النحل ٦٠

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو


ترجمه

برای آنها که به سرای آخرت ایمان ندارند، صفات زشت است؛ و برای خدا، صفات عالی است؛ و او قدرتمند و حکیم است.

|صفت زشت براى كسانى است كه به آخرت ايمان نمى‌آورند و بهترين وصف از آن خداست و او مقتدر حكيم است

وصف زشت براى كسانى است كه به آخرت ايمان ندارند، و بهترين وصف از آنِ خداست، و اوست ارجمند حكيم.

اوصاف کسانی که (به خدا و) به قیامت ایمان ندارند زشت است (و اعمالشان مانند زنده به گور کردن دختران هم از روی قساوت و جهالت و خودخواهی و بی‌رحمی است) اما خدا (و خداشناسان) را پسندیده و عالیترین اوصاف کمال است و او مقتدر و داناست.

برای کسانی که به آخرت ایمان نمی آورند، صفات زشت [وسیرت بد] است، وصفات برتر و والا ویژه خداست، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

صفت بد از آن كسانى است كه به قيامت ايمان نمى‌آورند و صفت برتر از آن خداوند است. و اوست پيروزمند و حكيم.

وصف بد، سزاوار بی‌ایمانان به آخرت، و وصف والا سزاوار خداوند است، و او پیروزمند فرزانه است‌

كسانى را كه به جهان واپسين ايمان نمى‌آورند صفت بد است، و خداى راست صفت والا و برتر و اوست تواناى بى‌همتا و داناى با حكمت.

کسانی که به آخرت باور ندارند، دارای صفات دانیه‌اند (که از جمله دوست داشتن پسر و دشمن داشتن دختر و زنده بگور کردن او است) و خدا دارای صفات عالیه است (که از جمله بی‌نیازی از همه‌کس و همه‌چیز است) و او با عزّت و با حکمت است (و می‌تواند هر کاری را بکند و کارهایش از روی حکمت است).

نماد زشت برای کسانی است که به آخرت ایمان ندارند. و برترین نماینده از آن خداست و او است عزیز حکیم.

آنان را که ایمان نمی‌آورند به آخرت مثَل زشت است و برای خدا است مثَل برتر و او است عزّتمند حکیم‌


النحل ٥٩ آیه ٦٠ النحل ٦١
سوره : سوره النحل
نزول : ٧ بعثت
اطلاعات آماری
تعداد کلمات : ١٤
تعداد حروف :

معنی کلمات و عبارات

«مَثَلُ»: صفت. حالت. «مَثَلُ السَّوْءِ»: صفات دانیه. «الْمَثَلُ الأعْلَی»: صفات عالیّه.

آیات مرتبط (تعداد ریشه‌های مشترک)

تفسیر


تفسیر نور (محسن قرائتی)


لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ «60»

براى كسانى‌كه به آخرت ايمان ندارند صفات زشت است، ولى براى خداوند صفاتِ برتر است و اوست خداوند عزيز و حكيم.

نکته ها

سؤال: در آيه‌ى 74 همين سوره مى‌خوانيم: «فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ» براى خدا مثال نزنيد، چطور در اين آيه مى‌فرمايد: «وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌»؟

پاسخ: مراد از مثال نزدن براى خدا آن است كه خدا را شبيه چيزى مپنداريد و مراد از مَثل اعلى براى خدا، آن است كه بهترين صفات براى خداست.

جلد 4 - صفحه 538

پیام ها

1- منشأ همه‌ى زشتى‌ها وبدى‌ها كفر به قيامت است. «لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ»

2- برترين كمالات براى خداست. «لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌»

3- زيبايى انسان به ايمان است، هرگاه ايمان برود جرثومه‌ى زشتى‌ها مى‌شود.

«لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ»

4- عزّت و قدرت خداوند، همراه حكمت است. «هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (60)

بعد از آن مى‌فرمايد:

لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ: براى كسانى كه ايمان نياورند به قيامت، يعنى اين جماعت كفارى كه وصف نمودند خداى تعالى را به ولد. مَثَلُ السَّوْءِ:

صفت بد باشد از احتياج به فرزند و ميل به پسر و كراهت از دختر و ترس فقر و


«1» مجمع البيان جلد 3، صفحه 367.

