الأنبياء ٦٥

از الکتاب
پرش به: ناوبری، جستجو


ترجمه

سپس بر سرهایشان واژگونه شدند؛ (و حکم وجدان را بکلّی فراموش کردند و گفتند:) تو می‌دانی که اینها سخن نمی‌گویند!

|سپس سر افكنده شدند [و گفتند:] تو خوب مى‌دانى كه اينها سخن نمى‌گويند

سپس سرافكنده شدند [و گفتند:] «قطعاً دانسته‌اى كه اينها سخن نمى‌گويند.»

و سپس همه سر به زیر شدند و گفتند: تو می‌دانی که این بتان را نطق و گویایی نیست.

آن گاه سرافکنده و شرمسار شدند [ولی از روی ستیزه جویی به ابراهیم گفتند:] مسلماً تو می دانی که اینان سخن نمی گویند.

آنگاه به حيرت سر فرو داشتند و گفتند: تو خود مى‌دانى كه اينان سخن نمى‌گويند.

سپس سرهایشان را تکان دادند [و گفتند] خوب می‌دانی که اینها سخن نمی‌گویند

آنگاه نگونسار شدند [و گفتند:] هر آينه تو مى‌دانى كه اينان سخن نمى‌گويند.

(این بیداری روحانی بر اثر این طوفان روانی، دقائقی بیشتر طول نکشید و) سپس آنان چرخشی زدند و عقب‌گرد کردند (و گفتند:) تو که می دانستی اینها سخن نمی‌گویند.

سپس سرافکنده شدند (و گفتند:) «به‌راستی و درستی دانسته‌ای که این‌ها سخن نمی‌گویند.»

پس سرافکنده آمدند که تو دانستی اینان سخن نگویند


الأنبياء ٦٤ آیه ٦٥ الأنبياء ٦٦
سوره : سوره الأنبياء
نزول : ٦ بعثت
اطلاعات آماری
تعداد کلمات : ٩
تعداد حروف :

معنی کلمات و عبارات

«نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ»: گرد سر خود چرخیدند. یعنی از حالت اقرار به اشتباه و خطا، به ستیزه و جدال باطل گرائیدند و هدایت را رها و به ضلالت دست یازیدند.


تفسیر


تفسیر نور (محسن قرائتی)


ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‌ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ «65»

سپس سرهايشان را به زير انداختند (و با شرمندگى گفتند: اى ابراهيم!) براستى تو خود مى‌دانى كه اينها (حرف نمى‌زنند و) اهل‌سخن گفتن نيستند.

پیام ها

1- بيدار كردن وجدان‌ها، خوديابى، بازگشت به خويشتن و توجّه به فطرت، از اهداف عمده انبياست. بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ‌ ... فَرَجَعُوا إِلى‌ أَنْفُسِهِمْ‌

2- شرك، ازخود بيگانگى و توحيد، خوديابى است. «فَرَجَعُوا إِلى‌ أَنْفُسِهِمْ»

3- در وقت بيدارى افكار، هر خلافكارى تقصير را به گردن ديگران مى‌اندازد.

«إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» چنانكه در قيامت نيز گناهكاران و مجرمين به يكديگر مى‌گويند: «لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ» «1»

4- تاريخ، فطرت و وجدان، از جمله عوامل روشن كننده‌ى حقايق‌اند. «فَرَجَعُوا إِلى‌ أَنْفُسِهِمْ‌- أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» كسانى كه تا ديروز، ابراهيم را ظالم مى‌دانستند، «مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» امروز با مراجعه به وجدان‌هاى خود، خويشتن راظالم مى‌دانند. «إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ»


«1». سبأ، 31.

تفسير نور(10جلدى)، ج‌5، ص: 470

تفسیر اثنی عشری (حسینی شاه عبدالعظیمی)



ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‌ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65)

ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‌ رُؤُسِهِمْ‌: پس نگون شدند بر سرهاى خود، يعنى از شرم و خجالت سر فرو بردند، زيرا حيران شده و دانستند كه بتان نطق نمى‌كنند. پس‌

جلد 8 - صفحه 411

اقرار نمودند به آنچه حجت بر ايشان بود، پس گفتند: لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ‌: هر آينه بتحقيق تو دانى اى ابراهيم كه اين بتان سخن نگويند و نتوانند گفت. نزد اين حال، حجت برايشان متوجه شد، و حضرت، زبان ملامت برايشان و مذمت بر خدايانشان گشوده.


