الصافات ٩٧

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو


ترجمه

(بت‌پرستان) گفتند: «بنای مرتفعی برای او بسازید و او را در جهنّمی از آتش بیفکنید!»

|گفتند: برايش بنايى بسازيد و او را در جهنمى [از آتش‌] افكنيد

گفتند: «برايش [كوره‌]خانه‌اى بسازيد و در آتشش بيندازيد»

(قوم حجت و برهانش نشنیدند و) گفتند: باید بر او آتشخانه‌ای بسازید و او را در آتش افکنید.

گفتند: برای او بنایی بسازید [که گنجایش آتش فراوانی داشته باشد] پس او را در آتش شعلهور بیندازید.

گفتند: برايش بنايى برآوريد و در آتشش اندازيد.

گفتند برای او بنایی بر آورید، و او را در آتش بیندازید

[نمرود و قومش‌] گفتند: برايش بنائى سازيد و او را در آتش اندازيد.

(مشرکان فریاد زدند و به یکدیگر) گفتند: برای او چهاردیواری بزرگی بسازید (و در میان آن آتش بیفروزید) و او را به میان آتش سوزان و پر اخگر بیفکنید.

گفتند: «برایش سازمانی (جهنمی) بسازید، پس او را در (آن) جهنم بیفکنید.»

گفتند بنیاد نهید برایش بنیانی پس بیفکنیدش در دوزخ‌


الصافات ٩٦ آیه ٩٧ الصافات ٩٨
سوره : سوره الصافات
نزول : ٣ بعثت
اطلاعات آماری
تعداد کلمات : ٧
تعداد حروف :

معنی کلمات و عبارات

«بُنْیَاناً»: ساختمان (نگا: توبه / و نحل / ، کهف / ). در اینجا مراد چهار دیواری است. «الْجَحِیمِ»: آتش عظیم و سوزان و پر اخگر. نامی از نامهای دوزخ.

آیات مرتبط (تعداد ریشه‌های مشترک)

تفسیر


تفسیر نور (محسن قرائتی)


قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ «97»

گفتند: براى (كيفر) او بنيانى به پا كنيد (همچون كوره) پس او را در آتش بيفكنيد.

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (97)

چون حضرت ابراهيم عليه السلام الزام حجت نمود بر نمرود و خواص او، و ايشان به جهت عدم ظهور عجز و الزام ايشان بر عوام:

قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً: گفتند مر عمله خود را بنا كنيد براى سوختن ابراهيم بنائى از هيزم پر ساخته و آتش در آن زنيد، فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ‌: پس بيفكنيد او


«1» تفسير كشاف (چ اول، مصر 1354 ق)، ج 3 ص 306- 305.

جلد 11 - صفحه 139

را در آن آتش سوزان. پس بنائى ساختند كه طول آن سى گز و عرض آن بيست بود و آن را پر از هيمه كردند آتش در آن زدند.


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (83) إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (86) فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (87)

فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (90) فَراغَ إِلى‌ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (91) ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (92)

فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (94) قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96) قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (97)

فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ (98) وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى‌ رَبِّي سَيَهْدِينِ (99) رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (100)

ترجمه‌

و همانا از پيروان او

هر آينه ابراهيم است وقتى كه آمد پروردگارش را با دلى سالم‌

چون گفت به پدرش و قومش كه چه چيز را ميپرستيد

آيا بدروغ معبودهائى را غير از خداوند اختيار ميكنيد

پس چيست گمان شما بپروردگار جهانيان‌

پس نگريست نگريستنى در ستارگان‌

پس گفت همانا من بيمارم‌

پس روى گرداندند از او در حاليكه پشت كنندگان بودند

پس مايل شد بسوى خدايانشان پس گفت آيا نميخوريد

چيست شما را كه سخن نميگوئيد

پس روى كرد بر آنها ميزد زدنى بقوّت تمام‌

پس روى آوردند بسوى او با آنكه ميشتافتند

گفت آيا ميپرستيد آنچه را كه ميتراشيد

و خدا آفريد شما را و آنچه را كه ميسازيد

گفتند بنا كنيد براى او بنائى پس بيفكنيد او را در آتش سوزان‌

پس اراده كردند باو مكرى را پس گردانديم آنها را پست‌ترين مردم‌

و گفت همانا من رونده‌ام بسوى پروردگارم زود باشد كه راه نمايد مرا

پروردگارا ببخش بمن از شايستگان.