جلد 7 - صفحه 226

رغبت نكردن همسران در او و اقرار بر بدى خود به بخل؛ چنانچه از حضرت نبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رازى‌ «1» مروى است:

اكبر الكبائر ان تجعل للّه ندّا و هو خلقكم ثمّ تقتل ولدك خشية ان يأكل معك ثمّ ان تزنى بحليلة جارك.

يعنى: بزرگترين گناهان بزرگ آن كه: همتا براى خدا قرار دهى و حال آن كه آفريدگار تو است، و فرزند را بكشى از ترس آن كه با تو نان خورد، و با زن همسايه زنا كنى.

وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌: و براى خدا است صفت «اعلى» يعنى وجوب ذاتى و غناى مطلق و منزه بودن از احتياج و نقص و آنچه صفات ممكن باشد. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌: و ذات احديت الهى است غالب و قادر بر اهلاك كفار، حكم كننده به مهلت ايشان تا وقت معلوم، زيرا حق سبحانه منفرد است به كمال قدرت و حكمت.

تنبيه: اين آيه شريفه منافى نباشد با كريمه‌ (فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ) «2» زيرا مراد از اين نهى، تشبيه كفار است خداى را به صفات ممكنات، و مراد مثل اعلى وصف سبحانى است به صفات كمال و نعوت جلال. حاصل آن كه:

مراد مثل اعلى مثل مضروب به حق و آن آيه نهى از مثل مضروب به باطل باشد، و آيات شريفه دال است بر تنزيه ذات سبحانى از كليّه صفات و لوازمات امكانى، زيرا حق تعالى مذمت و توبيخ فرموده مشركين را به جهت نسبت دادن به مقام ربوبى آنچه را كه مكروه نفسانى است. پس وقتى انسان كراهت دارد انتساب نقص و قبيح را به خود، چگونه شايسته و پسند آيد انتساب آنها را به خالق خود.


«1» تفسير ابو الفتوح جلد 6، صفحه 209.

«2» نحل آيه 74.

جلد 7 - صفحه 227


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ (57) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‌ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (58) يَتَوارى‌ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى‌ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ (59) لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‌ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (60)

ترجمه‌

و قرار ميدهند براى چيزيكه نميدانند بهره‌اى از آنچه روزى داديمشان سوگند بخدا هر آينه پرسيده ميشويد از آنچه بوديد كه افتراء ميزديد

و قرار ميدهند براى خدا دختران را منزّه است او و براى خودشان چيزيرا كه مايل بآنند

و چون مژده داده شود يكى از آنها بدختر ميگردد رويش سياه با آنكه او باشد خشمناك‌

پنهان شود از خويشان از بدى آنچه مژده داده شد بآن كه آيا نگهدارد او را بخوارى يا پنهان كند او را در خاك آگاه باشيد بد است آنچه حكم ميكنند

از براى آنانكه نميگروند بآخرت صفت بد است و از براى خدا است صفت برتر و او است قادر درست كردار.

تفسير

قمّى ره فرموده كه مشركين عرب قرار ميدادند از براى بتهاى خودشان سهمى در زرع و شتر و گوسفند خودشان و قريش ميگفتند ملائكه دختران خدايند چنانچه در سوره انعام و غيره ذكر شد و بنابراين خداوند ملامت فرموده است آنها را باين بيان كه قرار ميدهند براى بتهائى كه علم و شعور ندارند در صورتى كه ضمير جمع در لا يعلمون راجع بمعناى ما باشد بملاحظه آنكه مراد ذوى العقولند در اعتقاد اهل شرك با آنكه غير ذوى العقولند در واقع يا براى بتهائى كه علم ندارند اهل شرك بحال و اوصاف آنها در صورتى كه ضمير در لا يعلمون راجع بخود اهل شرك باشد كه اظهر است و احتياج بتوجيه ندارد مگر حذف مفعول كه فضله است يعنى قرار ميدهند براى بتهائى كه نميدانند شافع و نافع و مضر بودن آنها را نصيب و بهره‌اى از ارزاق ما پس روى خطاب را متوجّه بآنها نمود براى مزيد تهديد و و عيد و ميفرمايد قسم بذات خدا مسئول خواهيد شد در مقابل افترائات خودتان كه ميگوئيد آنها خدا و مستحق عبادت و پرستش و ستايشند و آنها شفعاء و خصماء مايند و ما بايد در اموال خودمان سهمى براى آنها قرار دهيم و قرار ميدهند براى خدا دختران را با آنكه خدا منزه است از والد و ولد و همسر و همتا و تمام لوازم‌