تفسیر روان جاوید (ثقفى تهرانى)


قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ (62) قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلى‌ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‌ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ (65) قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ (66)

أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (67) قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (68) قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‌ إِبْراهِيمَ (69) وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ (70)

ترجمه‌

گفتند آيا تو كردى اين كار را با خدايان ما اى ابراهيم‌

گفت بلكه كرد آنرا بزرگشان اين، پس بپرسيد از آنها اگر هستند كه سخن ميگويند

پس رجوع كردند بخودهاشان پس گفتند همانا شما خودتانيد ستمكاران‌

پس سرنگون شدند و گفتند بتحقيق ميدانستى تو كه نباشند اينها كه سخن گويند

گفت آيا پس ميپرستيد غير از خدا آنچه سود نميدهد شما را چيزى و زيان نميرساند بشما

افّ بر شما و بر آنچه ميپرستيد غير از خدا آيا تعقل نميكنيد

گفتند بسوزانيد او را و يارى كنيد خدايان خود را اگر هستيد كار كنندگان‌

گفتيم اى آتش بوده باش سرد و سلامت بر ابراهيم‌

و خواستند واقع سازند باو تدبيرى در هلاكش پس قرار داديم آنها را زيانكارترين زيانكاران.

تفسير

پس از حضور حضرت ابراهيم نزد قوم گفتند آيا تو چنين عمل ناروائى را نسبت بخدايان ما بجا آوردى فرمود بلكه بزرگ آنها اينكه تبر بدوش دارد اين كار را كرده اگر بتها سخن ميگويند پس بپرسيد از آنها يعنى اگر بتها سخن نميگويند بت بزرگ اينكار را نكرده پس آنها سخن نگفتند و حضرت ابراهيم هم خلاف واقع و دروغ نفرموده چنانچه در عيون از امام صادق عليه السّلام اينمعنى را نقل نموده و در كافى از آن حضرت نقل نموده كه اين فرمايش را ابراهيم عليه السّلام براى اصلاح حال آنها فرمود كه متوجّه شوند بآنكه بتها كار كن نيستند و نميتوانند حلب نفع و دفع ضررى از خودشان بنمايند چه رسد از پرستش كنندگانشان و قسم بخدا آنحضرت دروغ نگفت و انها هم كارى نكرده بودند پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كسيكه مصلح است دروغگو نيست خدا دوست دارد دروغ را در اصلاح و دوست ندارد در غير آن اين دو معنى مستفاد از چند روايت است كه در تفسير اين آيه در اين دو كتاب نقل شده با تفاوت مختصرى كه ناشى از تقديم و تأخير بعضى جملات است و حاصلش آنستكه از اشكالى كه بر ظاهر آيه نموده‌اند كه چگونه حضرت ابراهيم پيغمبر اولو العزم خبر خلاف واقعى داد دو جواب دادند يكى آن كه خلاف واقع نفرمود چون فرموده اين كار بت بزرگ است اگر بتها نطق‌