تفسير

خداوند متعال عطف فرموده قصّه حضرت ابراهيم را بر قصّه حضرت نوح كه در آيات سابقه اشاره بآن شده بود و فرموده يكى از پيروان او در ايمان بخدا و توحيد او و اصول حقّه ابراهيم عليه السّلام بود و بعضى گفته‌اند مراد بودن آنحضرت است از پيروان پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و از بعضى روايات كه در برهان نقل نموده استفاده ميشود كه مراد بودن او است از شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام و اين موقوف بر آنستكه ترتيب آيات معتبر نباشد چنانچه مكرر اشاره بآن شده است و الّا ظاهر آنستكه مرجع ضمير در شيعته نوح است كه در آيات سابقه ذكر شده است و خلاف آن بايد حمل بر تأويل شود كه نوح هم در عالم معنى از شيعيان پيغمبر خاتم و امير مؤمنان بوده چون انوار خمسه طيّبه مقدّم بودند در وجود بر تمام موجودات و همه از بركت وجود ايشان بمقامات عاليه خودشان رسيدند و اين پيروى در وقتى بود كه حاضر شد در پيشگاه احديّت براى عبادت و اطاعت با قلبى پاك از لوث معاصى و تزلزل و ريا و سالم از امراض و محبّت غير خدا چنانچه‌


جلد 4 صفحه 438

در سوره شعراء ذكر شد چون گفت به آزر كه عمو يا جدّ مادرى او بود و معمولا در كلام عرب پدر خوانده ميشوند و همچنين بساير اقوامش اين چه چيز است كه شما ميپرستيد آنرا آيا بدروغ آشكار بتهائى را كه خدايان خود دانسته‌ايد ميخواهيد عبادت كنيد و از خداى واقعى چشم پوشانده‌ايد پس چه گمان برده‌ايد بپروردگار جهانيان تصوّر نموده‌ايد او هم مانند اينها كه تراشيديد بى‌ادراك و شعور است يا اينها را شريك خود قرار داده در ستايش و پرستش يا شما را براى پرستش اينها عقاب نميكند يا از حال شما غافل است و از اعمال شما بى‌خبر با آنكه احاطه دارد علمش بتمام كلّيّات و جزئيّات عالم و اين سخنان را براى ملامت و نصيحت آنها ميفرمود تا شب عيدى كه معمولا اهل شهر براى تفريح روزش از بلد بيرون ميرفتند نظرى بآسمان و اوضاع كواكب فرمود و چون آنها بعلم نجوم و تأثير ستاره‌ها در امور معتقد بودند فرمود من مريض خواهم شد براى آنكه او را با خودشان از شهر بيرون نبرند و چون مرض طاعون آنزمان زياد بود و از سرايت آن ميترسيدند از او اعراض نموده خودشان بيرون رفتند و حضرت ابراهيم بآرامى روى به بتخانه و بتها نمود ديد مردم براى تبرّك نزد بتها غذاهائى گذارده‌اند بطور استهزاء و براى آنكه شايد كسى در اطراف باشد و سخن او را بشنود و متنبّه شود فرمود چرا غذا نميخوريد و چرا سخن نميگوئيد و جواب مرا نميدهيد پس ناگهان متفوّق بر بتها شد و با كمال قوّت كه از آن بيمين تعبير شده يا واقعا با قوّت دست راست زد و شكست آنها را و چون مردم از عيدگاه خودشان مراجعت نمودند و بتها را بآنحال ديدند بقرينه صحبتهاى سابق حضرت فهميدند كار او است و بسرعت روى باو آوردند و سخنانى ما بين آنها ردّ و بدل شد كه در سوره انبياء گذشت و بعدا حضرت آنها را نصيحت فرمود كه چرا چيزيرا كه خودتان با دست خود ميتراشيد پرستش ميكنيد با آنكه خداوند شما را و آنچه شما از آن بتها را درست ميكنيد خلق فرموده و بايد مخلوق خالق خود را عبادت كند نه مخلوق او و خود را چون شكر نعمت واجب و كفران آن قبيح است و قوم بعد از عجز از جواب آنحضرت با اكثريّت قريب باتفاق رأى دادند كه جاى وسيعى را محصور نمائيد و هيزم در آن جمع كنيد و آتش بزنيد و ابراهيم را در آن بيندازيد كه بسوزد