جلد 3 صفحه 294

جسمانى و براى خودشان پسران را كه مطلوب و مرغوب است نزد آنها و بآن اشتها و ميل دارند و بقدرى از دختر متنفّرند كه چون بيكى از آنها بشارت داده شود كه خدا دخترى بتو داده از اندوه و خجلت رويش سياه ميشود با آنكه پر است از خشم بطوريكه نتواند با كسى سخن بگويد و خود را پنهان كند از كسانش از براى پيش آمد بدى كه باو روى آورده و متحيّر و متفكّر ميشود در امر خود كه آيا او را نگهدارد و تن بذلّت و خوارى خود در دهد يا آنكه او را زنده بگور كند و بپوشاند از انظار تا از اهانت بيرون آيد حال ملاحظه كنيد چه توهمات و احكام بدى كردند كه دخترى را كه اين اندازه از آن برى بودند و بد ميدانستند براى خدا اثبات نمودند و پسرى را كه مايل بآن بودند و خوب ميدانستند براى خودشان با آنكه دختر مانند پسر نعمت خدا است رزقش با او است و موجب سر گرمى و دلخوشى و استيناس است نبايد او را بدو موجب وهن و خوارى دانست و نبايد از بشارت ولادتش غمناك و خشمگين شد و نبايد در امرش متحير و متفكر گشت اينها همه كفران نعمت خدا و احكام مذمومه ركيكه و توهمات باطله فاسده است از براى كسانيكه ايمان بآخرت ندارند اين عقائد و صفات ناپسنديده است كه بصراحت و اشارت ذكر شد از قبيل احتياج و خوف فقر و دلخوشى و غرور به پسر و ناخوشى و كراهت از دختر و غير اينها و از براى خدا است امثال و اوصاف الهيه كه برتر و بالاتر از تمام صفات حسنه است و از آن جمله است غنى و بى‌نيازى از ولد و شريك و همسر و همتا و منزّه بودن از صفات خلق و تفرّد بكمال عزّت و قدرت و علم و حكمت تعالى شأنه و عظم برهانه.

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


لِلَّذِين‌َ لا يُؤمِنُون‌َ بِالآخِرَةِ مَثَل‌ُ السَّوءِ وَ لِلّه‌ِ المَثَل‌ُ الأَعلي‌ وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم‌ُ (60)

‌از‌ ‌براي‌ كساني‌ ‌که‌ ايمان‌ بآخرت‌ ندارند ‌از‌ كفار و مشركين‌ مثلهاي‌ بديست‌ و صفات‌ خبيثه‌ و اعمال‌ سيئه‌ و ‌از‌ ‌براي‌ خداوند مثلها و صفات‌ كمال‌ و جمال‌ و جلال‌ ‌است‌ و ‌او‌ عزيز و حكيم‌ ‌است‌ تمام‌ كارهاي‌ ‌او‌ ‌از‌ روي‌ حكمت‌ ‌است‌ لِلَّذِين‌َ لا يُؤمِنُون‌َ بِالآخِرَةِ كفّار دو دسته‌ هستند يك‌ دسته‌ كساني‌ ‌که‌ بكلي‌ منكر معاد هستند ‌که‌ گفتند إِن‌ هِي‌َ إِلّا حَياتُنَا الدُّنيا نَمُوت‌ُ وَ نَحيا وَ ما نَحن‌ُ بِمَبعُوثِين‌َ مؤمنون‌ ‌آيه‌ 37.

جلد 12 - صفحه 144

وَ قالُوا ما هِي‌َ إِلّا حَياتُنَا الدُّنيا نَمُوت‌ُ وَ نَحيا وَ ما يُهلِكُنا إِلَّا الدَّهرُ جاثيه‌ ‌آيه‌ 24.