جلد 3 صفحه 561

دارند و چون بتها نطق ندارند پس كار او نيست يعنى اگر آنها ادراك داشتند شما بايد بگوئيد اين كار بت بزرگ است كه تبر در گردن او است و چون ميدانيد آنها شعور ندارند و نكردند از من سؤال ميكنيد و با وصف اين چگونه آنها را خدا ميدانيد و پرستش ميكنيد مانند آنكه بگويند فلانى راست ميگويد اگر زير آسمان راه نميرود يعنى چون راه ميرود پس دروغ ميگويد و بنابراين جمله فاسئلوهم بين شرط ذيل آيه و جزاء مستفاد از صدر آن كه ففعله كبيرهم هذا باشد معترضه واقع شده و كلام مفيد حجّت بر مطلوب و صدق است و اشكالى ندارد ديگر آنكه آنحضرت اين كلام را بقصد اخبار نفرموده تا صدق و كذب در آن راه داشته باشد بلكه بقصد الزام و اراده اصلاح حال آنها فرموده كه تعقّل كنند و متوجّه بعمل ناشايسته خودشان شوند كه چنين موجوداتى لايق ستايش و پرستش نيستند و بنابراين هم كلام دروغ نيست علاوه بر آنكه اگر دروغ هم باشد چون مصلحت آميز است جائز است و قبيح نيست بلكه حسن است اگر چه گوينده پيغمبر باشد خصوص در اين مقامات كه معلوم است قصد اخبار ندارد چون هيچ كس چنين نسبتى را بجماد نميدهد لذا آنها هم نگفتند چرا چنين نسبت ناروائى را بخداى بزرگ ما دادى بلكه مراجعه بعقول خود نمودند و فهميدند كار ناشايسته‌ئى مينمايند و گفتند با يكديگر همانا شما خودتان ظلم بخودتان نموديد كه بعبادت بتها پرداختيد و به ابراهيم كه عبادت خداى ناديده را مينمايد و شما نسبت ظلم باو داديد ولى تعصّب و نفس امّاره نگذاشت آنها مطيع عقولشان شوند و يكباره از عقيده حقّى كه پيدا كرده بودند سرنگون بباطل شدند و از استقامت به اعوجاج روى نمودند مانند كسيكه سرش بجاى پا و پايش بجاى سرش برگردد و ممكن است از شدّت خجلت و حيرت و سر بزيرى باين صورت درآمده باشند در هر حال در اين حال بحضرت ابراهيم گفتند تو ميدانستى كه بتها شعور ندارند و سخن نميگويند چرا بما گفتى از آنها بپرسيم و حجّت آنحضرت بر آنها تمام شد چون خودشان اقرار به بى‌شعورى آنها نمودند حال ملاحظه كنيد اگر حضرت ابراهيم آن نسبت را به بت بزرگ نداده بود ممكن بود چنين اقرارى از آنها بگيرد كسانيكه در طريق استنطاق وارد شده‌اند ميدانند كه ممكن نبود لذا ميدان محاجّه براى‌


جلد 3 صفحه 562

حضرت ابراهيم بعد از اين اقرار مفتوح گشت و با كمال شهامت و شجاعت يكتنه در مقابل نمرود و نمروديان فرمود آيا پرستش ميكنيد غير از خداوند يگانه جماداتى را كه نفع و ضررى بهيچ وجه نميتوانند بشما برسانند افّ و تف بر شما و دينتان و خدايانتان آيا عقل و شعور نداريد و تعقّل و تفكّر در كار خودتان نمى‌نمائيد كه چه عمل بى‌جاى ناروائى مينمائيد و افّ كلمه‌ئى است كه عرب در مقام انزجار و تنفّر از چيزى ميگويد چنانچه در عجم هم معمول است و چون از محاجّه عاجز شدند چنانچه رسم جهّال است در مقام معارضه بر آمدند و گفتند بسوزانيد او را و يارى كنيد خدايان خودتان را بانتقام كشيدن از شكننده آنها اگر مرد كاريد و گفته‌اند نمرود كه پادشاه مقتدر آنها بود آنحضرت را حبس نمود و تا چهل روز مردم هيزم جمع ميكردند در ميدان وسيعى خارج شهر و روغن زيادى هم روى هيزم‌ها ريختند و باين اعمال تبرّك و تقرّب به بتها ميجستند و آتش زدند و بطورى مشتعل شد كه پرنده‌ها در اطراف آن نميتوانستند پرواز كنند و ميسوختند و روايت شده كه نمرود وقتى كه ميخواست حضرت ابراهيم را در آتش بيندازد در قصر خود نشسته و تماشا ميكرد و مردم از شدّت حرارت نميتوانستند نزديك آتش بروند پس شيطان براى آنها منجنيق را ترتيب داد و آنحضرت را باين وسيله در آتش انداختند و زمين بدرگاه خدا ناليد كه كسى جز ابراهيم عليه السّلام بر پشت من نيست كه عبادت تو را نمايد و او را ميسوزانند و ملائكه عرضه داشتند پروردگارا اين خليل تو ابراهيم عليه السّلام است كه ميسوزد و جبرئيل عرض كرد خدايا در زمين كسى نيست كه عبادت كند تو را جز ابراهيم عليه السّلام كه خليل تو است و مسلّط نمودى بر او دشمنش را كه بسوزاند او را خدا فرمود ساكت شو اين سخن را كسى ميگويد كه مانند تو بنده باشد و بترسد كه امر از او فوت شود او بنده من است هر وقت بخواهم نجات ميدهم او را و اگر بخواند اجابت ميكنم او را پس خواند حضرت ابراهيم پروردگار خود را بسوره اخلاص يا اللّه يا واحد يا احد يا صمد يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفؤا احد نجّنى من النّار برحمتك و اين وقتى بود كه او را در منجنيق نشانده بودند پس ملاقات نمود جبرئيل با او در هوا و بعد از سلام عرضه داشت بآنحضرت كه آيا حاجتى دارى فرمود امّا بتو خير ولى بپروردگارم بلى و انگشترى باو داد كه نوشته‌