جلد 4 صفحه 439

و موجب عبرت خلق گردد كه ديگر كسى جرئت جسارت بخدايان ما پيدا نكند و بعقيده خودشان تدبيرى در دفع آنحضرت نمودند ولى خدا آنرا باطل نمود و آتش بر آنحضرت سرد و سلامت گرديد و آنها پست و ذليل و خوارتر از اوّل شدند و حضرت فائق و منصور و مشهور در عالم گشت و بسيارى باو ايمان آوردند و شرح اين وقايع در سوره انبيا و غيرها گذشته است و بعد از اين حضرت بكسان خود و اهل ايمان فرمود من عازم هجرت از اين بلدم بامر پروردگارم و بعدا خدا هدايت مينمايد مرا بمكانى كه صلاح دين و دنياى من در آن باشد و در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت نموده كه مراد بيت المقدس بود و از امير المؤمنين عليه السّلام در توحيد نقل نموده كه مراد آنحضرت از رفتن بسوى خدا توجّه بعبادت و كوشش در آن و تقرّب بخداوند بود و اين تأويل كلام خدا است كه آن غير تنزيل است و بعد از انجام مأموريّت و استقرار در محلّى كه خداوند هدايت فرموده بود او را بآن از خدا خواست كه باو پسرى عطا فرمايد كه از شايستگان باشد براى وراثت علم و نبوّت كه مأنوس شود با او در غربت و كمك كند با او در دعوت و خداوند اجابت فرمود و از هاجر كه كنيز بود پسرى مانند حضرت اسمعيل عليه السّلام جدّ امجد خاتم انبياء صلّى اللّه عليه و اله را باو مرحمت نمود چنانچه بيايد انشاء اللّه تعالى و در چند روايت از صادقين عليهما السلام تصريح شده بآنكه حضرت ابراهيم مريض نبود و دروغ هم نگفت و در يك روايت ذكر شده كه مقصود حضرت آن بود كه بعدا مريض ميشوم چون هر كس ميميرد مريض ميشود چنانچه خداوند به پيغمبر خود فرموده انّك ميّت يعنى بعدا خواهى مرد و در كافى از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه در ستاره‌ها نظر فرمود و حساب كرد و بر واقعه كربلا مطّلع شد و از مصائب وارده بر حضرت سيّد الشهداء متأثر گرديد و فرمود من متألّم و دردمندم و از پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله نقل شده كه حضرت ابراهيم در سه مورد توريه نمود يعنى سخنى فرمود كه خلاف متظاهر از آنرا قصد نمود يكى آنجا كه فرمود بزرگ بتها آنها را شكسته كه در سوره انبياء گذشت و مراد از آن بيان شد ديگر آنجا كه ساره را كه زن او بود بخواهرى خود معرّفى فرمود و اراده نمود از آن خواهر دينى را سوّم اينجا است كه فرمود من مريضم و مراد از آن ذكر گرديد و اين هر سه مجادله در دين با كفّار بوده و اين دروغ نيست چون‌


جلد 4 صفحه 440

دروغ خلاف مراد واقعى است و اين خلاف چيزى است كه مخاطب از كلام ميفهمد و جائز است خصوصا در بعضى از مواقع لازمه كه بايد حتما بآن عمل نمود

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


قالُوا ابنُوا لَه‌ُ بُنياناً فَأَلقُوه‌ُ فِي‌ الجَحِيم‌ِ (97)

گفتند مشركين‌ بيكديگر ‌که‌ بنا كنيد ‌براي‌ ابراهيم‌ بناي‌ مرتفعي‌ ‌پس‌ ‌او‌ ‌را‌ بيندازيد ‌در‌ آتش‌ سوزان‌.

جلد 15 - صفحه 173

شرح‌ ‌اينکه‌ قضيه‌ اينكه‌ چون‌ مشركين‌ فهميدند ‌که‌ ‌اينکه‌ معامله‌ ‌را‌ ‌با‌ آلهه ‌آنها‌ ابراهيم‌ كرده‌ خواستند ‌که‌ تمام‌ مشركين‌ شركت‌ داشته‌ باشند درباره آلهه ‌خود‌ ‌در‌ قتل‌ ابراهيم‌ چنانچه‌ ميفرمايد قالُوا حَرِّقُوه‌ُ وَ انصُرُوا آلِهَتَكُم‌ إِن‌ كُنتُم‌ فاعِلِين‌َ انبياء آيه 68 تمام‌ هيزم‌ آوردند و آتش‌ افروختند باندازه‌اي‌ ‌که‌ يك‌ دريا آتش‌ ‌شده‌ و ‌در‌ چند ميل‌ بآتش‌ ‌از‌ حرارتش‌ نزديك‌ ‌آن‌ ممكن‌ نبود رفتن‌ متحير شدند ‌که‌ چه‌ نحوه‌ ابراهيم‌ ‌را‌ بسوزانند باو بگويند ‌خود‌ روانه آتش‌ شود ‌که‌ نميرود بخواهند ‌او‌ ‌را‌ ببرند ‌هر‌ ‌که‌ ‌با‌ ‌او‌ برود آنهم‌ ميسوزد تمهيدي‌ بكار زدند منجنيقي‌ نصب‌ كردند ‌ يا ‌ شيطان‌ بصورت‌ مردي‌ آمد و دستور منجنيق‌ داد ‌ يا ‌ بالقاء ‌در‌ قلوب‌ ‌آنها‌ ‌ يا ‌ ‌خود‌ ‌اينکه‌ معنا ‌را‌ درك‌ كردند ‌که‌ مفاد قالُوا ابنُوا لَه‌ُ بُنياناً ‌است‌ و ‌براي‌ امتحان‌ سنگي‌ ‌در‌ فلاخن‌ گذاردند و رها كردند سنگ‌ ‌در‌ وسط آتش‌ افتاد ابراهيم‌ ‌را‌ ‌در‌ فلاخن‌ گذاردند و رها كردند ‌که‌ مفاد فَأَلقُوه‌ُ فِي‌ الجَحِيم‌ِ ‌است‌ ملائكه‌ بخروش‌ آمدند ‌که‌ پروردگارا يك‌ نفر موحد ميانه يك‌ دنيا مشرك‌ ‌اينکه‌ نحو بسوزانند خطاب‌ شد برويد و باذن‌ ‌خود‌ ‌او‌ ‌او‌ ‌را‌ ياري‌ كنيد ملك‌ آب‌ آمد ‌که‌ آتش‌ ‌را‌ خاموش‌ كند اجازه‌ نداد ملك‌ باد ‌که‌ آتش‌ ‌را‌ ‌در‌ منازل‌ نمروديان‌ بيندازد اجازه‌ نداد جبرئيل‌ آمد عرض‌ كرد (ا لك‌ حاجة) فرمود اما اليك‌ ‌فلا‌ عرض‌ كرد ‌از‌ آنكه‌ حاجت‌ داري‌ بخواه‌ فرمود