و دسته‌ ديگر بكلي‌ منكر نيستند و ‌خود‌ ‌را‌ اهل‌ نجات‌ مي‌پندارند ولي‌ نحوي‌ ‌که‌ انبياء خبر دادند منكرند اينها ‌هم‌ صدق‌ ميكند ‌که‌ ايمان‌ بآخرت‌ ندارند مثل‌ السوء ‌يعني‌ داراي‌ صفات‌ خبيثه‌ و افعال‌ قبيحه‌ و عقائد فاسده‌ ‌از‌ شرك‌ و كفر و نسبت‌ بخدا ‌که‌ اولاد دارد و نسبت‌ بملائكه‌ ‌که‌ انثي‌ هستند و قتل‌ بنات‌ و ‌غير‌ اينها ‌از‌ اخلاق‌ عقائد افعال‌ وَ لِلّه‌ِ المَثَل‌ُ الأَعلي‌ ذاتا وجود ‌غير‌ متناهي‌ عدّة و مدّة و شدّة متصف‌ بجميع‌ صفات‌ كمال‌ علم‌ قدرت‌ حيات‌ كبريايي‌ عظمت‌ علو ابدي‌ ازلي‌ سرمدي‌ و ‌غير‌ اينها و منزه‌ ‌از‌ جميع‌ عيوب‌ و نواقص‌ و احتياج‌ سبوح‌ قدوس‌ ربنا و رب‌ الملائكة و الروح‌ و تمام‌ افعالش‌ حسن‌ و بجا و بموقع‌ ‌است‌ وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم‌ُ ريزه‌ كار عالم‌ بجميع‌ حكم‌ و مصالح‌ رءوف‌ عطوف‌ رحيم‌ غفور.

برگزیده تفسیر نمونه


]

اشاره

(آیه 60)- سر انجام ریشه این همه آلودگیها و بدبختیها را چنین معرفی می‌کند که: اینها همه زاییده عدم ایمان آخرت است و «برای آنها که به سرای آخرت ایمان ندارند صفات زشت است» (لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ).

«و برای خداوند صفات عالی است» (وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلی).

«و او قادر حکیم است» (وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ).

فراموش کردن خدا و همچنین فراموش کردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستیها و زشتیها و انحرافها و خرافات است.

نقش اسلام در احیای ارزش مقام زن:

تحقیر و درهم شکستن شخصیت زن، تنها در میان عرب جاهلی نبود، بلکه در میان اقوام دیگر و حتی شاید متمدنترین ملل آن زمان نیز، زن شخصیتی ناچیز داشت، و غالبا با او به صورت یک کالا و نه یک انسان رفتار می‌شد، البته عرب جاهلی این تحقیر را در اشکال زننده‌تر و وحشتناکتری انجام می‌داد.

ولی اسلام ظهور کرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید و خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن قدر به دخترش بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السّلام احترام می‌گذاشت که مردم تعجب می‌کردند، با تمام مقامی که داشت، دست دخترش را می‌بوسید، و به هنگام مراجعت از سفر نخستین کسی را که دیدار می‌کرد، دخترش فاطمه بود.

ج2، ص577

در حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‌خوانیم که فرمود: «چه فرزند خوبی است دختر! هم پرمحبت است، هم کمک کار، هم مونس است و هم پاک و پاک کننده».

در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادی او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگی زنان است.

ولی با نهایت تأسف هنوز در جوامع اسلامی، آثاری از همان افکار جاهلی وجود دارد، و هنوز کم نیستند خانواده‌هایی که از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت می‌شوند.

حتی در جوامع غربی که تصور می‌کنند برای زن شخصیت والایی قائلند عملا می‌بینیم او را آنچنان تحقیر کرده‌اند که به صورت یک عروسک بی‌ارزش یا وسیله‌ای برای خاموش کردن آتش شهوت و یا ابزاری برای تبلیغ کالاهایشان در آورده‌اند.

نکات آیه

۱- ایمان نداشتن به عالم آخرت، زمینه ساز دخترکشى مشرکان عصر جاهلى (و إذا بشّر أحدهم بالأُنثى ... یتورى من القوم ... أم یدسّه فى التراب ... للذین لایؤمنون بالأخرة)

۲- غیر مؤمنان به عالم آخرت، زشت صفت و بد سیرتند. (للذین لایؤمنون بالأخرة مثل السوء) مراد از «مثل السوء» - چنان که نوع مفسّران گفته اند - صفت سوء و زشت است.

۳- مشرکان عصر جاهلى، منکر عالم آخرت بودند. (للذین لایؤمنون بالأخرة) این آیه، در سیاق آیاتى است که در مذمت مشرکان بود و این خود قرینه اى است بر اینکه مراد از «الذین»، مشرکانند.