جلد 3 صفحه 563

بود در آن لا اله الا اللّه محمّد رسول اللّه الجأت ظهرى الى اللّه و أسندت امرى الى اللّه و فوّضت امرى الى اللّه پس خداوند بآتش فرمود اى آتش بوده باش سرد پس بلرزه در آمد دندانهاى حضرت ابراهيم از سرما تا خدا فرمود و سلامت بر ابراهيم كه جبرئيل فرود آمد و با او در آتش نشست و مشغول صحبت شدند و نمرود نگاه ميكرد بحضرت ابراهيم ديد در باغ سبزى وسط آتش با پير مردى نشسته صحبت مى‌كند گفت كسى كه بخواهد خدائى براى خود اختيار كند بايد مانند خداى ابراهيم باشد و حضرت لوط باو ايمان آورد و بحكم نمرود بشام هجرت نمودند و در احتجاج از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه حضرت ابراهيم عليه السّلام وقتى در آتش افتاد عرضه داشت بار الها ميخواهم از تو بحقّ محمد و آل محمد كه نجات دهى مرا از آتش پس خداوند آتش را براى او سرد و سلامت فرمود و آنها خواستند در باره حضرت ابراهيم تدبير و حيله‌ئى نمايند كه ببدترين عقوبت انتقام بتها را از او كشيده باشند ولى خداوند مكر آنها را باطل فرمود و زيانكارترين زيانكاران شدند چون بطلان عقيده و طريقه آنها بر عالميان ظاهر گرديد و مورد ملامت خلق و مستحق عقوبت حق شدند و نام نامى و اسم گرامى حضرت ابراهيم در عالم بخوبى و بزرگى مشهور گرديد و تا انقراض دنيا باقى و برقرار خواهد بود و گفته‌اند سنّ مبارك آنحضرت در آنوقت شانزده سال بود ..

اطیب البیان (سید عبدالحسین طیب)


ثُم‌َّ نُكِسُوا عَلي‌ رُؤُسِهِم‌ لَقَد عَلِمت‌َ ما هؤُلاءِ يَنطِقُون‌َ (65)

‌پس‌ سر ‌را‌ ‌به‌ زير انداختند و متوجه‌ ‌به‌ ابراهيم‌ شدند و ‌به‌ ‌او‌ گفتند:

‌هر‌ آينه‌ ميداني‌ ‌که‌ ‌اينکه‌ اصنام‌ ‌ما نطق‌ نمي‌كنند و ‌پس‌ ‌از‌ اينكه‌ ‌اينکه‌ اصنام‌ ‌ما نطق‌

جلد 13 - صفحه 205

نمي‌كنند و ‌پس‌ ‌از‌ اينكه‌ ‌اينکه‌ حجت‌ ‌بر‌ ‌آنها‌ تمام‌ شد بهانه‌ بدست‌ ابراهيم‌ افتاد.

برگزیده تفسیر نمونه


]

(آیه 65)- ولی افسوس که زنگار جهل و تعصب و تقلید کور کورانه بیشتر از آن بود که با ندای صیقل بخش این قهرمان توحید بکلی زدوده شود.

افسوس که این بیداری روحانی و مقدس چندان به طول نیانجامید، و در ضمیر آلوده و تاریکشان از طرف نیروهای اهریمنی و جهل قیامی بر ضد این نور توحیدی صورت گرفت و همه چیز به جای اول بازگشت، چه تعبیر لطیفی قرآن می‌کند: «سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند» (ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ).

و برای این که از طرف خدایان گنگ و بسته دهانشان عذری بیاورند گفتند:

«تو میدانی اینها هرگز سخن نمی‌گویند»! (لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ).

اینها همیشه خاموشند و ابهت سکوت را نمی‌شکنند! و با این عذر پوشالی خواستند ضعف و زبونی و ذلت بتها را کتمان کنند.