علمه‌ بحالي‌ حسبي‌ ‌من‌ سؤالي‌.

برگزیده تفسیر نمونه


]

(آیه 97)- ولی می‌دانیم زورگویان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبوده‌اند، و چون پیشرفت این منطق توحیدی را مزاحم منافع خویش می‌دیدند با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند، تکیه بر قدرت خویش کردند «گفتند:

بنای مرتفعی برای او بسازید (و در میان آن آتش بیفروزید) و او را در جهنمی از آتش بیفکنید»! (قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ).

نکات آیه

۱ - توصیه دسته جمعى مشرکان به یکدیگر، مبنى بر ساختن بنایى براى سوزاندن ابراهیم(ع) (قالوا ابنوا له بنینًا فألقوه فى الجحیم)

۲ - تصمیم دسته جمعى مشرکان بر سوزاندن ابراهیم(ع) در آتشى پرحرارت و پرشعله (فألقوه فى الجحیم) «جحیم» (از ماده «جحمه») به معناى شدت شعله و حرارت آتش است.

۳ - ناتوانى مشرکان از مقابله با منطق و استدلال ابراهیم(ع) بر بطلان شرک و بت پرستى (قال أتعبدون ما تنحتون ... قالوا ابنوا له بنینًا فألقوه) فى الجحیم تصمیم مشرکان بر نابودى ابراهیم(ع) با سوزاندن آن حضرت - پس از شنیدن سخن منطقى و خردبرانگیزش - گویاى برداشت یاد شده است.

۴ - ابراهیم(ع)، در آغاز مبارزه اش با شرک و بت پرستى، قدرت اجتماعى و جایگاه نیرومندى در میان قوم خود نداشت. (قالوا ابنوا له بنینًا فألقوه فى الجحیم) تصمیم بر نابودى ابراهیم(ع) با سوزاندن او، در انبوهى از آتشى که مردم هیزم آور آن بودند - بدون این که احدى از او دفاع کند - مى تواند گویاى برداشت بالا باشد.

۵ - ابراهیم(ع)، مظهر یکتاپرستى و الگوى مقاومت در مبارزه با شرک و بت پرستى (أئفکًا ءالهة دون اللّه تریدون ... و اللّه خلقکم و ما تعملون . قالوا ابنوا له بنینًا فألقوه فى الجحیم)

موضوعات مرتبط

  • ابراهیم(ع): احتجاج ابراهیم(ع) ۳; پیشنهاد سوزاندن ابراهیم(ع) ۱; توحید ابراهیم(ع) ۵; سوزاندن ابراهیم(ع) ۲; شرک ستیزى ابراهیم(ع) ۴، ۵; فضایل ابراهیم(ع) ۵; قصه ابراهیم(ع) ۱، ۲، ۴; کیفر بت شکنى ابراهیم(ع) ۱، ۲; موقعیت اجتماعى ابراهیم(ع) ۴
  • الگوگیرى: الگوگیرى از ابراهیم(ع) ۵
  • بت پرستى: بى منطقى بت پرستى ۳
  • شرک: بى منطقى شرک ۳
  • قوم ابراهیم: بى منطقى قوم ابراهیم ۳; تاریخ قوم ابراهیم ۳; عجز قوم ابراهیم ۳

منابع