى نجات ندادم تا مالكشان شوم ، و اصلاحشان نكردم تا فاسدشان كنم و نجاتشان ندادم تا خود بلاى جان آنان باشم ، ليكن خداوند بدست من نجاتشان داد. پادشاه گفت راى براى توست . يوسف گفت : من خدا و تو را شاهد مى گيرم كه تمامى اهل مصر را آزاد كرده و اموال ايشان را به ايشان برگرداندم ، و همچنين اختيارات و سلطنت و مهر و تخت و تاج تو را نيز به تو برگرداندم ، بشرطى كه جز به سيرت من نروى ، و جز به حكم من حكم نكنى . پادشاه گفت : اين خود، توبه و افتخار من است كه جز به سيرت تو سير نكنم و جز به حكم تو حكمى نرانم و اگر تو نبودى امروز بر تو سلطنتى نداشته و در دوران چهارده ساله گذشته نمى توانستم مملكت را اداره كنم و اين تو بودى كه سلطنت مرا به بهترين وجهى كه تصوّر شود عزّت و آبرو دادى ، و اينك من شهادت مى دهم بر اينكه معبودى نيست جز خدايتعالى ، و او تنها و بدون شريك است ، و شهادت مى دهم كه تو فرستاده اويى ، و از تو تقاضا دارم كه بر وزارت خود باقى باشى كه تو نزد ما مكين و امينى . مؤ لف : روايات در اين مقام بسيار است ، اما چون اغلب آنها ربطى به غرض ‍ تفسيرى ما ندارند لذا از نقل آنها خوددارى مى كنيم .

ترجمه تفسير الميزان جلد ۱۱ صفحه ۲۸۲

رواياتى در ذيل «اجعلنى على خزائن الارض ...» و در تفسير عياشى آمده كه سليمان از سفيان نقل مى كند كه مى گويد به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : آيا جايز نيست كه آدمى خود را تزكيه نمايد (و از خوبى خود تعريف كند)؟ فرمود: در صورتى كه ناگزير شود جايز است ، مگر نشنيده اى گفتار يوسف را كه به پادشاه مصر گفت : «اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم » و همچنين گفتار عبد صالح را كه گفت : «انى لكم ناصح امين »؟. مؤ لف : ظاهرا مقصود آنجناب از عبد صالح همان هود پيغمبر است كه به قوم خود گفته بود: «ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين ». و در عيون به سند خود از عياشى روايت كرده كه گفته است : محمد بن نصر از حسن بن موسى روايت كرده كه گفت : اصحاب ما از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده اند كه مردى به آنجناب عرض كرد: خدا اصلاحت كند، بفرما ببينم چگونه كار شما با مامون بدينجا بينجاميد؟ (و گويا سائل عمل آن جناب را با مامون عملى ناپسند مى پنداشته ) و لذا حضرت ابى الحسن رضا (عليه السّلام ) فرمود: بگو ببينم از پيغمبر و وصى كداميك از ديگرى افضلند، مرد عرض كرد پيغمبر افضل از وصى است ، فرمود: حال بگو ببينم مشرك افضل است و يا مسلم ؟ عرض كرد البته مسلم . فرمود: عزيز مصر مشرك ، و يوسف وزير او پيغمبر بود، و اين مامون مسلمان است و من وصى ، يوسف از عزيز خواست تا او را مسؤ ول امور مالى كند و گفت : «استعملنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم » ولى من چنين تقاضايى كه نكردم هيچ ، بلكه مامون مرا در قبول اين ولايتعهدى مجبور كرد، آنگاه در معناى جمله «حفيظ عليم » فرمود: يعنى حافظ بر اموال ، و عالم به هر زبانم . مؤ لف : اينكه فرمود: «استعملنى على خزائن الارض » مقصود آن جناب نقل به معناى آيه است ، و اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود آورده ، معانى الاخبار هم آخر آنرا از فضل بن ابى قره از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است .


→ صفحه قبل صفحه بعد ←