نکات آیه

۱- بت پرستان، در برابر استدلال محکم ابراهیم(ع) بر بطلان شرک، سر افکنده و شرمسار شدند. (ثمّ نکسوا على رءوسهم ) «نکس» به معناى قلب و برگرداندن قسمت بالاى شىء به پایین و برعکس است. جمله «نکسوا على رءوسهم» تمثیل (از نوع تشبیه معقول به محسوس) و کنایه از افرادى است که از شدت شرمسارى و سر افکندگى، سر آنان به طرف پایین بدنشان قرار مى گیرد.

۲- بت پرستان، على رغم قانع شدن از استدلال محکم ابراهیم(ع) بر بطلان شرک، بار دیگر در صدد دفاع از عقیده شرک آمیز خویش برآمدند. (ثمّ نکسوا على رءوسهم لقد علمت ما هؤلاء ینطقون ) برداشت یاد شده براین مبنا استوار است که مقصود از بالا و پایین شدن - که در جمله کنایى «ثمّ نکسوا على رءوسهم» موجود است - زیر و رو شدن عقاید و مواضع اعتقادى بت پرستان باشد; یعنى، آنان در آغاز بر اثر استدلال ابراهیم(ع) به بطلان شرک دست یافتند; ولى باز به عقیده پیشین بازگشتند. و مجدداً به دفاع از آن برداختند.

۳- تغییر شخصیت قوم بت پرست ابراهیم، با روى آوردن مجدد آنان به شرک و بت پرستى (فقالوا إنّکم أنتم الظلمون . ثمّ نکسوا على رءوسهم ) برداشت یاد شده براساس این نکته است که مقصود از زیر و رو شدن در جمله «ثمّ نکسوا على رءوسهم» تغییر عقیده بت پرستان باشد. براین اساس تشبیه کردن چنین تغییرى به واژگون شدن انسان، مى تواند کنایه از تغییر و دگرگونى اساسى شخصیت بت پرستان باشد که براثر این تغییر، عقاید آنان نیز تغییر یافت .

۴- روى گردانى از توحید و گرایش به شرک، دگرگونى شخصیت و هویت انسانى و بازگشت به قهقرا است. (فقالوا إنّکم أنتم الظلمون . ثمّ نکسوا على رءوسهم )

۵- اعتراف قوم بت پرست ابراهیم، به بى بهرگى بت ها از نطق، کلام، علم و عقل (لقد علمت ما هؤلاء ینطقون )

۶- بت پرستان، استدلال هاى ابراهیم(ع) بر بطلان شرک را نادرست انگاشته و او را به خاطر شکستن بت ها مجرم دانستند. (فسلوهم إن کانوا ینطقون ... ثمّ نکسوا على رءوسهم لقد علمت ما هؤلاء ینطقون) جمله «لقد علمت ما هؤلاء ینطقون» پاسخ مشرکان به کلام ابراهیم(ع) (فسئلوهم إن کانوا ینطقون) است; یعنى، تو مى دانى که بت ها از سخن گفتن عاجزاند، پس چرا ما را به سؤال کردن از بت ها حواله مى دهى. لابد سؤال تو براى فرار از اتهام بت شکنى است.

موضوعات مرتبط

  • ابراهیم(ع): آثار احتجاج ابراهیم(ع) ۱، ۲; احتجاج ابراهیم(ع) ۶; بت شکنى ابراهیم(ع) ۶; شرک ستیزى ابراهیم(ع) ۶; قصه ابراهیم(ع) ۱، ۶
  • ارتجاع: موارد ارتجاع ۴
  • بتها: بتها و تکلم ۵; عجز بتها ۵
  • توحید: اعراض از توحید ۴
  • شخصیت: آسیب شناسى شخصیت ۴; عوامل تغییر شخصیت ۴
  • قوم ابراهیم: ارتداد قوم ابراهیم۳; اقرار قوم ابراهیم ۵; بینش قوم ابراهیم ۶; تاریخ قوم ابراهیم ۲، ۳; تغییر شخصیت قوم ابراهیم ۳; تنبه قوم ابراهیم ۱; خجلت قوم ابراهیم ۱; شرک قوم ابراهیم ۲، ۳; لجاجت قوم ابراهیم ۲

منابع