۴- داشتن دختر در دیدگاه مشرکان جاهلى، صفتى زشت محسوب مى شد. (للذین لایؤمنون بالأخرة مثل السوء) «مثل السوء»، مثلى است که مشرکان جاهلى براى صاحبان دختر به کار مى بردند و مرادشان از آن، ضرب المثل بد حالى و بدى بود. اینکه خداوند پس از ذکر دیدگاه آنها درباره نوزادان دختر و محکومیتشان، «مثل السوء» را به خود آنان نسبت مى دهد، مى تواند قرینه اى باشد بر مطلب یاد شده.

۵- ایمان نیاوردن به عالم آخرت زشت است، نه دختر داشتن (للذین لایؤمنون بالأخرة مثل السوء) احتمال دارد که آیه تعریض به مشرکانى باشد که «مثل السوء» را دختر داشتن مى دانستند و خداوند جواب مى دهد که عدم ایمان به آخرت «مثل السوء» است.

۶- مشرکان، به خاطر عدم ایمان به عالم آخرت، زشت خصلتند. (للذین لایؤمنون بالأخرة مثل السوء) قرار دادن موصول «الذین» به جاى اسم ظاهر، مشعر به این مطلب است که متصف شدن آنان به زشت صفتى، به خاطر کفرشان است.

۷- عقیده، در صفات و خصلتهاى روحى انسان مؤثر است. (للذین لایؤمنون بالأخرة مثل السوء)

۸- تنها خداوند، عالى ترین صفات را داراست. (و لله المثل الأعلى)

۹- واجد عالى ترین صفات بودن، دلیل تنزیه خداوند از نسبتهاى نارواى مشرکان (و یجعلون لما لایعلمون نصیبًا ممّا رزقنهم ... کنتم تفترون . و یجعلون لله البنت سبحنه ... و لله المثل الأعلى)

۱۰- اسناد فرزند دختر به خداوند، ناسازگار با مثل اعلا بودن و صفات عالى داشتن او (و لله المثل الأعلى) عبارت «و لله المثل الأعلى» در مقام جواب به نسبت ناروایى است که از سوى مشرکان به خداوند داده مى شد و آن اسناد دختر داشتن خداست; در حالى که خداوند عالى ترین صفات را داراست و با چنین ادعایى قابل جمع نیست.

۱۱- خداوند، عزیز (شکست ناپذیر) و حکیم (کاردان) است. (و هو العزیز الحکیم)

۱۲- عزّت و حکمت، مظهر عالى ترین صفات خداوند (و لله المثل الأعلى و هو العزیز الحکیم)

۱۳- عزّت و حکمت خداوند، ناسازگار با اسناد دختر به او (و یجعلون لله البنت ... و هو العزیز الحکیم)

روایات و احادیث

۱۴- «عن الصادق(ع) [فى معنى قوله تعالى]: «و لله المثل الأعلى» [إنه قال]: الذى لایشبهه شىء و لایوصف و لایتوهّم، فذلک المثل الأعلى; ] از امام صادق(ع) روایت شده است [که در معناى قول خداى تعالى] «و لله المثل الأعلى» [فرمود:] خدا کسى است که چیزى شبیه او نیست و توصیف شدنى نمى باشد و در وهم نمى گنجد و این است معناى و لله المثل الأعلى».

موضوعات مرتبط

  • آخرت: پلیدى مکذبان آخرت ۲; مکذبان آخرت ۳
  • اسماء و صفات: حکیم ۱۱; عزیز ۱۱
  • جاهلیت: بینش مشرکان جاهلیت ۴; دختر در جاهلیت ۴; رسوم جاهلیت ۱; زمینه دخترکشى در جاهلیت ۱; عقیده مشرکان جاهلیت ۳
  • خدا: اختصاصات خدا ۸; اسناد دختر به خدا ۱۰، ۱۳; بی نظیرى خدا ۱۴; توصیف خدا ۱۴; حکمت خدا ۱۲، ۱۳; دلایل تنزیه خدا ۹; صفات خدا ۸، ۹، ۱۰، ۱۲; عزت خدا ۱۲، ۱۳
  • صفات: بهترین صفات ۸، ۹، ۱۰;‌ صفات ناپسند ۵
  • عقیده: آثار روانى عقیده ۷
  • کفر: آثار کفر به آخرت ۱، ۶; ناپسندى کفر به آخرت ۵
  • مشرکان: پلیدی مشرکان ۶; مشرکان و آخرت ۳

منابع

  1. توحید صدوق، ص ۳۲۴، ح ۱، ب ۵۰; تفسیربرهان، ج ۲، ص ۳۷۳، ح ۴.